مغول ها آمده اند

و من خجالت می کشم

زخم های تکراری رابکشم

توی شمشیر فلان خان

که محض رضای خدا بیاید

و آلبوم خانوداگی ام را

با چای سر بکشد

اه ! آدم باش

رژلب که باید غش بکند برایت

وصندلی غش بکند برایت

وشعر غش بکند برایت

و خیابان که از بس راه رفته

وایمان بی بی

که هر روز با سیگار نجاستش را پاک می کند

تاریخ دارد به خودش هم گیر می دهد

مجبورم بمانم

ول خندی کنم و چرت وپرت ببافم

آخر من مهندسم.

من اگر فریاد بزنم

جلو دارم چه کسی می تواند باشد

فقط احساسم چروک می شود

و آ سمان بالای سرم خط خطی

به درد من و تو نمی خورد

وقتی تو نفهمی

اسم کوچکم چیست؟

حوصله ام گر می گیرد

وتمام و جودم زیر چشمی تو را می پاید

که سکوتت مرگ آورتر از تشنگی است

خدا می داند و من

که سرنوشت هم

رگ بی غیرتی دارد.                                                  

 مژگان حسینی