این داستان واقعی وقسمتی از روزگار سپری شده من می باشد در این داستان بدنبال هیچ سبک داستان نویسی نبوده ام وبیشتر روایت خود زندگی است نام وهمه چیزها واسامی واقعی است  . 

زندگی خسرو

بعضی ادم ها در زندگی دیگران تاثیر گذارهستند وبعضی ها نه در زندگی خودشان ونه در زندگی دیگران هیچ تاثیری نمی گذارند بلکه در بیشتر موارد تاثیر پذیر هستند .من انموقع برای بار دوم یا سوم بود که رفته بودم تهران . سال 1365 بود کار درست وحسابی نداشتم برای همین طی دوماهی که گذشته بودیکی دوکار عوض کردم انهم بدلایل شرایطی که داشتم مجبور شده بودم به سراغ کاری بروم که اطلاعات چندانی از ان نداشتم روز اولی که رفتم ساختمان نبش میدان فردوسی گفتند اقای شیخ الاسلامی هنوز نیامده وباید صبر کنی من ومنوچهر خان رفته بودیم انجا اصلا شروع این کار با پیشنهاد او شروع شده بود ادم های زیادی میشناخت وبرای منی که نه تهرانی بودم ونه از قبل اشنایی انجا داشتم بودن یک ادمی که راهنمایت کند غنیمت  بود البته باید مواظب باشی که ان وسطا قربانی یک رابطه نشوی .

اقای شیخ الاسلامی که امد من وچند نفر دیگر که انجا بودیم با هم سلام کردیم منوچهر خان خیلی سریع رفت سر اصل مطلب وگفت این اقا شهرستانی است واز بچه های جنوب است وبا ادبیات هم سروکار داره واومده با شما کار کنه اقای شیخ الاسلامی هم گفت باشه به همین سادگی قبول کرد ومن هم تا ظهر هیچی نپرسیدم فقط با چند نفری که انجا بودند سر صحبت باز کردم تا با نوع کار اشنا شوم  منی که عادت به پرسیدن داشتم اینباراز کاری که باید بکنم نپرسیدم واین خوب نبود .

تا بعداز ظهرتوسط چند نفری که انجا بودند با کار اشنا شدم یک شرکتی بود که کتاب زرد بیرون میداد یعنی همان یلو پیج اینجا.  این شرکت کتابی هر سال منتشر میکرد که اطلاعات وادرس شرکت ها در ان قید شده بود وراهنمای سال محسوب میشد اسم شرکت کار وپیشه بود ونبش میدان فردوسی در طبقه دوم یک دفتر با چند اطاق داشت کار ش جمع اوری وگرفتن تبلیغات بود وبوسیله چند کارمندی که داشت اینکارا انجام میداد 

روز اول برای اینکه با کار اشنا شوم منو همراه یکنفر بنام خسرو کردند وبه ایشان گفتند این اقا فرهاد همرات میاد خوب فوت وفن کار یادش بده

اقا خسرو چند سالی از من بزرگتر بود قدوقواره اش از من کمی بلندتر موهایی که به قهوه ای سیر میزد سبیلی مموشی داشت وچهره باصفا ومظلومی با چشمانی روشن  خیلی مودب ومنظم بود  من ازا ینکه قرار شده بود با این ادم برای روز اول بروم سرکار خوشحال بودم  شاید شما هم براتون پیش امده است که توی زندگی بعضی وقت ها با ادم هایی مواجه میشوی که انگار بارها اونو دیدی ومیشناسی نظر من در باره خسرو هم همینطور بود حدااقل از بابت انسانیت وخوبی اش قلبا حس کرده بودم که ادم خوبی باید باشه

برای روز اول خسرو با چند شرکت از کنار خیابان ویلا که چند کیوسک تلفنی بود  تماس گرفت ووقت خواست که اگر انها هستند برویم  . سوار اتوبوس شدیم چند ایستگاه نرسیده به تجریش پیاده شدیم  وارد یک ساختمان کنار خیابان شدیم طبقه دوم بود در که باز شد با یک محیط متفاوت روبرو شدیم انموقع ها هنوز جنگ بود وکوچه وخیابان بوی جنگ میداد دیدن یک اطاقی که با نور ملایمی دکور شده بود وخانمی که ارایش کرده بود وخیلی شمرده صحبت میکرد حداقل برای من کمی تازگی داشت

از منشی اجازه گرفتیم ورفتیم سراغ مدیر شرکت  واقعا بالای شهر وپائین شهر تهران همیشه فرق میکرده وانروز هم همینگونه بود . بعد از کمی صحبت خسرو توانست یک تبلیغ برای مدت یکسال ودرج در کتاب سال بگیرد نصف صفحه رنگی به ارزش سه هزار تومان  خسرو میگفت بابت هر اگهی که بگیری ده درصد مال ماست وپورسانت ما محسوب میشود من برای اولین بار بود که با اینگونه کار اشنا میشدم برایم جالب بود از اینکه میتوانستم با شرکت های مختلف از شمال تا جنوب شهر تماس داشته باشم هیجان داشت  اینرا هم از منظر نگاه انقلابی به تحولات جامعه ایران در ان سالها ارزیابی میکردم وهم کنجکاویی که هزارها شرکت مختلف در شهر بزرگی در تهران چکار میکنند وچه تولیداتی دارند

روز دوم قرار بودم خودم بروم سوالاتی که برایم مهم بود از خسرو پرسیدم او ادرس چند شرکت در جنوب شهر وچند شرکت در شمال شهر بمن داد .

انموقع بصورت موقت در یکی از مسافرخانه های دست چندم در خیابان چراغ برق تهران نزدیک بازار بزرگ تهران زندگی میکردم . راجع به انجا در داستان دیگری برایتان خواهم نوشت  چون این داستان مربوط به خسرو است از ان حواشی صرفنظر میکنم  .

مثل هر ادم تازه کار پیداه کرده ای تا صبح چند بار بیدار شدم وصبح زود ساعت 6 از مسافرخانه زدم بیرون  اومد سرمیدان توپخانه رفتم سر نبش جایی که یک دکه  ای چایی  داغ با کیک داشت  چایی وکیک که خوردم راه افتادم  ؛قرار بود بروم میدان شوش ؛ از مسیر هفده شهریور رفتیم تا رسیدم به شوش   مسیر را با اتوبوس رفتم انموقع بلیط اتوبوس یک تومان بود  ایستگاه شوش پیاده شدم . انجا پر از گاراز وشرکت های باربری وحمل ونقل است پر از کامیون پراز ادم هایی که بی وقفه کار میکنند هر باربری بیش از ده تا بیست وگاه پنجاه تا ماشین باری خاور پنج تن بنز ده تن ماک دماغ دار وحتی کامیونهای قدیمی بنزینی داشت  . میشود گفت بیشترین بارهایی که به شهرستانها حمل میشد از همین گاراز ها بود  من اولش خیلی خوشحال بودم که با این همه گاراژ وباربری میتونم روزی حدااقل یک تا دوتا هم تبلیغات بگیرم و کاروبارم ودرامدو پورسانتم خوب میشود

اما این اتفاق نیافتاد سراغ اولین شرکتی که رفتم مجبور شدم نیم ساعت بایستم تا صاحب باربری کارش تموم بشه بعدش به حرفهای من گوش بدهدفترش هیچ شباهتی به دفترهای شمال شهرتهران نداشت  ؛ ده تایی راننده نشسته بودند سیگار میکشیدند ومدام هم چای میخوردند ؛ من هم چای خوردم وکمی هم با راننده ها صحبت کردم از اینکه کجا میرن وچه  شهرهایی بیشتر بار میبرند . در همین حین بود که صاحب باربری یکهو رو به من کرد گفت جوون بگو  ماشین برای کجا میخوای ؟ گفتم من اقا ماشین نمیخوام  .گفت پی چی  گفتم من اومدم شرکت شمارا به مردم معرفی کنم . صاحب باربری مثل کسیکه برای اولین باره که چنین حرفهایی میشنوه  به من نگاه کرد ومن بلافاصله کتابی که همراه داشتم بهش نشون دادم   گفت خوب که چی بشه   گفتم انوقت هرکی بارشو بخواد ببره  جایی سریع با شما تماس میگیره  ومشتریتون بیشتر میشه

راننده ها کمی ذوق برشون داشت گفت ببینیم کنابتو . من هم دادم . انها هم چند تایی با هم تماشا کردند انقدر که راجع به ماشینها صحبت کردند کسی نپرسید بالاخره تو کی هستی بعد از ربع ساعتی بدون نتیجه از اون باربری خارج شدم

وقتی بیرون می اومدم برای خودمن هم جالب بود که ما ادم ها چقدر با همه نزدیکی همدیگر را نمی شناسیم  خواست انها با خواست من یکی بود من بدنبال کار ودرامد بودم وانها هم کار ودرامد ی داشتند که اگر بالا نبود حداقل چرخ زندگی اشان می چرخید

خسته اتان نکنم این کار روزانه وبه مدت یک ماه ادامه داشت روزی 12 ساعت پای پیاده به همه شرکت هایی که ادرس انها را داشتم سر میزدم  اگر بگویم روزی بیش از 10کیلومتر راه میرفتم دروغ نگفته ام اما جوان بودم وسرشار از انرژی وامید و اعتقادی که پایان ناپذیرمی نمود

بعضی از ظهرها که می امدم شرکت با خسرو میرفتیم ساندویچی یک ارمنی که نرسیده به میدان فردوسی بود بیشتر وقت ها من لوبیا با دو نون اضافی میخوردم چون درامد خوبی نداشتم این ارزانتر از بقیه ساندویچ ها بود وخوب سیر هم میشدی  خسرو هم همین را میخورد وگاهی هم کالباس یا الویه سفارش میداد  تا چیزی ازش نمی پرسیدی حرف نمیزد  گاهی از شهرستان واوز ومنطقه می پرسید من هم جزبه جز برایش توضیح میدادم به نظرم طی مدتی که با هم بودیم چشم بسته اوز را فهمیده بود

بعد از چند روزی که از کارم گذشت احساس کردم غمی عمیق درخسرو نهفته است که اورا انقدر ساکت وملول کرده است چند بار خواستم ازش بپرسم اما باز بخودم گفتم فضولی محسوب میشود تا اینکه یک روز که من دیر برای نهار رفتم دیدم اون توی ساندویچی نشسته ومنتظر من است

گفتم چرا غذا نخوردی  ؟ گفت منتظرت بودم . گفتم منتظر من . گفت اره مگه به من نمی یاد که منتظر کسی باشم  . گفتم اینجور که توهستی تو میتونی سالیان دراز هم منتظر کسی یا چیزی باشی  . گفت یعنی چهگفتم تو مثل ادمی هستی که انگار چیزی گم کرده وبرای همین منتظری اما من تعجبم در این است که نه میگی منتظر چه کسی هستی نه شوقی برای دیداری در چهره ات است

برای اولین بار بود که دیدم چهره ملوس ولطیفش مکدر شد  ؛رفت تو خودش  غذا که اوردند نخورد  رفت بیرون ساندویچی توی پیاده رو ایستاد   من غذامو خوردم غذای اورا هم برداشتم  گفتم چیزیه  . گفت نهگفتم اگه موافق باشی بریم تا پارک دانشجو قدمی بزنیم پارک دانشجو نبش چهار راه ولیعصر بود  که همان حوالی بود او هم سری تکون داد تا پارک هیچی نگفتیم  . فقط داشتیم خودمان وروزگارمان را مرور میکردیم    . بعضی وقت ها خیلی لازمه که سکوت پرباری داشته باشیم

نشستیم روبروی حوض پارک هر دو خیره به فواره  ؛  چند دقیقه ای به همین منوال گذشت  ؛ ازش پرسیدم چی شد ه  ؛ گفت هیچی  .گفتم ما باهم دوستیم ؛  اگه دوستی مارا هم قبول نداری  ؛ حدااقل همکار که هستیم . بازم هیچی نگفت  به دور دور به جایی خیلی دور خیره شده بود ؛ انگار قرن ها از ان دور است .  رفتم از زیر پل حافظ چایی گرفتم اوردم دوتایی خوردیم  ؛ حرف نمیزد مثل کسی که اگه حرف بزنه دنیا می ترکه بود . من خودم کوله باری از دربدری ومشکلات کشیده بودم  ؛ فکر کردم چرا ادمی مثل این با وجود اینکه ادم تحصیلکرده ودانایی هم هست اینگونه درمانده است . دوساعتی  بی گفتگو در پارک نشستیم من سکوتش را بی مضاعقه تحمل کردم چون او واقعا به این سکوت احتیاج داشت وگرنه یا حرف میزد یا رفته بود 

با هم رفتیم تقاطع جمهوری وولیعصر  اون سوار خط یک تجریش شد ورفت  من هم پیاده وسلانه سلانه رفتم میدان انقلاب  . نه حوصله رفتن به شرکت ها داشتم ونه از فکر خسرو خارج میشدم.   تا شب حوالی میدان انقلاب وداخل کتابفروشی ها گذراندم واز انجا پیاده رفتم میدان توپخانه ؛

 تا نیمه های شب خوابم نبرد به خودم میگفتم نباید ان حرف ها را میزدم ؛ اما مرتب با خودم تکرار میکردم من حرف بدی نزده ام . اما حرف بی جایی زده ام  واین اولین بار بود که به معنی واقعی حرف بی جا پی برده بودم  ؛ حرف بی جا ذاتا خوب یا بد نیست ؛ بلکه زمان ومکان ان درست نیست وبرای همین است که بی جا است  اما همین بی جایی که به عمد صورت نمی پذیرد میتواند موجب یک اتفاق باشد  اتفاقی که ما انرا قبلا ندیده یا از نظر ما پنهان مانده است  اتفاق همیشه خوشایند نیست  وبرای همین است که اتفاق است

انروز صبح به جای اینکه بروم شوش ودروازه غار ؛ رفتم شرکت میدان فردوسی به امید اینکه خسرو را ببینم ؛ اما نیامده بود. گفتم تلفن منزلشان کسی دارد.  گفتند نه .  گفتم هیچ کس هیچ ادرسی از او ندارد . گفتند خودش میگه خونشون تلفن ندارند اینجا هم ادرسی به کسی نداده  واین یعنی اینکه یا ندارند یا اینکه نمیخواهد ادرس وشماره اش به کسی بدهد . انموقع ها از موبایل این حرف ها هم خبری نبود ؛ دسترسی وخبر گیری با او کاملا قطع شده بود.  فردا هم نیامد تا اینکه پس فردا پیدایش شد ؛ کمی خوب شده بود  با هم از شرکت رفتیم بیرون .گفتم چی شده این چند روز کجا بودی گفت بعدا برات میگم باید میرفتیم سرکار  اون باز رفت سمت شمال من هم رفتم سمت جنوب قرارمون نهار ساندیچی ارمنی

نهار توی ساندویچی بودیم از حالش پرسیدم واون گفت که خوبه گفتم از حرفهای انروز دلخوری ؟ گفت نه  . مشغول خوردن شدیم نمی دونستم باید دوباره شروع میکردم یا اینکه ساکت باشم یک کم فکر کردم تصمیم گرفتم امروز هیچ حرفی نزنم تا دوباره حالش بد نشه اما کمی نگرانش شده بودم از انروز به ببعد خسرو مشغله ذهنی من شده بود چون هم همکار بودیم وهم اون  منو بعنوان یک همکار دوست داشت ومن میخواستم بیشتر از او ومشکلش اطلاع پیدا کنم  قرار گذاشتیم فردا با هم بریم جنوب شهر ومنطقه ای که من دنبال تبلیغات میرفتم اولش گفت نه اما بعد از چند دقیقه قبول کرد

صبح ساعت 7 از توپخانه سوار اتوبوس شدیم رفتیم میدان شوش انموقع ها میدان شوش سرو وضع الان را نداشت نه به تمیزی الان بود ونه اینقدر زیاد شلوغ  .نبش یک طرف از میدان شوش جغور وپغور توی تشط اهنی بزرگی بخارش به همه جا پراکنده شده بود وبی اختیار برای خوردن ان جلو میرفتی من بیشتر روزها وبخصوص صبح ها انجا صبحانه میخوردم یک کاسه پر جغور پغور میشد 5 تومان نانوایی سنگکی هم 2تومان میدادی یک نون خاشخاشی بزرگ بهت میداد  شاید ندونید جغور پغور چیه براتون میگم جغور پغور شامل جگر سفید  روده ونای واضافات قسمت جگر وکلی هم چربی بود که همه را چرخ میکردند وتوی دیگ بزرگی با پیاز داغ فراون بار میگذاشتند  طعمش خوب بود وغذای پر کالری وپر ملات فقرا محسوب میشد

خسرو با وجود اینکه چندین بار اومده بود شوش هیچ وقت جغور پغور نخورده بود از اون ادمهایی بود که هر چیزی نمی خوردنه اینکه فیس وافاده ای بود نه اصلا اینجوری نبود بلکه توی عمرش یکسری غذاهایی خورده بود که سالیان دراز توی خونوادشون پخته بودند بر عکس من که دوست داشتم هر چیز ناشناخته ای را ورانداز کنم اون به همون چیزهای قبلی قناعت میکرد  با اصرار من چند لقمه ای جغور پغور خورد بدش نیامد از بس مرتب بود تیپ وقیافه اش به بازار یاب وتبلیغات چی میدان شوش ودوازه غار نمی خورد واقعا از بالای شهر اومده بود چند تا باربری سر زدیم تونستیم چند تا تبلیغات بگیریم همه جا با هم بودیم روش کار دستش بود حوصله زیاد داشت هر چه انروز جمع کردیم به جساب من گذاشت وگفت من اومدم منطقه کاری تو پس سهم توست به توافق رسیدیم هر چند مبلغ قابل توجهی نبود ونرخ تبلیغات جنوب واندازه ان خیلی کوتا بود واندازه ویزیت کارت بود اما سخاوت ومحبت او برایم بیشتر مهم بود

احسلس کردم بر خورد منو پذیرفته هر چند انروز چیزی نگفت اما حضورش وامدنش با من تا جنوب شهر وباربری های انجا نشان از ابراز محبت وصمیمیت این مرد بود  مردی که غمی در زیر پوستش سالها مانده بود ونمی گذاشت کسی بر ان نیشتر بزند

فردا که امد شرکت دیدم باز هم بهتر شده  گفت حاضری با من بیایی ونک  گفتم اره وبا هم رفتیم تا میدان انقلاب که از انجا بریم میدان ونک  توی اتوبوس کمی از کار وان شرکتی که قرار بود بریم انجا صحبت کردیم  ونک پیاده شدیم رفتیم خیابانی که میرفت سمت پارک ملت البته پیاده رفتیم وارد یک ساختمان شدیم  با بعضی از انها احوالپرسی کرد معلوم بود انها را قبلا هم دیده یا میشناسد  رفتیم دفتر یک شرکت که بتازگی قرار بود لوله های جاروبرقی ناسیونال تو ایران تولید کنه میگفتند اول چنین شرکتی بوده اما بعد از انقلاب تعطیل شده اما این شرکت قراره لوازم یدکی ان جاروبرقی واجزای بیرونی ان درست کنه  من وخسرو وارد اطاق رئیس شدیم انها با هم احوالپرسی کردند ظاهرا همدیگر را میشناختند ادم اطو کشیده وریش وسبیل تراشیده ای بودفقط کروات نزده بود  میگفت چندین سال امریکا کار میکرده ودوست داره تو ایران فعالیت کنه .

 شناخت من از شرکت های تولیدی در حد ادم های عادی بود بخصوص منی که از یک شهرکوچک که بزور دوتا کارگاه نجاری ودر وپنجره سازی داشت امده بودم یک شهر بزرگ  ؛ دیدن واشنا شدن با چنین شرکت هایی برایم جالب وتا اندازه ای اموزنده بود  انموقع ها بخودم میگفتم بالاخره با یک کارفرما وسرمایه دار شرکتی از نزدیک اشنا شدم هر وقت چنین شرکت هایی میرفتم بیشتر علاقمند میشدم بروم کارخانه ومحل کار کارگران هم ببینیم  تا این درک روشنفکرانه از مسائل سیاسی انروزگار را در روابط کار وکارفر ما وکارگر را بیشتراز نزدیک ببینم

خسرو توانست یک اگاهی برای شرکت بگیرد .من بیشتر گوش میدادم چون هنوز اشنا نبودم سعی میکردم اگه سوالی دارم فقط بپرسم اینرا قبلا دریافته بودم که با کسی که زیاد نمی شناسی وارد جزئیات نشوم

از شرکت که بیرون امدیم رفتیم یک ابیموه فروشی کنار خیابون خسرو اب پرتقال سفارش داد من هم اب هویج انموقع هنوز مرسوم نبود که با اب میوه نی هم بدهند اما این ابمیوه فروشی بالای شهر نی هم داشت  البته قیمتش هم با جنوب شهر فرق میکرد وگرانتر بود . در هر جال جای شما خالی خیلی چسپید

اوایل مهرماه 1365بود  درختان تهران واقعا در این فصل دیدنی هستند بعضی از خیابانها انقدر از برگ های زرد ونارنجی وقهوه ای درختان انباشته میشوند که انگار طبیعت اخرین تابلوهایش را به معرض مردم کوچه وخیابان گذاشته است هوا دلپذیر بود ومن با وجود کار سخت وکم درامد به هیچ وجه احساس ناخوشایندی نداشتم وزندگی را در وجودم به تمامی احساس میکردم

انروز غیر از اون شرکت به دو سه شرکت دیگر هم سر زدیم  بیشتر انها در همان حوالی  میدان ونک وپارک ملت بود ساعت شده بود دو بعداز ظهر گفتم اگه موافقی برگردیم شرکت گفت تو اگه میخوای بری برو من از همین مسیر میرم خونه گفتم خونتون مگه اینجاست  گفت نه  گفتم پس چی  گفت میخوام برم به یکی از دوستام سربزنم  داشتیم از همدیگه خداحافظی میکردیم که یه تاکسی جلو ما ترمز زد گفت کجا  خسرو گفت یوسف اباد

خسرو سوار تاکسی شد من هم اومدم ایستگاه اتوبوس  که بروم میدان انقلاب  از اونجا مستقیم برای میدان فردوسی خط نداشت .  سوار اتوبوس که شدم تا انقلاب همه اش به این فکر میکردم که چرا یوسف نگفت خونشون کجاست  هر چند من هم تا انموقع بهش نگفته بودم کجا زندگی میکنم  البته من مشکل داشتم ومکانی هم که زندگی میکردم جای درست وحسابی نبود خودم بزور تو اون اطاق جا داشتم تا چه برسه کسی هم با من بیاد اونجا  اما خسرو که تهرانی بود ومعلوم بود که وضع بدی نداره چرا ؟

همیشه ادم انطور که راجع به دیگران فکر میکنه نیست یا حدااقل نباید زود راجع به افراد وکارها ورفتارشان قضاوت کنه  چون خیلی از ادم ها دوست ندارند دیگران راجع به انها همه چیز را بدونند وحتی ادم هایی هستند که اگه بخواهی اطلاعات معمولی راجع به خانه وکاشانه وشهر ودیارشان هم از انها بگیری با اکرا  وبه سختی جوابتان را میدهند  البته هر ملت وجماعت وقومی واز هر شهر ودیار وده ولایتی سننی هم دارند که گاه خیلی متفاوت از هم عمل ورفتار میکنند واین هم از ویژگی های اقلیمی وپرورشی انهاست 

من با وجود اینکه بدلیل شغل پدرم  که راننده بود وبه شهرهای مختلف سفر میکرد شهر ها وروستاهای زیادی دیده بودم وبه روابط شهری هم تا اندازه کمی اشنا بودم اما هنوز با این تهران بزرگ وروابط درونی واعتماد پذیری وصمیمت انها اشنا نشده بودم معمولا شهرستانها وشهرها ی کوچک وروستاها یک قاعده همبسته اشنا مانند طایفه وجماعت وقوم وهمشهری وهم مذهبی دارند که گاه با هم عمل میکنند وگاه به تنهایی یکی از انها عامل شناخت ومراوده وارتباط میشود  اما در شهر های بزرگ این اتفاق بندرت می افتد وهمبسته ها فامیلی  وکاری هستند وحتی همسایه گری درانجا به قوت وانسجام شهر وروستا نیست

بیشتر وقت ها بعد از کار بخصوص غروب ها جمع میشدیم دفتر شرکت تا اگر کسی اگهی یا تبلیغاتی گرفته بود به اطلاع شرکت برساند ودریلفتی ها یشان مشخص شود تجربه وسهم من از بقیه کمتر بود ولی چون تازه کار بودم امیدوار بودم که در اینده وضع بهتر خواهد شد . در دفتر شرکت جدا از وضع کار از اوضاع واحوال وخبرهای متفرقه هم گپ وگفتگو میشد خسرو خیلی کم حرف میزد بیشتر گوش میداد ومن ندیدم سوالی هم بکند مگر در باره وضع کار ومسائل کاری  صبح زودتر از همه سرکار می امد وشب ها هم تا اخرین لحظه توی شرکت می نشست واگر در شرکت بسته نمیشد شاید تا صبح هم می نشست چون چند بار دیده بودم که بعد از اینکه شرکت تعطیل میشد می امد کنار پیاده رو می ایستاد تا وقتی که همه می رفتند . یک شب ازش پرسیدم نمیری گفت کجا گفتم خونه  مکثی کرد گفت اها اره میرم 

دقیقا پانزده روز بود که من مشغول کار شده بودم اما مبلغی که قابل توجه باشد دریافت نکرده بودم شاید به این دلیل که انقدر که خود کار برایم مهم بود درامدش هنوز برایم مهم نشده بود چون فردی تنها بودم  که باید مخارج مسافرخانه وخورد وخوراکم فقط در می اوردم وضعت با ثباتی هم نداشتم که بخواهم برایش برنامه ریزی کنم  . برای همین چندان بفکر این نمی افتادم که بروم دنبال یک کار دیگری وچون کارم ارتباط با مشتریهای مختلف ودر سطح اجتماع بود بیشتر تمایل داشتم همین کاررا داشته باشم تا یک کاری که از صبح تا شب بچپی داخل دفتری وهیچکسی  را نبینی .

پنج شنبه شب شرکت که تعطیل شد اومدیم پائین شرکت ساعت 8ونیم شب بود با بقیه بچه ها خداحافظی کردیم میخواستم برم سمت مسافرخانه دیدم خسرو بازهم انجا ایستاده تصمیمم عوض شد گفتم اگه جایی نمی خوای بری یکسری بریم سینما گفت کجا گفتم سینما فلسطین فیلم سالهای جدایی زده گفت راجع به چیه گفتم راجع به جنگ دوکره است چون من چند سال پیش این فیلم را  تو اندیمشک دیدم  گفت اندیمشک چکار میکردی گفتم قصه اش مفصله بذار برای بعد حالا میایی یا نمی ایی  گفت باشه بریم  با هم رفتیم سینما باوجودی که من قبلا هم این فیلم را دیده بودم اما بازهم به دوباره دیدنش می ارزید فیلم سرشار از لحظات عاطفی واندوهگین بود

 اونموقع برای اولین بار دیدم که خسرو چشماش پراز اشک شده ساکت وارام اشک میریخت ومن سعی میکردم که اون متوجه نشه که من می بینمش هر چند چشای خودم هم پر از اشک شده بود گاهی وقت ها گریه مجال میخواهد تا از جایی سریز شود بهانه معقولی میتواند  احساس پاک و ظریفی را بیدار کند  .

 عادت به حرف زدن بین فیلم ندارم مگر اینکه خیلی مسخره باشه وگرنه معتقدم سینما جایی است که قراره یک فیلم با حضور ادم های مختلف ببینند اما هر کسی خودش به تنهایی فیلم را حس ودرک کنه از اون ادم هایی که راه براه وسط فیلم میخواهند هیجان وعاطفه ودانایی اشان را برایت تعریف کنند من میانه ای ندارم .خوشبختانه خسرو کم حرف ومن هم دوست نداشتم زمان فیلم حرف بزنم پس به تمامی مشغول دیدن فیلم شده بودیم .

فیلم که تموم شد ساعت حدود 11شب بود اومدیم بیرون کمی از فیلم وجذابیت هاش صحبت کردیم خیلی خوشش امده بود گفت واقعا جنگ چه بروز ادم میاره وبعد پرسید طرفای شما که جنگ نیست  گفتم نه ما درسته که جنوبی هستیم اما جنوب ما با جنوبی که سمت ابادان واهواز وخرمشهر است صدها کیلومتر فاصله داره وما در منطقه جنگی نیستیم  داشتیم راه میرفتیم که دیدیم رسیدم کنلر پارک لاله نرسیده به میدان انقلاب  ساعت دوازده ونیم شب شده بود  گفتم دیرت نشه  مزاحمت نباشم یه وقت می بینی خونه منتظرت هستند نگران میشن . گفت نه کسی نگران نمیشه

اینرا گفت و دوباره مثل انروز به دور دور خیره شد

 داشتم خداحافظی میکردم که گفت حالا کجا میری ؟

گفتم میرم خونه

گفت اقا فرهاد ببخشید این سوالو میکنم راستی خونتون کجاست؟

 گفتم حوالی میدان توپخانه

 گفت خونه فامیله یا اجاره کردی ؟

 نه فامیل نیست اجاره کردم 

بزرگه وخوبه؟

  نه .. خیلی جمع وجوره جای من میشه . یه اطاقه

  شب ها خودت تنها میخوابی یا اشنا وکسی هم میاد پیشت ؟

  نه تنها هستم

این اولین بار بود که خسرو پشت سر هم اینقدر سوال میکرد احساس کردم دوست داره بیاد خونمون ولی من که خونه ای نداشتم جز همان اطاقی که در مسافرخانه اجاره کرده بودم تازه اگه میخواستم هم دعوتش کنم جایی برای دونفر ادم نبود چون اون اطاق یک تخت داشت ویک پنکه دستی که گذاشته بودند توی طاقچه حتی پنجره هم نداشت .صاحب مسافرخونه اونو بابت یک نفر هر شب پنجاه تومان اجاره میگرفت واگه کسی دیگه همرات بودباید دوبرابر پرداخت میکردی و کلی سوال پیچت میکرد بعدش هم باید شناسنامه همراه طرف باشه تا بتونه بیاد اونجا تو اطاقت بمونه .انموقع ها هتل ها وبخصوص مسافرخانه تحت نظارت اماکن ومنکرات بود . سالهای جنگ و وضعیت اظطرری واژیر قرمز بود و پناهگاه. واون مسافرخونه تنها پناهگاهی که داشت دو تا توالت وسه تا حمام گوشه حیاط کوچک مسافرخانه ویک انباری که همیشه درش قفل بود.

نمی شد که به مسافرخونه دعوتش کنم برای همین دوباره ازش خداحافظی کردم البته اون هم نگفت که میخواد بیاید اصلا روی اینرا نداشت که خودشو جایی دعوت کنه برای همین گفت پس میری   گفتم اره ومن راه افتادم سمت توپخانه .

توی راه کمی از خودم دلخور شدم که چرا دعوتش نکردم .  بعد دوباره بخودم میگفتم که ادمی که تهرانی هست واینجا زندگی میکنه حتما خونه وجایی مناسبتر از من داره وخسرو با این سرووضع خیال نکنم یک لحظه هم بیاد توی اون مسافرخانه درب وداغون بمونه تا چه برسه که بیاد اونجا بخوابه.  اما دوباره بخودم میگفتم شاید از روی کنجکاوی پرسیده یا از روی کنجکاوی علاقمند شده بیاد تو محلات جنوب شهر واینجور جاها را از نزدیک ببینه همانطور که اومد ورفتیم میدان شوش وجغور وپغور خورد

همیشه گفته اند برای اینکه کسی را بهتر بشناسی باید با اوهم صحبت ؛ همسفر ؛ هم سفره ؛ هم نشین وهم اطاق وهمکار شده باشی تا بتونی درک وشناخت بیشتری پیدا کنی وهنوز خیلی مانده بود تا من وخسرو بیشتر همدیگر را بشناسیم .         

قبل از اینکه برم مسافرخونه رفتم میدان توپخونه یک شامی چیزی بخورم سمت مخابرات یک زیر گذر داشت که ساندویچی بود مثل دخمه بود اخرای شب بود فکر نمی کردم باز باشد اما باز بود رفتم گفتم چی دارید گفت ساندویچ تخم مرغ وهمبر وماکارونی  گفتم ماکارونی  . یک بشقاب ماکارونی با یک نان داد همانجا خوردم ورفتم مسافرخونه گرفتم خوابیدم نمی دانم چه ساعتی بود که با دل درد شدیدی از خواب پا شدم چند دقیقه نگذشت حالت تهوع  پیدا کردم فکر کردم معده ام ناراحتی پیدا کرده اما چندی نگذشت که سرازیر پله شدم ورفتم دستشویی طی چند ساعت ده بار رفتم دیدم بازم حالم داره بدتر میشه رفتم به کارگر مسافرخانه ای گفتم دوایی دارویی چیزی نداری گفت نه گفتم چکار کنم گفت برو بیمارستان .

.بیمارستان سینا نزدیکای پارک شهر بود که کمی با میدان توپخونه فاصله داشت برای ادمی که بیمار باشه ودر این وضعیت بد خیلی راه بود وبرای یک ادم سالم راه درازی نبود.  گفتم با ماشین میرم اما هر چه ایستادم حتی یک تاکسی هم پیدا نشد با زحمت وپیاده خودمو رساندم بیمارستان رفتم قسمت اورژانس گفتنددراز بکش .چند تایی سوال کردند  اونا گفتند مسمومیت غذایی پیدا کردی  فورا فهمیدم همان ماکارونی کار دستم داده گفت تا میتونی اب بخور واین دواها هم بگیر گفتم اینجا داروخونه نداره گفت قسمت اورژانس نداره الان دیروقته بهتر بری میدان بهارستان داروخانه اونجا کشیک شب داره .

از اونجا اومدم بیرون تا بهارستان بازم خیلی راه بود باید برمی گشتم توپخونه از اونجا میرفتم چهاراه مخبرالدوله واز اونجا میرفتم بهارستان هرچه صبر کردم بازم ماشینی پیدا نشد انموقع جنگ بود وبنزین هم کوپنی وخیلی ها بی جا تو خیابونها ول نمی چرخیدند تازه اگه بودند هم اون بالاها بودند که پول بیشتری میدادند .

از ناچاری وبقول اوزیها از چاره نیستی پیاده تا توپخونه واز انجا هم تا بهارستان رفتم داروخانه باز بود وخلوت داروها را گرفتم گفت اگه حالت خیلی بده یکی از این قرص ها را حالا بخور.  دوباره همان مسیر را پیاده برگشتم هوا خیلی سرد بود ساعت 4صبح شده بود پیش کارگر مسافرخونه یک چایی بی قند خوردم ورفتم خوابیدم خواب که چه عرض کنم تا 7صبح باز چندین بار پله روبالا وپائین رفتم تا خوابیدیم .

ساعت 1بعداز ظهر با سروصدای زیاد که از اطاق بغلی بود از خواب بیدار شدم داشتن خوب به همدیگه فحش وناسزا میدادند اقا رجب که کمی مسن تر از بقیه بود وسط اونا ایستاده بود ونمی گذاشت به همدیگه بزنن اونی که جوانتر بود ومن کمتر تو مسافرخونه اونو دیده بودم داشت میگفت اگه این ندزدیده پس کی دزدیده ؟ اسمال که خیلی زودتر از من اومده بود توی اون مسافرخونه وبه وجناتش هم می امد که خلاف باشه  شق ورق ایستاده بود میگفت این وصله ها به ما نمی چسپه . ظاهرا شب جمعه ای که همه خواب بودن مثل اینکه اقا اسمال رفته سراغ کیف اون جوون وهرچی داشته برداشته وکیفشم انداخته بغل دستشوی .

 اخه تو اون اطاق که اقا اسمال بود اطاق جمعی بود ده تا تخت تو یک اطاق 20 متری کنار هم گذاشته بودند روز وشب هم در اطاق باز بود چون چفت وبستی نداشت اونایی که قدیمی بودند وسن وسالی ازشون گذشته بود چیزی اونجا نمی گذاشتن حتی وقتی که میرفتن حموم هم اگه چیز بدرد خوری داشتن با خودشون میبردند حموم . بیشترافرادی که توی این اطاق میخوابیدند کارگر وافرادهایدرمانده وشهرستانی که یا دنبال کار بودند یا اینکه درامدشون انقدر کم بود که جایی بهتر از این پیدا نکرده بودند  .

فرق این اطاق دسته جمعی با اطاقهای تکی این بود که کرایه اش ارزانتر بود وهرشب بیست تومان اجاره میدادند درست کردن غذا هم ممنوع بود کل این اطاق ده تا تخت داشت که روی هر تختی یک تشک ابری ویک متکای ویک ملافه هزار بار مصرفی ویک پتو که احتمالا ماه به ماه هم شسته نمی شد با یک پنکه سقفی عهد عتیق پنج جفت دمپایی کل موجودی اطاق بود . هر کسی که میخواست توی این اطاق بخوابه واستراحت کنه اول بهش میگفتند که دعوا نمی کنی  اجاره ات 20 تومانه وهر شب قبل از رفتن به اطق باید پرداخت کنی ؛ غذا درست نمی کنی؛  مواد مخدر مصرف نمی کنی  ؛ دوست همراه خودت نمی اری ومواظب وسایل خودت هم هستی ؛ شناسنامه ات هم میذاری تو مسافرخونه .

من قبلا هم از این بحث ها شنیده ودعواها دیده بودم اکثرا هم بو برده بودند که دزدیدن کیف اون جوون کار اسمال است اما هیچکسی هیچی نمی گفت چون هیچ سندی به جا نمانده بود تازه اقا اسمال شاکی هم شده بود میگفت بیائید منو بگردید تا بفهمید کی دروغ میگه   جوون بیچاره که بهش می امد تازه بیست سالش تموم شده باشه  هنوز اینجور ادمها را خوب نمی شناخت .

من میخواستم برم تو اطاقم دیدم صاحب مسافرخانه ای با یکی که بهش می امد از بچه های منکرات وکمیته ای باشه اومدن واسمال واون جوون را با خود بردند بقیه هم رفتند تو اطاق من هم رفتم تا لباسمو بپوشم برم بیرون نهار بخورم البته اطاق من در داشت وچفت وبستش هم محکم بود هرچند چیز دندانگیر وپولی هم انجا نداشتم که نگرانش باشم .

از میدان توپخانه تا میدان فردوسی راه زیادی نیست از مسیرجنوب به طرف شمال می ایی چهاراه استانبول بعدش هم منوچهری را رد میکنی می رسی به میدان فردوسی  بین فردوسی وویلا روبروی شرکت ما یک رستورن بود بنام ستاره ابی اونویکی از  بچه های شرکت معرفی کرده بود میگفت رستوران خوبیست غذاش هم خوبه وقیمتش هم مناسبه  من معمولا روزهای جمعه برای نهار میرفتم انجا  از انقلاب  به سمت امام حسین که میرفتی سمت راستت قرار میگرفت کمی مانده به میدان فرودسی  یک راه پله به پائین داشت  مثل زیرزمین بود اما تمیز ومرتب بود .یادم می اید اولین باری که ته چین مرغ خوردم همین رستوران بودجاتون خالی خیلی هم چسپید  قیمت هر دست غذا معمولا بین 35 تا 50 تومان بود ته چین با نوشابه وسالاد 45 تومان بود .

بعد از نهار رفتم بطرف بلوار کشاورز تا بروم پارک لاله تا چرخی بزنم وهوایی تازه کنم . رفتن به پارک دراکثر جمعه ها تکرار میشد پارک لاله  پارکی خوب وبقول اوزیها دل وازبود که از هر طیف وطبقه ای می امدند انجا . انموقع ها ازپارک های خوب  مراکز شهر تهران محسوب میشد البته اسم قبلی ان پارک گل سرخ بود این پارک در زمانهای قدیم از پارک های جنگلی تهران محسوب میشده که خارج از شهر تهران قرار داشته است  اینرا قبلا در یکی از این جمعه ها پیرزنی که  روی نیمکت پارک کنار من نشسته بودبمن گفت . پیرزن میگفت ما انموقع دختر جوانی بودیم ومثل حالا چادر وچاقچول نکرده بودیم با مامان وبابا وبرادر وخواهرها وپدر ومادر بزرگ وعمه وخاله وکلا فامیل می امدیم اینجا من نمی دانم اون پیرزن دقیقا چند سال داشت به نظرم 75 به بالا داشت که اینقدر اطلاعات از گذشته تهران انروزگار یادش مانده بود همه دروازه های تهران را خوب میشناخت برای همین میگفت این پارک لاله ای که اکنون وسط شهر است قبلا جز تهران نبوده وحومه وگردشگاه وپارک جنگلی بود ه ومردم برای تفریح می امدند اینجا .

شاید باورتان نشود هیچ کسی به اندازه ادم های غریب وبی کس در شهرهای بزرگی مثل تهران به پارک نمی ایند انقدر که شهرستانیها ودور وبری ها به پارک میروند خودی ها کمتر میروند برای شهرستانیهایی که یا انجا فامیل وکس کاری ندارند یا از فرط بدبختی ومشکلات امده اند در این شهر بزرگ تا لقمه نانی بدست اورند یا محصل دانشگاه هستند روز جمعه جایی کم خرجتر وبهتر از پارک برای گذراندن اوقات فراغت وتعطیل نمی یابند 

یکی از ویژگیهای پارک های ایران بطور عام وپارک های خوب تهران بطور خاص این است که کسی انموقع ها بابت رفتن به پارک پولی پرداخت نمی کرد حتی بهترین پارک های تهران مثل پارک ملت نیز همین روال را داشت وکار جالبتری که بعدها در دوران شهرداری کرباسچی انجام شد برداشتن همه نرده ها ودیوارهای دور پارک بود تا مردم از هر طرفی که خواستند وارد پارک شوند الان را نمی دانم اما انموقع ها خیلی خوب بود .

 موضوع دزدی از یک طرف وعلاقمندی اقا خسرو برای امدن به خونه ومحل سکونت من مرا به این فکر انداخته بود که یک فکری برای جا ومکان زندگی ام بکنم  هزینه شبی 50 تومان برای منی که درامدی بابت اینکاری که میکردم هنوز دریافت نکرده بودم زیاد بود و بیشتر منو مصمم میکرد تا جایم را عوض کنم چون ماندن در یک جا جایز نمی دانستم .

اما کجا باید میرقتم  ؟ نه پول چندانی داشتم نه کار پردرامدی نه دوستی واشنایی جز انهایی که باهاشون کار کرده بودم واز بین انها دونفر که فکر میکردم خانه وزندگی دارند بیشتر نمی شناختم یکی از انها منوچهر خان بود ویکی هم اقا خسرو . با اقا خسرو نمی خواستم در این زمینه وارد گفتگو بشم چون اون خودش هم دوست نداشت که من ادرسی از خونه یا وضعیتش داشته باشم وتازه اگه میگفتم احتمال میدادم نتونه یک جای مناسب کم هزینه برای من پیدا کنه بنابر این از گزینه خسرو صرفنظر کردم وبه این فکر افتادم طی دو سه روز اینده موضوع را با منوچهرخان مطرح کنم .

معمولا ادم مجرد خیلی سریعتر از ادم متاهل میتونه در باره جابجایی وتغیئر شغل ومکان زندگی اش تصمیم بگیره وبرای من جابجا شدن کار سختی نبود اما کجا رفتن برایم سخت شده بود چون انموقع در ان مسافرخانه جز چند دست لباس ویک عدد کیف دستی کوچک مسافرتی وچند مجله وروزنامه ودوکتاب بیشتر نداشتم نه کارد وچنگالی نه ظرف وظروفی نه بار وبندیلی  وچقدر راحت بود وراهی هم غیر از این نداشتم باید سعی میکردم دورو برم را شلوغ نکنم چون هیچ چیز تثبیت شده ای در روند کاری وشغلی نمی دیدم بنابراین تا انجا که ممکن بود سعی داشتم بار خودمو سنگین نکنم .

شب که برگشتم مسافرخونه دیدم خبری از اسمال واون پسر جوون که با هم دعوا کرده بودند نیست اقا رجب میگفت اسمال شاید برگرده اینجا اما اون جونه اگه عقل داشته باشه دیگه خیال نکنم اینطرفا پیداش بشه  راست هم میگفت چون این اطاق جمعی جای مناسبی اصلا برای یک جوان بیست ساله بی تجربه نبود

صبح شنبه برخلاف روزهای دیگه که از توپخونه مستقیم راهی شوش ودروازه غار میشدم رفتم شرکت تا اگه اقای شیخ الاسلامی هست راجع به وضعیت کارم صحبت کنم وببینم تا حالا که کار کردم وهنوز هم یک ماه نشده میتونم چیزی قرض بگیرم  .

از توپخونه تا میدان فردوسی همه اش دو ایستگاه راه بود واکثرا من پیاده میرفتم . وقتی رسیدم دفتر دیدم فقط ابدارچی شرکت هست رفتم نشستم یک چایی اورد پرسیدم رئیس کی میان  . گفت یک ساعت دیگه شاید پیداش بشه  . شتابی نداشتم برای همین نشستم کمی از حال وروزگار ابدارچی پرسیدم واون هم از جنوب وروزگار ان منطقه پرسید تا اینکه سروکله دوتا از کارمندهای دیگه شرکت پیداشون شد با اونها هم احوالپرسی کردیم گفتنند از این طرفا ؟چی شده کله صبح اومدی دفتر؟  گفتم خیره  اومدم با اقای شیخ الاسلامی صحبت کنم . یکیشون گفت ناقلا نکنه خبریه ؟ گفتم از اون خبرها نیست. گفت پس چی .؟ گفتم با این همه وقت که دارم کار میکنم من درامدی که بشه روزگار بگذرانم ندارم واگه وضع همینجوری پیش بره اس وپاس باید برم جای دیگه ای دنبال کار بگردم ..  داشتم همینو توضیح میدادم که ابدارچی گفت جناب شیخ داره میاد

اقای شیخ الاسلامی همینکه منو دید تعجب کرد گفت اینورا اول صبح چه خبره ؟ گفتم خبری که نیست اومدیم هم یکسری بزنیم واحوالپرس باشیم وهم چند کلامی اگه وقت داشته باشی صحبت کنیم  . گفت اگه نیم ساعت صبر کنی در خدمتم  .

نیم ساعت شد یکساعت گفت بیا ببینم چه خبره

رفتم ودرو از پشت بستم  گفت چطوری گفتم بد نیستیم  نمی خواستم وقت خودمو واقای شیخ الاسلامی را بگیرم برای همین فوری رفتم سر اصل مطلب  گفتم راستش را بخواهید من الان نزدیک به یکماهی هست که پیش شما کار میکنم  سر لنگشتی هم که حساب کردم دیدم چیز زیادی دستگیرم نمیشه  گفت مگه حساب کردی گفتم نه چون حساب پیش شماست  اینکه گفتم پاشد ورفت یک پوشه که احتمالا مربوط به کار من ودریافتی هایم وشرکت هایی که ویزیت کرده بودم اورد چند دقیقه ای به اونا نگاه کرد بعدش رو کرد به من وگفت تازه اول کار هستی خب هرکی بخواد شروع کنه تا خوب وارد بشه کلی باید سختی بکشه تا کار کشته بشه ورتق وفتق کارها دستش بیاد  تو هم ادم فعال ودرستی هستی . اقای شیخ الاسلامی داشت منو امید میداد که بالاخره ادمی که تازه شروع کرده نباید انتظار بیش از این داشته باشه وراست هم میگفت  اما اون مشکلاتی که من با انها روبرو بودم نمی دید وقرار هم نبود همه مشکلات منو حل کنه ونمی شد که بعضی چیزها را برای اون تعریف کرد

گفتم میشه بفرمائید تا حالا سهم من چقدر شده . گفت چنگی بدل نمی زنه اما برای شروع کار خوبه . گفتم خب چقدره

گفت تا حالا شده 950 تومان  .

البته فکر میکردم که سهم من کم باشه اما این که 950 تا تک تومانی نزدیک یک ماه دوندگی سهم کارکردم باشه واقعا نومید کننده بود چون اندازه اجاره اطاق مسافرخانه هم در نیومده بود  نمی دونستم چه باید به اقای شیخ الاسلامی میگفتم اما تکلیف من مشخص بود که با این وضع نمی تونم تو همین کارزیاد  بمونم  برای همین خداحافظی کردم واومدم پائین شرکت .بدون اینکه خودم  بخوام  همانجایی ایستاده بودم که خیلی وقت ها اقا خسرو می ایستاد وبه جایی خیلی خیلی دور فکر میکرد شاید اون به شمال فکر میکرد ومن به جنوب .

انروز نرفتم سرکار یعنی هیچ علاقه ای به اینکه جایی برم نداشتم مدتی روبروی شرکت ایستادم بعد یواش یواش رفتم سمت ویلا. نبش خیابان ویلا یکی از دکه های مطبوعاتی منوچهر خان بود  منوچهر خان را من از سال 1363 میشناختم  وقتی رفتم انجا دیدم علی انجاست از علی پرسیدم منوچهرو ندیدی گفت رفت تا دفتر روزنومه الان پیداش میشه. علی دست تنها بود تا اومدن منوچهر کمی کمکش کردم وبراش روزنامه های صبح که اومده بود لایی زدم  ساعت 10وربع منوچهر خان با موتورش پیداش شد مثل همیشه بود شتاب کار کردن داشت  موتورشو بغل دکه پارک کرد وقفل زد واومد بغل دکه ایستاد گفت چه خبر ؟ گفتم خبر خاصی نیست  گفت با کار وبرات چطوری گفتم برای همین اومدم اینجا .  ول کردی گفتم نه  ولی دست کمی از ول کردن ندارد . دید موضوع جدی است گفت بیا بریم اونور خیابون .

دقیقا روبروی دکه سرنبش ویلا انور خیابون یک دکه دیگه هم داشت انطرف خیابون سایه بود ومیشد روی سکوی در ورودی بانک نشست وراحت  حرف زد

گفت چه خبره گفتم با همه اوضاع واحوالی که تو این شرکت هست وبا وجود نزدیک به یک ماهی که انجا کار میکنم فقط 950 تومان کار کردم  گفت چرا اینقد کم گفتم والله من سعی وتلاشم کردم بیشتر بچه هایی که درامد دارند یا خیلی قدیمی هستند یا جاهایی که دنبال مشتری هستند بالای شهر ومراکز شهر است  که ادرس ها هم پیش خودشون هست وعملا تا اطلاع ثانوی راه بسته است واینطور که من پی بردم بعضی از این بچه ها این کار دومشون است وبعضی ها سرمایه دارند بعضی ها ماشین دارند وباهاش کار میکنند ودوکار دارند . فقط خسرو بنظرم از صبح تا شب کارش همینه

گفت حالا میخوای چکار کنی ؟ گفتم تا سر ماه انجا کار میکنم وطی این مدت هم باز دنبال کار بهتری میگردم .

اقا منوچهر اصرار داست که من برم سر دکه اش کار کنم  چون حداقل یک حقوق ثابت داشت اما من چند سال  قبل انجا کار کرده بودم و با شرایط انجا اشنا بودم برای همین گفتم تا ببینم چه پیش میاد  چون میخواستم موضوع جابجا شدن محل زندگی ام بهش بگم برای همین جواب رد صد درصد به او ندادم ادم تیزی بود خوب مسائل وموضوعات را میگرفت حین صحبت بهش گفتم اقا منوچهر اطاقی نیم اطاقی جایی برای مدت یک ماه سراغ نداری که اجارش هم کم باشه.

گفت واسه چه کسی  میخای . گفتم واسه خودم  . گفت مگه پیش دوستت نیستی ( به اقا منوچهر نگفته بودم مسافرخونه هستم بدلایلی که بعدا براتون میگم ) گفتم دوستم میخواد بره مسافرت برای همین اطاقشو تحویل میده بعدش هم اجاره انجا خیلی گرونه .

 اقا منوچهر که همیشه اهل حساب وکتاب ومحاسبه بود گفت چفدر میدادی ؟ گفتم ماهی 1500 تومان انجا اجارش بود گفت بد نبوده کجا هست .گفتم توی ناصر خسرو گفت میشه بریم ببینیم.  دیدم باز کنجکاویش گل کرد گفتم اگه صبر داشته باشی یه روز میریم می بینیم

صحبتم که  تموم شد گفت بیا بریم یه جایی بهت نشون بدم  .روبروی خیابان ویلا اینطرف خیابون از جایی که دکه اقا منوچهر بود یک کوچه گشاد بود که انتهاش باریک میشد  به یه کوچه دیگه  رفتیم تو کوچه  یه صد متری که رفتیم پیچیدیم  سمت چپ  یک خونه قدیمی سرنبش کوچه بود که درش تو کوچه کوچکتری باز میشد  منوچهر خان یک کلید از جیبش در اورد ودرو باز کرد وارد که شدیم یک اطاق سمت چپ بود که یک پنجره به سمت کوچه داشت یک راهرو قدیمی که میخورد به یک حیاط کوچک انتهاش دو اطاق داشت یک راه پله هم از ورودی راهرو میرفت بالا طبقه دوم که بیشتر به نیم طبقه میمانست تا یک طبقه چون غیر از دو اطاقک کوچک چیز دیگری نداشت  گوشه حیاط یک توالت وحمام بسیار قدیمی با یک ابگرمکن نفتی داشت که بعضی وقتها بوی نفت ودود تا توی راهرو واطاق ها هم می اومد  یاد داستانهای بالزاک وچخوف افتادم با اون تعاریفی که از اطاقهای نمور وبی نور وسرد در قصه هایشان بود بی شباهت به ان اطاق ها نبود

نرفتیم توی حیاط خانه ؛  منوچهر خان یک کلید دیگه در اورد وهمان اطاق دم دری را باز کرد وقتی که در باز کرد انگار چند قرن به عقب برگشتیم   وصف انجا خیلی دشوار بود اما با شناختی که من از منوچهر خان داشتم چندان دور از انتظار نبود به نظرم یکی دوسالی میشد که کسی انجا را جارو نکشیده بود یک فرش کهنه ماشینی کبره بسته از چرک وخاک ؛ قفسه های پر از کتاب ومجلات  قدیمی؛  روزنامه های باطله وکاغذ وپنجره ای که خیلی خوب تار عنکبوت بسته بود وانگار سالهاست کسی در این اطاق زندگی نکرده است ؛ یک تخت داشت با یک پتو بدون ملافه  یک چراغ والور برای گرم شدن وپخت وپز یک چاقویی که فکر کنم هزار بار تیز شده بود ؛ یک قابلمه رویی  ویک کتری ویک استکان ولیوانی که به هیچ وجه جرات نمی کردی توش اب بخوری ویک لوستری که به سقف اویزان بود وفقط یک چراغ از سه چراغش روشن میشد که انهم به اندازه تاریخ حیاتش کسی پاک نکرده بود ونور کمرنگی داشت ویک پشتی ترکمنی که نمی دانم از کجا پیدا کرده بود  چون هیچ چیزی به هم نمی امد  میشد تو این اطاق فیلمی تاریخی درست کرد ؛ یک فیلم ترسناک مثل فیلم هایی که الفرد هیچکاک درست میکرد .

منوچهر گوشه تخت نشست  دید من خیلی دارم اطاقو ورنداز میکنم گفت چطوره من فورا منظورشو فهمیدم گفتم منو اوردی موزه تاریخ بهم نشون بدی یا اطاق برام پیدا کنی

گفت  اینجوری نگاش نکن بدرد میخوره اجارش زیاد نیست . اینجا من برای کتابها ومجلات واز این چیزهای خرده وریز گرفتم چون نزدیک دکه است  اینجوری راحترم اگه چیزی زیاداومد یا جا نداشتیم میارم اینجا میزارم .

یکمرتبه بگو انباری گرفتم وقراره من هم اینجا زندگی کنم وحتما هم میخواهی یه چیزی بهت بدم .

 اون منو میشناخت میدونست که فعلا جایی که ارزون باشه وتوشهر باشه وبا این درامدی که من دارم پیدا نمی کنم برای همین گفت تو فعلا موقت بیا اینجا تا جایی پیدا کنی اگه پیدا کردی که خوب میری انجا اگه پیدا هم نکردی یه جورایی با هم کنار میائیم

 منوچهر خان  توی مدت اشنایی امان از من یه چیز فهمیده بود وان اینکه این شهرستانی با این خصوصیات اخلاقی اهل دزدی وخلاف نیست وچه کسی بهتر از یک ادم مطمئن برای اتاقی که سال وماه هم کسی به اون سر نمی زنه وچه نگهبانی بهتر از او . گفتم بهتون اون واقعا حسابگر خوبی بود .

 ساعت دوازده شده بود گفت چکار میکنی گفتم الان که هیچ کاری نمی کنم من میرم نهار بخورم گفت کجا گفتم میدون فردوسی قهوه خونه دیزی بخوریم اگه میایی تو هم بیا ولی دونگی (یعنی هرکسی پول خودشو بده )  گفت باشه دونگی

بعداز ناهار منوچهر رفت سر دکه من هم رفتم سراغ اطاقی که قرار بود توش زندگی کنم  توراه که داشتم میرفتم منوچهر خان صدام زد تا نکته مهمی که بقول خودش یادش رفته بود به من بگه وان اینکه به بچه های دکه نگم میخوام اینجا زندگی کنم  گفتم اگه اونا اومدن اینجا وخواستن چیزی بردارن چی ؟ گفت اونا کلید ندارن وقرار هم نیست بیان اونجا چیزی بردارن  گفتم باشه اطاق مال شماست وهرجور شما صلاح ببینید

تصمیم گرفتم اول یک دستی به این اطاق بکشم جارو انجا بود ولی خاک انداز نبود اول تارعنکوبتهای پنجره را گرفتم بعد همه کتابهارا اوردم پائین وخاکاش رو گرفتم  به اندازه ای که یک لنگه پنجره باز بشه کتاب گذاشتم  بقیه کتابها را اوردم توی طاقچه ای که بعدا مرتبش کردم چیدم چراغ اطاقو گردگیری کردم  یک ساعت طول کشید تا فقط زیر تختو اشغالاش بیارم بیرون ومرتب کنم خلاصه خسته اتان نکنم تا ساعت های 6 عصر هرکاری بلد بودم تا اطاقو بک کمی مرتب و روبراه کنم کردم دیدم خیلی خسته شدم دروبستم رفتم سراغ بچه های دکه سر نبش ویلا منوچهر رفته بود؛ کمی با بچه ها گپ زدم واز انجا مستقیم پیاده رفتم تا توپخونه ومسافرخونه .

مسافرخونه هنوز خلوت بود وخیلی ها یا بیرون بودند یا کارشون تا دیر وقت طول میکشید رفتم حموم  یک دوش گرفتم وبعد ش هم رفتم به صاحب مسافرخونه ای گفتم من تا فردا اینجا هستم ورفع زحمت میکنم . طی این مدت به هم عادت کرده بودیم . گفت کجا ؟ برای اینکه دو ساعت نخوام توضیح بدم ؛ گفتم  شاید برم جنوب ؛ گفت اگه اومدی این طرفا یک سری هم به ما بزن ؛ سوغات هم یادت نره  . گفتم باشه . پرسیدم شناسنامه را الان میدی یا فردا ؟ گفت امشب که هستی ؟ گفتم اره . گفت پس صبح که خواستی بری بهت میدم

شب با بعضی از بچه های مسافرخونه که مدتها بود انجا زندگی میکردند خداحافظی کردم وگفتم من از فردا دیگه اینجا نیستم  . فردا صبح نیم ساعت زودتر پا شدم  وسایل زیادی با خودم نداشتم  ؛ یک کیف مسافرتی که چند دست لباس توش بود ویک رادیو دوموج  ویک ساعتی که همیشه بدستم بود ویک عدد ملافه و روبالشی که مال خودم بود ودوهفته ای میشد خریده بودم . مهمترین اسناد ومدارکم ؛ کارت پایان خدمتم وشناسنامه ویک دفترچه حساب پس اندازبانک صادرات ایران بود که اکثر مواقع توی جیبم بود؛ بغیر از شناسنامه که پیش صاحب مسافرخونه بود؛ که انهم صبح موقع خداحافظی برداشتم ومثل همان موقعی که وارد تهران واین مسافرخونه شده بودم کیفم را روی کولم انداختم وروانه خانه جدید  در کوچه روبروی خیابان ویلا شدم .

طی مدتی که اومده بودم تهران  ؛هنوز نتونسته بودم با پدر یا مادر یا خواهر وبرادر یا کس دیگری از همشهریان یا دوست واشنا  تماس داشته باشم ؛ یعنی خودم اینطور خواسته بودم وشرایط مساعد نبود ونمی خواستم موجب زحمت انها شوم ؛ بعضی وقت ها نداستن ونفهمیدن راحتر وکم دردسرتر است . هرچند که خیلی دلم برایشان تنگ شده بود ومطمئنا انها هم دلشان برای من تنگ شده بود؛ نمی توانستم در ان شرایط به قضاوت احساسی شرایط خودم وانها می پرداختم ؛  باید منطقی فکر میکردم وخوشبختانه این روش نتیجه بخش بود؛ اینجور برخوردها مثل پیشگیری بهتر از درمان در حوزه پزشکی است  که هر چه پرهیز ومراقبت داشته باشی کمتر اسیب می بینی .

مهرماه روزهای اخرش بود وهوا سرد شده بود برگ درخت ها اکثر کوچه ها وخیابانها تهران را گرفته بود زرد نارنجی قهوه ای سوخته وسبز همه وجود درختان اطراف را گرفته بود وانروز بیش از روزهای دیگه حواسم بیش از انکه به ادم ها باشه به کوچه وخیابان ودرختان وطبیعت بود ؛طبیعتی که توی شهر های بزرگ بیشتر وقت ها مجال نفس کشیدن پیدا نمی کند ومردم هم انقدر درگیر زندگی شهری هستند که براحتی فراموش میکنند؛ فصلی رفت وفصلی دیگر امد.  شاید جابجایی باعث شده بود من دوباره به طبیعت توجه بیشتری پیدا کنم شاید هم دلتنگی رفیق ویار ودیار وخانواده باعث شده بود به طبیعت ومواهب وزیبایی های ان توجه کنم؛ در هر حال هر انچه بود خوب بود واحساس اندوهی ملایم از دوست داشتن چیزهای بشری بود وهمیشه بخود گفتم اگر این اندوه بزرگ وانسانی نباشد ما انسانهای خاکی از یخچالهای قطبی هم سردتر خواهیم بود

از جلوی دکه اقا منوچهرخیلی سریع رد شدم ؛ رفتم توی کوچه  در خانه وبعد هم در اطاق را باز کردم ؛ ساکت ساکت بود انگار همه خواب بودند؛ تازه ساعت 6ونیم صبح بود کیف وملاف وخرده ریزه هایم را انجا گذاشتم ودروبستم وبرگشتم که برم دفتر کارم پیش اقای شیخ الاسلامی .

هنوز زود بود وبچه ها نیامده بودنددفتر برای همین رفتم چیزی بخورم ؛  پائین تر از دکه کنار بانک  به سمت میدان فردوسی  صدمتری که میرفتی میرسیدی به نبش یک کوچه جمع وجور که یک جگرکی همیشه سر ان نبش دل وجکر وقلوه داشت  ویک نانوایی بربری هم کنارش بود؛ من گاهگاهی سری به اونجا میزدم وجاتون خالی چند سیخ جگر ودل میخوردم ؛ انروز هنوز وقت داشتم برای همین اول رفتم انجا  صبحانه خوردم بعد توی اون هوای دبش وخوب سیگاری دود کردم  وسرحال وزنده دل رفتم طرف شرکت کار وپیشه .

 به نظرم خیلی مهم که ادم زنده دل باشه وبتونه زنده دل بمونه  ومن انموقع با تمام وجود احساس زنده بودن میکردم .قبل از اینکه برسم به شرکت دیدم یکنفر از پشت سر صدام میزنه؛ صداشو شناختم  خسرو بود

همین که رسید احوالپرسی گرمی کرد ومثل کسی که انگار چند هفته  است که منو ندیده گفت کجایی  جوون  پیدات  نیست   بچه ها میگفتند دیروز صبح که اومدی شرکت دیگه پیدات نشده ؛  نکنه با رئیس حرفتون شده  ؛ قضیه چیه ؟

من هم خیلی از دیدنش خوشحال شدم  گفتم نه مشکلی پیش نیامده یه خورده خسته بودم وحالم خوب نبود ویه موضوعی  پیش اومد که نتونستم بیام 

چه موضوعی ؟  گفتم  بعداز کار برات میگم  .  گفت برای نهار میایی ؟ گفتم احتمال زیاد میام . گفت پس باشه تا ظهر می بینمت .

خسرو که رفت من اومدم این طرف خیابان ؛ دقیقا نمی دانستم میخوام برم سرکار یا میخوام امروز هم توی خیابانها بگردم ؛  شاید برای شما هم پیش اومده باشه که بعضی مواقع سر دوراهی قرار بگیرید 

اتوبوس که راه افتاد با دیدن ادم هایی که بیشتر انها اماده میشدند که بروند سرکارشون من هم بدون اینکه واردار به کاری شوم عملا همراه انها بودم ؛ میدان امام حسین پیاده شدم  از انجا هم خط برای شوش داشت دوباره سوار اتوبوس شدم رفتم شوش سراغ باربری ها ؛  چند تایی باربری سر زدم اما مثل سابق نبودم ؛ مثل ادمی نبودم که قراره حتما امروز سفارش بگیره  یا درامدی کسب کنم ؛ مثل کسی بودم که چند روز دیگه به اتمام کارش مانده وتمایلی مثل قبل برای انجام کاری در انجا نداره

نمی دانم ان لحظه چه اتفاقی در مغزم افتاد که یاد کتاب چگونه انسان غول شد ایلین سگال در باره تکامل انسانها افتادم شاید این حرفهایی که میزنم از انجا یا جایی دیگر نشاط گرفته باشد؛ شاید هم تبلور وباز سازی اندیشه های متفاوت باشد که در من رسوخ کرده وتکوین یافته است .

 انسان متحول ایستا نیست به همان سان که بدن ما در اثر سوخت وساز خودرا برای زندگی وزیست هماهنگ میکند فکر ادمی هم احتیاج به سوخت وساز داده هایش دارد تا تحول را بپذیرد تا کنش داشته باشد تا واکنش نشان دهد  این لازمه حیات جسمی وفکری ماست 

تانزدیکای ظهر دوروبر شوش ودروازه غار بودم اصلا علاقه ای به اینکه برم درامدی کسب کنم در وجودم نبود از انجا راهی میدان انقلاب شدم سمت خیابانی که میره به طرف چهاراه ولیعصر توی یکی از این کوچه ها یه جگرگی بود که کباب کوبیده وچنجه هم داشت از بس راه رفته بودم خوب گرسنه شده بودم دوتا چنجه ویک سیخ کوبیده با پیاز وگوجه ونوشابه  سر جمع میشد 35تومان .نهار که خوردم رفتم سری به بعضی از کتابفروشی های اطراف میدان انقلاب زدم .بهترین وبروز ترین کتاب هایی که توی کشور منتشر میشد معمولا انجا پیدا میشد؛ چه نوار میخواستی ؛ چه کتاب  حتی کتابهای ممنوعه وکمیباب وتاریخی هم توی اون پس کوچه ها ودستفروشی های اطراف خیابون انقلاب پیدا میشد؛ کتاب خواجه تاجدار از جمله کتاب های توی بورس ومخفی وکمیاب وپر طرفدارانموقع بود 

ساعت سه شده بود؛ انطرف خیابان سینما بهمن بود؛ برام زیاد فرق نمی کرد چه فیلمی داره ؛ میخواستم فقط خودمو مشغول کنم الان یادم نیست چه فیلمی بود؛ بیشتر فیلم های انموقع حال وهوای جنگی داشت  ؛دوساعتی مشغول شدم وقتی اومدم بیرون خیابون میدان انقلاب خیلی شلوغتر شده بود؛ عده ای برای خرید اومده بودند ؛عده ای برای دیدن فیلم وسینما ؛عده زیادی دانشجو واهل کتاب وخلاصه از هر قوم وجماعتی که بگی ان ساعت توی خیابون ومیدان انقلاب بودند. شهرستانی ها بخصوص اهل کار ومطالعه ودانشجو جماعت ان طرفا بیش از بقیه مردم هستند وشاغلینی که از چهار سوی تهران انجا ایستگاه عوض میکنند  

کمتر ادمی است که اومده باشه تهران وسری به میدان انقلاب نزده باشه . میدان انقلاب از مراکز مهم شهر تهران است که راهی به جنوب وراه اهن دارد و راهی به خیابان میرداماد وکارگر ویکسوی ان به سمت میدان ازادی وغرب تهران وسوی دیگرش به میدان امام حسین وتهرانپارس وشرق تهران.  بیشترین تجمعات زمان انقلاب در همین میدان وخیابانهای اطراف ان وبین امام حسین تا انقلاب وازادی بود؛  برای همین این میدان از اهمیت خاصی برخوردار شده است ؛  اخبار سیاسی وفرهنگی واجتماعی بیش از همه جا انجا پیدا میشود

توی کوچه سمت چپ جنب خیابونی که میره سمت میدان ازادی چند تا مغازه هست که همه چیز داره از پیراهن وشلوار گرفته تا ظرف وظروف وچینی الات تا لوازم خرده ریز منزل برای همین رفتم انطرف خیابون تا چند چیز برای این خانه جدید یا اطاقک تاریخی بخرم چون قبل از اون من توی مسافرخونه بودم وعملا نمی تونستم غذا یا چیزی برای خودم درست کنم  وحالا که جایی داشتم که امکان درست کردن غذا داشتم می باید وسایل پخت وپز هم فراهم میکردم

 این اولین خرید من در تهران برای اسکان وشروع  دیگری بود برای هماهنگ شدن با وضعیت جدید فکر کردم برای خودم یا اگر مهمانی پیشم بیاید به چه لوازمی احتیاج دارم واین زیاد برای ادمی که قبلا در بندر وجاهای دیگر مجردی زندگی کرده وپخت وپز هم بلد است کار سختی نبود

یک ماهیتابه متوسط  ؛دودست قاشق وچنگال ؛ یک چاقوی اره ای ؛  3عدد کبریت بی خطر بهمن؛   دوتا لیوان سه تا بشقاب ملامین ویک کاسه خورشی ملامین؛  یک قابلمه کوچک رویی  برای پلو؛  یک عدد صابون گلنار؛  یک عدد شامپو تخم مرغی ؛ سیم واسکاچ ظرفشویی ؛  یک عدد پودر رختشویی کوچک دریا ؛  یک بسته نمک؛  یک بسته کوچک زرده چوبه وبزار ودو تا نمکدان همه اینها توی دو تا پلاستیک متوسط جا گرفت وروانه خونه سمت خیابون ویلا شدم وقتی رسیدم دکه بچه ها بسته بود رفتم خونه اول همه ظرف ها رو شستم  کمی که ابش گرفته شد اونا را اوردم تو اطاق کنار بخاری گذاشتم تا خشک بشه 

خیلی دلم میخواست بعد از مدتها یه غذای خونگی که خودم درست کنم بخورم طی ماههای گذشته همه اش بیرون غذا خورده بودم  دیدم وسایل دارم اما مواد غذایی نخریده بودم ؛ برای همین دوباره پاشدم رفتم بیرون؛  تصمیم داشتم امشب هرجور که شده یه غذا خودم درست کنم ؛  رفتم بقالی محل شش تا تخم مرغ خریدم یک کیلو گوجه ویک کیلو پیازویک روغن نباتی کوچک .   یخچال نداشتم برای همین نمی تونستم کره وپنیر وشیر بگیرم هرچند من زیاد با شیر میانه ای نداشتم اما کره ومربا برای صبحانه با نون تازه واقعا می چسپید

نزدیک بقالی یه نونوایی بربری بود؛  یه نون بربری هم گرفتم تا بساط تکمیل بشه ؛  اومدم خونه ؛ ماهیتابه تازه   ؛ چاقوی اره ای تازه  کبریت اک بند  ؛ گوجه فت اعلا  ؛ پیاز خوب   همه اینها جون میداد برای یه شام مشتی واملت اوزی (املت اوزی تا انجا که من یادم می یاد سرحدی ها توی تخم وگوجه اشان پیاز نمی ریزند اما در خانه ما وبعضی از اوزیها دیدهام که تخم مرغ وپیاز وگوجه را با هم قاطی میکنند برای همین میگم املت اوزی ) جاتون واقعا خالی بود خودم وخودم بودم ویه سفره جمع وجور با نون بربری ورادیو دوموجی که برای خودش وبه دل خودش پخش میشد ومن سرشار از بودن وزندگی وحتی رضایت که میتوانستم به همین راحتی شامی دلخواه با لذتی وصف ناپذیر در شهری شلوغ وپر از کار وگرفتاری میل کنم

من همواره معتقد بودم وهستم که لذت ها در فراوانی انها نیست بلکه در کیفیت درک ما از لذت است

صبح زود پا شدم رفتم شرکت تا خسرو را ببینم چون دیروز قرار بود نهاربا هم باشیم  اما جور نشد ومن رفتم میدون انقلاب .هنوز زود بود وخسرو نیامده بود برای همین رفتم انطرف خیابون سر نبش خیابون ویلا یوسف بود با علی داشتند روزنامه ها ومجلات را از توی دکه می اوردند بیرون کنار دیوار بچینند سلام علیکی کردیم ویه کم کمکشون کردم ودوباره به سمت شرکت راه افتادم از اونجا تا شرکت 200 متری راه میشد شاید هم کمتر

اقا خسرو از انطرف میدون فردوسی داشت می اومد سمت شرکت اون متوجه من که بیرون شرکت ایستاده بودم شد لبخند ملیحی زد وسلام علیک کردیم وفورا گله مند شد که پس چرا دیروزبرای نهار نیومدی

گفتم کار داشتم ونتوستم بیام ومعذرت خواهی کردم

گفت میری بالا گفتم نه اگه توهم بالا کاری نداری بریم  گفت باشه

دوتایی راه افتادیم  اون سرصحبتو باز کرد گفت انروز قرار شد بیایی وتوضیح بدی راجع به یک موضوعی که باعث شده بود انروز نیایی

گفتم اره اخه من خونه وزندگیمو عوض کردم وامدم همین دوربرهای شرکت می شینم 

چرا تو که میگفتی جات بد نیست  نکنه مشکلی برات پیش اومده

گفتم نه اینجا مستقل خودم هستم ویه جایی هم هست که نزدیک شرکت ومرکز شهر است

یعنی خودن به تنهایی خونه گرفتی  گفتم نه خونه که نه فقط یه اطاق از اونو اجاره کردم

کجاست

این کلمه را انقدر با شوق واشتیاق گفت انگار خونه واطاق ندیده بود شاید هم دوست داشت ببینه وبدونه من چطور زندگی میکنم برای همین گفتم اگه دوست داشتی امشب میتونی بیایی خونه 

نرسیده به پیچ شمیرون از هم جدا شدیم خسرو طبق معمول رفت شمال شهر من هم رفتم میدون اما حسین تا از اونجا برم شوش اما قبل از خداحافظی قرار گذاشتیم شب جلوی شرکت ساعت 8همدیگه رو ببینیم

تا عصر ساعت 3 حوالی شوش بودم و بعد رفتم مولوی ؛ انجا هم یه چرخی زدم تا ساعت 5؛ از همانجاها یه خرده گوجه وسبزی وکاهو وبادمجان ویک کفگیر خریدم وبه سمت خونه حرکت کردم  گفتم اگه شب خسرو هم اومد یه شامی با هم بخوریم ؛ تا ساعت 7 خونه بودم  انموقع از موبایل خبری نبود باید سرساعت میرفتم سرقرار برای همین از خونه زدم بیرون  گفتم زشته رو روزنامه غذا بخوریم . توی خیابون سعدی یه مغازه پلاستیک فروشی بود یعنی سبد وظرف وظروف پلاستیگی ولوازم پاک کننده مثل سیم ظرفشویی وجارووتشت وجاصابونی واز این  جورچیزا داشت  یک پارچ اب همان جکه خودمان با یه جاصابونی و یک متر سفره گرفتم   توی ایران هنوز هم خیلی ها که توان کمتری دارند وبصورت سنتی زندگی میکنند جانونی خاصی ندارند و نون را در سفر می گذارند

موقع برگشت دیدم خسرو زودتر از موعد اومده سر قرار ایستاده رفتم طرفش گفت دستات امروز خیلی پره کمک نمیخای  گفتم ممنون اگه کاری نداری بریم  گفت اینجوری که نمیشه

گفتم واسه چی نمیشه گفت دست خالی اومدم واز این بابت دلم راضی نیست  گفتم عیبی نداره خونه مال خودم که نیست هر وقت خونه دار درست وحسابی شدم انوقت دست خالی نیا  گفت پس طلبت گفتم باشه وبه هم راه افتادیم  سرراه دوتا نون تازه بربری هم گرفتم دادم دست اقا خسرو وبشوخی گفتم بگیر دستت دست خالی نیایی خونه خیلی زود رسیدیم خونه خسرو مثل کسی که انگار میخواهد وارد امامزاده ای بشود خیلی با احتیاط وارد خونه شد رفتارش با موقعی که بیرون بودیم تغئیر کرد وخیلی با وسواس وکنجکاو وارد خانه شد نمی تونستم این حالت وفکری که در سرش بود درک کنم  فقط گفتم جای بدی نیست به کلبه درویشان خوش امدید

در اطاقو که باز کردم خیلی بیشتر متعجب شد شاید انتظار جای دیگری با سر وضع دیگری میکشید برای من چندان مهم نبود که خسرو از اینجا خوشش می اید یا نه برای من این مهم بود که یکی از همکاران که تا اندازه ای هم دوست شده بودیم به خانه ای امده که من انجا زندگی میکنم

دوباره گفتم اقا خسرو خوش امدید وسط اطاق با دوتا نون بربری ایستاده بود گفتم اگه ممکنه اون نون رو بده من و کفشاتو دربیار ؛ کمی دستپاچه شد وفورا کفشهاشو دراورد واومد روی تخت نشست فورا فهمیدم این ادم روی زمین خیلی کم نشسته چیزی نگفتم  گفتم تا استراحت کوتاهی میکنی من این سبزی وچیزها را بشورم والان برمیگردم  ؛شام مهمان ما هستید

گفت نه والا من باید برم ودیر میشه وکلی تعارف کرد

گفتم دست پختم بد نیست یه شب بد بگذرونید

این حرفها چیه من مزاحم شدم ببخشید   دیدم خیلی تعارف میکنه وکوتاه نمی یاد گفتم اقا خسرو میشه یه زحمتی بکشید   گفت خواهش میکنم  گفتم این پیازها رو می بینی تا من بقیه چیزا را میشورم وبرمیگردم اگه زحمتی نیست اینارو پوست بکن  این هم چاقو

وقتی برگشتم تو اطاق دیدم هرچه پیاز بوده پوست کنده نه اون پرسید چند تا نه من بهش گفته بودم چند تا پیاز پوست بکنه  گفت چند تکه کنم گفتم بزار اول بشورم بعد هر چند تا تکه خواستی خردش کن

گفت با این همه پیاز میخای چه درست کنی  گفتم من این همه پیاز نمی خواستم خرد کنم اما حالا هم بد نشده یه غذای محلی گوجه بادمجان با پیاز فت وفراوون درست میکنیم  گفت اگه کار ی داری کمک کنم  گفتم نه  اگه حوصله ات یه وقت سر میره میتونی روزنامه مجله بخونی چون چیزی که توی این اطاق فراوون است مجله وکتاب وروزنامه است

خسرو یه روزنامه برداشت من هم شروع کردم به تهیه غذا خسرو که انگار کلی سوال توی ذهنش بود یه خرده که روزنومه خوند گفت همه این روزرنومه ها رو خوندی  گفتم نه  مجله ها را چطور  گفتم نه  حتما بیشتر کتاب میخونی  همه اینرا خوندی گفتم نه  فکر کرد دارم باهاش شوخی میکنم  گفت داستان بیشتر میخونی یا کتاب های علمی  گفتم داستان  کدوم یکی از این کتاب ها داستان تخیلی داره گفت نمی دونم  گفت یعنی تخیلی نداری  گفتم شاید باشه

اقا خسرو فکر کرده بود همه این کتاب ها ومجلات مال منه وطبیعی هم بود که این سوالات رو از من بکنه برای همین بهش گفتم

ببخشید خسرو جان من یه کمی باید برات توضیح میدادم  این کتابها مال من نیست نه مجلات ونه روزنامه ها ونه کتابها هیچ کدام از اینها مال من نیست تنها کتابی که مال من است این کتاب دیوان شعر حافظ است  باقی متعلق به صاحب خانه است که اینجا گذاشته من هم ایرادی ندیدم  وبرای همین است که از محتوای خیلی از این کتابها اطلاع ندارم وتوضیحاتی دیگری که اورا متوجه انباشت کتابها کرد  

به همین سادگی خیلی از سوالات که در باره تعلقات من وکتاب وغیره بود تموم شد طی این مدت غذا هم اماده شده بود  گفتم اقا خسرو سفره رو بنداز که غذا اماده است گفت کجا بندازم گفتم وسط سالن بزرگ غذاخوری  خنده اش گرفت 

غذا رو توی بشقابها کشیدم سبزی تازه وپیاز زنده وخوراک بادمجان وگوجه ونون بربری با لیموی ترش تازه

اقا خسرو ظاهرا از شکل وسروضع غذا خوشش اومده بود مثل کسی که سالهاست چمباته نزده بزحمت کنار سفر نشست گفتم پاهاتم میتونی دراز کنی کلا راحت باش گفت راحتم  گفت این خورش بادمجونه گفتم  یه جورایی اره ونه خورشت بادمجون ما جنوبی هاست که معمولا با خورش بادمجون شما که گوشت داره فرق میکنه ما بهش میگیم گوجه بادنجون وبراش توضیح دادم

هم من وهم اقا خسرو با اشتها فراوان غذا را خوردیم وطی این مدت کم حرف زدیم اقا خسرو خیلی خوشش اومده بود گفت خیلی ممنون دستت واقعا درد نکنه  بعد از مدتها یه غذای گرم خونگی خوردیم 

با وجودی که برام سوال بود که چرا میگه بعد از مدتها یه غذای گرم خونگی خوردیم اما سوال نکردم وهیچی نگفتم  شاید هم یه حسی به من میگفت الان موقع پرسیدن نیست

ساعت 10 شب اقا خسرو گفت اگه اجازه بدید رفع زحمت میکنیم گفتم بمون گفت نه باید برم خونه

من اصراری برای موندن اقا خسرو نکردم چون نه تشک ومتکای اضافی داشتم نه یک ملافه وزیر انداز وحتی یک زیر شلواری اضافه هم نداشتم انموقع بود که فکر کردم هنوز چند تاچیز اساسی دیگه باید برای خونه بخرم  اینجور مواقع است که ادم فرق میون اطاق خودش با اطاق مسافرخونه بهتر می فهمه

در مجموع اقا خسرو در ان شب خیلی بهش خوش گذشته بود با وجودی که چیز زیادی برای خوردن وپذیرایی نداشتم  اما با من احساس راحتی بیشتری میکرد وشاید همین موضوع باعث شده بود که جوانب امر برایش مهم نشود چون همیشه این جوانب هستند که انتظارات وتوقعات را بیشتر میکند واصل موضوع که همانا دید وبازدید ومراوده است تحت شعاع قرار میدهد

ساعت 6ونیم صبح دیدم یکی در میزنه نه در خونه بلکه داشت در اطاقو میزد پا شدم دیدم اقا منوچهره گفتم اول صبح خیر باشه  چه خبر.

سلام وعلیکی کرد گفت اومدم یکسری از روزنامه ها رو ببرم پس بدم اخه چند روز وقت نکرده بودم اگه برگشتی ها رو زود نبرم از حساب کم نمی کنند .

اقا منوچهر همینطور که سرگرم توضیح دادن بود حدود 100 تایی روزنامه زد زیر بغلش ورفت بیرون ومن هم انموقع حوصله اینکه بهش بگم اقا منوچهر اگه دفعه دیگه میخوای روزنامه برداری لطفا شب بیا نداشتم فقط خداحافظی کردم ورفت  این هم از مزایای اجاره اطاق است که بخواهی از یک اشنایی مثل اقا منوچهر اجاره کنی !

خواب از سرم پریده بود دست وصورتی شستم واز خونه زدم بیرون هوا خیلی خوب بود وکمی سرد شده بود علی اقا ویوسف تازه داشتند دکه  روزنامه ای نبش ویلا باز میکردند دستی از این طرف خیابون براشون تکون دادم علی منو دید وسلامی کرد از همونجا سلانه سلانه به سمت میدان امام حسین براه افتادم بغیر از مغازه های نانوایی وسوپری وسبزی فروشی ها بقیه مغازه ها بسته بود

بوی خوب وخوش نون بربری توی اون هوای سرد واقعا لذت بخش بود سبزی ها تازه وبا طراواتی که اول صبح با گل ولایی که هنوز به انها چسپیده بود واب پاشی جلوی سبزی فروشی بوی زندگی وابادی میداد  توی بعضی از ایستگاه اتوبوس ها  مسافرها منتظر بودند تاکسی ها ومسافربرهای شخصی یواش یواش بیشتر میشدند توی پیچ شمیرون بطرف شمال تعداد زیادی مینی بوس ایستاده بودند که انتهای خط انها شمال شهر تهران میدان تجریش بود از پیچ شیمرون به بعد از خیابون تنکابن که از خیابانهای قدیمی  تهران است بطرف امام حسین شکل وشمایل مغازه ها فرق میکرد یعنی یه جورایی قروقاطی بود بعضی از ساختمانهای کنار خیابون یک طبقه بود بعضی ها دو یا سه طبقه مغازه های پائین انها هم همینطور بود  بنگاه معاملات املاک بود بنگاه ونمایشگاه خرید وفروش ماشین بود تا میرسیدی به پل چوبی که مرکز فروش تخته وچوب بود هر نوع تخته وچوبی که میخواستی انجا پیدا میشد

 بعد از پل چوبی نبش یک خیابون چند تا مغازه سمساری بود که اجناس دست دوم وعتیقه میفروخت جایی که خیلی از افراد بی بضاعت وکم درامد خریدهای اساسی خونه  ومنزلشان را از انجا میکردند فرش دست دوم کمد دست دوم جاروبرقی دست چندم ابگرمکن وبخاری وچراغ گاز دست چندم ودهها وسایل دیگر  نرسیده به میدون امام حسین سمت راست از طرف میدون انقلاب توی کوچه وپس کوچه هاش خرید وفروش البسه وپوشاک بود ازپیراهن وشلوار دست دوم گرفته تا پیراهن وکت وشلوار وگرم کن واورکت وپالتوی خیلی ارزان ومانده انبارهای داخلی وخارجی  بیشتر انها انموقع محصول داخلی بود اما بمرور زمان جای انها را اجناس تاناکورایی ومانده کشورهای خارج گرفت  هر چه بیشتر به میدان نزدیک میشدی تعداد فروشگاههای پوشاک بیشتر میشد واجناس ها هم مرغوبتر ومغازه ها هم شیک تر میشد وحالت بوتیک پیدا میکرد

میدان امام حسین تهران که قبلا اسمش میدان فوزیه بود از میدانهای بزرگ وقدیمی تهران است  از مراکز مهم شهری تهران است

که بین شرق وغرب تهران قرار گرفته است  خیابانهای زیادی از انجا به سمت های مختلف غرب وشرق وجنوب وشمال کشیده شده است خیابان انقلاب – خیابان دماوند – خیابان نظام اباد خیابنهایی که به سمت پیروزی  هفده شهریور ایران می روند وچند خیابان فرعی دیگر

بقول قدیمیها  از خون مرغ تا جون ادمیزاد در ان میدان پیدا میشود چندین قهوخانه دو سه تا کله پزی چندین ساندویچی و جگرکی  چندین سوپر وبقالی کوچک  پلاستیک فروشی چینی فروشی  لوازم خانگی شیرینی فروشی اجیل فروشی در یک سمت میدان انواع واقسام مواد پروتینی از دل وجگر وکله پاچه وسیرابی وشیردون تا انواع مرغ وگوشت گوسفندی وگوساله وگاو انواع ماهی ودهها چیز دیگر که کنار انها هم میوه جات وسبزیجات وحبوبات وهرچه بخواهی یافت میشود هم میدان است وهم بازار شما اگر بروید انجا دست خالی بر نمیگردید قیمت انها نسبت به دیگر مراکز خرید بهتر بود تازه یک سینما هم دارد الان نمی دانم فعال است اما انموقع ها بود

اگر سمت میدان انقلاب اقشار متوسط در رفت وامد هستند وبافرهنگ وکتاب وزندگی اغشته هستند در میدان امام حسین بیشترمحل کسب وکار ومحل گذر ادم های متوسط وفقیر جامعه هستند که بیشتر از جنوب ومیانه شهر به انجا می ایند محل گذر غرب به شرق وجنوبی هاست از شما ل شهرکمتر به این سوی می ایند مگر انکه کاری داشته باشند  من شرایط امروزین میدان را نمی دانم اما انموقع بیشتر اینگونه بود

در تمام سمت های میدان ایستگاههای اتوبوس هست اتوبوس خطی وبرقی  ورودی وخروجی های اکثر خیابانهای ان تاکسی ومسافربرهای شخصی ایستاده اند وداخل کوچه ها وخیابانها هم مینی بوس های خطی هستند برای همین ازدحام وشلوغی خاصی دارد حتی اول صبحی که من انجا بودم ادم های زیادی بودند کسانی که از شمال کشور واز ترمینال شرق تهران رسیده بودند کسانی که از شهرهای اطراف تهران چون ورامین واز ترمینال جنوب امده بودند افرادی که برای خرید اول صبح ومایحتاج خانواده امده بودند کارمندها وکارگرانی که  از جاهای دیگه اومده بودند وانجا  تغئیرمسیر می دادند

ساعت 7ونیم صبح بود .از میدان امام حسین سوار اتوبوس شدم ورفتم سمت شوش  اما بین راه وتوی یکی از ایستگاههای نزدیک مولوی پیاده شدم توی این فکر بودم که اگه نخواهم با اقای شیخ الاسلامی به کار ادامه بدهم کجا برم کار کنم وضعیت من مطلوب نبود کار اداری که نمی تونستم ومدرکی هم نداشتم وبرای کارهای اداری کلی جواب وسوال داشت که در انزمان تمایلی به ان نداشتم  تخصص خاصی غیر از رنگ زنی وفروشندگی ورانندگی نداشتم وبرای اینجور کارها حداقل یک ادم اشنا میخواست ومن تا انزمان با افراد کمی اشنا بودم که هر کدامشان خودشون بزور کار پیدا کرده بودند البته به غیر از اقا منوچهر .

از اتوبوس که پیاده شدم از بقالی محل که معمولا بنگاه خبری واطلاعاتی محله هم هستند سوال کردم وگفتم اقا ببخشید شما احتیاج به کارگر ندارید نگاهی به من انداخت وگفت کجایی هستی گفتم جنوبی ام  گفت جنگ زده ای گفتم  نه من  از اهالی جنوب فارس هستم بین شیراز وبندرعباس  گفت پس اینجا چکار میکنی  گفتم اومدم دنبال کار  گفت تو بندر وشیراز که بهتر کار پیدا میشه   دیدم که طرف تا سراغ ابا واجداد ما رانگیره وشجرنامه وتاریخچه ما دستش نیاد ول کن نیست گفتم شوخی کردم برای خودم کار نمی خواستم  گفت پس برای کی میخوای کار پیدا کنی  دیدم اگه جو.ابش بدم دوباره سوالاتش شروع میشه  گفتم اقا یه نوشابه مشکی با یه تی تاپ بده  اونهم دست کرد ونوشابه وکیک را داد پولشو دادم  واز مغازه اومدم بیرون .

غربت غربته فرقی نمیکنه کجای دنیا باشه  میشه تو شیراز وبندر وتهران احساس غریبی کرد میشه تو دبی وکویت والمان وانگلیس وسوئد وامریکا احساس غریبی کرد غریب جایی است که نتونی بفهمی اشان ونتوانند تورا بفهمند  این اتفاق میتونه توی خونه خود ادم هم بیفته میتونه خواهر وبرادرت تورا نفهمند میتونه دوستانت مثل سایه شب بر جانت خیمه بزنند وغریب شوی

انموقع وبعد از اینکه از بقالی اومدم بیرون احساس غریبی ودلتنگی کردم فکر کردم این همه ادم که هی میروند وهی می ایند ربطی به من ندارند والفتی بین من وانها نیست واین دم گذر برای خیلی ها بوده ومن هم جز همان ادم ها بودم که روزگار سمت وسویش با من در میان گذاشته بود .

سیگاری روشن کردم دو تا پک عمیق زدم تنها دلبندی که اینجور مواقع خوب مرا می فهمید خوب بدادم میرسید وتا عمق جانم رخنه میکرد سیگار بود. میگذاشت خوب بفهممش واو که سالها با من ماند شیفته غریبی ودلتنگی ام شده بود تنها موجودی که در شادی ورنج واندوه بی مضایقه در کنارم بود نه اهل جدل بود ونه اهل اعتراض نه از رفتارم ناراحت میشد ونه از اخلاقم بدش می امد زمان از نظر او با من معنا پیدا میکرد واو ارام ارام منیت ودلبسته من شده بود ومن نیز چون او درکش میکردم  فاصله من او فقط یک نفس بود واو دریغ نداشت

نگوئید که دارم بد اموزی میکنم که این نوشته به قصد اموزش افراد ننوشته ونمی نویسم بلکه دارم خاطرم را با شما مرور میکنم  خاطراتی که شاید با خاطر شما هم خون وهم گروه شود وشاید هم نشود

کجا بودم. اره از مغازه زدم بیرون وسیگاری کشیدم رسیدم به مغازه ای که ظروف مسی میفروخت مغازه قدیمی ونسبتا بزرگی بود مردی  میانسال با سیبل کلفتی مثل سبیل استالینی وروسهای انقلابی انزمان روی یک چهار پایه چوبی نشسته بود من سرکی داخل مغازه کشیدم وسلام کردم گفت بفرما

گفتم کاری نداشتم فقط میخواستم نگاه کنم  گفت خب بیا نگاه کن   گفتم اشکالی نداره   گفت شاید خوشت اومد یه چیزی خریدی . خندیدم اون هم خندید. برای خودش چایی ریخته بود به من هم تعارف کرد گفتم نمی خوام اما برام چایی ریخت ازش خوشم اومد  چند دقیقه ای پیشش نشستم از وضعیت کار وجنگ ومشکلات حرف زدیم معلوم بود ادم با سوادیست واین سبیل ها هم الکی پشت لبش انقدر بلند نشده وبقول اوزیها هنوز شو تو هاد  . گفت باز هم بیا اینطرفا گفتم اگه وقت کردم حتما می یام

خیابان مولوی وکوچه های اطراف ان مثل موزه می مونه همه جور ادم همه جور کار وشغلی که فکر کنی انجا هست انروز انقدر با حوصله ان دوربرها قدم زدم که وقتی رسیدم خونه  از رمق افتاده بودم  

انشب زود خوابیدم اما صبح زود بلند شدم رفتم شرکت خسرو هم امده بود سلام وعلیکی با بچه ها کردم واومدیم بیرون دم ساختمان شرکت من وخسرو ایستادیم خسرو گفت برای نهار می ایی اینجا گفتم کار زیادی ندارم احتمال زیاد میام

خسرو که رفت من رفتم سر دکه منوچهر خان  منوچهر نبود اما علی بود از علی پرسیدم منوچهر کی میاد گفت رفتنش با خودش اما برگشتنش با خداست دیدم شوخی میکنه گفتم علی اقا مارا گرفتی  گفت یه خرده صبر کنی الان پیداش میشه

نیم ساعت بعد منوچهر رسید . دید من انجا ایستادم گفت چه خبر؟ کشته ومرده اخبار بود براش فرقی نمیکرد راجع به چی باشه شاید بدلیل شغلی که داشت همیشه دوست داشت خبردار باشه شاید شما بگید فضولی اما یه جورایی هم فضولی بود هم دوست داشت از چیزی غافل نباشه تو خبر ها انچه از همه بیشتر براش جالب بود نرخ اجناس بود هر چند اینو بروز نمیداد اما چندین با با رفتارش دیده بودم که اینجور خبرها بیشتر می پسنده

یک مشت مجله وروزنامه داد تحویل علی وبه من گفت بیا بریم  جای خاصی نرفتیم یک چند متری از دکه دور شدیم بعد گفت چه خبر گفتم خبر خاصی نیست اما به احتمال زیاد تا چند روز دیگه پیش اقای شیخ الاسلامی کار میکنم بعد میخوام برم جای دیگه ای کار کنم گفت کجا گفتم فعلا جای خاصی مشخص نکردم اما تو فکرش هستم گفت اگه کاری نداری همراه من بیا بریم یه جایی گفتم کجا گفت میخوام برم خونه خواهرم یکسری بزنم

من تا انموقع نمی دونستم منوچهر خان خواهر هم دارد گفتم اقا منوچهرمن کاری ندارم اگه حاضری میتونیم بریم .موتورو روشن کرد من هم پشت سرش نشستم اول رفتیم انقلاب از انجا رفتیم خیابون جمهوری رفتیم سمت خیابون اذربایجان  رفتیم یه خیابون فرعی اگه اشتباه نکرده باشم سمت سرسبیل بود روبروی یک کتابفروشی وسطای اون خیابون ایستاد من هم پیاده شدم دستی برای صاحب مغازه کتابفروشی تکون داد وبه من گفت بیا بریم .گفتم اقا منوچهر شما برید من اینجا منتظر میمونم گفت بابا بیا اینا خودی هستند گفتم از این نظر نمی گم یکروز دیگه میام اقا منوچهر هم قبول کرد ورفت خونه خواهرش که تو کوچه روبروی بود . تا اقا منوچهر بیاد من کتابهای توی ویترین مغازه رو نگاه کردم وسیگاری دود کردم

حدود یکساعتی منوچهر خان خونه خواهرش موند بعد از اون رفتیم میدون انقلاب یکی دوساعتی هم اونجا تو کتابفروشیها بودیم بعد از اون رفتیم سر دکه سر خیابون ویلا یوسف هم اومده بود با یوسف یه کمی اختلاط کردیم دیدم اونا کار دارن وجاشون هم تو دکه خیلی تنگه خداحافظی کردم ورفتم سمت میدون فردوسی رفتم شرکت فقط حسابدار شرکت وابدارچی بود ابدارچی بلافاصله گفت همشهری چایی میخوری گفت اگه زحمتت نیست اره  یکساعتی نشستم دیدم الانه که خسرو پیداش بشه رفتم پائین شرکت منتظرش شدم یکربع بعد اومد گفت خیلی امروز خوش قول شدی گفتم اقا خسرو تا حالا بد قولی دیدی گفت شوخی کردم

انروز نهار را با اقا خسروخوردیم موقع خداحافظی گفت امشب مهمان منی گفتم کجا گفت خونه خودتون گفتم قدمتون روی چشم اما این چه جور مهمونیه که تو خونه خودم باید باشه گفت میخوام دور هم باشیم  گفت غیر از من وتو مگه کس دیگه ای هم هست گفت اره اقای چشم روشنی  کارش درسته ولی تو چیزی درست نکنی من می ارم گفتم اشکال نداره هر جور راحتی

اقا خسرو ساعت 8شب اومد خونه اما دیدم از چشم روشنی خبری نیست وفقط یه ساک دستشه تو دلم گفتم حتما بعد میاد تعارف کردم اومد تو ورفت روی تخت نشست طبق معمول هر دو پرسیدیم چه خبر گفت خبر تازه ای نیست جز کار وکار وکار .

یه نیم ساعتی گذشت دیدم خبری از چشم روشنی نشد گفتم اقا خسرو این دوستمان اقای چشم روشنی نمی یاد . به شوخی گفت مگه تو هم میشناسی.  گفتم نه .  پس چرا میگی دوستمون . گفتم ببخشید باید میگفتم دوستت کی میاد.  گفت خانم یا اقا بودنش نمی دونم اما الان اینجا هستند  .

من کمی تعجب کردم اولش فکر کردم امشب اقا خسرو از همیشه بیشتر راحت وصمیمی به نظر میرسه وبرای همینکه در شوخی باز کرده برای همین بهش گفتم نکنه دو تا اسم وفامیل داری . گفت نه والا گفتم پس چی -  گفت چشم روشنی اینجاست ودر همین موقع دست کرد توی ساکی که همراهش اورده بود ویک پلاستیک مشکی که سرش هم گره زده بود بیرون اورد  همینکه در اورد فورا فهمیدم منظورش از چشم روشنی چیه  مدتها بود که جمالش به دیده ما روشن نشده بود وفکر هم نمی کردم اقا خسرو اولین دعوت کننده ما درتهران سال 1365 باشه  قبلا از این چشم روشنی ها در اوز وبندر وشیراز دیده بودم اما تا انموقع بدلیل اینکه با افراد کمی ارتباط داشتم وخودم هم پیگیر اون نبودم چشم ما به جمالش روشن نشده بود از اون موقع که اسماعیل کور در بندر توی محله برق از پشت پنجره کیسه های سیاه پلاستیکی میداد دست جوون وپیر تا حالا چند سالی گذشته بود این پلاستیک سیاه رنگ از اون ممنوعیاتی های انزمان بود که بعدا شد اب معدنی وبعدها شیشه وقوطی وانواع واقسام ان پیدا وپنهان هنوز هم دست بدست میشود

راستش بخواهید یه احساس عجیبی انشب نسبت به این پلاستیک مشکی پیدا کردم تو دلم گفتم ببین روزگار چطوری شده که یک نفر که ساکن تهران است واینجا خونه وزندگی داره اومده خونه یه ادمی که حداقل شهرودیارش دوهزار کیلومتر با تهران فاصله داره ومیخواهند امشب بشینند گپی بزنند ولبی تر کنند واین صمیمیتی بود که در وجود خسرو بود ومن انرا انشب به تمامی حس کردم برای همین بلافاصله دو تا استکان ویک عدد پارچ اب اوردم میخواستم برم از بقالی سر کوچه یه خورده ماست وخیار وپنیر بگیرم که اقا خسرو گفت من با خودم یه چیزایی دارم ودست کرد توی ساکش دو تا بسته چپس ویک خرده اجیل ودوتا سه تا سیب ودوتا نوشابه در اورد گفت البته زیاد سرد نیست گفتم هوا خوبه تازه گرمش بهتر تو این هوا می چسپه

نه من بار اول اولم بود ونه اقا خسرو بار اولش بود که لبی به خمره میزد جای همه تون خالی یواش یواش خوردیم وحرف زدیم وبه سلامتی همدیکه استکانها بالا بردیم هر دفعه ای که استکانها میرفت بالاتر حرفهایمان بیشتر وعمیقتر میشد ان قسمت های نگفته وکم گفته از همدیگه بیشتر میگفتیم روراستی بیشتر میشد وشرم وخجالت از قضاوت خودشو به به دست ابراز احساس وعاطفه داده بود عاطفه ای که گاه گذر عمر وکار مجال نفس کشیدن وبروز از او میگیرد عاطفه ای که گاه زخمی عمیق بر جان وروانش دارد ومعمولا در چنین جاهایی دل به دریا میزند واز خودش میگوید تا اندوه بی پایانش را با کسی تقسیم کند من وشما یا دیگران شاید نتوانند برای این اندوه کاری بکنیم اما انکه بازگو میکند احساس کرده که میتواند انرا الان واکنون از وجودش کمی خالی کند تا برای لحظه ای اری برای لحظه ای رهایش سازد واین مشکی پلاستکی  فرصت بیان به خیلی از نگفته ها میداد ومن خرسند بودم که خسرو برای نگفته هایش چنین شبی را انتخاب کرده است

یادش به خیر زنده یاد عبدالباقی خضری که چندی با هم رفیق بودیم یک اصطلاحی اینجور مواقع داشت که انشب دقیقا یاد اون جمله افتادم عبدالباقی می گفت  چشم هاش قرمزه تار هم میزنه الان دقیقا موقع پریدنش است . یاد این حرف باقی که افتادم بلافاصله اشک تو چشام جمع شد خسرو که منو دید گفت چیزی شده گفتم یاد یه رفیق افتادم که چند سال پیش توجبهه های  جنگ شهید شد گفت خدا بیامرزتش رفیق خوب کم پیدا میشه .براش گفتم اون فقط یه رفیق معمولی نبود یه انسان شریف وپاک بود اهل تزویر وریا نبود عمرشو به مال ومنال دنیا نبسته بود خودش بود وبه انچه اعتقاد داشت عمل میکرد وشهید شدنش هم برای ایمان واعتقادش بود جا نماز اب نمی کشید هر چند اون خیلی زود تر از همه ما رفته اما ابرودار تر وخالصانه تر رفته است .

اقا خسرو دید که من وسط حرفهام هی صبر میکنم تا اشکامو پاک کنم صحبتو عوض کرد گفت ببینیم غذای حاضری میخوری گفتم اره میخورم  اینو گفت بعد یه استکان دیگه برای من ریخت ویه استگان هم برای خودش .

چقدر وقت زود گذشته بود ساعت یازده شب بود میخواستم به خسرو بگم الان ساعت یازده شبه یه وقت خونه منتظرت نشن یا برو سر کوچه یه زنگ بهشون بزن ؛ دیدم اگه اینو بگم شاید فکر کنه میخوام زود ردش کنم برای همین تو دلم گفتم الان که خوش میگذره چه لزومی داره از اینجور حرفها بزنم بزار یه امشب بگیم وبگرئیم وبخندیم  شاید دیگه فرصتی اینچنینی پیش نیاد برای همین هیچی نگفتم گفتم اقا خسرو دمت گرم یه چتولی دیگه راهی کن که جاش خالیه . گفت : ای به چشم رفیق نایاب ناباب

توی کتابهای اقا منوچهر یه کتاب از رباعیات خیام بود اونو برداشتم وشروع کردم چند تا از رباعیات را به شکل اوازی بخونم اون موقع ها صدام از الان بهتر بود واقعیتش طی مدتی که تهران بودم فرصتی پیش نیامده بود یه دهن برای خودم ورفیقی مثل خسرو بخونم اقا خسرو خوشش اومد یه به به چه چه هی هم مرحمت فرمودند وکلی خوشحالی اش بیشتر شد میگفت من از ادم هایی که خودشونو میگیرن واگه بلد هم باشن رو نمی کنند خوشم نمی یاد واز اینکه تو با ادم خیلی راحتی خیلی خوبه چون من اینجور ادم ها کم دیدم گفتم شهرستانیها مثل شهرهای بزرگ کمتر الوده حرف های بیجا ومفت هستند جنس ورابطه درونی انها چه خوب وچه بد محصول روابط خانوادگی وفامیلی وطایفه ای انها می باشد

داشتم شعر کاروان که زنده یاد بنان خوانده بود میخواندم همینکه شروع کردم : همه شب نالم چون نی که غمی دارم ؛ که غمی دارم به این قسمت که رسیدم خسرو مثل بمب منجر شد انچنان زد زیر گریه که من مات ومبهوت ماندم خواندن وهمه چیز را فراموش کرد م هی گفتم خسروچی شده باز گریه کرد باز گفتم خسرو بس کن دیدم اصلا گریه امان به او نمی دهد مثل ابر  بهاری گریه میکرد دم به دم مثل مادر مرده ای مثل کسی که عزیز ی را از دست داده باشه گریه میکرد. دستمالی هم نداشتم با استین پیراهنش مرتب اشک هاش پاک میکرد  همینکه میخواستم دوباره سر حرفو باز کنم دوباره به حق حق می افتاد  چشاش یه کاسه خون شده بود تا حالا اینقدر نزدیکش ننشسته بود  همینکه کنارش رفتم ودست گذاشتم روی شانه هایش که تسلی اش بدهم  منو بغل گرفت ودوباره شروع کرد به گریه کردن انقدر گریه کرد که من هم ارام ارام اشکهام سرازیر شد  او برای دردی ورنجی که داشت گریه میکرد من هم برای دردی ورنجی که با خود حمل میکردم از اینکه خسرو چه رنجی اورا انقدر ازرده وغمگین ساخته بود که اینگونه حق حق به گریه افتاده بود نمی دانستم  اثار غم واندوه در چهره اش ورفتارش قبلا دیده بودم اما اینکه تا این اندازه درد بر جانش نشسته باشد ندیده بودم

کمی که ارام شد یه سیگار برای خودم ویه سیگار هم برای خسرو روشن کردم هنوز داشت اشک میریخت ده دقیقه ای به همین صورت گذشت گفتم نکنه از این شعر وترانه ای که خوندم خاطره بدی داری  در هر حال میبخشی 

سرشو یه کم بالا اورد ونگاه مظلوم وغمگنانه ای به من انداخت وهیچ نگفت 

استکان خالی را دوباره پر کردم خسرو در عرض چند دقیقه مثل کوهی که در حال اب شدن باشد لحظه به لحظه افتاده وافتاده تر میشد ساعت از 12ونیم شب گذشته بود نه او بفکر رفتن بود ونه من صلاح میدانستم توی این وضعیت وبا این وضع روحی از خونه بره

گفتم خسرو حال واحوالت الان بهتره  گفت الان وبعد نداره روزگار من همیشه همینطور بوده  اصل وفرع من همین است که امشب می بینی.  نکنه فکر کردی با یه ادمی روبرو هستی که خیلی خوشحال وخوشبخته وداره از زندگیش لذت میبره اینو که گفت انچنان با بغض وفشار گفت که دوباره گریه اش گرفت  میون گریه میگفت کسی نمی دونه تو زندگی ادم ها چه میگذره شاید برای تو من ادمی بودم بی درد وغصه که فقط به فکر کار کردنه  به خدا اینجوری نیست . بعضی ادم ها برای این زیاد کار میکنند که از درد ورنج اضافی بدور باشن؛ برای این کار میکنند که کسی بیشتر ازار واذیتشون نکنند ؛ برای این شب وروز دوندگی میکنند که روی درد وزخمشون بخوابند وکسی نفهمه چه حال وروزگاری طرف داره .  کار برای اینجور ادما کشتن وقت وزمان وروزگار است با کار زیاد میخواهند کمتربه  فکر بدبختی اشان باشند

خب خسرو جان باید اینوبه کسی میگفتی یا بگی ؛ نمیشه که همیشه تو خودت پنهون کنی

به کی باید میگفتم  به مادرم به پدرم  به خواهرم به برادرا ودوستام به عمو وخاله وخاله ام؛ به کی ؟

بالاخره تو اونا یکی پیدا میشد که بفهمه تو چی داری میگی

اقا فرهاد تو اهل مطالعه هستی وکتاب هم معلوم زیا د خوندی؛ فکر میکنی همه دردها درمون داره ؛ همه زخم ها که سال به سال ساعت به ساعت روی هم داره تلنبار میشه مرحم داره ؛ بخدا اینجوری نیست ؛ بعضی دردها اصلا درمون نداره؛ فقط باید صبور وسنگ وسنگین باشی تا با درد یگانه بشی ؛ انوقت به جای مردن  مجبوری زندگی کنی

دیدم خسرو برای اولین بار که از اشنایی امان میگذشت حرفهایی میزنه که من نه انتظارش را داشتم ونه با اون منش وشخصیتی که در ظاهر از خودش نشون میداد تطابقی داشت. 

خسرو؛یعنی تو به هیچکی نگفتی ؟

اوایل به یکی دونفر گفتم خیلی دل سوزاندن خیلی راه وبیراه نشونم دادند خیلی ادعا وافاضات ریختند یکی میگفت صبر کنی خوب میشه یکی میگفت اوایلش همه اینجوری هستند بعدا خوب میشه

پدر ومادرت چی میگفتند بالاخره ادم به خانواده خودش بخصوص پدر ومادرش که باید خیلی نزدیک باشه

اقاخسرودوباره به جایی دور خیره شدو به جای اینکه جواب منو بده استکان دیگری سر کشید من هم براش یه نخ سیگار روشن کردم جفتمون به گذشته برگشتیم اون با گذشته پر ماجرای ورنج ودرد خودش ومن به اندوه وارزوهایی که هنوز با من بودند .

خوبی خاطره وخیال در این است که همیشه وهر زمان ما میتوانیم بر گرده ان سوار شویم وبه جاهایی برویم که در ذهن وجانمان نشانی از انهاست  چه نشانه دردو رنج واندوه دران باشد چه نشانه لذت وخوشبختی وعشق

با پوزش /با اینکه گفته بودم قسمت بعدی زندگی خسرو  اخرین قسمت است اما بدلیل مشغله زیاد نتونستم همه ان قسمت را بنویسم برای همین تا انجا که مجال بود نوشتم وبقیه انرا در هفته دیگری مینویسم

برای اینکه خسرو بتونه با من راحتر باشه من قسمتی از خاطرات وزندگی ام را براش تعریف کردم  ودر ادامه گفتم : خسرو چه شده که فکر میکنی صحبت وحرف زدن راجع به مشکلاتت فایده ای نداره ؛ مگه مشکل تو چی هست که نشه یه راه حل براش پیدا کرد

گفت بی خیالش گفتم من اصرار زیادی ندارم که بگی فقط از این نظر دارم میپرسم که اگه یه وقت با چنین مسائلی روبرو شدم بدونم چه باید کرد وچه باید نکرد.

یه سیگار دیگه روشن کرد وپک محکمی زد انگار که داره یه سلاح مجهز رو برای یک جنگ اماده میکنه نفس عمیقی کشید گفت :

من وزنم تو دانشگاه با هم اشنا شدیم دختری زیبا با جدیت فراوان برای پیشرفت  ؛ دختری که از یک خانواده متمول تهرانی بود پدرش ملک ومیراث خوبی از جدش بهش رسیده بود جناب سرهنگ دو دختر بیشتر نداشت یکی از انها قبل از انقلاب چند سال پیش رفته بود خارج  رفته بود فرانسه برای ادمه تحصیل . من وقتی با بیتا اشنا شدم اون تازه اومده بود دانشگاه ومن سال سوم بودم

سال پنجاه وهشت بود مملکت درگیر انقلاب وجابجایی وقانون گزاری وصدتا چیز دیگه بود .اما برای من وبیتا اینها مهم نبود مهم این بود که همدیگه رو دوست داشتیم وروز بروز هم که میگذشت دوستی امان بیشتر میشد ونسبت به همدیگه علاقه مند میشدیم  ؛ جو انقلاب ودانشگاه روی هر دو ما اثر گذاشته بود به گونه ای بود که بر شور وشوق ما افزوده میشد ؛همه چیز در احساس متبلور بود .من که توی عمرم دوتا روزنومه هم نخونده بودم مرتب روزنامه ها وخبرها را پیگیری میکردم ؛بیتا هم از دانشجوها ودخترها وفعالیت انها میگفت جو دانشگاه براش جالب بود اما با تعریف وتمجیدی که خواهرش از فرانسه براش کرده بود دانشگاه اینجا را خیلی عقب افتاده میدونست ومعتقد بود یک مشت بی سواد تو دانشگاه دارن زیاد میشن وهر کور وکچلی به دانشگاه راه پیدا کرده  ؛البته منظورشو می فهمیدم

اقا خسرو صحبتو قطع کرد وحدود چند دقیقه ای حرف نزد نمی دونستم چی بگم ؛ سوال کنم یا بزارم هر جور راحته حرفشو بزنه ؛ برای همین هیچی نگفتم   یه کم از داخل پارچ ریخت تو استکانش ویه سیگار دیگه روشن کرد

خسرو جان اگه یه وقت خوابت می یاد بقیه صحبتو بزاریم برای یه روز دیگه .

گفت کی خوابش می یاد ؛اگه میخوای بخوابی من برم . گفتم نه خسرو جان از این بابت نمیگم تازه اگه بخوام بخوابم که تعارفی با هم نداریم من هنوز خوابم نمی یاد.

 بالاخره کی ازدواج کردید ؟

اول تصمیم داشتیم که دانشگاه که تموم کردیم با هم ازدواج کنیم اما با اتفاقاتی که تو دانشگاه افتاد همه چیز به هم خورد انقلاب فرهنگی شروع شد حتما میدونی از سالهای58 به بعد تا 62 دانشگاه تعطیل شد وخیلی ها رو تسویه کردند وعده ای هم که با جو انموقع نمی تونستند خودشونو تطبیق بدهند یا از دانشگاه اومدن بیرون یا اخراج شدند یا رفتند خارج از کشور  برای همین منو وبیتا که حزب اللهی نبودیم وتوچهار چوب اونا جور در نمی اومدیم اخراج شدیم  ثمره سه سال دانشگاه وکلی درس خوندن برباد رفت . بیتا هم که تازه اومده بود دانشگاه از ادامه تحصیل ومنتظر موندن خسته شد وبرای همین تصمیم گرفتیم تا یه کاری دست وپا کنیم وبا هم ازدواج کنیم

اونوقت با پدر ومادرت هم صحبت کردی نظر اونا چی بود .

اره صحبت کردم .

ببخشید اقا خسرو شما خودتون تهرانی هستید ؟

البته امروزه تهرانی اصیل که بگی جد اندر جدشون تهرانی باشه کم پیدا میشه اما ما حداقل دو سه نسل است که در تهران بدنیا امدیم پدر پدربزرگم تبریزی بوده  ما خانواده ای فرهنگی هستیم  پدرم سالها مدیر یکی از دبیرستانهای تهران بود مادرم هم کارمند اداره برق بود برادر بزرگم تا قبل از انقلاب فرهنگی استاد دانشگاه بود وخواهرم که 4سال از من کوچکتر بود انموقع سال اخر دبیرستان بود .خونه ما انموقع تو تهرانپارس بود وضع مالی ما بد نبود یه خونه از خودمون داشتیم پدرم یه خرده پس انداز کرده بود ویه دهنه مغازه تو تهرانپارس قبل از انقلاب خریده بود ومادرم هم کمک خرج خونه بود ودغدغه مالی زیادی نداشتیم خانواده خوب وسرحال وبشاشی که به نظم ومقررات خیلی اهمیت میدادیم وبه درستی وپاکی وزندگی سالمی که داشتیم افتخار میکردیم ودربین طایفه وجماعت مورد احترام بوده وهستیم

خب از ازدواجت با بیتا بگو .

موضوع ازدواج با پدرومادرم در میون گذاشتم  برادرم هم انشب بود وبه انهاگفتم که چه تصمیمی دارم ؛پدر ومادرم مخالفتی نداشتند فقط گفتند خوب میشناسی ؟ گفتم اره میشناسم  دختر خوب ودرستیه

مادرم اصرار داشت که اگه میشه بیتا رو یک بار بیار خونه ببینمش  .گفتم باشه

بیتا اومد خونتون  ؟

اره اومد مادرم از بیتا خوشش اومد چند ساعتی با هم نشستیم بعد بیتا رفت 

پس مستقیم رفتید برای خواستگاری 

اره خیلی هم شتاب داشتم فکر میکردم نباید در کار خیر تعلل کرد وبا توجه به خانواده پولداری که بودند میترسیدم یه وقت کسی از طایفه خودشون یا اشنا پا پیش بذاره انوقت کار مشکل میشه

مگه برای پولش باهاش ازدواج میکردی   ؟

  نه من حتی یک ذره هم به مال واموال پدرومادرش توجه نداشتم چون میتونستم با کاروتلاش زندگیمو بگذرونم

مگه انموقع شغلی هم داشتی  ؟  گفتم که پدر یه مغازه تو تهرانپارس داشت که قبلا اجاره داده بود با تعطیلی دانشگاه ؛ من اونو روبراه کردم یه کاسبی راه انداختم  .جدا از این شب ها به دانش اموزان دبیرستانی درس میدادم ودرامدم بد نبود تو خونه پدری هم یه اطاق اضافه بود ومیتونستیم اول ازدواج انجا زندگی کنیم

یعنی بیتا با این شرایط قبول کرده بود با تو ازدواج کنه ؟

اره خودش میگفت خیلی برام جالبه ؛عین فیلم های فارسی میمونه ؛عشق حلال مشکلاته وما هر دو در این باره با هم توافق کرده بودیم

میشه یه خرده از شب خواستگاری برام بگی ؛ به شوخی گفتم  حتما دختر خانوم برات چایی هم اورد 

اقا خسرو همینطور که استکان تو دستش بود گفت اره چایی اورد ماهم سر کشیدیم  . اقا خسروسرشو داد عقب ودستاشو برد بالا وگفت همینطور . اما این کجا و اون کجا .

خونه بیتا خیلی از خونه ما بزرگتر بود  یکی از خواسته های باباش توی شب خواستگاری  این بود که حتما ما از خودمون یه خانه مستقل داشته باشیم   . پدرم گفت اول زندگی این برای یک جوان سنگین است شاید بتونه اجاره اونو تامین کنه ولی اینکه بتونه بخره کار سختیه ؛ که من پریدم وسط حرف اونا  وگفتم که انشاالله اینده میخریم ؛ با این حرف بحث تموم شد

یعنی همه چیز توافق شد وتو و بیتا همون شب نامزد شدید ؟

البته به همین سادگی هم نبود؛ اما اون موقع من همه تلاش وارزوم این بود که خانواده بیتا با عروسی ما موافقت کنند چون قبلا برام گفته بود که پدر ومادرشون ادم های سخت گیری هستند وقبلا چند بار برای خواهرم هم خواستگار اومده ورد کردند ودوست ندارن با پائین شهریها وادم های بی نام ونشون ازدواج کنند .

پس چطور شد که تورو قبول کردند  ؟

انگار ما تهرانپارسی بودیم وجز پائین شهری محسوب نمی شدیم  ضمنا پدرهم فرهنگی بود وانها دلیلی جز ثروت بیشتر ومال واملاک بیشتر نداشتند که بخواهند دخترشونو به ما ندهند ؛ فقظ یه چیز اون شب بعد از اینکه اومدیم بیرون منو اذیت کرد واون بی احترامی بود که مادرش در حق مادرم تو جمع کرد . وقتی مادرم میخواست حرف بزنه یکهو مادرش با لحن خیلی متکبرانه ای گفت  : خانم  دوتا بزرگتر دارن حرف میزنند ؛ شما حرفتونو بزارید برای اخر .مادرم که همیشه زن صبوری بود خیلی متواضع گفت باشه خانم . اره من انشب ....

خسرو حرفشو تموم نکرد پا شد و گفت من زود برمیگردم وسریع کفشهاشو پوشید ؛  گفتم خسرو چی شد؟؛  صبر کن  ؛داری کجا میری الان ساعت 2 شبه چیز خوردی یه وقت کمیته میگیردت .گفت الان برمیگردم  / گفتم اگه اینطوره من باهات میام / نه اینطوری راحترم  جدا برمیگردم نترس حالم خوبه حتما برمیگردم /

خسرو خداحافظی کرد وشتابی با پای پیاده رفت. اینکه چرا رفت  و کجا رفت نمی دونستم .

خسرو را تا انشب اینطوری ندیده بودم برای چند ساعاتی که با هم بودیم ادم دیگه ای شده بود ومیتونم بگم خودش بود وبا اون ادم قبلی که توی کار وکوچه وبازار میدیدمش خداحافظی کرده  بود  احتمال زیاد تحت تاثیر  همون چشم روشنی واب معدنی بود که دل بدریا زده بود واز روزگارش میگفت

ساعت سه شب بود که دیدم خسرو داره در میزنه کلی خیالم راحت شد یه پلاستیک از زیر پیراهنش دراورد از همون چشم روشنی های قبلی گفتم احتیاجی نبود با همین سر میکردیم گفت بیشترش من خوردم وکلی هم با حرفام حالتو گرفتم وغصه دارت کردم در هر حال ببخش

گفتم اقا خسرو اتفاقا کلی خوشحال شدم که منو قابل دونستید وامشب اومدی تو کلبه درویشی ما

نه دوست نداشتم با حرفام اذیتت کنم فقط مدتها بود که یکنفر که بخوام حرف دلمو براش بزنم پیدا نمی کردم من با هر کسی راحت نیستم اخه خیلی ها جنبه ندارند فورا راز دل ادمو به همه میگن انوقت بیشتر اذیت میشی

خیلی ممنون که منو قابل دونستی  خیالت راحت باشه هرچی باشه بین خودمون میمونه

خب بعد از بعله برون وخواستگاری چی شد

اقا خسرو همینطور که در کیسه پلاستیکی باز میکرد تا بریزه توی پارچ گفت انشب غیر از انموضوعی که برات گفتم بقیه به خیر گذشت وقرارهامون هم گذاشتیم وبعد از شش ماه با هم عروسی کردیم ورفتیم قاطی مرغها شدیم وبقول بچه ها سروسامان پیدا کردیم

خونه رو چکار کردین

با بیتا به توافق رسیدیم که چند ماهی توی خونه پدرم زندگی کنیم اون هم موافقت کرد چه خوشبخت وخوب بودیم مثل داستانهای عاشقانه مثل رمانهای فرانسوی مثل دو دلداده عاشق  اه کاش همه زندگی همون یک ماه بود ومرتب تکرار میشد

اقا خسرو همینطور که استکانشو خالی میکرد با اه وناله گفت  اما به یک ماه نرسید که دیدم بهانه های بیتا شروع شد یک روز میگفت خونه شلوغه من دوست دارم تو خونه فقط من وتو باشیم یکروز میگفت مادرت بعضی وقت ها به من زخم زبون میزنه یکروز میگفت اینجا محلش خوب نیست ودوست ندارم با کاسبهای اینجا دهن به دهن بشم  خیلی به ادم نگاه میکنند خلاصه فهمیدم از یک طرف خودش واز طرف دیگه هم مادرش تنور جدایی را دارن گرم میکنند تا هر جور شده من برم یه جایی دیگر خونه بخرم یا خونه اجاره کنم ومدام اون حرف شب خواستگاری به رخم میکشیدند که مگه نگفتی خونه میخریم پس چی شد ؟ توی این مدت چندین بار به بیتا گفتم من وشما با هم توافق کردیم که حداقل تا من یه کم وضعیت خوبتر بشه صبر کنیم بعد بریم فکر یه جای اجاره ای کنیم بیتا صبح قبول میکرد فرداش دوباره میگفت نه باید زودتر بریم 

اینجور که داری میگی یعنی بیتا حرفش حرف نبود

نه اینکه حرفش حرف نبود بلکه این تصمیم های زود زود وتغئیرهای فوری اش منو اذیت میکرد اما از انجا که دوستش داشتم باز کوتاه می امدم ومرتب میگفتم باشه عزیزم بفکر هستم تو فقط غصه نخور  اینو که میگفتم اروم میشد ودوباره زندگی به روال برمیگشت اما فقط دو سه روز بیشتر دوام نمی اورد تا اینکه یکروز که رفته بود خونه مامانش من وقتی رفتم دنبالش که شب با هم برگردیم خونه بعد از اینکه شام خوردیم گفتم بیتا بریم دیدم مامانش گفت بیتا امشب پیش ما میمونه  من هم خیال کردم که شاید مادر ودختر دوست دارن بعد از مدتها مثل گذشته پیش مامانش بمونه وتوخونشون بخوابه برای همین گفتم اگه بیتا میخواد بمونه اشکالی نداره وگفتم بیتا جون میمونی نگاه بی معنی به من کرد وگفت اره امشب میمونم  من هم خداحافظی کردم وتوی حیاط که رسیدم یکهوبه این فکر افتادم پس چرا به من نگفتند تو هم بمون اینها که اطاق اضافی داشتند تازه دوره نامزدی هم من چند شب اونجا مونده بودم  توی این فکرا بودم که از پنجره بیتا صدا زدم وگفت تو نمی خواد بیایی دنبالم من خودم میام  من هم گفتم باشه .

به نظرت موندن بیتا تو خونه پدر ومادرش اشکالی داشت ؟

البته که اشکالی نداشت اما حوادث بعد به من ثابت کرد که اره خیلی هم اشکال داشت چون فردا که قرار بود بیتا برگرده خونه بازم نیومد تلفن زدم پس کی می ایی میگفت مامان اصرار داره یه چند روز دیگه پیشش بمونم  من که واقعا دلم براش تنگ شده یه روز بعدش رفتم خونه بیتا وقتی درو باز کرد هم من خوشحال شدم وهم خودش اما خوشحالیش چندون دوام پیدا نکرد سر شام که پدر ومادرش هم بودند مادرش مسئله خونه رو دوباره پیش کشید منهم گفتم تازه دوماه نشده که ما با هم ازدواج کردیم انشالله وبزودی یه خونه اجاره میکنیم

مادرش مثل یه ادم طلبکار گفت اجاره میکنی یعنی چه؟ شما اقا خسرو وعده دادی که خونه میخریم پس اون وعده ها الکی بود

گفتم مامانی(بیتا به من گفته بود حتما مادرمو اینجوری صداش بزن ) من که نگفتم فورا میخرم گفتم تلاش میکنم که بخرم  مادرش کمی جدی تر شد گفت شاید تو صدسال هم تلاش بکنی ونتونی بخری تکلیف دختر من چیه که باید بیاد تو یه خونه قوطی کبریتی اون هم با پدر شوهر ومادرشوهر زندگی کنه

برای اولین بار احساس کردم که نمی خواهم ونمی توانم انچه توی دلم هست برزبان بیاورم

مدتها بود که نتوانستم داستان زندگی خسرو را ادامه بدهم وبا وجود علاقمندی شما وکسانی که این زندگی را دنبال میکردند خوشبختانه فضایی پیدا شد تا قسمت دیگری از این داستان را برایتان بنویسم به امید اینکه در هفته های اینده این داستان پیگیری شود وبتوانم  انرا به پایان برسانم .لازم به توضیح است   از انجا که این داستان واقعی است احتیاج به یاداوری انها دارم تا روند داستان در مسیر واقعی اش قرار بگیرد .پیشاپیش از علاقمندان از تاخیر ناخواسته معذرت میخواهم

قسمت 23

 خسرو میشه بگی اون موقع چی تو دلت بود ؟

اون موقع فکر کردم چطور بعضی ادم ها با دخالت بیجا در زندگی دیگران میتونند زندگی ادم را از هم بپاشند چون من وبیتا واقعا مشکلی برای ادامه زندگی نداشتیم واگه مادر زنم با این تکبر بی جاش پا  روی زندگی ما نمی گذاشت ما میتونستیم سالها با هم زندگی کنیم 

پس چرا زنت حرف مادر زنت رو قبول میکرد اون که ادم بی سوادی نبود وتو را هم دوست داشت ؟

فقط این دوست داشتن نیست که زندگی ادمو میتونه تجات بده اگه کسی از خودش اراده وشجاعتی نداشته باشه با همه سوادی که داره نمی تونه تو زندگی کمک حالت باشه من اول فکر میکردم بیتا میتونه ؛چون چندین بار با هم صحبت کرده بودیم وگفته بود با هم مشکلاتو بر طرف میکنیم اما تا میرفت خونه مامانش دوباره وضع تغئیر میکرد

انشب بعد چی شد ؟

دیدم نمی تونم مادر زنم را قانع کنم سکوت کردم وهر چی تو دلم بود نگه داشتم چند دقیقه ای انجا ماندم به بیتا گفتم می ایی خونه مادرش گفت نه نمیاد . بیتا ناراحت شد رفت تو اطاقش ؛من هم خداحافظی کردم اومدم بیرون باورت نمیشه تا صبح تو خیابونا قدم میزدم ؛فکرم به هیچ جایی نمی رسید نمی دونستم با این وضع چه کنم من هم ادمی نبودم که بخوام راجع به مشکلات زندگیم با کسی صحبت کنم .اخه چه کسی اول زندگیش میاد راجع به مشکلی مثل این با پدر ومادرش یا دوستش صحبت کنه برای همین هیچی به هیچ کس نمی گفتم

یعنی مادرت یا پدرت سوال نمیکرد که چرا بیتا چند روز رفته خونه مامانش وبر نمیگرده ؟

اره میپرسیدند اما من میگفتم مامانش تحمل دوریش نداره برای همین گفته بیتا چند روز دیگه پیش ما باشه

اونها هم قبول میکردن ؟

شاید هم قبول میکردند اما بیشتر مواقع سکوت معنی داری داشتند وسعی میکردند منو سوال پیچ نکنند واز این بابت هم ممنونشان بودم وهم نگران بودم که اگه بدونند اول زندگی چه مشکلی دارم بیشتر اونها را ناراحت کنم برای همین حاضر نبودم مشکلو با اونا مطرح کنم ومرتب بخودم میگفتم باید صبر کنم وخودم مشکلم را با بیتا وخانواده اش حل کنم برای همین زنگ زدم به خونه مامانم وگفتم من یکی دوروز خونه بیتا میمونم وبعد میام

پس خودت هم رفتی خونه بیتا ؟

نه فقط اینو به مادرم گفتم که اگه یکوقت با بیتا برنگشتیم خونه فکر کنه من خونه بیتا وبا پدر ومادرش هستم ونمی خواستم بدونند چرا بیتا به خونه بر نمیگرده

پس کجا میرفتی ؟ خونه خودتون که نمی رفتی خونه بیتا هم که مشکل داشتی پس روزا وشبا کجا میرفتی

روزها میرفتم سر مغازه  شب ها به بچه ها درس میدادم وبعد از کلاس یکی دو ساعت تو کوچه ها وخیابونا قدم میزدم بعدش میرفتم مغازه ودرو از پشت قفل میکردم وتا صبح تو مغازه میخوابیدم وچون تو محله خیلی ها منو میشناختند طوری شبها میرفتم که انگار یه دزد میخواد وارد مغازه کسی بشه صبح هم خیلی زود قبل از اینکه مردم بیان تو کوچه وخیابون درو اروم باز میکردم

چند روزی اینجوری بودی

نزدیک سه روز بود

بعدش چی

بعدش خیلی سخت بود چون بیتا به خونه زنگ زده بود وسراغ منو از مادرم گرفته بود مادرم هم گفته بود که خسرو الان چند روز هست که خونه شماست بیتا هم ناراحت شده بود وفکر کرده بود مادرم داره طعنه میزنه برای همین به مادرم گفته بود بذار پسر دردونت پیشت باشه  عصر انروز مادرم اومد مغازه ؛ من پشت دخل بودم با هم روبوسی کردیم فورا گفت چرا اینقدر پکری .گفتم مامان امروز سرم خیلی شلوغ بوده  گفت چرا این دو سه روز زنگ نزدی . گفتم چند بار زنگ زدم ولی مشغول بود گفت از بیتا چه خبر ؛خوبه . گفتم اره مامان خیلی خوبه خیلی سلام رسوند

گفت امروز بیتا زنگ زد .اینو که گفت من خیلی هول شدم نفهمیدم چی بگم  چند دقیقه ای هردومون سکوت کردیم ومن سعی کردم یه جوری خودمو تو مغازه مشغول کار کنم چند تا چیز جابجا کردم وهمه اش به این فکر میکردم که بیتا به مادرم چی گفته ونکنه مادرم فهمیده باشه من خونه بیتا نبودم برای همین  پرسیدم خوب مامان بیتا چکار داشت

کاری نداشت سراغ تورو از من میگرفت  

مادرم خیلی سربسته به من فهماند که معلومه تو این چند روز یا بیتا را خیلی کم دیدی یا اصلا از اون خبر نداری.   ادم تو خانواده خودش خیلی بهتر حرف همدیگه رو می فهمند واحتیاج به توضیح وتفسیر زیادی نداره

راست میگی اقا خسرو ادم با خانواده خودش همه جور میتونه تقسیم وتفهیمی داشته باشه چون از بچگی با هم بزرگ میشن وبا عادات ورفتار واحساس همدیگه اشنا هستند 

خسرو یه سیگار برای خودش یه دونه هم برای من روشن کرد چند پک سریع وتند به سیگار زد وبه دیوار تکیه داد ؛ دیدم الان دوست نداره بقیه حرفاشو بزنه برای همین گذاشتم تو حالت خودش باشه

24

بیننده عزیزی که فهمیده بودند تا چند روز دیگر سایت تعطیل میشود پرسیده بودند داستان خسرو چه میشود ؟برای این بیننده عزیز ودیگر علاقمندان عرض کنم این داستان زندگی طی روزهای اینده بپایان خواهد رسید

خسرو را هیچوقت اینقدر پکر ندیده بودم همیشه فکر میکردم ادمی از چنین خانواده ای باید بتونه مسائلشو براحتی حل کنه ولی خسرو ادم تو داری بود وبه خانواده اش اجازه نداده بود که ایتدای زندگیش از مشکلاتش سر در بیارن شاید این یکی از اشکالات ادم هایی باشه که ابتدای زندگی حاضر نیستند با درد دل کردن اطرافیان  به مشکلش راه پیدا کنند چون خیلی از مواقع همین مشکلات برای ادم میتونه در اینده منبع مشکلات باشه  توی این فکرها بودم که خسرو گفت اگه میشه یه ترانه یا تصنیف یا اواز براش بخونم من یاد دو بیتی های با با طاهر افتادم که بابام معمولا توی مسافرت هایی که باهاش بودم برام میخوند با حالتی که دشتستونیها با صدای بخشو(جهان بخش کردی زاده)میخونند  من شروع کردم

فلک کی بشنوه اه وفغونم    به هر گردش زنه اتش به جونم    یک عمری بگذرونم با غم ودرد     به کام دل نگرده اسمونم

موکه سردر گریبونم شو وروز  سرشک از دیده بارونم شو وروز  نه تب دارم نه جایم میکنه درد همی دونم که نالونم شو وروز

اینو که داشتم میخوندم دیدم یواش یواش مثل بچه ای که مادرش رو گم کرده باشه اشک از دوتا چشای روشنش سرازیر شد من همی میخوندم واون هی اروم وبی صدا اشک میریخت وسطای اشکاش بود که دیدم من هم نمیتونم به خوندن ادمه بدهم اشک من هم از گوشه چشام سرازیر شده بود یه جور همدردی یه جور بی کسی برای من توی این ولایت غریب وبرای اون هم یه جور دلتنگی و...

چند دقیقه ای که از خوندن من گذشت انگار که راحت شده باشه گفت بریزم   گفتم بریز

انشب تا صبح من خوندم واون حرف زد از بیتا گفت از مادرش از مادر شوهرش که عین یه بختک روی زندگی اونا خوابیده بود واراده وتصمیم از بیتا گرفته بود

گفتم خسرو انروز که مادرت اومد واون حرفها بهت زد تو چی گفتی

گفت چی باست میگفتم من خودم انتخاب کرده بودم ونه راه پیش داشتم نه راه پس

عاقبت چی ؟

دور روز بعد رفتم خونه بیتا وبه بیتا گفتم میخواهم مغازه رو بفروشم ویه خونه برات بخرم اولش خیلی خوشحالش شد ورفت تو هال به مادرش گفت که خسرو تصمیم داره برام خونه بخره من انتظار داشتم مادرش خیلی خوشحال بشه  اما اون مثل همیشه خیلی متکبرانه وبا بدبینی گفت ببینیم وتعریف کنیم من برای اینکه اونو قانع کنم گفتم مامانی اینشاالله همین دو سه روز اینده مغازه رو میفروشم ویه خونه میخرم  گفت کجا گفتم تو همین دوربر خونه خودمون یه واحد یه خوابه دیدم خیلی خوبه وبرای ما مناسبه

مادرش گفت البته برای تو مناسبه اما برای دختر من یه جای فسقلی اصلا مناسب نیست ودر شان خانوادگی ما نیست

بیتا که دید امکان داره موضوع بیشتر کش پیدا کنه وکار من ومادرش به بحث وجدل بکشه گفت مامانی اولش که بد نیست بعد خونه بزرگتر میخریم .مادرش دوباره گفت حالا ببینیم

بالاخره خونه خریدی یا نه ؟

به این سادگی هم نبود اولش باید با پدر ومادرم صحبت میکردم اونا موافق نبودند میگفتند کار عاقلانه ای نیست که ادم اول زندگی منبع درامد ومحل کاسبی اش رو بفروشه چون ادم میتونه از کار وکاسبی خونه دار بشه اما اگه خونتو فروختی دیگه خیلی سخته که با بی پولی یه شغل درست وحسابی پیدا کنی  اما پدر ومادرم که این چند مدت بنوعی فهمیده بودند که مشکل من با بیتا وخانوادش چی هست بالاخره موافقت کردند و 10 روز بعد من مغازه رو فروختم ونزدیکای خونه خودمون یه واحد یه خوابه خریدم

باورت نمیشه اقا فرهاد انروز ها با قبول پدر ومادرم وخرید خونه چه شور وذوقی پیدا کرده بودم رفتم خونه مامان بیتا  وبهش گفتم دیدی خونه خریدم وسرقولم بودم تنها حرفی که از مامان بیتا شنیدم این بود انگار دماغ فیلو شکنودی 

برام مهم نبود چه فکر میکنه مهم بیتا بود که کلی خوشحال بود که میتونیم توی خونه خودمون با هم زندگی کنیم چه ساعات ولحظاتی بود برای همین یه شب جشن گرفتم وپدر ومادر بیتا هم دعوت کردیم پدرش با یه دسته گل ویه جعبه شیرینی اومد گفتم پس مامانی گفت حالش خوب نبود نتوست بیاد برای همین نیومد از همین شروع ماجرا فهمیدم این مامان بیتا نمی خواهد ما یه زندگی ارام وبی دردسر شروع کنیم . بیتا اصرار داشت من به مامانی زنگ بزنم وبهش بگم بیاد برای اینکه دل بیتا نشکونده باشم وبه حرفشا توجه کرده باشم من هم قبول کردم وزنگ زدم چند بار گوشی تلفن بر نداشت تا اینکه دفعه چهارم برداشت ومثل ادمی که حال نداره صحبت کنه جواب داد بفرمائید . گفتم مامانی منم خسرو امشب دوست داشتیم شما هم باشید میخواهید من بیام دنبالتون گفت واسه چی ؟ گفتم واسه اینکه دور هم باشیم گفت حال ندارم . باز بیتا صحبت کرد اون هم نتونست اونو قانع به اومدن کنه بالاخره پدرش که اخلاق زنش دستش بود گفت بیتا جون زیاد اصرار نکن مامانت که میشناسی واین ختم کلام بود

25

انشب گذشت ومن وبیتا توی خونه خودمون سر راحتی بعد از مدتها دوری بر بالش زندگی مشترک گذاشتیم وچه شبی بود

پس خوشبختانه به خیر گذشت وبیتا اومد سر خونه زندگی خودش وکلی از بابت مادر زن راحت شدی

اینو که گفتم مثل ادمی که تازه یاد بدهکاریهاش می افته اهی از ته دل کشید ویه سیگار دیگه روشن کرد ومثل همیشه رفت تو فکر .نمی دونستم باز هم باید بپرسم یا اینکه صبر کنم شاید خودش دوباره سر حرفو باز کنه .هیچی نگفتم نزدیک بیست دقیقه ای هیچ کدام حرفی نزدیم  تا اینکه خسرو به حرف اومد گفت   میشه بازم بخونی . گفتم چی؟ .گفت از همین دشتی هات بخون

بنادونی گرفتم کوره راهی   ندونستم که می افتم به چاهی   بدل گفتم رفیقی تا بمنزل       ندوستم رفیق نیمه راهی

شتر از بار می ناله من از ول   بنالیم هردومون منزل به منزل   شتر ناله که من بارم گرونه   منم نالم که دور افتادم از ول

 این دوبیتی ها خیلی به دل خسرو می نشست اونجا بود که فهمیدم فقط ما جنوبی ها نیستیم که این غم ناله وغمگنانه های باباطاهر وفایز دشتستانی به دلمون می چسپه مهم راز دل این شعر ونوای حزن انگیز این شعرهاست . پس فرقی نمی کنه از کجای این کشور ولایت باشی مهم اینه که راز ودردل مشترک داشته باشی

چند تا دوبیتی دیگر خوندم وساکت شدم منهم رفته بودم تو عالم وروزگار ومشکلات خودم وقتی عمیق تو فکر میری زمان مثل برق وباد میگذرد  صبح شده بود گفتم خسرو من داره خوابم میبره گفت پس من میرم .گفتم کجا میخوای بری . گفت میرم سرکار. گفتم الان ساعت 6 صبحه  بگیر یکی دوساعتی بخواب بعد با هم میریم.   گفت خوابم نمی بره. گفتم پس بشین من هم می شینم  گفت نه توبگیر بخواب من میرم هر چه اصرار کردم  نموند  ورفت موقع خداحافظی بهش گفتم اگه میشه فردا شب بازم بیا گفت مزاحم نمیشم گفتم این حرفا چیه گفت ببینم اگه تونستم میام

خسرو که رفت من خوابیدم .ساعتای 12 ظهر بود که از خواب پاشدم دست وصورتی شستم واز خونه زدم بیرون رفتم طرفای ساندویچی ارمنی میدون فردوسی میدونستم معمولا خسرو ظهرها می یاد اونجا ولوبیا ونون باگت سفارش میده  دم در ساندویچی منتظرش موندم یکساعتی گذشت اما خسرو نیومد نگرانش شدم رفت دفتر کارش چند تا از بچه ها اونجا بوند سراغ خسرو گرفتم اونا هم بی اطلاع بودند  نگرانیم بیشتر شد واومدم پائین ؛ راه به جای دیگری نمی بردم اومدم کنار دکه روزنامه فروشی  از علی پرسیدم گفتم کسی سراغ منو نگرفت گفت نه  یکساعتی اونجا موندم دیدم هیچ خبری نشد دوباره رفتم ساندویچی ارمنی  یه ساندویچ با نون اضافه خوردم وبر گشتم سردکه تا 5 عصر اونجا نشستم بازم هیچ خبری نشد

از اونجا راهی میدون انقلاب شدم توی راه همش به این فکر میکردم که زندگی ادم ها به ظاهر چقدر خوب به نظر می رسه ولی همین ادم ها که روزانه از کنارت میگذرند میتونه کلی مشکلات ریز ودرشت داشته باشند که هیچ کدام از ما با ذره ای از انها اشنا نیستیم وتا کسی درد دل نکنه نمی فهمیم که چه غم سنگینی داره با خود حمل میکنه

رفتم پاساز کتاب که مرکز کتابفروشی های میدون انقلاب بود  کتاب های داستان ؛رمانهای متنوعی که هر کدام گوشه ای از زندگی مردمان جهان وکشورمان بودند ومن طی این چند روز با زندگی ومشکلات ادمی اشنا شده بودم که واقعی واقعی بود ویک رمان زنده بود من داستانهاورمانهایی که کلاسیک بود ورئالیسم واز جنبه واقعگرایی نوشته شده بود خیلی دوست داشتم داستانهای جلال ال احمد  بزرگ علوی  احمد محمود  درویشیان وبالزاک ودیکنز وتولستوی وده ها نویسنده دیگر که اثاری از انها خوانده بودم اما هیچ کدام به اندازه وضعیت خسرو برایم قابل  لمس وزنده نبود داستانی که لحظه به لحظه ان برای من اشنا ودر جامعه ایرانی ما درک شدنی بود .من از این بابت به درک تازه ای از روابط انسانها می رسیدم

دوتا کتاب در زمینه رواشناسی که یکی مربوط به عصبیت از کارن هورنای بود خریدم واومدم سمت خونه سر راه از بقالی دوتا نوشابه وچند تا تخم مرخ وسه تا نون بربری گرفتم گفتم شاید خسرو بیاد حداقل چیزی برای خوردن داشته  باشیم قبل از اینکه برم خونه سری به دکه زدم واز علی پرسیدم کسی نیومد گفت اقا فرهاد چه خبره هی امروز سراغ این وان میگیری گفتم علی جان چیزی نیست  قرار یه دوست بیاد منو ببینه  گفت کیه . گفتم خسرو  گفت من تا حالا دیدمش.  گفتم شاید .

دیدم علی کسی رو ندیده وکسی هم سراغ منو نگرفته ساعتای 7 شب برگشتم خونه چون نه اشنایی داشتم ونه جایی میخواستم برم برای همین خیلی زود بعد از کار می اومدم خونه وبیشترین وقت من به خوندن کتاب ومجلات وروزنامه ها وشنیدن اخبار رادیو می گذشت

26

ساعت 10 شب دیدم یکی در خونه رو می زنه  خسرو بود کمی خجالت زده بود مثل کسی که روش نشه بیاد خونه سلام علیک کرد گفت داشتم از این برا رد میشدم گفتم یه سری بهت بزنم دیدم تعارف میکنه ودوست داره بیاد خونه  گفتم خسرو جان کجا بودی اتفاقا خوب کاری کردی اومدی منم تنها بودم . اومد داخل گفتم غذا خوردی گفت اره خوردم  چایی تازه دم کرده بودم یه چایی براش ریختم ویه سیگار هم برای خودم روشن کردم گفتم کجا بودی من اومدم دفتر اما اونجا نبودی گفت رفته بودم چند تا کار تبلیغی از اون بالاشهریها بگیرم گفتم خوب بود؟ گفت هی بد نبود

نسبت به شب گذشته حالش یه خرده بهتر بود نیم ساعتی راجع به وضعیت کار وخبرهای مملکتی صحبت کردیم  .بعد  حدودا 15 دقیقه ای حرف نزدیم  اینجور مواقع یه سردرگمی سراغ ادم می اید سر در گمی که ناشی از سکوت طولانی ایجاد میشه بخصوص از طرف کسی که معمولا حرفی برای گفتن داره اما تردید داره که بزنه یا نه . هم من در این وضعیت بودم هم خسرو شاید هر کدام از ما در ذهنمان دنبال گشایش یه حرف بودیم که دقیقا هر دوی ما مشتاق به ان بودیم وان چیزی نبود جز زندگی خود خسرو

گفتم خسرو جان حتما رفته بودی خونه . نگفتن بهت که چرا دیشب تا دیر وقت بیرون بودی 

گفت نه اونا ناراحت نمیشن

مگه میشه اونم زنا که اگه یه ساعت دیر کنی صد تا سوال از ادم میکنند. امکان نداره

گفت هنوز زن نگرفتی نمی فهمی .که بفهمی امکان داره یا نداره

گفتم ولش کن بگو بینم بالاخره تو خونه جدید مادر زنت اومد یا نه

گفت نه هیچ وقت تو خونه ما تا زمانی که اونجا بودیم نیومد

مگه کجا رفتید ؟

ما سه سال توی اون خونه زندگی کردیم دخترم شبنم تو اون خونه دنیا اومد مادر زنم حتی برای دیدن نوه اش هم نیومد خونه .ما فقط هفته ای یکبار میرفتیم خونه مامانی به ظاهر نشون میداد که خوبه شاید هم شوهرش یا بیتا چیزایی بهش گفته بود که اونو یه کم اروم تر از گذشته کرده بود وکمتر به پای من می پیچید برای من زیاد مهم نبود چون زندگی ما زیاد مشکل نداشت  ومن سعی میکردم کمتر با مادرزنم درگیر بشم ودرخواستی از اون داشته باشم با اون تکبر وخودخواهی که داشت اجازه برخورد راحت وصمیمی به ادم نمی داد برای همین هر وقت هم که میرفتیم خونشون خیلی مودب ورسمی ومحترمانه بود انگار که دو نفر غریبه میرن به مهمونی یه ادم ناشناس .

طی این سه سال شبنم بزرگ وقشنگتر شده بود وبا من ومامانش خیلی الفت داشت البته وسطای هفته گاهی بیتا با شبنم میرفتند خونه مامانی طی این مدت معلوم شد مرتب مامانی راجع به مامان من وپدرم به گوش بچه خونده وسعی داشت روابط این بچه معصوم را با پدر ومادرم خراب کنه چون چند برخورد ناشایست کودکانه از شنبنم در باره پدر ومادرم دیده بودم بچه معصوم هم هر چه تو دلش بود میگفت یکروز از اون سوال کردم بابایی کی این حرفها میزنه اونم خیلی ساده وبی دوز وکلک گفت مامانی انروز شبنم این حرفا رو جلو بیتا به من زد بیتا خیلی ناراحت شد ویک در گوشی محکم به بچه زد کاری که هیچوقت از بیتا ندیده بودم . اصلا انتظار چنین برخوردی نداشتم از انروز به بعد شبنم ترسید وهروقت از مامانی میخواست چیزی بگه با دلهره میگفت این روند ادامه پیدا کرد تا اینکه دیدم روابط بیتا با مادرم روزبروز دارد بدتر میشود وهر وقت من میگفتم یکسری بریم خونه بابا ومامان میگفت نمیشه الان کار دارم یا حوصله ندارم یا اگر بهانه ای هم نداشت خودشو به مریضی میزد تا اینکه یکروز گفتم اگه بیتا تو نمی ایی من وشبنم یکسری می ریم خونه بابا

گفت یعنی بدون من می خوای بری گفتم اگه میایی کلی هم اونا خوشحال میشن اخه الان یک ماه بیشتر به اونا سر نزدیم .گفت اگه خودت خیلی دلت برای مامانت تنگ شده میتونی بری ولی بچه رو نبر

گفتم یعنی چه ؟ برای چه نبرمش .گفت همین که گفتم میخوای برو ولی بچه رو نمی بری .هر چه سعی کردم دلیلش رو بهم بگه نگفت ومن دیدم اصرار بی جا فایده نداره وممکنه کار وبحثمون بالا بگیره کوتاه اومدم ونرفتیم

خسرو یک دقیقه ای ساکت شد وسیگاری روشن کرد ونفسی تازه کرد تازه داشت یکی از مهمترین گره های زندگی اش را با من درمیان میگذاشت گره ای که کلافگی ودرماندگی میشد در ان مشاهد کرد

ادامه دارد