شعرهایی زیبا از شاعران کشور
گوشمال پنجه ی عشق
خدای را که چو یاران نیمه راه مرو
تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو
تو را که چون جگر غنچه جان گلرنگ است
به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو
به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند
تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو
مرید پیر دل خویش باش ای درویش
وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو
مباد کز در میخانه روی برتابی
تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو
چو راست کرد تو را گوشمال پنجه ی عشق
به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو
هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس
به دست بوسی این بندگان جاه مرو
گناه عقده ی اشکم به گردن غم توست
به خون گوشه نشینان بی گناه مرو
چراغ روشن شب های روزگار تویی
مرو ز آینه ی چشم سایه ، آه مرو
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
گفته میشود این شعرخطاب به محمد رضا لطفی استاد تار گفته شده است
که چند سال پیش از امریکا به ایران برگشت وچند کنسرت برکزار کرد .در گذشته
رابطه ایی بسیار صمیمی بین این دو بوده است
شعر باز باران با ترانه
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
از گلچین گیلانی
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گون
-"به كجا چنين شتابان؟"
گون از نسيم پرسيد.
-"دل من گرفته زينجا,
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟"
-" همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم..."
-"به كجا چنين شتابان؟"
-"به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."
-"سفرت به خير اما ,تو و دوستي , خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي ,
به شكوفه ها, به باران,
برسان سلام ما را
محمدرضا شفيعي كدكني
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من اگر بنشينم
قصيدهي “آبي، خاكستري، سياه“:
«...
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي ميخواهد
من و تو ما نشويم
خانهاش ويران باد
من اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوي،
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وانكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر ميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟
چه كسي
پنجه در پنجهي هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را ميگويند
كوهها شعر مرا ميخوانند
كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوهي اندوه زچيست؟
در تو اين قصهي پرهيز كه چه؟
در من اين شعلهي عصيان نياز،
در تو دمسردي پاييز - كه چه؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخني از
متلاشي شدن دوستي است،
و بحث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي ـ
ـ يا غرق غرور؟!
سينهام آينهاي است
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا،
مرغ دستان تو پر ميسازد
آه مگذار، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پرمهر مرا سرو تهي بگذارد
من چه ميگويم، آه...
با تو اكنون چه فراموشيها؛
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من،
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر ميخيزند»
حميد مصدق ـ آذر و دي 1343
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
شعر از نشاط اصفهانی
طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد
در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد
منظر ديده قدمگاهِ گدايان شده است
كاخ دل در خور اورنگ شهي يابد كرد
روشنان فلكي را اثري در ما نيست
حذر از گردش چشم سيهي بايد كرد
شب، چو خورشيد جهانتاب نهان از نظر است
طيِ اين مرحله با نور مهي بايد كرد
خوش همي مي روي اي قافله سالار به راه
گذري جانب گم كرده رهي بايد كرد
نه همين صف زده مژگان سيه بايد داشت
به صف دلشدگان هم نگهي بايد كرد
جانب دوست نگه از نگهي بايد داشت
كشور خصم تبه از سپهي بايد كرد
گر مجاور نتوان بود به ميخانه، ‹‹ نشاط ››
سجده از دور به هر صبحگهي بايد كرد
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شعر از حزین لاهیجی
اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد، صيّاد رفته باشد
آه از دمي كه تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تيغ حسرت يارب حلال بادا
صيدي كه از كمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناكي سازم خبر دلت را
روزي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد
پر شور از حزين است امروز كوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مناجات
اي آفريدگار !
با ياري شعر سوي تو مي آيم اين زمان؛
تا سر كنم ترانه خود را
از بام روزگار
در آن زمان كه گردنه حرف، باز بود
لبهاي شعر من
جز آستان رنج نبوسيد هيچ گاه
هرگز نكرد نقش و نگار يأس
ديوار آرزوي دراز مرا سياه
آي افريدگار!
بگذار تا دوباره بكارم
سرزمين شعر
بذر اميد را،
بگذار تا ز كوره برآرم
صبح سپيده را!
اي آفرريدگار
در سالهاي پيش كه در رو به روي ما
دريا نشسته بود
من با سرود خويش
بسيار ساختم
زورق، براي مردم جوياي آفتاب؛
اينك طناب دار ببافم من؟ ـ اي دريغ!
اي آفريدگار !
ما را ز گير و دار نگهدار
از روي شهر، تيرگي كينه را بگير،
وقتي كه مي رود
چشمي به خواب ناز
آن جشم را زآفت كابوس حفظ كن
عشاق را سلامتي جاودان ببخش
آنها چو آب چشمه گوارا و روشنند،
آنها درون جنگل انبوه شعر من
دنبال مرغ گمشده اي پرسه مي زنند
اي آفريدگار !
در اين زمان كه رخنه بسيار، چشم را
پر كرده است قير
خورشيد در درون چشم
خورشيد زندگاني خود را
پنهان نموده ايم .ـ
بگذار آنكه هست پس از ما درين ديار
داند كه بوده ايم!
اي آفريدگار !
در جام ما شراب تحمل
بسيارتر بريز!
ما رهرو طريقه كس جز تو نيستيم،
جز عشق و زندگي
در اين دل كوير
ما را كسي به جستجوي ره نخوانده است .ـ
تو خود به هرچه مي گذرد، خوب آگهي!
اي آفريدگار!
ما را كنار آنكه عزيز است پيش مان
پيوند قلبها ي بلا ديده نام ده
وز قلب مادري
مگذار شاخ سرو بلندي سواد شود
اشعار من
(اين كشتزار عشق درو خورده مرا)
از دست من مگير،
مگذار ديده اي
در پيشگاه تو
از ديدگاه روشن مردم جدا شود، ـ
اي افريدگار !
مگذار.....
از شاعر معاصر اسماعیل شاهرودی
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پلنگ و ماه
خيال خـام پلنگ من ، به سوي مــاه جهيدن بود
و مـاه را زِ بلندايش ، به روي خاك كشيـــدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ وراي دسـت رسيدن بود
گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه ديـــدارت
شروع وسوسهاي در من ، به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيـم آري ، موازيــان به ناچاري
كه هردو باورمان ز آغـاز ، به يكدگــر نرسيدن بود
اگــرچـــه هيچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا
بهـــار در گــل شيپـوري ، مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ريخت به كام من
فريبكــار دغلپيشه ، بهانــه اش نشنيـــدن بود
چه سرنوشـت غمانگيزي ، كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفــس ميبافـت ولي به فكر پريدن بود
شعر از حسین منزوی
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------