سفرنامه تایلند

تایلند سرزمین افتاب پنهان

بسیار سفر باید تا خام شود پخته

همیشه گفته اند سفر کردن بهتر از حرص دنیا خوردن است .از سالهای بسیار دور همواره انسانهایی بوده اند که دیدن کشور ها وسرزمین های دیگر برایشان جالب بوده است چه انموقع که انسان با پای پیاده از روستا وشهری به شهر دیگری سفر میکرد ووسیله حمل ونقلی نداشت تا چه بعد که با استفاده از حیوانات اهلی همچون اسب وگاو وشتر وفیل وخر وسوار به انها شهر ها را طی میکردند تا از شهری به شهری واز کشوری به کشور دیگری بروند

با کشف اتش وذغال سنگ وساختن بلم وقایق ولنج وکشتی انسان توانست وسیله مهم دیگری به ابزار سیر وسفرش اضافه کند وبه نقاط دور دست تر برود وبا خود کوله باری از تجارب به همراه بیاورد به گردشگری وسیر وسیاحت وتجارت بپردازد انسان در این مسیر روز بروز بیش از پیش به توسعه صنعت تجارت وگردشگری پرداخت تا جایی که با توسعه ترن وبوجود امدن امکان پرواز های هوایی با استفاده از هواپیماهای بزرگ وکوچک اکنون این امکان را دارد که بتواند مسافت های چند هزار کیلومتری را در چند ساعت طی کند وبه تمام نقاط عالم سفرنماید .

بعد از چندین سال مسافرت نکردن ونرفتن به جایی فرصتی پیش امد تا سفری به کشور تایلند داشته باشم سرزمینی در جنوب شرقی اسیا.هموطنان وهمشهریان زیادی تاکنون به این کشور سفر کرده اند واز شهرهای توریستی ونقاط دیدنی ان دیدن کرده اند اما تاکنون هیچ جایی مطلبی از این سیر وسفر توسط اوزیها یا اهالی منطقه از سیر وسفرشان  ننوشته اند.  اوزیها از دیر باز اهل سفر وگردش وتجارت بوده اند در یکصد وپنجاه سال گذشته نشان سفر اوزیها چه در حوزه خلیج فارس وچه در خاور نزدیک بوضوح دیده میشود وعکس های اوزیها در هند وکشورهای حوزه خلیج فارس وعراق ونیز چند کشور اروپایی گواه این حرفهاست اما از دهه 60 میلادی واز حدود سالهای 70 به بعد سفر اوزیها واهالی منطقه لارستان به کشورهای هندوچین وکشورهایی نظیر تایلند وچین وسنگاپور ومالزی بیشتر شده است هر چند بیشتر این سفرها تجاری بوده است اما مسافرت به کشور تایلند بیش از تجارت برای گردش وتفریح وجهانگردی وبازدید از نقاط دیدنی ان کشور بوده است .بیشتر کسانی که تاکنون به این کشور مسافرت کرده اند معمولا از چند شهر توریستی ومحل ومکان های گردشگری بیشتر دیدن نکرده اند من دوست دارم قبل از اینکه به این سفر بپردازم خوانندگان عزیز را به دو نکته اشارت دهم یک اینکه هر انچه در این سفر نامه می اید حاصل تحقیق وتفحص شخصی من بوده است که امکان دارد با انچه دیگران بگویند یا شنیده وخوانده باشید متفاوت باشد دوم اینکه واقعیت وبیان واقعیت برای من بیش از تعریف وتمجید ارزشمند است وسعی نموده ام بی هیچ تعصبی وبا نگاهی باز به واقعیت در دسترسم انرا برای شما در این سفرنامه بازگو کنم فرصت من اندک وتوان من همین اندازه بوده ومطمئنا خیلی از نقاط وجاها شاید در این سفرنامه امکان حضور وثبت نداشته ام ولی اطمینان دارم در نوع خود برای شما وخوانندگان جالب خواهد بود مطالبی که بعد از خواندن همه انها به درک بهتری از این کشور ومردمان ان وگردشگران خواهید رسید پس با من در این سیر وسفر همراه باشید

برای شروع اطلاعات مختصر ومفیدی از این کشور که اطلاعات عام وکلی است در اختیارتان میگذارم این اطلاعات  برای مسافرانی که میخواهند تازه به این کشور سفر کنند یا انهایی که علاقمندان بیشتر راجع به سفر وگردشگری اطلاعات پیدا کنند مفید است

                

کشور پادشاهی تایلند در شرق قاره بزرگ آسیا قرار دارد که از شرق با کشور کامبوج و ازغرب با کشور میانمار از شمال با کشور لائوس وازجنوب با کشور مالزی مرزهای مشترک دارد.  نام قبلی این کشور تا سال 1949 سیام بوده است واز این به بعد وبا تصویب دولت نام کشور را به تایلند تغئیر نام دادند که به معنی قوم ازاد وازادی نیز هست . کشور تایلند دارای 517000 کیلومتر مربع مساحت و بیش از 66  میلیون نفر جمعیت است و پایتخت آن شهر بانکوک با  بیش از 10 میلیون نفر جمعیت، جمعیت تایلند در 74 استان این کشور پراکنده است. زبانمردم این کشور تای یا تایی است  .  از نظر دین وائین مردم تایلند بودایی هستند که  95درصد بودیسم و 4درصد مسلمان و 1درصد سایر ادیان. از نظر قوم ها وتبار 75 درصد تای هستند 11 درصد چینی تبار 3.5 مالایی تبار که برمه ای ومالزیایی وهندی نیز شامل ان میشود

 کشور تایلند پادشاهی است وپادشاه بهوميبول آدوليادج پادشاه ‌80 ساله تايلند است كه ‌62 سال است در راس قدرت در اين كشور قرار دارد،و یکی از ثروتمند‌ترين پادشاه جهان است.  شخص اول مملکت وملکه نیز همراه اوست که در بین مردم از انها به احترام یاد میشود  . عکس وتصویر پادشاه وملکه در بسیاری از نقاط شهر بصورت بزرگ وکوچک دیده میشود مانند زمان شاه در ایران اینکه چقدر این احترام واقعی است یا نه من نتوانستم نظرات مردم را دریابم اما خود انها از پادشاه بد گویی نمی کردند یا نارضایتی خودرا از پادشاه نشان نمی دادند هرچند طی سالهای اخیر شاهد نارضایتی جمعی از مردم تایلند از وضعیت موجود بودیم

واحد پول کشور تایلند بت یا بات)baht( است که اسکناس های ان شامل 1000باتی 500باتی صد باتی و50 و20 باتی می باشد وسکه های ان شامل 10 و5 و3 و1 ونیم باتی است    . یک دلار برابر با حدودا 31 بات است و هر یک درهم امارات برابر با حدودا 8 تا 8.5 بات است و هر بات تایلند نزدیک به 70 تومان است یعنی هفتاد هزار تومان ایران برابر با 1000 بات تایلندی است ( این نرخ درحال حاضر تاریخ 28اگوست 2012می باشد.  چون نرخ ارزی ایران مرتبا نوسان دارد  )

قسمت دوم

حدود 5 سالی بود که به مسافرت نرفته بود هم اعضای خانواده وهم دوستان وهمکاران توصیه کرده بودند که احتیاج به مسافرت داری خودم هم این سالها خیلی خسته شده بودم هرچندخودم خیلی دوست داشتم بروم اوز اما نشد.

برای همین من در شرایطی راهی سفر میشدم که انتخاب زیادی برای مسافرت نداشتم وعملا اجبارا به مرخصی میرفتم چون مرخصی اعلام شده به من به مدت دو ماه بود که یک ماه انرا در منزل ونیمه کار گذرانده بودم تردید زیادی داشتم که به مسافرت بروم از طرف دیگر مرخصی ام هم رو به اتمام بود دوست نداشتم تنها بروم اما امکان وتوان اینکه با خانواده هم بروم برایم میسر نبود خیلی صبر کردم تا دوستی رفیقی یا اشنایی پیدا شود که با هم برویم اما پیدا نشد تا  اول اگوست صبر کردم از انروز به بعد تصمیم جدی شد  ورفتم دنبال تورهای مسافرتی از تورهای ترکیه ومالزی گرفته تا چین وتایلند چند جایی قیمت پرسیدم  تا اینکه رفتم ازانس مسافرتی ساقی که در ساختمان هتل کنکورد امارات دفتر دارند انجا که رفتم تازه متوجه شدم که پاسپورت من وقت زیادی ندارد ویک ماه دیگر تمام میشود مشکل دوچندان شد گفتند باید پاسپورت حداقل 6 ماه وقت داشته باشند تا به شما ویزای تایلند بدهند

 از انجا بیرون امدم ساعت 2 بعداز ظهر ماه رمضان بود  .روز دوم رفتم کنسولگری ایران در دبی که پاسپورتم را تجدید کنم قبلا از طریق سایت کنسولی اطلاعات لازم ومدارک لازم برای تجدید گذرنامه پیدا کرده بودم وبرای همین در عرض دو ساعت همه مدارک را تحویل دادم گفتند طی دو سه روز گذرنامه جدید توسط امپست برای شما فرستاده میشود سه روز شد 5 روز وبالاخره گذرنامه جدید به در خانه رسید طی این چند روز از چند جا برای تورهای تایلند سوال کردم بهترین قیمت را از یک ازانس در فلکه ماهی دبی برای اقمت در هتل گرفتم گفت قیمت هتل ان برای 7 روزبدون تور وبا صبحانه650درهم است

. قرار شده بود که برای 15 روز بروم اما دوستی گفت تو 7 روز بگیر انجا که رفتی اگر دیدی خوب نیست عوض کن حتی دوستی توصیه کرد که من برای دو روز بگیرم وتور را میتوانی انجا بگیری برای همین من ان 7 روز را پیش ان ازانس رزرو کردم ورفتم سراغ دفتر بلیط فروشی چون این چند روزی که گذشته بودبلیط ها گران شده بود مسئول دفتر ازانس میگفت نزدیک عید فطر که میشود بلیط ها برای خارج گرانتر میشود وراست میگفت چون بلیط تایلند رفت وبرگشت انهم با هواپیمای تایلندی از 2200 به 3000 درهم رسیده بود نزدیک بود صرفنظر کنم دیدم با این همه دوندگی که کردم صحیح نیست برای همین همانجا تصمیم گرفتم . قرار شد ویزا هم ازانس تدارک ببیند وبلیط رفت وبرگشت هم از انجا بگیرم برای گرفتن ویزا احتیاج به 500 درهم و نامه شرکت ودو قطعه عکس بود که انرا در یک روز از محل کارم تهیه کردم دو روز بعد ویزا اماده بود.بلیط برای ساعت 9 شب روز دوازدهم اگوست بود روز ده اگوست من همه کارهایم را انجام داده بودم ووسایل اندکی برای مسافرت برداشتم یک کیف سامسونت کوچک که شامل چند دست لباس وزیر پوش وچیزهایی مثل شانه وتیغ صورت تراشی وخمیر دندان مسواک و... بود. دوستانی که به تایلند رفته بودند گفتند چیز زیادی با خودت نبر انجا همه چیز هست وبار زیادی نبر  درست میگفتند .در کل تا این لحظه 4150 درهم داده بودمم

قسمت سوم

از عصر روز پرواز استرس زیادی داشتم دلیل ان مسافرت نکردن به مدت زیادی با هواپیما بود وشاید تنهایی دلیل دیگرش بود که مرتب استرس مرا زیاد میکرد ناگفته نماند من از پرواز با هواپیما چندان خوشم نمی اید واگر مسیرهای کشتی وقطار واتوبوس باشد ترجیح میدهم با انها مسافرت کنم تا با هواپیما

باید دوساعت قبل از پرواز در فرودگاه بودم برای همین با وجودی که استرس داشتم به اتفاق اعضای خانواده راهی فرودگاه شدیم شاید برای خیلی ها که مرتبا مسافرت میکنند این وضعیت نباشد ویا کسی انها را تا فرودگاه همراهی نکند اما هم من خودم دوست داشتم انها بیایند وهم اعضای خانواده راغب بودند که با من به فرودگاه بیایند بچه ها تا ساعت 8 شب پیشم بودند باری نداشتم فقط کیف ودوربینی که توی دست داشتم

مدت ده سالی بود که من از فرودگاه شماره یک به جایی نرفته بودم طی این مدت کلی تغئیر کرده بود بچه ها وهمسرم که چند بار از این ترمینال رفته بودند گفتند که مسیر طولانی تا گیت سوار شدن باید بروی بهتر است که زودتر راه بیفتی برای همین انجا چند تا عکس یادگاری گرفتیم این عکس ها برای ادم هایی مثل ما که بعد از چندین سال به مسافرت میرود واقعا یادگاریست  چند دقیقه بعد ازانها خداحافظی کردم چندان خوشحال وراحت نبودم وهنوز استرس ودوری از انها اذیتم میکرد بالاخره از قسمت بازید وکنترل عبور کردم وبعد از طی مسافتی در داخل فرودگاه به محل سوار شدن رسیدم

 اول انها که در قسمت فرست کلاس یعنی جایی بهتر در قسمتی از هواپیما بودند کنترل شدند وبه داخل هواپیما راهنمایی شدند بعد از ان بقیه مسافران بودند هواپیمای تایلندی تای ایرهواپیمای بسیار بزرگی بود که 63 لاین 7 نفره در قسمت پائین داشت سه لاین در وسط ودولاین در دوطرف پنجره ها . جایی که قرار بود من بنشینم کنار پنجره جلوی بال هواپیما بود یعنی نزدیک به جلو هواپیما با وجودی که هواپیمای بزرگی بود اما تعداد مسافران بسیار کم بود نزدیک به دو سوم صندلی ها خالی بود دلیلش را ندانستم با توجه به اینکه اژانس هواپیمایی ودفتر بلیط فروشی گفته بود که نرخ ها بالا رفته وجا کم است من تعجب کردم که چرا اینهمه صندلی خالیست جلو وپشت سر من خالی بود وردیف میانی فقط یکنفر نشسته بود کنار من هم کسی نبود از این بابت راحت بودم اما هنوز استرس قبلی داشتم هواپیما سر ساعت حرکت کرد مهماندار توضیحات لازم از طریق مانیتور نصب شده که تصویری هست به مسافران داد واز شماره پرواز ومدت پرواز گفت مدت پرواز ما از دبی تا بانکوک پایتخت کشور تایلند 6ساعت ونیم اعلام شد وگفت تا چه ارتفاعی پرواز میکند

هواپیماچرخی زد ودر باند اصلی قرار گرفت توقف بسیار کوتاهی کرد وگازش را گرفت وبا سرعت تمام از زمین بلند شد جدا شدن از زمین حال وهوای دیگری دارد که با بسیاری از چیزهای روی زمینی متفاوت است واگر مدت ها مسافرت نرفته باشی یاد اولین پروازت می افتی زمانی که اوج میگیری وادم ها وهمه چیزهای  زمینی کوچک وکوچکتر میشوند ادم ها از ان بالا فقط ادمی بیش نیستند. نه رنگ انها معلوم است نه نزاد وطایف اشان چه ماشین بنز باشد چه تویوتا وومزدا وهیوندا چه موتور سیکلت ودوچرخه چه خر وشتر همه از ان بالا فقط وسیله هایی بیش نیستند درختان کوچک میشوند وکوه ها کوچک و کوچکتر تا بدانی دنیا همه ان چیزی نیست وان جایی نیست که تو روزانه خود را در ان میگذرانی بلکه این زمین با همه بزرگی اش وبا همه دارایی هایش کوچک وکوچکتر میشود وابهت جهان کمی در نظرت می اید وانچه این بالا با ابهت وزیبایی خودنمایی میکند تاریکی عظیم وسوسوهای بسیار دور واندکی است که گاه می بینی وودر هوای روشن  ابرهای بزرگ وکوچک با جلوه های بسیار هستند که دوست داری لمسشان کنی اما فقط میتوانی نظاره اش کنی بشرطی که کیفت ودفترت را درنیاورده باشی تا حساب وکتاب مال دنیا را بکنی شاید هم خواب باشی

ساعت 21و21 دقیقه شب کمربندها باز شد ومهمانداران امدند مهمانداران مرد با لباس سرخ تیره وزنان با بلوز ودامن ابی تیره بسراغ مسافران امدند به هر کدام از ما یک هدفون گوشی برای شنیدن موسیقی ودیدن فیلم دادند ویک پتو کوچک بسته بندی شده مسافرتی (چون هر چه هواپیما بالاتر میرود هوا سردتر میشود واین پتو بپگرمای خوبی میدهد برای زمان خوابیدن وگرم شدن ) بعد از نوشیدنی اوردند چندین نمونه نوشیدنی بود از قوطی تا اب سیب وپرتقال تا بطریهای شیشه ای زرد وسفید ونارنجی از الکلی تا غیر الکلی از هر کس می پرسیدند که چه میخورد وبه اندازه لازم برای او می ریختند واین کاررا با حوصله وادب بسیار انجام میدادند مهماندرای یعنی همین .. یعنی این که مهمانانت از رفتا وبرخورد تو راضی باشند ومهمان هم بداند که لازمه برخورد خوب احترام است مهمانداران در طول این مسافرت دوبار نوشیدنی اوردند واگر کسی هم تقاضا میکرد باز هم برایش در حد معقول می اوردند چون بالاخره هر چیزی حدی دارد وهواپیما هتل وبارنیست واگر هم ندانی سفر به شما می اموزد که همه جا همه چیز یکسان نیست وانسان میتواند همیشه یاد بگیرد واز زندگی ورفتار دیگران بیاموزد


قسمت چهارم

معمولا هواپیمایی های هر کشوری سعی میکنند خوش قد وقواره ترین مردان وزنانشان را برای مهمانداری در هواپیما انتخاب کنند من برای اولین بار بود که زنان ومردانی تایلندی از نزدیک واز طریق همین مهمانداران می شناختم شاید قبلا جایی اتفاقی دیده باشم اما بطور مشخص اینبار در هواپیمای تایلندی بود که از نزدیک می دیدم صورت انها مثل اکثر اهالی اسیای جنوبی شرقی بود چیزی بین چین وفلپینی انگار مخلوط انها بودند البته انها قوم خاصی هستند که بیش از 70 درصد انها تایی هستند ملت ها در گذر زمان وبر اثر جنگ ها ومراودت وازدواج قوم ها طبیعی است که نشانه های اقوام وملت های کناری را داشته باشند مثل جنوبی های کشورمان با سواحل خلیج فارس مثل ترکمن ها ی ما با ترکمنستان واسیای میانه یا بلوچ ها با اهالی همرز کشورمان

ساعت از 11 شب گذشته بود وهنوز خیلی راه مانده بود تا به تایلند برسیم مانیتور روبرو گاهگاهی مسیر هواپیما را نشان میداد باید از سواحل عمان وهند ودیگر کشورها میگذشت تا به تایلند برسیم تحمل این همه راه تازه انهم با هواپیما برایم چندان خوشایند نبود بیشتر چراغ ها بالای سر مسافران خاموش بود کنار من هم کسی نبود که بخواهم با او حرف بزنم تنها راه وقت تلف کردن گوش دادن به موسیقی ونگاه کردن فیلم از طریق مانتیور روبرو بود تا دلت میخواست فیلم داشت به نظرم بیشتر از صد شاید هم دویست تا وهمچنین انواع ترانه وموسیقی  یکی دو تا امتحانی فیلم نگاه کردم زیاد طول نکشید از انها خسته شد چند تایی هم موسیقی گوش کردم با این همه دیدم حالا شده ساعت 12  به ما گفته بودند شما از دبی تا بانکوک پایتخت تایلند 6ساعت ونیم پرواز دارید اما مسئله خیلی جالب این بود که ما ساعت 9 از دبی حرکت میکردیم وساعت 6وربع به بانکوک میرسیدم یعنی بیش از 9ساعت در صورتی که هواپیما همان 6ساعت ونیم میرسید قدری عجیب است اما وقتی بدانی که تفاوت ساعت ما با تایلند سه ساعت است وانها جلوتر از ما هستند قدری مشکل حل میشود اما وضعیت عجیبی است چون در هوا فقط ما نیستیم که با سرعت 700 یا 800 کیلومتر حرکت میکنیم بلکه خود کره زمین هم در حال حرکت است واین تفاوت را باید از نظر هوا وفضا فهمید در برگشت هم همین اتفاق افتاد چون از انجا 4 وربع حرکت کردیم وبا وجود 6ساعت ونیم پرواز هواپیما ساعت 8به دبی رسیدیم یعنی سه ساعت وچهل وپنج دقیقه وپیچیدگی باز در همان مسئله است

هوای بیرون از هواپیما 70 درجه زیر صفر بود ویواش یواش سردی هوا در داخل هم احساس میشد پتو مسافرتی بدرد همین مواقع میخورد سعی کردم بخوابم اما خوابم نمی برد بعد از نیم ساعت دوباره شروع کردم به دیدن فیلم وگوش دادن به موسیقی  بعد از مدتی متوجه شدم ساعت از 1ونیم شب گذشته مثل اینکه خوابم برده بود احساس خوبی داشتم خوابیدن خیلی مواقع به ادم احساس راحتی میدهد برای همین مثل کسی شده بودم که انگار حالا سوار هواپیما شده است کهکاندار داشت رد میشد گفتم چایی دارید گفت الان میارم واقعا این چایی چسپید بعد از چایی فکر توان اینرا را دارد که تورا به همه جا ببرد ودر این سکوت فکرم به همه جا سرک میکشید به اعضای خانواده که از انها دور میشدم به دوستان به همکاران به کار وزندگی به ادم ها وحالت واحساسشان به فامیل وقوم وطایقه به ولایت وشهر ودیار خلاصه همه می ایند وقدری در ذهنت می چرخند ومی روند این خاصیت ذهن وفکر است که توان اینرا را دارد که همه فاصله ها را با سرعتی غیر قابل باور کوتاه کند به کودکی وجوانی برود واز انجا به حال واینده پرت کند دنیای فکر شگفت انگیز است  ومن این ساعت ها را با ان غول بی صدا میگذراندم

دلم میخواست زودتر هوا روشن شود واز این تاریکی بدرائیم ساعت 4ونیم شده بود هوا رو به روشنی میرفت اما هنوز چیزی دیده نمی شد ان دورها چیزی شبیه به افق وصبح گاه دیده میشدم هر چه جلوتر میرفتیم وضوح انها بیشتر میشد تا اینکه حوالی ساعت 5ونیم بود که دیدم ابرهایی بسیار غول اسا مثل ابرهایی که در دوره های اول پیدایش زمین بوده اند پدیدار شد ابرهایی با قطر چند صد وشاید هزارها متر سیاه وترسناک که بالاتر از ابرهای پائینی بودند من تاکنون چنین ابرهایی ندیده بودم ادم اینزمان بیشتر به علل بسیاری از باران های سیل اسا وتوفانهای عظیم پی میبرد واقعا اعجاب انگیز بودند با وجودی که چند تا عکس وفیلم گرفتم اما فیلم ها نتوانستند ان عظمت بزرگ ابرها را نشان بدهند امیدوارم فرصتی برایتان پیش بیاید تا با این شگفتی طبیعت روبرو شوید هر چه جلوتر میرفتیم ابرهای بیشتر واینبار روشنتر و وسیعتری میدیدم واقعا دوست داشتم ان بالا همه انها را لمس کنم ومثل فیلم های کارتونی در ان غلت بزنم وسوار انها شوم ساعت حوالی 6 بود که وارد سرزمین تایلند شدیم از ان بالا همه جا سرسبز مزارع وکشتزارهای فراوان که مانند مخملی دامن طبیعت را در برگرفته بود چندین سال بود که چنین مناظر زیبایی را ندیده بودم یاد شمال کشورمان گیلان ومازندران افتاد با این تفاوت که اینجا همه جا مسطح وسبز بود ودر این مسیری که هواپیما طی میکرد خبری از کوه وتپه های بزرگ نبود

زیبایی این مناظره مرا مجذوب کرده بود ونفهمیدم کی بود که مهماندار از طرف خلبان اعلام کرد که تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه بین المللی بانکوک بزمین خواهیم نشست واز همه تقاضا کرد که صندلی ها را به حالت عمودی برگردانید وکمربندها را ببندید وتا توقف کامل صندلی خودرا ترک نکنید امری که در همه هواپیماهای دنیا هنگام صعود وفرود رعایت میشود

هواپیمای تایلندی بدون هیچ تاخیری با فرودی خوب وایمن در فرودگاه بانکوک بزمین نشست فرودگاهی مملو از هواپیما ومسافران تازه از راه رسیده وهیچ چیز در یک سفر به این اندازه مهم نیست که سلامت وتندرست به مقصد برسی وبرای همه مسافران این مهم رخ داد

ف یلم سفرنامه تایلند  1

فیلم سفرنامه تایلند  2

فیلم سفرنامه تایلند  3
فیلم سفرنامه تایلند  4

قسمت پنجم

چند دقیقه ای طول کشید تا مسافران از کانال مخصوص پیاده شدند من وسایلی در قسمت بار هواپیما نداشتم اما قبل از ان باید از قسمت کنترل پاسپورت عبور میکردم از محل پیاده شدن تا رسیدن به ان قسمت مسیری طولانی  بود که بدو طریق ریلی وبرقی وپیاده میتوانستی به انجا برسی شبیه فرودگاه شماره یک دبی .فرودگاه خوب وتمیزی بود وهمانند بسیاری از فرودگاههای جهان بود از همه قوم وملیت امده بودند تایلند .وقتی به قسمت کنترل رسیدیم شلوغ بود مثل اینکه همیشه ان قسمت شلوغ است در یکی از صف ها ایستادم حدود 20 دقیقه ای طول کشید پاسپورتم نگاه کرد ومهر زد ومن راهی شدم  از چند نفر مسیر خروجی پرسیدم حالا باید دنبال وسیله ای برای رفتن به محل هتل در داخل شهر میگشتم چون من با تور نیامده بودم خودم دنبال وسیله نقلیه گشتم داخل خود فرودگاه هم تاکسی کرایه ای بود اما میدانستم که نرخ انجا بیشتر از بیرون محوطه است برای همین از همان طبقه ای که بود رفتم پائین کنار خیابان وبیرون از فرودگاه تاکسی های سرویس داخل شهری بودند که باز هم بنوعی متعلق به خود فرودگاه بود اکثر ماشین ها تویوتا بود با چند نفر سر کرایه رفتن به محل صحبت کردم دیدم اکثر نرخ ها مثل هم است ولی بعضی از انها از هتلی که قرار بود بروم انجا اطلاع کمی داشتند  علتش را نمی دانستم بالاخره راننده خوبی پیدا کردم که ان مسیر را میدانست اسمش دالنگ بود با دالانگ  توافق کردیم با 500 بات منو به انجا برسونه انهم قبول کرد وسوار شدم شباهت زیادی به ادم فیلم های کره ای داشت  ادم ساده ودلنشینی بود از شکل وقیافه اش بر می امد که شهرستانی یا از اهالی روستا باشد خیلی صمیمی وبا علاقه حرف میزد هردو مثل هم بودیم نه من به انگلیسی مسلط یودم ونه اون اما حرف همدیگر را خوب میفهمیدیم   اولین چیز جالی که متوجه شدم رانندگی در ان کشور بود چون فرمان ماشین ها در انجا همه در سمت راست قرار دارد ومسیر خیابانها هم بر خلاف ایران ودبی است انجا مثل کشورهای انگلیس وژاپن وچند کشور دیگر رانندگی میکنند برای همین من برای اولین بار بود که ماشینی سوار میشدم که راننده ان سمت راست من نشسته بود

دالانگ گفت کجا باید بریم گفتم هتل سواسدی اسمایل این فهمید کجاست گفتم دور است؟ گفت اره

فرودگاه بین المللی تایلند در خارج وحاشیه شهر قرار دارد این فرودگاه مجهز وزیبا چندین سال است که جای فرودگاه قدیمی شهر بانکوک  را گرفته چون فرودگاه قبلی کوچک بوده وظرفیت این همه پرواز ومسافر را نداشته تا انجا که پرسیدم فرودگاه قدیمی بیشتر محل پرواز های داخلی وپرواز هواپیماهای مقامات وپادشاه تایلند است

من یکی دوتا سوال از دالانگ کردم اما اون با حرارت چندین جواب میداد از ادم های راحت که دل ودماغ حرف زدن دارند ادم خوشش می اید بخصوص ادم هایی که با مهربانی وصمیمیت این رفتار دارند .سیستم شهری وخیابان کشی انجا وبلوارهایش واتوبانهایش شبیه قسمتی از تهران بود اما تهران این همه پل های دوطبقه در .ورودی شهر ندارد اتوبانهای هوایی که گاه به بیست تا سی کیلومتر میرسد البته برای شهر بزرگی مثل بانکوک با انهمه ماشین وتردد مسافران داشتن  چنین پل ها و مسیرها از ترافیک ورودی شهری وداخل شهر میکاهد

طی مسیری که می امدم برای انکه در ذهن خودم بماند چندین عکس وچند فیلم کوتاه گرفتم که شما در اینجا مشاهده میکنید اینکه این مسیر ها برایت زیباست  به این بر میگردد که شما از کجا امده باشی اگر از کشورهای فقیر ومناطق محروم جهان امده باشی خیابانهایش بسیار خوب وعالیست اگر از کشورهای چون ایران وترکیه امده باشی برایتان خوب است اما زیاد عالی نیست واحساس خودی میکنی اما اگر از کشورهای اروپایی وکشورهای حوزه خلیج فارس مانند کشور امارات وشهردبی امده باشی مطمئن خواهید شد که به زیبایی انها نیست

فیلم سفرنامه تایلند -7 ورودی شهر بانکوک

فیلم سفرنامه تایلند -8 ورودی شهر بانکوک

فیلم سفرنامه تایلند -9 ورودی شهر بانکوک

تایلند سرزمین افتاب پنهان

قسمت ششم

به نظرم هیچ کشوری مثل کشور دیگری نیست هر کشوری ویزگی ها وجغرافیایی واب وهوا وتاریخ وفرهنگ و رسم ورسومی برای خودش دارد واینرا در هر سفری که ادم از جایی به جای دیگر داشته باشد درک خواهد کرد در ابتدای ورود به خیاباتهای بانوک این درک هر دم بیشتر وبیشتر میشد دالانگ با سرعتی مطمئن وبدون اشتباه از خیابانهای مختلف گذشت ومرا به جایی رساند که هتل سواسدی اسمایل این در انجا قرار داشت از تاکسی که پیاده شدم از دالانگ تشکر کردم وکرایه اش را دادم وبا او خداحافظی کرد

خیابان نزدیک هتل سواسدی اسمایل این

 باورم نمی شد هتل من باید اینجا باشد در یک کوچه خیابان فرعی روبری یک مشت دستفروش مواد عذایی بر روی تابلویی محقر نوشته شده بود هتل سواسدی این انگار امده بودم کوچه پس کوچه های دروازه غار تهران وحوالی خیابان اذری  اصلا باورم نمیشد ان هتلی که ازانس به من در دبی نشان داده بود این است پاره ای نبود یک دوپله ای بالا رفتم محموطه بازی بود که چند ردیف صندلی با میز در فضای باز گذاشته بودند این لابی اش بود یک میز بلیارد کهنه هم گوشه ای بود ویک دکه نوشیدنی از قهوه گرفته تا اب ومشروبات الکلی در وپیکری نداشت رفتم بالا وسوال کردم پسر جوان تایلندی مسئول انجا بود گفتم که قرار است من یک هفته ای اینجا باشم نگاهی به اوراق من وپاسپورت انداخت وگفت باشه خیلی عادی ومعمولی برخورد داشت نه تعارفی نه تکریمی نه انچنان خوش امدی خیلی زود به یکی از کارگرانش که انجا بود یک کلید داد گفت همراش برو در همین محموطه وارد یک راهرو بایک شدیم از چند پله متروک بالا رفتیم وباز در همان طبقه وارد یک راهر طولانی تر وباریک شدیم در اطاقی باز کرد چراغ روشن کرد وکلید داد دستم خیلی حالم گرفته شد صداش زدم گفتم من اینجا نمی خوام چون هیچ پنجره ای نداشت هر چه باهاش حرف زدم نمی فهمید با هم رفتیم پائین به مسئول انجا گفتم این اطاق خوب نیست انهم خیلی راحت دوباره یک کلید دیگر داد گفت همراهش برو رفتم  دوباره از راهرو گذشتیم اینبار به راهرو دیگری در همین هم کف پیچید راهروی بسیار باریکی که دو تا ادم به زحمت از کنار هم رد میشدند یه اطاق مانده بود به ته راهرو در یه اطاق باز کرد این هم مثل ان بالایی بود فرقش در این بود که یه پنجره بسیار کوچک داشت باید باور وقبول میکردم که هر چه کرده ام خودم کرده ام واز این بابت از خودم در این تصمیم گیری در دبی خوشم نیامد البته مسئول ان ازانس در دبی هم از انجا اطلاعات نادرستی به من داده بود چون عکس ها چیز دیگری بودند که شباهت بسیار کمی با واقعیت داشتند

اطاق کوچک به اصطلاح هتل

اسمش را گذاشته بودند هتل ارزش وشکل ووضع ان بیشتر به مسافر خانه شباهت داشت حتی از مسافرخانه های جنوب شهر تهران ومحقر ایران هم کمتر بود چون در وپیکری که نداشت ومن از نظر ایمنی احساس خوبی نداشتم اما با همه اینها قبول کردم جایی برای اعتراض نداشتم رفتم ودر را باز کردم یک تختخواب یکنفره بود ویک تلویزیون قدیمی وکهنه  خط تلفن نداشت به نظرم کل اطاق دو متر ونیم در دو متر بود دستشویی وحمام در یک متر در شصت سانت جمع وجور درست کرده بودند برای دوش گرفتن باید بغل توالت می ایستادی فضای محدوی داشت اما شیر ابش خوب پر اب بود داخل توالت اینه نداشت اینه کنار حمام بود دوتا شامپو کوچک ودوتا صابون کوچک ویک حوله داشت ملافه اش وپتوش بد نبود وتمیز بود  .

هم خسته راه بودم وهم گرفته وبد حال از این هتل ومسافرخانه  باز بخود گفتم چاره ای نیست وقتی نمی توانی کاری بکنی بهتر است به بعد فکر کنی برای همین بدون اینکه لباسهایم را دربیارم دراز کشیدم وکمی رفع خستگی کردم واقعا احتیاج به استراحت داشتم یک ساعتی در ان فضا خوابم برده بود بیدار که شدم رفتم دوش گرفتم لباسهایم را عوض کردم راستی نگفتم چیز خوب ومدرنی که داشت کولر اسپلیت نو یک تونی اش بود که اطاق را یخ کرده بود کولر را خاموش کردم دوربینم وپاسپورتم را برداشت ورفتم سراغ مسئول هتل  دو سه نفر اروپایی مشغول گفتگو با او بودند صبر کردم تا حرفهای انها تمام بشه بعد ازش پرسیدم من صحبانه باید کجا بخورم گفت میتونی بری انجا با دست اشاره کرد یعنی توی همین محوطه وکنار ان دکه بخوری یک برگه به من داد واقعا جای بی در وپیکری بود لابی توی کوچه وخیابان بود چند تا گلدان وچند تا تابلو تبلیغاتی دوروبر انها را گرفته بود انور کوچه هم بیش از چندین دکه مشغول درست کردن غذا وغذا دادن به مشتریان بودند صبحانه دو سه نمونه بود که به انتخاب شما می اوردند یک نمونه دو تا تخم مرغ نیمرو با یه تکه نان تست شده نمونه دیگر باز تخم مرغ با یک تکه گوشت خوک برشته ویک نمونه هم کره مربا بود من تخم مرع انتخاب کردم با چایی نانش کم بود دوتکه نان دیگر اورد که بعدا با ما حساب کرد همینطور که نشسته بودم اطراف را برانداز میکردم چیزی که خیلی برای من تعجب اور بود حضور بسیار زیاد اروپایی بخصوص زنان وپسران ومردان جوان اروپایی در این منطقه بودند چون بیشترین توریستی که در این قسمت می دیدم انها بودند وجالب اینکه انها کنار این دکه ها نشسته بودند ودر حال خوردن غذا ونوشیدنی کنار دکه ها بودند

محل هتل در منطقه جنوبی شهر بانکوک

ابرها بیشتر شدند وهوا تیره شد چند تایی رعد وبرق وبعد باران شدید وتندی که در یک لحظه اب همه جا جاری شد از اینکه بعد از این خستگی وگرفتگی باران تراوت تازه ای به من داد خیلی خوشحال شدم انگار دوباره وتازه به بانکوک امده بودم وهمه ان مسائل برای لحطاتی وحتی ساعاتی فراموش کردم چند تا عکس گرفتم وبا همان لباس ها شروغ به قدم زدن در باران کردم شدت باران کم شده بود اما هنوز می بارید مدتها بود زیر باران راه نرفته بودم جدا ادمی چیست ؟ میتواند در یک لحظه از شرایطی به شرایط دیگری سیر کند واز همانجا به اوج یا نزول در اید ومن در ان لحظه ها انچنان بودم  مدام تصادم خودم بودم ومدام از این لحظه به لحظه دیگری پرت میشدم و این موضوع بی هیچ کوششی در حال شدن بود مثل رعدی که می اید مانند بارانی که بی خبر می بارد وهمانند برگی که از درخت می افتد ومن در این لحظات مدام خودم را میدیدم جایی برای تظاهر ویا تفاخر نبود تنهایی بود وشهادت ومشاهده . ومن دوباره سرحال امده بودم واز باران وبودنم خوشحال بودم

فیلم سفرنامه تایلند / از داخل اطاق هتل سواسدس این

قسمت هفتم

همینطور که در باران قدم میزدم به اطرافم نگاه میکردم دکه های غذا فروشی دکه های میوه فروشی در حال فروش غذا ومیوه به مشتریان وتوریست ها بودند از انها چند تا عکس گرفتم باران که بند امد کوچه وخیابان به وضعیت عادی برگشت رهگذران بیشتر شدند در همین حوالی که گشت میزذم دیدم هتل های زیادی مثل هتل من هست هتل هایی که لابی  مجزا نداشتند وبه خیابان وکوچه ارتباط داشتند تعداد دکه ها در طول این کوچه وکوچه های بغلی زیاد بود رفتم سوپر مارکت 7 الون انجا دنبال کارت تلفن وتماس با دبی بودم یک سیم کارت تایلند به قیمت 300 بات خریدم و100 بات هم برای شارز موبایل وتماس گرفتم اما هر چه کردم نتوانستم تماس برقرار کنم دوست داشتم خیلی زود به خانواده اطلاع دهم که من اینجا هستم وبه سلامت در هتل زندگی میکنم اما امکان پذیر نشد تا عصر از هر کسی پرسیدم چگونه با دبی تماس بگیرم کسی نمی دانست وخیلی زود فهمیدم در این شهر توریستی وگردشگری انچه اطلاع دارند راجع به گردش در شهر وامکانات تفریحی است تا اخر شب باز موفق به تماس نشدم

دوستی در دبی شماره تلفن یکی از دوستان وهمشهریان که در تایلند بود به من داد  تصمیم گرقتم برای اطمینان واطلاعات بیشتر با او تماس بگیرم  شماره تلفن او که در تایلند بود گرفتم عارف گوشی را برداشت خیلی خوشحال شدم وبه خودم گفتم مشکلم حل شده بعد از احوالپرسی به او توضیح دادم که من در بانکوک هستم اما او خیلی زود به من گفت که الان بانکوک نیست ودر مالزی بسر میبرد وتا چهار روز دیگر بر نمی گردد اما چند نکته واطلاع به من داد وگفت اگر میخواهی وجایت درست نیست میتوانی به مرکز شهر بروی وادرس هتل گرس به من داد با او خداحافظی کردم وکمی ملول شدم از اینکه او اینجا نیست

اما چاره ای نبود ومن باید از مرخصی وبودنم در تایلند استفاده میکردم همینطور که قدم میزدم دو سه تا جلو امدند ویکسری عکس وکاتولاگ به من نشان دادند بعضی از انها مربوط به ماساژ پا ودست وکل بدن بود وبعضی دیگر مربوط به نقاط دیدنی وگردشگری انجا بود بالاخره با یکی از انها وارد صحبت شدم ادم میانسالی بود انگلیسی اش بد نبود وشهر را خوب میفهمید یک موتور سه چرخه داشت اسم ان توک توک بود توک توک وسیله نقلیه سه چرخه ای موتوری است که یک چرخ در جلو ودوچرخ در عقب دارد راننده تک نفره است وپشت ان یک سیت است که دو نفر وسه نفر وگاه چهار نفر در ان پشت جا میگیرند  توک توک مثل شناسنامه وسیله نقلیه خیابانهای تایلند بخصوص در شهر بانکوک است وهر جایی که نگاه کنید این سه چرخه های موتوری را می بینید کرایه انها معمولا کمتر از تاکسی است وقدرت مانور ش در خیابانها بهتر از تاکسی است سرعت خیلی زیادی ندارد اما خوب است یک سقف هم بالای سر دارد اما کناره های توک توک باز است وشما میتوانید اطراف را خوب ببینید

 شیشه  میگفت هر جا که بخواهی میبرمت از جاهای دیدنی گرفته تا ماساژ وفروشگاههای دوخت ودوز وتهیه جواهرات قیمتی  ادم جالبی بود به دل ادم می نشست خیلی زود صمیمی شدیم اسمش شیسه بود اما وقتی خودش اسمش را میگفت بیشتر شبیه شیشه بود برای همین من هم بهش میگفتم شیشه اسم خیلی راحتی بود وادم فراموش نمی کرد

به او گفتم من میروم تا هتل وبرمیگردم ادم کاسبی بود بلافاصله گفت پس شماره تلفنت را بده تا من بیام انجا هنوز مطمئن نبودم که میخواهم با او به جایی بروم یانه برای همین گفتم اگه خواستم برمیگردم اما شماره تلفنم را دادم در مسیری که به هتل میرفتم تعداد زیادی تخت ونیم تخت در بیرون از محل ماساز ها وروی خیابان بود که عده ای مشغول ماساز پای مشتریان بودند برایم جالب بود قیمت انها را پرسیدم برای یکساعت ماساز 200 بات میگرفتند توی همین کوچه حدود 15 نفر روی تخت ها ونمی تخت ها دراز کشیده بودند وتایلندی ها از مرد وزن مشغول ماساز پای انها بودند بدم نمی امد که من هم برای ماساز بروم اما انموقع تصمیم قطعی نداشتم وهنوز فکرم مشغول بود انجا ها دوری زدم ورفتم هتل کمی روی تخت دراز کشیدم دیدم دارد وقتم هدر میرود وبا فکر کردن زیاد کاری از پیش نمی رود برای همین برگشت سراغ شیشه گفتم جاهای دیدنی ات کجاست گفت تمپل بود وچند جای دیگر نام برد از بودا ومعابد بودایی خیلی شنیده بودم دوست داشتم برم اونجا شیشه گفت باشد میرویم انجا

در هر کشوری که ادم میرود باید ادم یک اطلاعات کمی از روابط وضوابط انجا بداند  برای همین من قبل از رفتن به تایلند چیزهایی از دوستان واشنایانی که به تایلند سفر کرده بودند پرسیده بودم ویکی از نکاتی که انها به من گفته بودند این بود که در انجا هم مثل بسیاری از کشورهای اسیایی انجا چانه زنی خیلی زیاد  است وفورا هر قیمتی گفتند قبول نکن وبر سر قیمت چانه بزن به شیشه گفتم تا انجا که معبد بودا است چقدر میگیری اول گفت 800 بات بعد از چانه زنی بالاخره رسیدیم به قیمت 200 بات خودش میگفت خیلی راه است وهزینه دارد اما توافق کردیم که با همین نرخ 200 بات برویم انجا چیزی که در این بازدیدها رعایت میشود این است که راننده توک توک یا تاکسی  تا زمانی که شما از ان منطقه دیدنی بازدید میکند منتظر شما میماند حتی اگر این بازدید یک ساعت طول بکشد واین ویژگی خوبی در صنعت گردشگری وتوریستی تایلند است که باید از ان درس گرفت ودر صنعت بسیاری از کشورها مورد استفاده قرار داد این یعنی احترام به توریست وامکان استفاده از جاذبه های توریستی هر کشور

]چند عکس از اطراف هتل سواسدی این  در بانکوک

تایلند سرزمین افتاب پنهان

 

قسمت هشتم

شیشه گفت برویم تمپل گفتم باشه میریم تمپل (معبد بودا ) اولین باری بود که سوار یک وسیله سه چرخه بنام توک توک میشدم تجربه تازه ای بود عقب وپشت سر شیشه نشستم وحرکت کرد این اولین باری بود که میخواستم بروم واز یک معبد بودایی دیدن کنم در مطبوعات وسایت های مختلف انترنتی از بودا ومعابد بودا چیزهایی شنیده بودم وحالا میرفتم که این معابد را از نزدیک ببینم  توک توک بعد از گشت وگذار خیابانها وبعد از حدود بیست دقیقه منو به یک منطقه ای رساند که یکی ازمعابد دیدنی بودا در انجا قرار داشت مرا سر کوچه انجا پیاده کرد وگفت من تا امدنت وبرگشت از معبد اینجا منتظرت میمانم

در ابتدای ورودی کوچه دست فروشها بودند که داشتند غذا ومیوه وبعضی از نمادهای ائین بودا می فروختند 50 متری که داخل کوچه شدم وارد کوچه باریکتری شدم که مجسمه بلند بودا از انجا کاملا پیدا بود در انجا دو معبد جداگانه بود سمت چپ مجسمه بزرگ وبلند بودا بود که به نظرم حدود بیست متری میشد مجسمه ای طلایی که در زیر ان  مقداری گل وغذا بود وبازدیدکنندگان بودایی به رسم وائین خود عود می گرفتند وانرا مانند شمع اتش میزدند وکنار پای بودا می گذاشتند در اطراف این مجسمه بزرگ غرفه هایی قرار داشت که مربوط به ائین ورسومات بودایی بود  از گردنبدهای مختلف گرفته تا مجسمه های کوچک وبزرگ بودا ونیزچیزهایی از سنگ وسفال وچوب می فروختند وتوریست ها بنا به علاقه ای که داشتند یا می خریدند یا از انها عکس می گرفتند البته کنار بعضی از این مکانها نمی توانستی با کفش بروی مانند داخل صحن بسیاری از مساجد در نزد مسلمانان انجا هم همینگونه بود. سوالی که انجا برایم پیش امد گذاشتن غذا برای بودا بود غذا ومیوه وگل از مرغ وگوشت خوک گرفته تا سوسیس ومیوه جات انجا وکنار مجسمه بودا بود من از چند نفر انجا سوال کردم چیزی دریافت نکردم جز اینکه به رسم احترام است

حدود ربع ساعتی انجا ایستادم ببینم بالاخره با این غذاها چه میکنند هیچ اتفاقی نیفتاد ورفتم سراغ یک زن میانسالی که انجا بود گفتگوی صمیمی وچند ثانیه ای با هم داشتیم واز اون تشکر کردم از انجا بیرون امدم ورفتم سراغ معبدی که در سمت راست کوچه بود چند پله بالا رفتم ساختمان قشنگ وزیبایی بود در داخل معبد روبروی مجسمه سنگی وطلایی بودا عده ای در حال عبادت وراز ونیاز بودند کفشم را در اوردم ورفتم از نزدیک انجا را تماشا کردم سکوت عجیبی توام با احترام فضای انجا را گرفته بود حتی دعاهایی که میخواندند کمتر شنیده میشد بیشتر افراد ی که در حال عبادت وبه جا اوردن ائین بودایی بودند از خود اهالی تایلند بودند ونیز بودائیانی که از دیگر کشورهای دنیا امده بودند البته به ندرت تعدادی ازافراد کشورهای اروپایی نیز کنار انها میدیدی که بنوعی سمبلیک انجا نشسته بودند وگاهی عودی روشن میکردند

چند تایی عکس وکمی فیلم از داخل معبد وبیرون معبد گرفتم واز انجا بیرون امدم شیشه سر کوچه منتظرم بود گفت چطور بود گفتم جالب بود ودیدنی بود از اینکه من خوشم امده شیشه هم خوشش امد گفت برگردیم هتل گفتم نه اول یه نوشابه یا چایی یا چیزی بخوریم بعد بر میگردیم گفتم چه میخوری گفت هر چه باشه دو تا اب پرتقال گرفتم وسر کوچه همانجا خوردیم  شیشه گفت برگردیم هتل گفتم جای دیگری که مربوط به معبد بودا باشد این دور وبر هست ؟ گفت اره اگه بخواهی یه جای دیگر همین نزدیکی است گفتم اگر دور نیست می رویم

هوا نیمه ابری شده بود سوار توک توک شدم وشیشه براه افتاد حدود ربع ساعتی طول کشید تا رسیدم به معبد دیگری از بودا که ازمکانهای توریستی ودیدنی شهر بانکوک بود. قبل از پیاده شدن شیشه برایم توضیح داد که در این معبد یک معبد بزرگ برای عبادت است وچندین مجسمه سنگی بودا که جمعا 166 مجسمه بودا از مرد وزن بودا است .محوطه ورودی قشنگی داشت ساختمان ورودی اش به سبک بسیاری از معابد دنیا زیبا بود وقتی داخل شدیم بسیاری از توریست ها وگردشگران وارد یک معبدی میشدند که در ان محل عبادت بود ویک مجسمه بزرگ در انجا قرار داشت کفش هایم را کندم و وارد معبد شدم جمعیت زیادی در داخل بودند چرخی زدم وبعد از چند دقیقه از انجا بیرون امدم وارد محوطه ای شدم که دور تا دور ان مجسمه های سنگی بودا در شکل وشمایل مختلف ودر حالتهای مختلف بودند حق با شیشه بود 166 مجسمه سنگی دو تا دور محوطه بودند گردشگران زیادی از کشورهای مختلف انجا بودند چند تا عکس وفیلم از انجا گرفتم .کلا بازدید من از انجا حدود یکساعتی  طول کشید

بیرون که امدم شیشه کنار توک توک ایستاده بود باز نظرم را پرسید که چطور بود گفتم خوب بود .دیدم انجا چیزی روی اتش کباب میکنند وداخل یک برگ سبز پیچیده شده است  از شیشه سوال کردم گفت این کباب موز است موز را که در حد خام است پوستش را میگیرند وانرا وسط برگ موز می پیچند ودوسر انرا تا می زنند قیمتش 20 بات بود یکی خریدم واقعا خوشمزه بود  داغ بود وطعم موز پخته وکمی برنج پخته میداد

ساعت از سه بعد از ظهر گذشته بود وهنوز نهار نخورده بودم بعد از این همه گشت وگذار غذا به ادم می چسپد به شیشه گفتم یه غذا خوری خوب کجا سراغ داری گفت چه جور غذایی گفتم اگه غذای دریایی باشه بهتره گفت پس بریم

 چند تا خیابان گذشتیم وطی راه کلی گپ زدیم بالاخره وارد یک خیابانی شد که هتل بزگی کنار ان بود دو کوچه چپ وراست طی کرد تا رسیدیم به جایی که رستوران بود رستوران حالتی نیمه باز داشت ودر محوطه ورودی به داخل رستوران توی قفسه های بزرگی انواع موجودات دریایی روی یخ فراوان چیده شده بود دو سه نمونه ماهی دو سه سایز میگو وشاه میگو وصدف ومرکب ماهی مسئول رستوران پرسید چه سفارش میدهید وانتخاب میکنید شنیده بودم غذای دریایی در تایلند ارزان است برای همین چند تا میگو  یک عدد ماهی متوسط وکمی مرکب ماهی سفارش دادم وبا شیشه رفتیم داخل رستوران نشستیم . یکی از کارمندان رستوران امد سر میز ما وگفت اینها که سفارش دادید سرخ کردنی باشد یا کبابی گفتم کبابی گفت نوشیدنی وسوپ هم میخورید گفتم بله

شیشه خیلی خوشحال بود که من  اورا به نهار دعوت کرده بودم اول کمی سالاد اوردند بعد از ان نوشیدنی وبعد از انهم سوپ اوردند سوپ تند وبامزه ای بود بیشتر میگو داشت ودست خرچنگ وسبزیجات تایلندی  بیست دقیقه ای طول کشید تا غذای اصلی اوردند همه غذاهاش خوب بود هم بمن چسپید هم به شیشه گفتم بیل بیارن وقتی بیل را باز کردم واقعا تعجب کردم 2900 بات شده بود دیگر جای پرسیدن نبود پول را دادم وامدیم بیرون به شیشه گفتم که چرا نگفتی قیمت های این رستوران اینقدر گران است گفت تو گفتی یه جای خوب ببر من هم امدم اینجا گفتم خودت تا حالا تو این رستوران غذا خوردی با خنده گفت نه  تقصیر از من بود که نپرسیده بودم اما گذشته بود وغذا هم چسپیده بود ودیگر باید فراموش میکردم وهمینکار کردم وبا شیشه کمی حرف زدم وسیگاری کشیدیم ودوباره سوار توک توک شدیم

سوار توک توک که شدم یاد یکی از سخنان بودا افتادم که میگوید : زندگی انسان مانند شبنمی است که از برگ گلی می لغزد و فرو می چکد

 

قسمت نهم

عکس از در ورودی شرکت تولید جواهرات در بانکوک

شیشه گفت بریم هتل ؟ گفتم اره برمیگردیم هتل . توی راه که می امدیم شیشه گفت یه جایی هست که مرکز تولید چیزهای زینتی وجواهرات است وسر راهمان است اگه میخواهی بری انجا ببینی من میتونم تورا انجا ببرم اول گفتم نه بعد گفت مجانی است ومن کرایه ای از تو نمی گیرم دیدم سر راهمان است گفتم باشه  بعد از ده دقیقه به انجا رسیدیم وارد یک مجموعه ای شدیم که محل تولید جواهرات وبدلیجات بود جای بسیار مرتب وشیکی بود شیشه توک توک را داخل محوطه نگاه داشت وگفت میتونی بری انجا وببینی واگر چیزی خواستی بخری دوربینم را برداشتم وراه افتادم  دم در از من وکسانی که از انجا دیدن میکردند پذیرایی کردند ویک لیوان اب خنک یا یک نوشیدنی میدادند من اب را ترجیح دادم بعد از ان سوال کردند که از کجا امدید گفتم ایرانی هستم واز دبی می ایم خانمی که مرا همراهی میکرد گفت ایلانی گوود گفتم اره گوود با هم وارد قسمتی شدیم که تعداد زیادی با ابزارهای سنتی مشغول جلا دادن به سنگ ها وجواهرات وتزئین انها بودند برایم جالب بود تا انموقع چنین چیزی از نزدیک ندیده بودم قدری انجا ایستادم خواستم عکس بگیرم گفتند ممنوع است وفقط میتونی نگاه کنی از عکس گرفتن صرفنظر کردم وبه راهم در سالن دیگری که مجموعه جواهرات ساخته شده در انجا به نمایش گذاشته بودند راهنمایی شدم همراه من مرتب از خوبی وزیبایی جواهرات وکارهای درست شده برایم توضیح میداد واین را برای همه کسانی که وارد ان قسمت میشدند انجام میگرفت

 سنگ های قیمتی با زیبایی شگفت انگیزی روی انگشترها وگردنبندها ودیگر جواهرات خودنمایی میکردند قیمت انها بالا بود اما من چون نمی دانستم که این قیمت ها با دبی چه فرقی دارد نتوانستم بفهمم که گرانتر از دبی بودند یا نه جای دیدنی بود بخصوص برای خانم ها که علاقه وافری به اینگونه چیزها دارند نیم ساعتی انجا چرخیدم وبیرون امدم دم در چند تا زن تایلندی با لباس مخصوص تایلند انجا بودند عکسی از دم در گرفتم ورفتم سراغ شیشه که کنار توک توک مشغول کشیدن سیگار بود گفتم شیشه حالا دیگه موقع رفتن به هتل است

 سوار توک توک شدم توی راه شیشه گفت توی خیابان بغلی محل فروش وتولید لباس وپوشاک بسیار خوبی است اگه دوست داری ببرمت انجا تا رفتم حرفی بزنم دیدم توک توک کنار یک مغازه تولید پوشاک مردانه ایستاده است تو دلم گفتم امان از دست این شیشه نگاهی به من کرد وگفت اگه نمی خواهی بخری برو یه نگاه کن ضرر ندارد پیاده شدم ورفتم نگاه کردم مغازه ای معمولی بود که کت وشلوار وپیراهن درست میکرد وکمربند وکروات هم میفروخت پیراهن های خوب وبا کیفیتی بود اما نرخ انها از دبی گرانتر بود با وجود چانه زنی بازهم از قیمت ان جنس در دبی گرانتر بود چند دقیقه ای نگاه کردم وامدم سوار توک توک شدم  به شوخی به شیشه گفتم جای دیگری هم باید برویم انهم خیلی راحت وجدی گفت اره میتونم یه ماسازی خوب هم ببرمت گفتم تو اینهمه را برای چه میخواهی ببری  انموقع بود که برایم توضیح داد که من بابت بردن افراد وتوریست ها به ان مکانها کوپن بنزین به من میدهند وچون بنزین گران است (هر لیتر 35 بات برابر با لیتری 4درهم ) اگر شما همکاری کنید واز انجاها دیدن کنید به من کمک کرده اید من هم بابت اینها از شما چیزی نمیگیرم . دیدم روش خوبی برای همراهی وهمکاری است گفتم جناب شیشه امروز خسته ام و حتما فردا هم بابت این دیدنی های سر راهی به شما کمک میکنم اما امروز نه وبگذار برای فردا  .خوشحال شد وکلی تشکر کرد وبسوی هتل حرکت کردیم 

وقتی رسیدیم هتل غروب شده بود .شیشه میگفت امروز خیلی دیر کردم وباید هر چه زودتر به خانه برگردم گفتم خانه ات کجای بانکوک است گفت داخل شهر بانکوک نیست وتا بانکوک حدود 50 کیلومتر فاصله دارد فهمیدم در روستا یا شهر کوچکی کنار بانکوک زندگی میکند. سیگارش تمام شده بود دوتا نخ سیگار از من گرفت گفتم امروز بابت اینهمه همراهیت تشکر میکنم خوشحال شد شاید ادم های کمی از اون اینگونه تشکر میکنند  درست است که شیشه پول میگیرد وکارش همین است اما من فکر میکنم  ادمی که همراه ادم است وراهنمای خوبی است باید از چنین ادمی تشکر کرد گفتم قرارمان دویست بود حالا چقدر میشود گفت 300 به جای 300 بات 400 بات به او دادم هم خودم خوشحال بودم هم شیشه . احساس هر دوی ما خوب بود گفت پس فردا می ایم وروبری همین سوپری 7 الون هستم گفتم پس تا فردا خداحافظ صدای توک توک کل کوچه اطراف هتل را فراگرفت ومن سلانه سلانه به سمت هتل سواسدی این حرکت کردم

این عکس از لابی بی در وپیکر هتل سواسدی این است

قسمت دهم

حالم خوب بود واولین روزم را در تایلند با جاهایی دیدنی سپری کرده بودم . رفتم هتل وکلیدم را برداشتم به همین زودی با چندین نفر در هتل واطراف انجا اشنا شده بودم اری ادم میتواند با حتی یک روز از غربتی بدر اید وبا محیط جدید مانوس شود البته همیشه این اتفاق بزودی نمی افتد وبعضی وقتها ونزد بعضی افراد این ایجاد موقعیت زمان بر است چون ادم هایی هستند که چندان اجتماعی نیستند وزیاد بین خودشان ودیگران مرز میگذارند وخیلی سخت با ادم ها احساس نزدیکی میکنند .

داخل اطاق که شدم اول یک دوش حسابی گرفتم وبعد از ان نیم ساعتی دراز کشیدم هنوز برای خوابیدن زود بود لباسم را پوشیدم واز هتل بیرون امدم پیاده تا سوپری امدم  بغل سوپری چند تا تخت در کوچه محل ماساژی ها گذاشته بود وچندین نفر مشغول ماساژ دادن پای مشتریان بودند .روز پر مشغله وخسته کننده ای را گذرانده بودم یکی از تحت ها خالی بود روی ان دراز کشیدم بلافاصله یکی از زنانی که ماساژ میدهد وزن میانسالی به نظر میرسید پیشم امد گفت کفشهایت در بیار . کفش وجورابم را دراوردم یک لگن اب با حوله اورد وهمینطور که نشسته بودم پاهایم را با اب شست  وبا حوله تازه ای خشک کرد بعد گفت دراز بکش 

واقعا احساس خوبی داشتم بعد از قریب چندین وشاید دهها سال اینبار کسی داشت پاهایم را خوب میشست که هیچ نسبتی با من داشت وبر اساس کار ووظیفه اش پاهای مرا میشست . یاد قدیم ها ودوران کودکی افتادم که مادرم ما را میبرد حمام ودست وپا وتن ما را میشست یادش به خیر  . الان که زن تایلندی داشت پاهایم را میشست همان احساس قدیم دوباره در من زنده شد ادم خوشرو وصبوری به نظر میرسید هر چند خستگی در چهره اش موج میزد اما کارش را با دقت انجام میداد دوتا پاهایم کنار هم دراز کردم یک حوله روی پایی که نمی خواست الان انرا ماساز بدهد انداخت وبا دستش شروع به ماساز کف وروی پاهایم کرد. در حین ماساز به نقاطی که از کف پاهایم میرسید واقعا درد همه بدنم را فرا میگرفت اما تحمل میکردم تا این دردها با ماساز او از بدن خارج شود از نوک انگشتانم تا بالای زانوهایم را ماساز داد احساس راحتی وارامشی به ادم دست میدهد که ادم دوست دارد انجا بخوابد  دونفر زن ومرد کنار من بودند که معلوم بود اروپایی هستند واحتمال دوست یا همسر یکدیگر بودند انها زودتر از من ماساز پاهایشان شروع شده بود برای یکساعت ماساز پا دویست بات میگرفتند یعنی حدود 25 درهم واقعا ارزش داشت وقتی که بلند شدم احساس کردم همه خستگی پاهایم بر طرف شده است وکلی سبک شده ام  از زنی که پاهایم را ماساز داده بود تشکر کردم ودویست بات به او دادم از انجا به سمت هتل که نزدیک بود حرکت کردم

کمی گرسنه شده بودم اما توی این هوای خوب یک نوشیدنی داغ یا سرد واقعا می چسپید  همین کار کردم کنار یکی از این غذا فروشیهای کنار خیابانی که توی کوچه ما تعدادشان از ده تا بیشتر بود نوشیدنی هم میفروختند رفتم روی یکی از این صندلی هانشستم گفت چه بیارم گفتم همان مال خودتون بیار میخواستم ببینم نوشیدنی انها چطور است  اسمش سینگو بود یاد خرچنگ بندرعباس افتادم شاید به خاطر نزدیکی اسم اون بود . خوب بود خیلی ساده ادم های زیادی کنار من توی همین کوچه نشسته بودند وبدون اینکه کسی هوار بکشه یا بدمستی کنه یا بخواد ادا در بیاره داشتند نوشیدنی هایشان از هر نوعی که بود میخوردند نه کسی مواظبشون بود ونه نگران اخم وتخم کسی بودند  شب بود وادم بود وازادی وبه این فکر میکردم که این فاصله های دهشتناک را باید خاورمیانه بزرگ زمانی در خودش حل کند تا نخواهد فرسنگ ها بیاید وبکوبد ودلش خوش باشد که در جایی بی نگرانی لبی تر کند

تا ساعت 8ونیم شب انجا نشستم دوست داشتم در همان حال وهوا در کوچه های اطراف قدمی بزنم پا شدم نوشابه هایشان ارزان بود هر شیشه 60 بات البته توی سوپر مارکت ها 45 بات می فروختند بالاخره دکه ها حق داشتند که 15 بات گرانتر بفروشند حساب کردم وسیگاری روشن کردم ودر همین حال وهوا یاد شعری از خیام افتادم وزمزمه کنان ادامه دادم     می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت / بی مونس وبی رفیق وبی همدم وجفت  / زنهار به کس مگو تو این راز نهفت  /  ان لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

قسمت یازدهم

بعد از انکه خوب اطراف وکوچه پس کوچه های انجا را گشتم گرسنه شده بودم یکی از دکه ها داشت  ران مرغ وجگر مرغ ودل مرغ وسنگدان روی اتش کباب میکرد هر سیخ چوبی دل وجگر وسنگدان  10 بات بود وران مرغ 20 بات ؛ چند تا از انها سفارش دادم فکر نمیکردم کباب سنگدان مرغ خوشمزه باشد اما خوب وخوشمزه بود

بعد از خوردن به سمت هتل که همان نزدیکی بود براه افتادم کوچه خلوت شده بود ساعت 12 شب بود وخیلی از دکه های غذایی در حال جمع کردن بودند کلیدم را از مسئول هتل گرفتم ورفتم که بخوابم راهرو با نور ضعیفی روشن بود اصلا دلم نمی خواست شب را در این به اصطلاح هتل بخوابم اما چاره ای نبود وباید شب را به صبح میرساندم بطرز عجیبی سکوت حاکم بود انگار در یک روستا بودم واین برایم کمی وهم اور شده بود بخصوص ادم وقتی تنها باشد فکرش به هزار ویکجا میرود چراغ اطاق را خاموش کردم در را بستم وچراغ کوچک دسشئویی را روشن گذاشتم  نمی دانم کی خوابم برد ساعت 7 صبح از خواب بیدار شدم اما تنگی راهرو ونبود نور کافی به داخل اطاق باعث شده بود فکر کنم هنوز هوا روشن نشده است برای همین دوباره خوابیدم اینبار خوب خوابیدم وساعت 9 از خواب بیدار شدم دست وصورتم را شستم ودوش گرفتم واز اطاق بیرون امدم

رفتم سراغ مسئول هتل یادم بود که برگه خوردن صبحانه را از هتل بگیرم همینکار کردم همون بغل چندین صندلی بود ویک دکه مانند که مثلا رستوران هتل محسوب میشد سه نفر اروپایی ودونفر دیگر که نفهمیدم از کجا هستند ویک هندی انجا داشتند صبحانه میخوردند این دومین روزی بود که داشتم در هتل صبحانه میخوردم مثل دیروز سفارش تخم مرغ وکره مربا دادم با نون اضافه اما اینبار به جای چایی سفارش نسکافه دادم صبحانه که خوردم رفتم سمت سوپرمارکت 7 الون -7.11قرار بود اگر میخواهم جایی بروم وشیشه را پیدا کنم بروم انجا توی هموم کوچه ای بود که هتل بود فاصله اش تا انجا 200 متری میشد وقتی رسیدم انجا شیشه فورا امد طرفم انگار که چند ماه است با من اشناست من هم همین احساس را داشتم گفت امروز کجا میری تا من اومدم حرف بزنم چند جا دیدنی را نام برد از یکی از این اسامی که اسمش سیا پالاگون بود خوشم امد انگار جایی شنیده بودم گفتم اون کجاست گفت سمت بازار کاتال.گی از انجا نداشت جز عکس چند اکواریوم ماهی  

روز دیگری از سفرم به تایلند شروع شده بود به شیشه گفتم تا انجا چقدر میبری انگار متوجه شده بود که نباید به من نرخ بالا بگوید سر راست بی چک وچونه گفت 200 بات من هم قبول کردم سوار توک توک شدیم وبراه افتاد مسیرها مرتب در حال تغئیر بود این مسیر با مسیرهای قبلی تفاوت داشت سروکله ساختمانهای بزرگ وبرج ها یواش یواش پیدا میشد ساختمانهای قشنگتر خیابانهای پر از ماشین ترافیک ومغازه های بیشتر هرچه به سمت مقصد حرکت میکردیم تعداد وانبوه ساختمان های بزگ بیشتر میشد شیشه گفت اگر اشکالی ندارد چند تا فروشگاه هم بریم دیدم منظورش کوپن بنزین بود در یکی از این فروشگاهها که نسبتا بزرگ بود اجناس مختلفی شامل پوشاک وبدلیجات وکیف وتزئینات می فروختند چند تا از ایرانی ها که به نظرم از اصفهان بودند انجا داشتند خرید میکردند معلوم بود از ایران امده بودند چون مرتبط اجناس را با ماشین حساب کوچکی که داشتند حساب وکتاب میکردند تا بفهمند چند تومان میشود اما با این وجود سبدی که همراه داشتند پر بود به احتمال زیاد با تورهای هفت روزه امده بودند اینرا از صحبت هایی که با هم میکردند فهمیدم چند تکه تزئینی والبسه خریدم واز انجا بیرون امدم شیشه خوشحال بود که من از انجا چیزی خریدم احتمالا پورسانتی یا کوپنی گیرش امده بود

 به شیشه گفتم بریم  توک توک دوباره حرکت کرد از چندین خیابان وچندین چراغ گذشت تا رسیدیم به جایی که یک ساختمان زیبا وقشنگ قرار داشت مثل ساختمانها وسنترهای دبی بود روی ان نوشته بود سیام پاراگون انجا بود که فهمیدم تایلندی ها حرف ر را  ل تلفظ میکنند وبه سیام پاراگون میگفتند سیام پالاگون البته سیام نام قدیمی کشور تایلند است ودر خیلی جاها وفروشگاهها به چشم میخورد  توک توک انجا توقف کرد پیاده شدم کرایه شیشه را دادم وبا او خداحافظی کردم

 این اولین سنتر تر وتمیزی بود که در بانکوک داشتم به انجا وارد میشدم فضای اطراف انجا تناسبی با ان نداشت کنار ان هم ساختمانهای خوب بود وهم ساختمانها وخیابانهای درهم وبرهم چندین پل از کنار این مرکز به اطراف کشیده شده بود ودر بالای ان خط ترن هوایی بود که مسافران زیادی در این ایستگاه پیاده وسوار میشدند چون من با توک توک واز طریق خیابان امده بودم از در پائینی واصلی انجا وارد سنتر سیام پاراگون شدم چند تا عکس از بیرن سنتر گرفتم وداخل شدم مثل سنترهای دبی سکورتی داشت ومثل همه سنترهای مهم دنیا تمیز ومرتب بود وارد فضای انجا که میشدی با دنیای بیرون خیلی فرق داشت

 

قسمت دوازدهم

قسمت دوازدهم

وقتی وارد سیام پاراگون شدم مثل ادمی بودم که انگار از یک روستا وارد شهر شده است طی نزدیک به دوروز گذشته که در منطقه جنوبی وفقیر نشین بانکوک بودم وبه این طرفها نیامده بودم ذهنم به کنشهای فکریم پاسخ میداد به اینکه در یک شهر چه تفاوتهایی در دور ونزدیک ان جریان دارد چقدر بین مناطق زندگی ادم ها فرق هست

واردساختمان وینتر که شدم یاد ورودی بسیاری از سنترهای دبی افتادم دقیقا یادم نیست چند طبقه بود اما از سه طبقه بیشتر بود چون امده بودم که از اکوریوم بزرگ وزیر زمینی بانکوک دیدن کنم برای همین منظور همه فکرم انجا بود از قسمت اطلاعات پرسیدم اکواریوم کجاست راهنمایی ام کرد که باید بروم طبقه زیر زمین پله برقی داشتم وقتی که به پائین رسیدم افراد زیادی در صف بودند که به داخل قسمتی که اکواریوم قرار داشت وارد شوند باجه های متفاوتی انجا بود وقیمت ها متفاوت بود از 900 بات بود تا 1300 بات علت را پرسیدم گفتند قسمتی در محدوده انجا وجود دارد که شما میتوانید خرید بکنید ویا برای شما وهمراهانتان عکس مجانی میگرند توی دلم گفتم چه مجانی  اول دارید پولش را میگیرید بعد میگوئید مجانی

 توی همان صف 900 باتی ایستادم تا نوبتم شد مثل بسیاری از کشورها از سیستم مدرن بلیط فروشی استفاده میکردند بعد از پرداخت پول وارد شدم چند قدمی نور در قسمت داخل ان کمتر شد و وارد فضایی شدم که بصورت زیبایی طراحی وشکل بندی شده بود فضا بصورت مارپیچ ومحوطه ای بود در هر طرف ان اکواریوم های کوچک وبزرگی بود که ماهی ها وانواع واقسام موجودات دریایی در انجا بصورت زنده وزیبا به نمایش در امده بود وکنار هر کدام از این اکواریوم های دیواری وقفسه ای نام ان موجود ومشخصات ان روی تابلویی  ذکر شده بود بعضی از انها هیچ گاه در عمرم ندیده بودم ماهی های که مثل خودکار بودند انواع قورباغه  انواع ماهی های بزرگ وکوچک ؛در مجموع 2 ساعتی انجا بودم از بس عکس گرفتم وفیلم گرفتم خسته شدم دیدم این عکس گرفتن های پی در پی مانع از این میشود که خوب از فرصت بدست امده استفاده کنم برای همین در اواخر دوباره دور مجددی زدم وانها را که اصلا ندیده بودم دوباره نگاه کردم نمی دانم انها را از کدام قسمت های تایلند گرداوری کرده بودند اما نمایشگاه زیبایی از موجودات دریایی بودند که ادم میتوانست در یک فرصت دو ساعته همه انها را ببیند  به نظرم به صرفه است که با 900 بات شما میتوانید تعداد زیادی از موجودات دریایی را یکجا ببینی وبا نام ومشخات وحرکت زنده انها اشنا شوی

ادم ها همیشه فکر میکنند که خودشان خیلی فوق العاده هستند وجهان را فقط از زاویه چشم خود می بینند به نظرم هر چه انسان با طبیعت وشگفتی ها وموجودات ان بیشتر اشنا شود میتواند با زیستن انها در این جهان شادمان شود وخودرا با وجود انها معنی کند

یکی از کارهای با ارزش اموزش وپروش تایلند اشنا کردن دانش اموزان ودانشجویان کشورش با داشته ها ونقاط دیدنی اشان می باشد چون در مدتی که انجا بودم دو گروه از دانش اموزان پسر ودختر که بیشتر ابتدایی بودند توسط معلمانشان به انجا اورده شده بودند تا از اکواریوم وموجودات انجا دیدند کنند همراهان انها در طی مسیر به دانش اموزان توضیحات لازم میدادند ودر یک محوطه بزرگتر که سکو گذاری شده بود وجاهایی هم صندلی داشت برای جمع دانش اموزان توضیحات میدادند وانها هم با دقت گوش میدادند این کار اموزش وپرورش تایلند یکی از کارهای بارارزشی است که می باید در دستور کاری بسیاری از مسئولین اموزشی قرار گیرد بخصوص ان کشورهایی که جاهای دیدنی دارند اما مسئولان ان سستی وبی توجهی میکنند

تایلند سرزمین افتاب پنهان

قسمت سیزدهم

از اکواریوم که بیرون امدم دیدم ساعت از 1 بعد از ظهر گذشته است پله برقی را بالا امدم ودر طبقه همکف مشغول قدم زدن شدم هر چه بیشتر میگشتم دیدم انواع واقسام رستوران انجا هست که بیشتر انها غذاهای تایلندی وچینی وزاپنی واز دیگر کشورهای جنوب اسیای شرقی بودند البته غذاهای غربی همچون مک دونالد یا   هم بود تعاد شاید یکی یا دوتا رستوران که غذاهای هندی درست میکردند هم بود بعضی از این رستورانها بصورت محوطه ای راه اندازی شده بود مانند انچه در سیتی سنتر دبی هست اما فرقش با سیام پاراگون این است که در طبقه همکف انجا همه اش رستوران وغذا ونوشیدنی وکیک وشیرینی است البته تعدادی از رستورانهایی که تفکیک شده بود وبه بعضی از کشورهایی چون زاپن بود نیز دیده میشد که معمولا قیمت غذا انها بیشتر از بیرونی ها بود در مجموع قیمت غذا ها زیاد نبود من با بسیاری از غذاها اشنا نبودم بیشتر انها از سبزیجات پخته وسرخ شده وانواع سوپ وبرنج تایلندی بود گوشت گوسفندی انجا ندیدم اما گوشت خوک بفور پیدا میشد همپنین مرغ وانواع غذاهای دریایی  با این همه رستورانهای جورواجور تصمیم گرفتن خیلی سخت بود خوشبختانه در بیشتر این رستورانها شما حق انتخاب دارید بگونه ای که میتوانید بگوئید کمی کلم برگ پخته بدهید یا هویج ولوبیا یا مخلوطی از غذاهای دریایی بدهید سوپ هم همینطور است میتوانید انجا انتخاب کنید وحتی سبزیهای انرا یا چاشنی انرا به میزان دلخواه شما درست میکنند. لیست غذایی بود اما بیشتر افراد انتخاب میکردند وانها یا درست شده انرا کنار هم میگذاشتند یا اگر اماده نبود برایتان درست میکردند اول میخواستم عکس بگیریم دیدم بعضی از افراد رغبتی به ان نشان نمی دهند شاید هم خوششان نمی امد برای همین کمی فیلم گرفتم که انهم شتابزده بود وخیلی سریع از رستورانهای مختلف رد شد

رفتم کنار یکی از انها دیدم انجا چیزهایی دارد که با ذائقه من همخوانی دارد کمی مرغ کمی سبزیجات پخته شده وسالادی که با سس تایلندی درست شده بود وسوپ مخصوص تایلندی بنام تامیام سوپ که واقعا خوشمزه والبته تند وتیز است مخلوطی از موجودات دریایی وسبزیجات تایلندی کل این غذا شد 180 بات بعد از رفتم جای دیگری وچای خوردم قیمت یک کپ چای انجا 60 بات بود که نسبتا نسبت به بیرون گران بود

این سنتر چند طبقه دیگر هم داشت که بیشتر انها بوتیک های مارک دار جهانی بود وهمچون دبی شیک وتروتمیز وبا همان قیمت ها ویا نزدیک به ان بود . به نظرم برای کسانی که از دبی به انجا میروند خرید از اینگونه سنترها که مارک های مشابه ان در دبی هست چندان با صرفه نیست وحمالی کردن ان است مگر اینکه اجناسی پیدا کنید که در دبی یا ان مارک نباشد یا کیفیت انها بهتر از دبی باشد

به نظر من بیشتر سنترها ی نو ساز امروزی شبیه هم هستند ومغازه ها وکالاهایی که در انها بفروش میرسد نزدیک به هم هستند البته فرم ساخت بعضی از انها متفاوت است وبستگی به این دارد که چند تا مارک معروف در انها وجود دارد خریداران اینگونه سنترها بیشتر اقشار پردرامد ان جامعه وتوریست ها وتا اندازه ای اقشار متوسط هستند  یکی از ویژگیهای سنتر های تایلند که باید گفت در شهر بانکوک ناهماهنگی در بافت شهری انجاست بیشتر سنترها در مرکز شهر قرار دارد وکنار این سنترها به لحاظ ساخت وساز تناسبی دیده نمیشود یک هتل گرانقیمت نزدیکی نهری قرار دارد که بوی فاضبلاب ان کشنده است یا بعضی از سنتر ها در فواصل 50 وصد متری جاهایی قرار دارد که مردم فقیر در حلبی ها وحانه های بسیار محقر زندگی میکنند البته من از جاهایی که دیدن کرده ام میگویم شاید جاهای دیگری در حاشیه ساخت وساز منظمتری در حال شکل گیری باشد اما تا انجا که مربوط به مراکز اصلی خرید مردم وتوریست ها بود چنین پدیده هایی بفور پیدا میشود

ساعت دو نیم از سیام پاراگون بیرون امدم اما از طبقه ای که منتهی به قطار هوایی انجا میشد .کنار ان پل هوایی بود از چند رهگذر مسیر بازار را پرسیدم قسمتی از مسیر را روی گذرگاههای هوایی طی کردم از انجا ونابسامانی ساخت وساز وفاصله های بین مردم انجا که چگونه در یک شهر بزرگ به هم تنیده شده اند عکس گرفتم یکی دو نفر روی پل در حال گدایی کردن بودند خواستم عکس بگیرم خوششان نیامد از پل هوایی پائین امدم پائین هم همینطور کنار دکه های دستفروشی ها که غذا ومیوه جات بود چندین گدا در فاصله های معینی نشسته یا خوابیده بودند  مطمئنا گداها در این مناطق میتوانند دریافتی بیشتری داشته باشند چون هم کنار ترن هوایی وخروج ورود مسافران قرار دارند هم اینکه بازدید کنندگان از سیام پاراگون بالاخره دستشان به دهنشان میرسد ومیتوانند به انها کمک کنند من نیز به اندازه خودم به بعضی از انها که توان کارنداشتند ومعلول بودند ویا نابینا کمک کردم هر چند این نوع کمک ها دردی از این خیل ادم ها فقیر ودرمانده کم نمی کند

به نیمه های خیابان که رسیدم مجددا مسیر بازار را پرسیدم باید از کوچه ای که منتهی به یک سنتر میشد رد میشدم ساختمان بسیار بزرگی بود وخیلی خوب وبا کیفیت ساخته بودند اسمش سنترال ورلد بود یکی از مراکز مهم تجاری وخرید در شهر بانکوک مسیری که من رفتم بود از قسمت پشتی ساختمان بود وخیلی خلوت بود تصمیم نداشتم وارد ساختمان بشون چون نم نم باران تازه شروع شده بود ومحوطه خوب وزیبایی برای عکس گرفتن بود ابرهای تیره ودرختان سر سبز ونم نم باران روح وروان مرا متاثر کرده بود توی اون هوا وزیر این نم نم باران سیگاری دود کردم وبراهم ادامه دادم هنوز ساختمان را دور نزده بودم که باران شدت گرفت باوجودی که دوست داشتم زیر باران باشم اما شدت باران خیلی زیاد بود برای همین سرعتم را زیاد کردم تا رسیدم سر خیابان وکنار پل هوایی کمی زیر یکی از پترهای پلاستکی دکه ها ماندم جا نداشت وباران با باد همراه بود واب روی چتر میریخ روی سرم رفتم داخل پل هوایی انجا هم تعداد ادم ها زیاد بودند اما کمتر باران میخوردم  این دومین روزاز امدنم به تایلند بود که هردو روز با باران شدید توام شده بود ربع ساعتی باران با شدت بارید برای ما خاورمیانه ای ها واهالی جنوب همیشه دیدن باران لذت بخش بوده است البته برای دیگران خالی از لطف نبود اما برای خود مردم تایلند امری عادی است انقدر عادی که روزانه میدانند چه ساعاتی وچه زمانهایی باران می ایدچون هنوزباران شروع نشده پلاستیک ها اماده است کمی صبر میکنند ودوباره همه چیز به حالت عادی برمیگردد مردمشان از این وضعیت ناراحت نیستند وخیلی هم شکر گزارند چون یکی از منبع درامد تایلند صادرات نزدیک به 50 درصد برنج تایلند به جهان است ووجود باران نعمت بزرگی برای کاشت وبرداشت برنج است کشوری که بیش از 65 میلیون جمعیت دارد بیشتر انها در شهرها وروستاها زندگی میکنند وشغل بیشتر انها برنج کاری ومحصولات کشاورزی وکائوچو است

بعد از ربع ساعتی شدت باران کم شد اما هنوز نم نم می امد همه بدنم ولباسم خیس شده بود دنبال جایی میگشتم تا چایی یا قهوهای بنوشم دکه های خیابانی غذا ومیوه داشتند اما چای وقهوه نداشتند انطرف خیابان سنتر بیگ سی بودbig cیکی دیگر از سنترهای بانکوک البته  اجناس این سنتر از نطر قیمتی نسبت به سنترهای دیگر ارزانتر است اولین باری بود که به این سنتر وارد میشدم چون خیس بودم داخل که شدم سردم شد بلافاصله برگشتم وروی سکوهای جلوی سنتر نشستم

تایلند سرزمین افتاب پنهان

قسمت چهاردهم

حدود یک ساعتی انجا نشستم وبه تماشای رهگذرانی که از انجا میگذشتند مشغول شدم زندگی واقعا جریان داشت دکه های کنار خیابان مشغول چانه زنی با مشتریان بودند بیشتر انها زنهای میانسال ونسبتا جوان بودند مردها هم بودند اما تعداد انها کمتر از زنان بود مشتریها هم خود تایلندی ها بودند وهم توریست ها وگردشگرانی که از سایر تقاط دنیا به بانکوک امده بودند  انطرفتر ایستگاه اتوبوس بود عده ای منتظر اتوبوس بودند .

ان دوربر جایی که چای بفروشند ندیدم برای همین برای اینکه گلویی تازه کنم از سکوها رفتم پائین رفتم سراغ دکه میوه فروشی ها اناناس هندوانه پاپایا وانبه سبز ورسیده داشت هر قاچ هندوانه بریده شده 10 بات بود بقیه میوه ها هم همین قیمت را داشت مقداری پاپایا واناناس گرفتم انها را داخل دو کیسه پلاستیکی کوچک ریخت وروی هر کدام از ان کیسه ها یک چوب نوک تیز کبابی گذاشت تا خوردن انها سهل تر باشد پولش را دادم وبرگشتم روی سکو ها نشستم  ؛ شتابی برای جایی رفتن نداشتم چقدر خوب است که ادم دلواپس گذشت زمان نباشد واین یکی از خصوصیات سفر بصورت مجردی است چون نه کسی هست که به تو بگوید زود برویم یا بگوید حتما بمانیم نه کار مشخصی داری ونه مسئولیتی نسبت به کسی وچیزی احساس میکنی واین در نوع خود جالب وحتی خارق العاده است

میوه ها که خوردم اول گفتم بروم داخل بیگ سی را ببینم اما تصمیمم عوض شد واومدم پائین ودر طول خیابان شروع به قدم زدن کردم در حال قدم زدن بودم که یکی از توک توک ها امد کنارم وگفت کجا میری من مثل ادمی که انگار منتظر چنین اتفاقی است گفتم تو هتل گرس میروی وچند میگیری گفت میبرمت و200 بات میشود چون اهل چانی زنی هستند گفتم 150 انهم قبول کرد بلافاصله سوار شدم این بار سوار توک توکی میشدم که راننده اش دیگر شیشه نبود بلکه جوانی بود که خیلی کم حرف میزد هوا بسیار خوب بعد از باران وخیسی خیابانها وتراوت درختان احساس خوبی به من داده بود نفهمیدم از کجا واز چه مسیری امد که دیدم به هتل گرس رسیده ایم با دست نشان داد که ان بالا هتل گرس است پیاده شدم وتشکر کردم

باید از یک سراشیبی نسبتا تندی بالا میرفتم  هتل تمیز وخوبی به نظر میرسید هر چند نمای بیرونی ان چندان شیک نبود اما لابی بسیار بزرگ وخوبی داشت قسمت اطلاعات هتل دقیقا روبروی در ورودی بود رفتم به ان سمت چند زن در ان قسمت بودند که مشغول سوال پرس از مسافرین بودند منتظر شدم تا یکی از انها سرش خلوت شود رفتم وپرسیدم که ایا اینجا اطاق خالی دارید گفت الان نداریم بسراغ یکی دیگر از انها رفتم ان هم گفت نداریم گفتم میشود به من بگوئید که کی دارید گفت نه سوال وجواب ها خیلی کلیشه ای وسریع بود احساس خوبی از این نوع برخورد پیدا نکردم برای همین کمی کنار کشیدم وامدم روی یکی از صندلی های لابی نشستم از اینکه دوباره باید برمی گشتم هتل سواسدی این نگران بودم این هتل اصلا قابل مقایسه با ان نبود انجا مثل یک روستای عقب مانده واینجا مثل یک شهر بزرگ بود هیچ چیز این دوهتل به هم شبیه نبود نیم ساعتی انجا روی صندلی نشستم همه فکرم را جمع وجور کردم وبه این نتیجه رسیدم که هر طور شده باید راهی پیدا کنم وبیایم این هتل برای همین دوباره رفتم قسمت اطلاعات این دفعه بیشتر اصرار کردم کارساز نشد فقط گفت اگه جایی هم پیدا بشه شما باید فردا ظهر زمان تخلیه بعضی از مسافرین بیائید اینجا اگر جا بود به شما اطاق میدهیم قدری امیدوار شدم از هتل امدم بیرون

هوا تاریک شده بود کمی ان دوربر گشتم فضای انجا خیلی متفاوت از منطقه ای که من هتل گرفته بودم بود رستورانها مختلف عربی  ادم های متنوع از اسیا وخاورمیانه که احساس نزدیکی بیشتری به ادم دست میداد .نبش یکی از خیابانهای نزدیک هتل یک شاورما فروشی عربی بود روبروی انها یک دکه سیار غذا فروشی تایلندی بود که میگو وماهی وران مرغ داشت روی ذغال کباب میکرد از زمانی که امده بودم ماهی کباب نخورده بودم ؛زن خوشرویی بود میگو 7عدد بزرگ میداد 70بات ماهی هم اندازه متوسط شهری خودمان 60 و70 میداد سفارش ماهی دادم جایی برای نشستن نداشت برای همین گفتم من میخواهم اینجا غذا بخورم انهم صندلی چهارپایه پلاستیکی خودش داد به من ومن روی خیابان ودر محل رهگذر ماشین ها وادم ها نشستم وشام را انجا خوردم؛ خوشمزه بود وبعد از این همه این بر وان بر رفتن می چسپید.

شام که خوردم  از انجا به سمت پائین خیابان حرکت کردم فکرم مشغول این بود که ایا فردا بالاخره اطاق پیدا میشود یانه  نیم ساعتی همینطوری توی خیابان قدم زدم به نظرم ساعت از 8 شب گذشته بود وباید بر می گشتم هتلم در سواسدی این برای همین به چند توک توک مراجعه کردم قیمت انها خیلی زیاد بود وبعضی از انها تمایلی نداشتند که به انجا بروند چون انجا دور بود وبرای بعضی ها نا اشنا ؛ دیدم با توک توک ها به توافق نمی رسیم رفتم سراغ موتور سیکلت ها که مسافر کشی میکنند ؛ چند تا از انها نمی دانستند تا اینکه یکی از انها بعد از کمی فکر کردن گفت من میدانم ومیبرمت؛  خوشحال شدم وپشت سرش سوار شدم کلاه ایمنی ام را سرم گذاشتم وراه افتاد از یکی دوخیابان اشنا گذشت تا اینکه به جاها ومسیری رفت که اشنایی نداشتم دیدم سر بعضی از چهار راه ها تردید میکند به خودم گفتم احتمالا مسیر خوب نمی داند یک بار ازش پرسیدم بلدی گفت اره اما اره گفتنش با تردید بود ؛  هر چه بیشتر می رفت شک من بیشتر میشد تا اینکه بعد از چند خیابان سر نبش یک خیابان ایستاد واز یکی از تایلندی های توی پیاده روچیزی پرسید؛ چند دقیقه ای طول کشید من همچنان پشت موتور نشسته بودم  امد وگفت همین جاست ؛ من که با این خیابان اشنا نبودم گفتم نه اینجا نیست دوباره گفت اینجاست وانتهای این خیابان است ونزدیک می باشد وچون خیابانش یکطرفه است من نمی توانم تورا تا انجا ببرم بین شک ویقین پیاده شدم پولش را دادم وراهی خیابان شدم

توی خیابان هرچه نگاه میکردم دیدم چیزی که نشان از اشنایی باشد یا این منطقه اومده باشم بنظرم نمی امد البته نسبتا انموقع شب شلوغ بود ودکه ورهگذران بخصوص توریست ها بودند از یکنفر که کبابی داشت پرسیدم هتل سواسدی این کجاست؟ گفت اینجا نیست  گفتم پس کجاست ؟ گفت اگه بخواهی میبرمت.  گفتم الان من با موتوری امدم اینجا ومنو رسانده گفته همین جاست ؛کمی خندید وگفت دروغ گفته  این اولین باری بود که از یک تایلندی می شنیدم که همشهری اش دروغ گفته  ؛چون دیدم انمنطقه اشنا نیست وکلاه سرم رفته به اون اقا گفتم تو هتل سواسدی این بلدی انهم گفت بله اما خیلی دوره ؛ گفتم توک توک داری  گفت نه  من موتورسیکلت دارم دیدم چاره ای نیست قبول کردم

طرف دکه اش را تحویل یک جوان دیگری داد ؛موتورش را از پشت دکه دراورد ؛ من هم سوار شدم تا بریم هتل سواسدی این.گاز موتورش را گرفت  تا انتهای همان خیابان نرفت وسطای خیابان پیچید داخل یه کوچه بعد از اون هم دوباره پیچید یه کوچه دیگر هر چه بیشتر می رفت داخل کوچه ها تاریکتر میشد وادم های کمتری بودند توی کوچه سوم که کوچه تاریکی بود هیچ کس رد نمی شد دوسه نفر گوشه ای مثل ادم های معتاد یا الکلی به در مغازه های بسته ای تکیه که نه لم داده بودند ؛نگرانی ام بیشتر شد بخصوص که سرعت موتور هم کمتر شد کوچه سومی از همه طویل تر بود داشتم استرس پیدا میکردم نه از اون اولی که اینجوری منو اورده بود ونه این یکی که از جاهای عجیب وغریب می رفت . چند بار ازش پرسیدم هتل کدام طرفه انهم مثل کسی که انگار خوب انگلیسی نمی داند یا سرش تکان میداد یا میگفت اوکی . جاهایی که رد میشد مثل جاهای خطرناک بود ودر ان تاریکی ونیمه روشنایی فقط ادم به کارهای خلاف فکر میکند؛ پشت سرهم هزار فکر از ذهنم خطور میکرد اما یقینی نداشتم که این ادم چطور است ؛ برای همین دوربینم را سخت گرفته بودم وگفتم اگه اتفاقی بخواهد بیفتد من باید خودم را برای یک فرار حسابی اماده کنم ؛ توی همین فکرها بودم که رفت توی کوچه چهارم کوچه ای که بعد از ان به خیابان اصلی رسید کلی خیالم راحت شد مثل ادمی که به جای امنی میرسد احساس خوشایندی پیدا کردم هر چه بیشتر میرفت می دیدم خیابانها ومسیر اشناست؛  با توک توک شیشه از ان مسیرها رفته بودم تا اینکه بعد از 20 دقیقه مرا به در هتل رساند قرارمان 80 بات بود اما من صد بات به او دادم نگرانی من نسبت به او بی جا بود ونتیجه برخورد کلاه گذاری موتور اولی وکوچه های تاریک بود که راننده موتوری برای اینکه مسیر نزدیکتری برود از ان کوچه ها مرا به هتل رساند وقتی رسیدم هتل همه فکر وذکرم را جمع وجور وقطعی کردم که فردا صبح حتما از این هتل میروم حتی اگر در هتل گرس جایی برای من نباشد

 برای دیدن بقیه عکس ها لطفا اینجا را کلیک کنید

تایلند سرزمین افتاب پنهان

قسمت پانزدهم

شب گذشته وقتی رسیدم هتل بشدت خسته بودم وبرای همین زود خوابم برد صبح زودتر بیدار شدم لباسهایم را توی ساکم ریختم دوربینم را برداشتم ودر اتاق را بستم وتصمیم گرفتم امروز هر طور شده از این هتل بروم کلید را تحویل دادم وگفتم مدارک وگذرنامه ام که در بکس هتل به امانت گذاشته بودم تحویل دهد چون مسئول هتل میدانست که چند روز دیگر به اتمام مهلت اقامتم در هتل مانده برای همین پرسید کجا میروی من هم برای اینکه سوالات بیشتری نکند وپل پشت سرم هم خراب نکرده باشم گفتم میخواهم بروم پاتایا (شهر دیگری در تایلند ) بعد گفت چند روز میروی بلافاصله جواب دادم برای یک روز وبر میگردم چون هنوز اطمینان نداشتم وضعیت اقامتم در هتل گرس درست میشود یانه اوراق که تحویل گرفتم رفتم همان کنار صبحانه خوردم طبق معمول تخم مرغ نیمرو با کره ومربا ویک نان اضافه وچایی بود صبحانه که خوردم نیم ساعتی انجا نشستم ساعت شده بود 9 صبح سیگار دیگری کشیدم وراه افتادم میدانستم شیشه جلو سوپر مارکت 7 الون می ایستد وقتی شیشه منو از دور دید امد طرفم گفت کجا گفتم میخواهم بروم هتل گرس انگار فهمیده بودم که من از این منطقه میرم اولش چیزی نگفت کیفم را گرفت وداخل توک توک گذاشت قبل از اینکه سوار شوم گفت برای چی میخواهی بری هتل گرس من هم جریان این منطقه وکیفیت بد هتلی که در ان زندگی میکردم براش گفتم برایش قابل قبول بود اما از اینکه یک مشتری روزانه را از دست میداد خوشحال نبود هیچ صحبتی راجع به کرایه نکردیم چون روز قبل منو تا اون حوالی رسانده بود

توی راه بر خلاف روزهای دیگر شیشه خیلی کم حرف زد ومن احساسش را درک میکردم نیم ساعت بعد رسیدیم به هتل گرس از او خداحافظی کردم وگفتم احتمالا بر نمی گردم  گفتم چقدر بدهم گفت 200 من به او 250 بات دادم خوشحال شد گفت اگر انطرف امدی یا میخواستی بری پاتایا به من زنگ بزن گفتم باشه واز او خداحافظی کردم

دربان جلو در هتل در را برایم باز کرد هنوز تا ساعت 12 ظهر دوساعت وقت داشتم چون گفته بودند بعد از ساعت دوازده ظهر معلوم میشود که اطاق خالی داریم یا نه.  رفتم روی یکی از صندلی های لابی هتل گرس نشستم ادم های مختلفی در رفت وامد بودند اما بیشتر انها ومیشود گفت 95 درصد انها اسیایی وخاورمیانه ای بودند از کشورهای مختلف خاورمیانه از کویت  واردن وبحرین وامارات وقطر گرفته تا عمان وایران وسوریه ولبنان وترکیه  مصریها وافریقایی های مسلمان تبار چون سودان وسومالی هم بودند از گفتار وگفتگوهایی که داشتند از چهره ورفتار انها میشد فهمید از کجا امده اند هنوز زود بود تا اطلاعات جامعتری از توریست ها وگردشگران مناطق مختلف که به تایلند امده بودند بفهمم برای همین با کیف ودوربینم رفتم سراغ کافه تریایی که در لابی هتل قرار داشت سفارش چایی دادم یک قوری کوچک شیک ومرتب با لیوان قهوه خوری با شکر وشیر تازه سرد برایم اورد زمین تا اسمون با انچه در هتل سواسدی این بود فرق داشت البته قیمتش هم خیلی فرق داشت چایی خوب ولذت بخشی بود هر چند قیمتش 80 بات بود اما ارامش خاصی به من داد نیم ساعتی  در ان قسمت نشستم یواش یواش داشت شلوغ تر میشد وادم های بیشتری در رفت وامد بودند چون هنوز اطاقی نگرفته بودم به خودم اجازه ندادم از دیگر قسمتهایی که در لابی هتل بود دیدن کنم دوباره امدم محل قبلی روی صندلی هتل نشستم محوطه ای که چند مبل راحتی بصورت گروهی گذاشته شده بود وحالا چندین نفر اطراف من نشسته بودند خیلی دوست داشتم اشنایی یا ایرانی توی این جمع پیدا میشد اما کسی بین انها نبود

نگاه به ساعت کردم بالاخره ساعت 12 ظهر شده بود بلافاصله از جایم بلند شدم مثل مسافری که میخواست سرساعت بره داخل هواپیما به سمت قسمت اطلاعات هتل رفتم غیر از دو نفر بقیه همان افراد دیروزی بودند اینبار سراغ کسی رفتم که دیروز نبود به او گفتم من اطاق میخواهم نگاهی به من انداخت وگفت نداریم به او گفتم من دیروز ودیشب امدم وبمن قول دادند که امروز هتل خالی میشه واطاق خالی پیدا خواهد شد گفت صبر کن چند دقیقه ای گذشت او از دو تن از همکارانش چیزی به تایلندی پرسید که من متوجه نشدم دو باره پرسیدم چی شد انهم گفت صبر کن دیدم راهی غیر از صبر کردن ندارم کمی از کانتر انها فاصله گرفتم ومنتظر ایستادم تا اینکه صدام زد گفت برای چند روز میخواهی دیگه مدتش برام فرق نمیکرد اینکه بالاخره جا پیدا کرده بودم خوشحال شدم بلافاصله گفتم یک هفته گفت نه برای یک روز بهت میدیم وفردا بیام برای بقیه روزها صحبت کن قبول کردم وتوی دلم گفتم کاچی به از هیچی کرایه یک روز را فورا دادم  انها یه رسید ویک کلید قفسه امانت به من دادند وبابت ان هزار بات امانت گرفتند ویک کارت برای باز وبسته کردن در اطاق کلی خوشحال شدم وبا راهنمایی یکی از سرایداران هتل به سمت اطاق حرکت کردیم

 

تایلند سرزمین افتاب پنهان

قسمت شانزدهم

اطاق من در طبقه چهارم هتل گرس بود دراطاق با کارت مخصوص باز میشد باید کارت را مقابل دستگیره در قرار میدادم در بلافاصله باز شد بعنوان انعام 50 بات به سرایدار دادم سرایدار به من گفت که کلید برق اطاق هم با این کارت خاموش وروشن میشود کارت را در جای مخصوصی که از قبل تعبیه شده بود قرار داد این جایگاه مثل فیوز برق اطاق عمل میکرد بعد که کلیدها را زدم روشن شدند از او تشکر کردم ودر را بستم

اطاق من یک اطاق رو به محوطه ورودی هتل بود نمای خوبی یا بقول امروزیها ویو خوبی داشت هر چند بالکن نداشت اما بقول اوزیها دلباز بود  یک تختخواب دونفره با یک تخت اضافه داشت یخچال جمع وجور کوچکی با یک دراور واینه ای که روبروی تخت قرار گرفته بود حمام مناسب با وان ودوش پر از فشار اب سرد وگرم داشت ویک کمد مخصوص گذاشتن وسایل وپیراهن وشلوار ؛ کف اطاق موکت بود موکت زیاد نو ومرغوب نبود اما خوب بود ملافه ها وپتو ها خوب وتمیز بودند  دو عدد حلو تمیز وسفید هم انجا کنار جا کفشی گذاشته بودند داخل حمام توالت فرنگی بود با شیر اب وکنار دستشویی داخل حمام دو عدد مسواک بسته بندی شده با دو عدد شامپو کوچک مسافرتی بود میشد با ان شامپوها حداقل سه تا چهار بار حمام گرفت

در کل از اطاقم خوشم امد برای منی که از جنوب شهر واز ان محله قبلی وان هتل سواسدی این امده بودم این هتل عین کاخ میمانست وطبیعی بود که خوشحال شوم لباسهایم را دراوردم وروی تخت نیم ساعتی دراز کشیدم احساس خوبی داشتم تشنه شده بودم دیدم داخل یخچال دو عدد بطری اب سر بسته وجود دارد اب معدنی بود اب که خوردم پرده ها را کاملا کنار زدم پنجره را باز گذاشتم ورفتم کنار پنجره سیگاری دود کردم دیدم انجا یک کتری برقی هم هست میشد با ان چایی درست کرد اما خبری از قند وچای وشکر نبود باید می خریدم اما حالا زمان فکر کردن به چای وقند نبود

لباسهایم را عوض کردم دوربینم را برداشتم وکارت اطاق را از جا برقی دراورد در را بستم  وراهی لابی هتل شدم حالا میتونستم بی دغدغه همه جای هتل وقسمت های مختلف لابی را بگردم  لابی هتل جدا از قسمت ورودی ومحوطه اصلی محوطه دیگری در انتهای لابی بود که با چند پله بالاتر از محوطه اصلی وارد ان میشدی محوطه دیگری که در سمت چپ ان یکسری میز وصندلی برای مشتریان مختلف گذاشته بودند وبوفه نوشیدنی های مختلف که در اخر ان قرار داشت در سمت راست ابتدا یک بوفه چای خوری وقهوهخوری وجود داشت که در همان جا رستوران ونوشیدنی با تعداد زیادی میز وصندلی وجود داشت بغل ان بولینگ بود وبعد از بولینگ سالن بزرگی بود که چندین میز بلیارد واسنوکر داشت اما انموقع خالی بود وجز دونفر کسی دیگری انجا نبود  در انتهای لابی یک محوطه تفکیک شده دیگری هم بود که انگار برای نشستن وحرف زدن وقرار ملاقات بود حداقل من اینچنین حس کردم نیم ساعتی طول کشید تا به ان قسمت سرک بکشم

از انجا به سمت در ورودی برگشتم دیدم در سمت چپ ورودی هتل یک مسیر راه پله به پائین می رود پله ها را گرفتم تا رسیدم به پائین مثل زیر زمین بود در پائین پله ها یک ارایشگاه وجود داشت یک ماساژی ودو مغازه که کیف وبدلیجات می فروخت در سمت راست به یک راهرو دیگر منتهی میشد که بار ودیسکوی هتل در انجا بود بزرگ وجا داربود اما انموقع نه صدای موسیقی بود ونه ادمی انجا ها پرسه میزد از همانجا پله ها را دوباره به سمت بالا طی کردم واز هتل بیرون امدم هوا ابری ابری بود

 

تایلند سرزمین افتاب پنهان

یکسال پیش در چنین روزی  عازم کشور تایلند بودم که گزارش قسمتی از انرا تاکنون در چندین قسمت تقدیم بینندگان گرامی گردیده اما این سفرنامه قسمت های دیگری دارد که فرصت نشده بودم انرا بنویسم در سالگشت این سفر پر از اتفاق ودیدنی قصد دارم بقیه انرا طی همین ماه وماه اینده برایتان بنویسم بابت این تاخیر می بخشید

قسمت هفدهم

هتل گرس از هتل های قدیمی شهر تایلند است که اوزیها وخودمونی ها خوب انجا را بلدند شباهت زیادی به هتل کلاریج وتا اندازه ای مارکوپولو دبی دارد از نظر امکانات شبیه انهاست اما بزرگتر است ادم های زیادی از کشورهای خاورمیانه انجا میان واز خوبی های دیگر این هتل نزدیک بودن ان به مراکز خرید است داشتم از هتل می امدم بیرون که چهره چند نفر برام اشنا بود سلام کردم دیدم ایرانی هستند پرسیدم اهل کجایی گفتند بندرعباس از فارسی به بندری تغئیر زبان دادم انها هم خوشحال شدند گفتند بندری هستی گفتم نه من اوزی هستم از حال وهوای هتل وتایلند واینکه اینجا واین منطقه چظور است ازشون پرسیدم یکیشون گفت عشق است خوبن حرفش نین اتونی شو بری باراوطرفی کلی خودمونی اوجا ابینی وادرس های دیگری که پشت سرهم ردیف کردند  داشتن اطلاعات وکسب اون همیشه خوبه وخیلی وقتها هزینه ادمو کم میکنه  گفتم چند روزی هست اینجایید گفتند یک هفته ای میشه گفت ما بیشتر پاتایا بودیم والان سه روز از اونجا اومدیم بانکوک گفتم اینجا بهتره یا پاتایا گفت هرکدومش یه جورای خوبه ولی اونجا خلوتتره وجمعیتش کمتره اما خوش میگذره وکمی از انجا برام تعریف کردن  از انها هزینه هتل وتور ورفت وامد وجاهای دیدنی انجا پرسیدم  انها هم سربسته اطلاعاتی دادند

از انها خداحافظی کردم وراه افتادم احساس میکردم بعد از اون مسافرخونه لعنتی اومدم جایی که کلی ادم اشنا درش پیدا میشه وکلی احساس خودی و راحتی داشت مثل کسی شده بودم که انگار در کوچه خودشون داره قدم میزنه .

همینطور که گفتم خوبی این هتل نزدیک بودنش به مراکز خرید بود وتا دلت بخواد ان حوالی بار ورستوران وکافه وکافی شاپ ومغازه های جورواجور بود ادم ها هم تا دلت بخواد از همه قوم وجماعت بودند عذاهای ایرانی وعربی وهندی وتایلندی در ان منطقه براحتی یافت میشد از دستفروشی های کنار خیابون بگیر تا رستورانهای سرباز وسربسته .  نبش هتل گرس یک رستوران پاکستانی بود که غذای هندی ایرانی وعربی داشت سوپ تایلندی هم داشت رفتم تابلویش نگاه کردم دیدم نوشته    رفتم دم در رستوران یه پاکستانی روی یکی از صندلی ها نشسته بود به اردو احوالپرسی کردم فکر کرد پاکستانی یا هندی هستم خوب تحویل گرفت گفت بفرمائید  اسمش ذالفقار بود ازش سوال کردم این رستوران شماست گفت نه مال براردم است اما من مدیریت میکنم  توی رستوران جدا از غذا بساط قلیان وشیشه وچای هم براه است بوی تند وطعم دار قلیان های شیشه ای  معطر تو هوای نمناک انجا کاملا پیچیده بود سفارش یک چایی دادم هوا خوب بود دم در کنار او نشستم ویک چایی پر ملاط سلیمانی خوردم بعدش هم یک سیگار . کلا محیط داخلی رستوران تمیز وخوب است قیمت ان از بعضی رستورانها ودستفروشی های کنار خیابون گرانتر است اما در مجموع چندان گران نیست یک دست غذا توی چنین رستورانهایی از 180 تا 280 بات است که به نرخ درهم میشود بین 23 تا 34 درهم چایی 40 بات صبحانه 180 بات

توی تایلند وبخصوص بانکوک سوپر مارکت ها به شکلی که در دبی یا ایران است وهرکسی از خودش سوپری دارد ومتنوع از نظر اسم وشرکت است نیست بیشتر سوپرمارکت های انجا زنجیره ای است وبنام 7/11 است که در هر گوشه شهر موجود است ونرخ انها هم ثابت است  وضعیت تلفن وارتباط با خارج در تایلند چندان ارزان نیست من در عرض چند روز 1500 بات کارت خریدم اما فقط تونستم 20 دقیقه صحبت کنم برای همین به دبی زنگ زدم وگفتم از اونجا با من تماس بگیرند گفتم بعد از 9 شب به وقت دبی که 12 شب به وقت تایلند میشود تماس بگیرن  . در بانکوک چند نمونه کارت تلفن دیگه هم بود از جمله کارت تلفن مرحبا که می گفتند خوب است اما من 500 بات خریدم اما تونستم فقط 10 دقیقه صحبت کنم به فروشندگان این کارت ها اطمینانی نیست  من موبایلی که امکانات خوب انترنتی داشته باشد نداشتم برای همین مجبور بودم از تلفن استفاده کنم

امروز فرصت کردم از مناطق اطراف هتل گرس از جمله بازار کنار خیابانی وخیابان نانا که معروف است دیدن کنم وچند تایی عکس بگیرم تعداد دستفرشی ها در این مناطق خیلی زیاد است امکان ندارد شما از خیابانی در این حوالی بگذرید ودستفروش مواد غذایی ونوشیدنی والبسه ومنسوجات نبینید دکه های سیار میوه فروشی که انبه وهندوانه وپاپایا ومیوه های انجا میفروشند تا کباب های سیخی دل وجگر مرغ وسنگدان وران مرغ  سیخ های کبابی گوشت خوک هم هست وماهی  ومیگو که معمولا شب ها بیشتر است

مردم اینجا بر خلاف گردشگران که در حال تفریح وخوش گذرانی هستند بیشتر تنگ دست وفقیر هستند به سختی کار میکنند وزن ومرد کنار هم بار این سختی بدوش میکشند ادم های پرکاری هستند بعضی از انها 10 تا 15 ساعت در روز کار میکنند  شاید اگر این توریسم وگردشگران نبودند زندگی انها از این هم سختتر میگذشت توان خرید انها بالا نیست فاصله طبقاتی بهطر وحشتناکی زیاد است البته افراد متمول وپولدار زیادی نیز دارد که از طریق شرکت های مختلف وتجارت های کلان وضعیت بسیار مرفه وخیلی خوبی دارند اما در صد مردم فقیر خیلی خیلی بیشتر از اینهاست زندگی در بانوک مثل بسیاری از کشورهای صنعتی ونیمه صنعتی جهان است اینجا زیبایی کنار نا زیبایی زیاد بچشم میخورد یک طرف خیابان ساختمانهای سر به فلک کشیده وکنار انها بیا روبروی انها مردمانی که در حلبی اباد ها وخانه های بسیار محقر زندگی میکنند انها که برای تفریح رفته اند وخوش گذرانی خیلی به این مسائل اهمیت نمی دهند وخیلی ساده از کنار اینگونه مسائل میگذرند  سرمایه داری وسیستمی که مولد این فاصله طبقاتی است براحتی در تمام ارکان جامعه رسوخ کرده وخودنمایی میکند با تمام مظاهر خوب وبدش

از گشتن خسته شده بودم هوا تیره وتیره تر میشد ساعت حوالی سه  ونیم بعد از ظهر بود   حسابی گرسنه بودم دیدم دکه کنار خیابونی دل وسنگدان مرغ وران مرغ روی اتش گذاشته یک ران چپ مرغ ودو سیخ دل وسه تا سنگدان سفارش دادم خبری از نون نبود خالی خالی خوردم جای شما خالی واقعا چسپید جمعا شد 180 بات یه کمی میوده تازه ویک شیشه نوشیدنی ویک پاکت سیگار از 7/11 گرفتم  ساعت از چهار گذشته بود وراهی هتل شدم سر راه یادم اومد شورت وزیر پیراهن هم بگیرم ویک شلوارک که تا انموقع نخریده بودم اخه توی تایلند 90 درصدر توریست ها که می بینید شلوارک ویک تیشرت تنشون هست مگه اینکه بخوان یه مراسم رسمی برن تی شرت وشودتم شد 250 وشلوارک هم 280 یک کیف کولی گردشگری جمع وجور هم خریدم که اگه خواستم با تور جایی برم اونو همرام داشته باشم  وصد البته یک دمپایی تابستانی برای اینجور مواقع که بتونی راحت توی هوای بارانی تایلند قدم بزنی ونگران اب توی کفش رفتن نداشته باشی دم در هتل بودم که هوا کاملا تیره شده بود سریع رفتم بالا خریدهایی که کرده بودم گذاشتم وکمی نوشیدنی وسر وصورتی شستم واومدم پائین دم در هتل نرسیده بودم که باران با شدت تمام شروع به باریدن کرد واقعا چه بارانی توی این باران از سراریزی هتل به سمت خیابان رفتم با دمپایی وشلوارک تازه خریده شده چه حس خوب ودل انگیزی داشتم باران را در تمام وجودم در تمام سلولهایم حس میکردم شعف انگیزو بی نظیر بود حس خوب بودن داشتم حسی که اینروزها خیلی کم بسراغ ادم می اید .

تایلند سرزمین افتاب پنهان


قسمت هجدهم

داشتم در ان هوای بارانی بر می گشتم دوباره به سمت هتل گرس دیدم چند نفر از گردشگران دم در ورودی هتل نظاره گر باران هستند جوان ته ریش داروهیکلی نظرم را جلب کرد به نظر می امد از اهالی خاورمیانه باشد سلام وعلیکی کردم عرب بود از کویت برای گردش وتفریح امده بود مثل من از باران خوشش می امد بهش گفتم برو زیر باران واستفاده کن اول نرفت بعد گفتم میخواهم ازت عکس وفیلم بگیرم تا انتهای سرازیری دم در هتل گرس رفت وبرگشت خیلی خوشحال بود وقتی با دوربینش فیلم زیر بارانش را نشان دادم خیلی خوشحال شد وکلی تشکر کرد من هم گفتم از من واین باران عکسی بگیر تا بی حساب شویم اون با کمال میل پذیرفت اسمش احمد بود

خیلی زیاد هوس چایی کرده بودم انطرفها چیزی بنام چایخانه نداشت البته بعضی از رستورانها داشت رفتم داخل لابی هتل یک کافتریا سمت چپ لابی بود که چای ونسکافه داشت سفارش دادم یک قوری تر وتمیز با فنجان وشیر وشکر برایم اورد نشستم چایی خوبی بود اما نسبت به بیرون خیلی گران زیاد فکر پولش نکردم چون دم به دم که انجا نمیخواستم چایی بخورم بعضی وقت ها باید حساب وکتاب را به کناری بگذاری وبه دلخوشی ات فکر کنی وگرنه سفر ومسافرت وگردشت ملال اور میشود

چای که خوردم رفتم به سمتی که در هتل مکان سرویس تورهای گردشگری بانکوک در لابی هتل گرس بود دو خانم انجا نشسته بودند یکی از انها انگلیسی بهتر از ان یکی میدونست تصمیم گرفته بودم در فرصت باقیمانده با استفاده از تورها از جاهای دیدنی تایلند وبانکوک دیدن کنم این اولین بار بود که در زندگی ام یک تور مسافرتی میرفتم با وجود اینکه بیش از 18 سال در دبی زندگی کرده بودم اما هیچ گاه فرصت وامکان مسافرت وگردش با تور پیدا نکرده بودم بیشتر مسافرت ها به ایران بوده وانهم بیشترش به سر زدن به خانواده وفامیل ومطایفه گذشته بود هر چند از روند وسیر وسفر وتورهای مختلف طی سالهایی که دبی بودم اطلاع داشتم ودوستان واشنایان تعریف زیادی برایم کرده بودند اما بقول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن

به خانم مسئول اژانس گردشگری گفتم چه تورهایی دارید چند تور به من معرفی کرد  گفتم کدام تور شما فردا هست پیشنهاد توری صفاری داد که از صبح شروع میشود وتا 5 بعد از ظهر طول میکشد وبیرون از شهر است قبول کردم کمی سر قیمت با هم چانه زدیم تا بالاخره سر 1200 بات برای تور صفاری توافق کردیم پول را دادم یک بروشور ان منطقه ای که قرار بود بریم از انها گرفتم رسید پول به من داد ویک شماره ورفرنس داد .گفت اینرا حتما فردا باهات باشه چون بدون اون سوارت نمی کنند قرار بود ساعت 8ونیم صبح از جلو هتل حرکت کنیم

برگه سفرم را برداشتم ورفتم بالا اطاقم لباسهایم خیس شده بوده انها را در اوردم لباس دیگری پوشیدم وهمه وسایل سفر فردا با تورا اماده کردم باتری های دوربین که دوتا بود گذاشتم توی شارژ ممری کارت دیگری گذاشتم توی دوربین وکوله پشتی ولوازمی که عین سفر به ان احتیاج بود گذاشتم توی کوله پشتی .انها که اماده کردم برگشتم لابی هتل ساعت 8 ونیم شب بود یواش یواش به تعداد افراد داخل لابی اضافه میشد قسمتی توی محوطه مرکزی لابی نشسته بودند عده ای کنار کافی شاپ بودند چندین زن در اکیپ های مختلف رنگ وبزک کرده در طرف دیگری که تا اندازه ای مستقل از لابی بود نشسته بوند تایلندی ازبکی واز جاهای دیگر هم بودند دو سه نفر انها با چند نفر مرد مشغول گپ وگفتگو بودند بعضی ها انجا می نوشیدند بعضی ها غذا یا ساندویچی سفارش داده بودند  انتهای سمت راست لابی محل بازیهای بلیارد وبولینگ بود رفتم قسمت بلیاردی هنوز خلوت بود جز چند نفری جوان کسی دیگر بازی نمیکرد میزهایش بد نبود برای اینکه بازی کرده باشم رفتم پول پرداخت کردم وخودم به تنهایی مشغول بازی شدم یکساعتی انجا بودم دوباره گرسنه شده بودم رفتم پائین هتل نبش نرسیده خیابان هتل ماهی روی اتش با میگو داشت چند میگو ویک ماهی سفارش دادم وهمانجا کنار خیابان خوردم یک سوپ تند هم چاشنی غذا کردم وکمی میوه تازه گرفتم ساعت 10 به هتل برگشتم .خسته بودم اما این خستگی روحی وکسل کننده نبود بلکه روز پر مشغله وپر از دیدنی داشتم بخصوص بارانی که لذت مرا دو چندان کرده بود برای همین زود خوابیدم تا صبح زودتر  وسر زنده تر اماده سفر با تور باشم دلم برای بچه ها وهمسرم تنگ شده بود دوست داشتم انها انجا بودند تلفن کردم وبا انها احوالپرسی کردم دلم قانع شد وزود خوابیدم

تایلند سرزمین افتاب پنهان



قسمت نوزدهم – 16اگوست 2012

تور سفاری ورلد safari world

چون میخواستم با تور بروم صبح ساعت 7ونیم از خواب بیدار شدم دوش گرفتم لباس جدید که پیراهن راحتی بود با شلوارک پوشیدم شلوارکم یک سایز بزرگتر بود وفیت تنم نبود برای همین مجبور شدم کمربند ببندم کلاه مخصوصی که خریده بودم سرم گذاشتم وبا کفش تابستانی بندی که راحت بود پوشیدم وسرازیر شدم رفتم لابی هتل همانجا که بلیط گرفته بودم دیدم نیستند انها شب گذشته بمن گفته بودند که صبح به شما زنگ میزینیم که بیایی پائین اما حالا هیچ خبری از انها نبود دیدم تا ساعت 8ونیم هنوز خیلی وقت دارم برای همین گفتم برم صبحانه بخورم معلوم نیست انجا چیزی باشد تازه اگر باشد شاید وقت نکنم که حین گردش وسیاحت با تور بتونم صبحانه بخورم رفتم نبش هتل گرس املت هندی سفارش دادم با چایی شد 150 بات سیگاری همانجا کشیدم وبرگشتم دم در هتل هنوز ون تور نیامده بود به غیر از من دو نفر دیگر هم انجا منتظر بودند تا اینکه ساعت 9 صبح ماشین ون امد توی لابی منو صدا کرد خودش را معرفی کرد جوانک تر وفرز وچابکی بود اسمش می می بود نه معلوم بود پسر است یا دختر حرکاتش پسرانه بود نیم بندی انگلیسی صحبت میکرد جوان خوش برخورد وخوشرویی بود با همین انگلیسی اندک منظورش را خوب میفهماند زور زیاد نمیزد که انگلیسی خوب صحبت کند کارش خوب بلد بود بین انگلیسی گاهی تایلندی حرف میزد من ودونفر دیگر که عرب بودند وزن وشوهر بودند سوار شدیم یعنی با ما سه نفر میخواست بره سفاری چیزی نگفتیم وسوار شدیم جلو ماشین می می نشسته بود وراننده من دو صندلی انطرفتر بودم توی مسیر به چند هتل دیگر رفت انگار از چند هتل مسافر گرفته بودند توی یکی از ایستگاهها وبین هتل ها دو نفر عرب پیاده شدند ویک خانواده هندی سوار شدند انها کنار من بودند یک زن وشوهر ودو تا بچه پسر ودختر ادم های خوب وراحتی بودند بلافاصله سر صحبت باز کردم انها هم اولین بار بود که میرفتند سفاری

ساعت 9ونیم بود که مسافران سفر به سفاری تکمیل شد شهر بانکوک اول صبح شلوغ است وپر از ترافیک تا جایی که میخواستیم بریم گفتند 45 دقیقه راه است از اتوبان بزرگی رفت که به اتوبان هوایی انجا ختم شد اتوبان هوایی که به نظرم بیش از 15 کیلومتر بود وجود این اتوبانها وپل های دراز هوایی راه حل مناسبی برای کم کردن ترافیک شهری وحتی برون شهری شهرهای بزرگ است شهر بانکوک مانند بسیاری از شهرهای بزرگ جهان حاشیه نشین های زیادی دارد وکارخانه های صنعتی ومجتمع های تولیدی فراوانی در خروجی شهر بانکوک دیده میشد وپیوستگی شهر بانکوک با روستاها وشهرک های صنعتی میتوانستی بوضوح واز بالای اتوبان هوایی ببینی  .

برای اولین بار بود که نمای شهر بانکوک را میتوانستم از دور ببینم شهر بزرگی بود با ساختمانهای بزرگ وکوچک ساختمانهای اسمانخراشی که در بعضی جاها تجمع پیدا کرده بودند ودر بعضی نقاط گسسسته به نظر میرسید بعد ها فهمیدم ان نقاطی که ساختمان وبرج های زیادی نزدیک بهم هستند بیشتر در مرکز شهر ومناطق تجاری وتوریستی وهتل هاست  .

احساس نزدیکی محیطی بمن دست داد نمای بیرونی شهر مرا بیاد شهرهای شمالی ایران وکشورخودمان می انداخت مانند شهرهای رامسر وساری ورشت وکلا گیلان ومازندران  طبیعت سر سبز کنار جاده ها با اب زیاد ومردابهای نی درختان جنگلی  هوای ابری وما با سرعت 120 کیلومتر همه انها را پشت سر میگذاشتیم خیلی دوست داشتم با ماشینی میرفتم که سرعت ان انقدر زیاد نبود ومیتوانستم ان فضای زیبا را با حوصله تماشا میکردم کاریش نمیشد کرد این خاصیت تور است انجا که قرار است بروند میروند با سرعت وزمانبندی خودشان مجبور بودم از صندلی وسط ون با ان پنجره کوچکش همه ان زیبایی را ببینم بازهم خوب بود که من کنار پنجره نشسته بودم نفس کشیدن در این هوای پاک وبا تراوت لذت خاصی بمن داده بود چندین سال بود که چنین هوایی استشمام نکرده بود انرا در تمام سلولهایم حس میکردم واین یکی از لذت بخش ترین خوشحالی من در این سفر بود

حدود پنجاه دقیقه تا صفاری طول کشید مسیر خوب وراحتی بود وقتی رسیدم ساعت از ده صبح گذشته بود منطقه ای پوشیده از جنگل ماشین های زیادی قبل از ما به انجا رسیده بودند از ون های مسافرتی گرفته تا مینی بوس واتوبوس هتل واژانس های گردشگری از همه قوم وجماعتی انجا بودند بیشتر انهایی که من دیدم هندی تایلندی مالزیایی ویتنامی وکشورهای اسیای جنوب شرقی بودند اما از کشورهای دیگر نیز بودند ایرانی پاکستانی عرب های منطقه مصری روسی اروپای غربی ومیشود گفت از اکثر نقاط دنیا میتوانستی ادم هایی انجا بیابی

از ماشین که پیاده شدیم مسئول گروه ما را بصف کرد وگفت از هم جدا نشوید تا من بروم برایتان بلیط تهیه کنم وشماره مخصوص بگیرم چند دقیقه ای طول نکشید که می می برگشت با بلیط وشماره  او برایمان توضیح داد که ما باید از چه مسیری برویم وگفت هر برنامه نمایشی در این جنگل بزرگ کجاست وچه ساعتی اجرا میشود  برای همین ما باید خودمان را با ساعت ان برنامه ها هماهنگ میکردیم  می می گفت بعد از برنامه ودیدن صفاری چه ساعتی انجا باشیم وگفت تا میتوانید سعی کنید همدیگر را رها نکنید وبا همدیگر طی برنامه های مختلف هماهنگ باشید  چون من تنها بودم خودم را با خانواه هندی که چهار نفر بودم هماهنگ کردم ادم های خوب ومرتبی بودند با سیل جمعیتی که از در ورودی می رفتند داخل ماهم براه افتادیم با هندی ها قرار گذاشتیم برای اینکه همدیگر را گم نکنیم کنار هم باشیم وزیاد از هم دور نشویم

برنامه های مختلفی در این پارک صفاری اجرا میشد گذشته از گونه های مختلف ومتنوع گیاهی ودرختان سر به فلک کشیده دیدن ادم های مختلف هم جذابیت خاصی به این پارک بخشیده بود در طی مسیر پر از تابلو ها ومجسمه ها ونمادهای مختلف حیوانات وتابلوهایی بود که راهنمای گردشگران در مسیر بودند واقعا کار زیادی برای تجهیز این پارک شده بود پارکی جنگلی از درخت وسبزه وحیوانات که انسان قرن بیست ویکمی برای دیدنش به انجا امده بودند کودک ونوجوان مرد وزن وافراد کهنسالی که پابپای جوانان برای دیدن وگردش وسیاحت امده بودند عده ای در حال رفتن به عمق جنگل بودند وعده در حال برگشت ما تازه شروع به دیدن کرده بودیم

طی مسیر که میرفتم پرندگان زیبای زیادی دیدم طوطی هایی که بزیبایی انها تا کنون هیچ جای ندیده بودم انها در فضای باز جنگل وروی درختان در حال خودنمایی به ما مسافران بودند در بین راه باغ وحش بصورت پیوسته با حیوانات مختلف است که هر کسی بنا به زمان وفرصتی که دارد انها را می بیند واز انها عکس وفیلم میگیرد دوربین من شکارچی این جنگل وپارک صفاری بود شکارچی که فقط امده بود تا این لحظات را ثبت وضبط کند برای اینکه بتوانم از مناطق اینجا عکس وفیلم بگیرم قبلا تدارکات لازم دیده بودم دو باطری شارژ شده داشتم با دو مموری کارت16 گیگا باتی اما باید دقت میکردم که طی اینمدتی که اینجا هستم عکس های تکرای بی جا نگیرم واز جاهای خوب ومهمی که برایم هست عکس تهیه کنم این عکس ها بخصوص برای کسی چون من که میخواهد ودوست دارد گزارش ان سفر را بنویسد ویا به اطلاع دیگران برساندخیلی اهمیت دارد چون مرور زمان باعث فراموشی بعضی از نکات میشود که با دیدن عکس وفیلم انها شما مجددا بیاد می اورید

اولین نمایشی که رفتیم نمایش بوکس بازی میمونها بود جمعیت زیادی قبل از ما انجا نشسته بودند وقتی ما رفتیم جای سایه دار وخوبی پیدا نکردیم واولین جای خالی پیدا کردیم نشستیم نمایش شاد وفرحبخشی بود بخصوص برای کودکان ونوجوانان حرکات ورفتار نمایشی میمونها دست کمی از کارهای ادم ها نداشت خوب برای این نمایش ها تربیت شده بودند تماشگران روی سکوها در چندین لاین بهم فشره نشسته بودند صندلی های خوب ومرتبی داشت وفضای نمایش واطراف ان اراسته وتمیز بود

بعد از اجرا هر نمایش مشکلی که پیش می اید خروجی درهاست که همه شتاب دارند زودبروند بیرون وبروند نمایش دیگری ببینند هوا اینجا خیلی بیشتر از داخل شهر بانکوک شرجی بود وجود جنگل واب وحاره ای بودن اب وهوای تایلند شرجی این منطقه را دو چندان کرده بود اما سایه درختان ونیمه ابری بودن هوای تایلند نیز مزیت بزرگی است که شما را خسته وسوخته نمی کند .تا رسیدن به نمایش دیگری باز از مسیر جنگل وباغ وحش گذشتیم نمایش بعدی نمایش شیر ابی بود که ان حیوانات زیبا ودوست داشتنی نیز خوب برای اینکار اموزش دیده بودند وبرای من دیدنی بود  بعد از ان رفتیم سراغ نمایش کابویی که اجرایی از تیراندازی وبزن بکوب به سبک فیلم های کابویی امریکا بود بچه ها از ان خیلی لذت میبردند برای من هم جالب بود کار وتدارکات لازم برای اجرای چنین نمایشهایی دیده بودند دکور خوب بازیگران ماهر فضای لازم وابزار واداوتی که استفاده میکردند مانند زندگی واقعی خود کابوییهای بود   اینرا بگویم که هر کدام از این نمایش ها در جای دیگری اجرا میشد واینگونه نبود که از یک مکان برای چندین نمایش استفاده شود وانرا در مسیرهای مختلف این پارک جنگلی بزرگ تدارک دیده وساخته شده بود

از نمایش که بیرون امدیم ساعت از 1 ظهر گذشته بود قرار بود که گروه به قسمتی برود که در انجا نهار میدادند ما با ادرسی که داشتیم وبر اساس قرار قبلی گروه با هم به انجا رفتیم واقعا گرسنه شده بودیم  سالن بسیار بزرگی در گوشه ای از جنگل با غذاهای اسیایی هندی وتایلندی  .میزها شماره داشت ومسئول گروه انجا بود بما گفت بر اساس شماره ای که بشما داده شده سر میز وصندلی هاتون بنشینید من وهندی ها به اتفاق بیشتر اعضای گروه خودمان سر یک میز نشستیم من غذای هندی با کمی از غذای دریایی تایلندی برداشتم چند نمونه شیرینی تایلندی بعنوان دسر هم بود که مزه کردم بد نبود

سیر وسفر بعدی در رودی بود که پیش ساخته ودر داخل جنگل ساخته شده بود مسیر پر پیچ وخمی که سکوت وزیبایی در ان با هم در امیخته بود وگاها صدای دلنشین پرنده ای که همراهت در این مسیر بود من ودو نفر دیگر داخل ان بلم بی پارو بودیم جریان اب طوری در سرازیری تنظیم شده بود که بلم را اهسته در رود پیش میبرد  در مسیر راه مجسمه بسیاری از حیوانات کنار این رود درست شده بود تا احساس در جنگل بودن به شما بیشتر دست دهد از این مسیر وزیبایی های ان خیلی خوشم امد بیاد کشور خودمان افتادم که ما چه امکانات زیادی برای جذب توریسم  در شمال کشورداریم که بلااستفاده مانده است  

وقتی به انتها رسیدیم که در اصلا یک دور قمری در جنگل زده بودیم و بعد از طی مسافتی در این جنگل نوبت دیدن حرکات نمایشی دولفین ها بود نمایش زیبای  دلفین ها در سیرک های ابی بارها وبارها از تلویزیون دیده بودم اما اینکه از نزدیک ببینم فرصت نشده بود برای همین خیلی مجذوب هوش وحرکات سریع انها شدم واقعا دلفین ها دارای هوش بی نظیری در بین حیوانات هستند ناگفته نماند اموزش انها وهماهنگی بین ادم ها ودلفین ها کاری سخت است که مربیان وبازیگران تایلندی بخوبی از پس ان برامده بودند

وقتی رفتیم قسمت نمایش دلفین ها دیدم جمعیتی زیادی انجا هستند جمعیتی که نصف انها دانش اموزان تایلندی دختر وپسر بودند که توسط مدارس برای دیدن باغ وحش وپارک جنگلی ودیدن نمایش ها به انجا اورده شده بودند کار زیبای اموزش وپرورش تایلند در این زمینه قابل تحسین وتوجه است دختران وپسران با لباس های قرمز وزرد شاداب وسرزنده به همراه معلمان ومسئولان خود امده بودند از انها چندین عکس گرفتم تمایلی به گرفتن عکس نداشتند اما چند تایی بالاخره رضایت دادند که عکس انها را از نزدیک بگیرم  توی این نمایش بیشتر از هر قسمتی توریست وبازدید کننده امده بود وقتی تمام شد یکربع طول کشید تا ما از این سالن نمایشی روباز بیرون بیاییم

ساعت  4ونیم عصر بود قرار بود همان جایی که در بدو ورود از هم جدا شدیم مجددا برای برگشت در ابتدای در ورودی همه انجا باشیم  مسئول گروه انجا بود همه را چک کرد که کسی در برگشت از قلم نیفتد به اکثرا خوش گذشته بود اما از نظر بدنی خسته به نظر میرسیدند فکر کنید از 10 صبح تا 4 عصر بیشتر به گشت وراه رفتن ودیدن نمایش های مختلف گذشته بود .همه که جمع شدیم سوار ماشین ون شدیم فرار بود برویم طبیعت وحش که در ان منطقه  باز وجنگلی حیوانات مختلفی در فضای باز زندگی میکردند برای همین قرار بود فقط از داخل ماشین انها را ببینیم  ماشین که حرکت کرد نم نم باران هم شروع شد وقتی به ابتدای جنگل رسیدیم شدت باران بیشتر شد ماشین با سرعت خیلی کم حرکت میکرد تا ما بتوانیم ان مناظر وحیوانات را ببینیم انواع اهو در جمعیت های زیاد غزال و انواع لک لک وپرنده  ها شیر وببر وپلنگ   خرس وکرگدن ودیگر پرندگان حیات وحش در حاشیخ دریاپه ای که پر از پرنده بود ومسیری پر پیچ وخمی که حیوانات در ان مسیرها دیده میشدند  باران با همه خوبی اش مجال نمی داد تا از پنجره کناری عکس بگیرم یا انها را بهتر ببینم البته انها که جلو نشسته بودند دید بهتری داشتند  تا از این منطقه بیرون امدیم ساعت 5 شده بود باران بر شدتش افزوده بود وماشین ما در حال برگشت بسمت شهر بانکوک بود مسیر خوبی که با بارش باران توام بود بیشتر مسیری که امدیم بارن بود به ورودی شهر که رسیدیم ساعت نزدیک به شش ودم دمای غروب بود

همانطور که صبح مارا سوار کرده بودند  قرار بود همانگونه به هتل برگردیم اما ترافیک زیاد بود اول هندیها را رساندند بعد یکی دو نفر دیگر ما دونفر دیگر مانده بودیم راننده گفت که اگه شما قبول کنید اینجا پیاده شوید با پیاده ده تا بیست دقیقه میرسید به هتل خودتان چون این مسیر یکطرفه است ومن تا بروم دور بزنم وشما را برسانم بیش از نیم ساعت طول میکشد ما هم که عمریست دلمون لک زده برای فداکاری واز خود گذشتگی مجانی دلمون فورا براش سوخت واز ماشین پیاده شدیم . راست میگفت بیش از 15 دقیقه طول نکشید که رسیدم خیابون نانا و بعدش هم هتل گرس

وقتی رسیدم هتل ؛حسابی خسته بودم لباسهامو دراوردم ودراز کشیدم روی تخت ؛ نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بلند شدم ساعت از 8ونیم شب گذشته بود

برای دیدن عکس های این سفر اینجا کلیک کنید

 

تایلند سرزمین افتاب پنهان

قسمت بیستم

وقتی از خواب بلند شدم ساعت از 8ونیم  شب گذشته بود  دوش گرفتم ورفتم پائین  دیدم تو لابی هتل خیلی خلوته مگر ان گوشه وکنار لابی  از هتل زدم بیرون خیابانهای اطراف هتل کاملا شلوغ بود از توک توک گرفته تا تاکسی وموتورسواران یا مسافر پیاده میکردند یا در انتظار مشتریان وگردشگران بودند تا انها را به جای دیگری ببرند  از تور که برگشته بود چیز درست وحسابی نخورده بودم برای همین رفتم مطعم شیشه دبی که زیر ونبش هتل گرس بود به زلفقار پاکستانی که مدیر انجا بود گفتم زلفقار غذا چه داری گفت همه پیز است رفتم ویک بریانی گوشت پاکستانی به سبک وسیاق کراچی درباری خوردم البته با یک سوپ تند فلفلی تایلندی جاتون خالی خیلی چسپید  غذا که خوردم امدم نبش هتل گرس نشستم. سیگاری بعد از غذا دود کردم  وتو هوای گرگ ومیش بعد از باران بانکوک به رهگذران از همه دنیا نگاه میکردم  از روسی و ودیگر ممالک فهیمه غرب بگیر تا کویتی واماراتی ومسافران دبی وقطر وبحرینی ومصری  واردنی وتا سومالی وافریقایی های دیگر تبار انجا از اطراف بانکوک تا اخر دنیا جمع جمع بود ودر ان ساعت  شب همه جور ادم حوالی هتل گرس تا نانا وخیابانهای اطراف انجا پیدا میشد

دیدن ادم های مختلف با ملیت ها وسنن وزبان مختلف دنیا برایم همیشه جال بوده است هر چند در دبی نیز اینگونه است اما برای کسی که مسافرت کرده واز جایی دیگر سر دراورده این تنوع جلوه دیگری دارد به نظر ان حوالی تنها کسانی که خیلی کم بودند بنگالی ها وفلپینی ها بودند وشاید هم امریکایی ها  این حوالی همه رنگ همه چیز را با خود داشت از انها که برای درمان وبهبودی راهی تایلند شده بودند تا مسافرکش ها که از صبح تا شب برای لقمه نانی مسافران را به نقاط مختلف شهر میبردند تا دکه دارها وغذا فروشان کنار خیابانی تا زنان یک جنسیتی ودوجنسیتی تا مردان اه کشیده از انسوی دنیا پیرزی که توی این حوالی می چرخید چک وچانه زنی بود از خرید یک دمپایی وکیف وکفش گرفته تا چونه برای خوردن غذاهای کنار خیابانی تا چک چونه های پنهانی  واقعا تایلند بازار خرید وفروش است مهم اینه که اومده باشی چی بخری وچی بفروشی

در ان یکی دوساعتی که انجا بودم یک چیز از همه برایم جالبتر بود وان اینکه ادم ها فارغ از اینکه از کجای دنیا اومده باشن فارغ از اینکه تاجر یا فقیر باشن فارغ از اینکه با سواد باشن یا تحصیلکرده در یک چیز همه مشترک هستند در نیازهای انسانی واحتیاجات طبیعی  وهمین زبان متداول داد وستد جهان است

 

بعد از ان رفتم سروقت یه جایی که بتونم مموری کارت دوربین که پر شده بود روی سی دی خالی کنم  ان دوربر کافی نت زیاد نبود توی کوچه پشتی یکی دو تا بود که بیشتر یکی از انها این کار را میکرد وقتی رفتم داخل چندین نفر پشت کامپیوترها نشسته بودند هیچ کدام تایلندی نبودند دو تا خانم انجا نشسته بودند که انگلیسی یکی از انها مثل من ته کشیده بود ویکی دیگه اصلا حرف نمیزد یکی از انها مثل توی ایران وخیلی با حجابتر خوب چارقدی ومقنه ای بود به نظرم از مسلمانان تایلندی بود اولا که دی وی دی نداشت گفتم چکار کنم گفت برو بخر بیار رفتم هر چه ان دوربر گشتم جایی که دی وی دی بفروشند پیدا نکرد م دوبار برگشتم پیش خودش گفتم فلش مموری داری گفت اره ولی باید بخری گفتم باشه دیدم فقط 4 گیگا بایته در صورتی که فیلم وعکس های  یکی از کارت های دوربین من فقط 16 گیگا بات بود ناچاری قبول کردم گفتم کاچی بهتر از هیچی  تونستم فقط تعداد ی از عکس ها را ببرم داخل فلش مموری وحداقل چهار گیگا بایت جای برای عکس پیدا کردم

تایلند سرزمین افتاب پنهان

 

قسمت بیست ویکم / 17 اگوست 2012

 

صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم تعریف بازار پتونام را زیاد شنیده بودم انجا از مراکز خرید بانکوک است واکثر توریست هایی که به بانکوک میروند سری به انجا میزنند به جای انکه با تاکسی یا توک توک برم تصمیم گرفتم با پای پیاده بروم انجا ؛چون میگفتند زیاد دور نیست باید از خیابان نانا به سمت بالا حرکت میکردم یعنی به سمت ورلد سنتر تا از انجا دوباره به سمت پیونام حرکت میکردم  طی مسیر چند جا توقف کردم

اول صبح ترافیک بود اما نه به اندازه شب اما صبح ها تعداد دستفروش ها کمتر بود  پیدا کردن جایی که صبحانه دلخواه داشته باشه انهم توی مسیری که زیاد نرفتی کمی دشوار بود چون اکثر غذاهای ان مسیر تایلندی بود که شامل برنج وسوپ وسبزیجات ومواد گوشتی وسرخ کردنی های خودشان بود  توی مسیر رسیدم به یک بازار نسبتا سرپوشیده که هم مغازه داشت وهم دکه های دستفرشی مواد غذایی از سبزیجات تر وتازه گرفته تا میوه وغذاهای تایلندی وشیرینی هایی که عجیب وغریب بود خانگی بود البته پوشاک والبسته فراوان بود در کل خیلی قاطی پاتی بود از انجا چند تا عکس گرفتند میخواستم از بعضی هاشون عکس بگیریم تمایلی نشان نمی دادند وبعضی ها رو بر میگردوندند برای همین از انهایی که میخواستم عکس بگیرم قبلا میپرسیدم میشود عکس گرفت یا نه  چند تایی قبول کردند رفتم سر جایی که صبحانه وغذا داشتند انگار برای انها فرق نمیکرد که صبحانه چه بخورند یا نهار چون همه ان غذاها همه وقت هست اما مثل ما ایرانیها یه چیز خوب میخورند انهم تخم مرغ است من یه تخم مرغ وکمی ماهی سرخ کرده وکمی سبزی ودوتکه نون تست خریدم ونشستم روی یکی از صندلی های ان روبرو وشروع به خوردن کردم انها عادت به چیزی مثل چایی خودمان ندارند چایی باید از جای دیگری میگرفتم  رفتم جایی که مثل دکه کافی شاپ بود انواع واقسام عصاره های میوجات وسبزیجات داشت  شبیه چایی که در شیشه هایی نگهداری میشد انجا بود اگه خنک میخواستی با یخ مخلوط میکرد اگه داغ میخواستی با ابجوش مخلوط میکرد باید یکی را انتخاب میکردم یه چیزی نشونم داد گفت سنگاپوری تی  گفتم باشه انرا با اب جوش مخلوط کرد وکمی شیر وخامه به ان اضافه کرد وبمن داد نوشیدنی گرم بدی نبود اما هرچه بود چایی نبود

صبحانه که خوردم یک گشت کوچکی دوباره زدم وبه سمت پاتونام راه افتادم  در مسیری که میرفتم دیدم چندین دکه گلفروشی کنار خیابان نزدیک به هم هست گلهای بنفش وزرد که بصورت بسیار زیبایی تزئین شده بود چند تا عکس از انها گرفتم  یکی از ان فروشنده ها اصرار میکرد که من ازش گل بخرم من که جایی برای نگهداری انها نداشتم تازه اگر داشتم که الان نمی تونستم انرا با خودم به بازار شلوغ پتونام ببرم از دکه ها رد شدم جلوتر که امدم متوجه شدم که امروز روز خاصی برای مردم تایلند است روزی مثل تولد بودا بیشتر مردم تایلند بودایی هستند  نبش یک خیابان  در یک محلی ودر محوطه ان بود عده زیادی جمع شده بودند ودور تا دور مجسمه طلایی بودا شمع روشن کرده بودند شاید به نشانه شکرگذاری  بود کنار شمع ها عود هم میسوخت وبا بودا راز ونیاز میکردند بعضی ها دو زانو نشسته بعضی ها ایستاده وتعظیم کنان ادای احترام میکردند  دو نفر جوان که بنظر می امدند از ژاپن یا چنین جایی امده بودند در گوشه ای دیگری به تماشای رقص نمایشی وسنتی ائین بودایی ایستاده بودند زنان با لباس محلی وائینی وبا حرکات موزون وارامشگرانه میرقصیدند به نظرم ان دوجوان برای ان رقص پولی داده بودند تا نوازندگان بنوازند و زنان ان رقص که معنی خاصی داشت اجرا نمایند  من تا خر ایستادم ببینم چه میشود  رقص ونواختن که تمام شد ان دوجوان رفتند  دوباره به محوطه اصلی برگشتم  دیدم در گوشه ای از این محوطه که نزدیک مجسمه بودا بود تعدای از بودایی ها ومردم شکرگذار با کاسه ای معدنی از یک جام بزرگتر اب برمی داشتند چند قطره به فرق سر خود می ریختند وبا باقی مانده ان دست خود میشستند  حتی بچه های کوچک همراه انان نیز همین کار را میکردند

انروز وضع بودا خیلی خوب بود چون غیر از شمع وعود  کلی میوه ومرغ پخته وبرنج وگوشت خوک برای او اورده بودند این ائین در بین همه بودائیان دنیا هست وتایلند از مراکز وکشورهای درجه یک این ائین است البته ائین گذاشتن مرغ واردک ومیوه وشمع وعود قبلا در بازدید از معبد بزرگ بودا دیده بودم  اینکه با این خوردنی ها چه میکنند ایا دور میریزند یا به فقرا میدهند نفهمیدم

از ان محل ائینی کنار خیابانی بیرون امدم وبه سمت پتونام براه افتادم تایلند هم مثل بسیاری از کشورهای دنیا خالی از مسکین وگدا نیست طی مسیر با چند نمونه از این گدهای کنار خیابانی روبرو شدم از ادمی که مچ دست نداشت تا کسی که خودش را روی زمین میکشید یا زنی که با بچه اش کنار تیر برق نشسته بود وگدایی میکرد ما که گلی برای بودا نخریده بودیم به انهایی که میدانستم مستحق کمکی هستند چند باتی کمک کردم به خودم میگفتم بودا وضعش بد نیست اما اینها درمانده هستند وجای دوری نمیرود  تا رسیدم به پیرزنی که با صدای بلند چیزی میخواند مانند کسی بود که دارد ایاتی از قران یا دعا وفرامینی خداگونه میخواند بر خلاف همه ان گداها این پیرزن خیلی مرتب وتمیز بود یک دقیقه ای کنارش نشستم میخواستم عکس بگیرم قبول نکرد نه من زبان او میدانستم ونه او زبان مرا چند بات به او دادم ومیخواستم بروم که صدا زد گفت بیا با اشاره بمن نشان داد که زیپ در جادوربینی ات باز است دستش درد نکنه اگه دوربینم میافتاد حتما میشکست ازش تشکر کردم وراه افتادم ادم خوب ودرست وحسابی کنار خیابون وهمه جا پیدا میشود

برای اینکه مسیر را اشتباه نروم هر دویست سیصد متر از کسی میپرسیدم پتونام کدام طرفه بالاخره به یک چهار راه رسیدم که ساختمان مرکز جهانی (ورلد سنتر ) که سنتر بسیار بزرگیست نبش ان  مقابل سمت راست خیابان نانا قرار داشت   انجا خیلی به نظرم اشنا می امد  نگو یک شب که پیاده داخل شهر میگشتم به ان مسیر رفته بودم وحالا داشت یادم می امد که من یکبار به اینجا امده ام  تفاوت روز وشب همین است دیگه .  البته انموقع دنبال پتو نام نبودم ونمی دانستم مرکز خریدار بازار انجاست  نزدیکای پتونام ساختمانهای شیک وبلند زیاد است وباید گفت مرکز شهر بانکوک را باید خیابانهای نانا وپتونام وحوالی ان دانست

پتو نام بیشتر با همان بازار قدیمی اش میشناسند هر چند سنتر نوسازی بنام پتو نام وجود دارد اما بیشتر افرادی که دنبال خرید ارزان هستند به بازار قدیمی ان که از کناره های خیابان شروع میشود وبا کوچه های تو در تو وپاساژهای کوچک ومغازه هایی که اکثرا به همدیگر راه دارند میروند  در ان منطقه هم جمله فروشی بود هم تک فروشی انواع واقسام جنس بود حتی جنس چینی اگر جنس شناس باشی وشتاب خریدن نداشته باشی و وقت کافی هم داشته باشی میتونی خوب خرید کنی من عجله ای نداشتم نه معطل کسی بودم نه قرار بود جای دیگه ای برم برای همین همه چیز رو نگاه میکردم وقیمت میپرسیدم  از بس تنوع جنس زیاد است که بعضی وقت ها نمی دونی کدوم رو بخری چون تکلیف خریدم معلوم بود ونمی خواستم هر چیزی بخرم دقت بیشتری میکردم  .در ان بازار ادم های مختلفی از تمام نقاط دنیا بودند ایرانی  عرب از بیشتر کشورهای خاورمیانه از افریقا از اسیای جنوب شرقی از اروپا وبه نظرم از امریکا نیز بودند زمان از دستم در رفته بود چند تکه برای بچه ها لباس و.. خریدم وبه خیابانهای اطراف ان رسیدم رفتم سنتر پتو نام سنتر خوبی بود اجناس انجا شیکتر ومنظمتر چیده شده بود البته کیفیت بعضی از انها بهتر از بازار بود چند تکه نیز از انجا خریدم  به کناره های خیابان که می رسیدم میوه ای یا غذاهای دم دستی کنار خیابونی میخوردم ساعت نزدیک 4 عصر بود خسته شده بودم رفتم داخل یک سنتر دیگه ای که انحوالی بود چند طبقه بود توی این سنتر هندیها خیلی کار میکردند ومغازه داشتند  سنتر بسیار ساده با راهروهای یک متر ونیمی وتودر توی طویل خیلی ساده ساخته بودند قبل از اینه یک چرخی داخل انجا بزنم در طبقه هم کف ان یک رستوران مک دونالد بود رفتم سفارش دادم ونشستم شلوغ بود تا غذای منو بیارن گفتم یک زنگی به عارف دوستم که احتمالا از مالزی برگشته بود بزنم

سرزمین افتاب پنهان


قسمت بیست ودوم

دیدار با عارف در بانکوک

قبل از اینکه ساندویچم را بخورم زنگ زدم عارف گوشی را برداشت وضمن خوشحالی گله گزاری کرد چرا اینهمه دیر تماس گرفتم چند روزی بود که از مالزی برگشته بود گفت که برای افطار بیایم دنبالت بریم منزل با خودم گفتم حتما منزل کسی هستند ومزاحمشان نشوم برای همین عذر خواهی کردم وگفتم من هتل گرس هستم گفت منزل ما هم همین نزدیکیهاست قرار گذاشتیم اول شب همدیگر را ببینیم عارف تایلند را خوب میشناخت

ومسافرتهای زیادی به تایلند داشته 

از بازار که برگشتم هتل دوش گرفتم وامدم پائین تا شام بخورم ماهی روی اتش کنار خیابان همانجایی که درست میکرد روی چهارپایه پلاستیکی نشستم تا ماهی اماده شد 20 دقیقه ای طول کشید یک نوع ماهی فلس دار شبیه ماهی شعری اما تیره تر  برشته روی اتش که داخل انرا با سبزیجاتی شبیه تره با سس سویا پر کرده بودند واقعا خوشمزه بود البته باید دلت بیاد که کنار خیاباون ودستفروشها غذا بخوری وبرات هم مهم نباشه که دیگران تورا می بینند چون در اینجا کنار هتل گرس همه جور ادم بخصوص ایرانی وعرب زیاد پرسه میزنند برای من خیلی راحت بود کاری به دیگران نداشتم ومشغول خوردن شدم 

کنار این دکه  دکه دیگری بود که میوه جات پوست کنده شده تایلندی می فروخت در بانکوک وکلا تایلند از این گاریهای سیار غذا فروشی ومیوه فروشی زیاد است  بعد از خوردن ماهی رفتم سراغ دکه میوه ای دیروز هنوداونه خورده بودم هر قاچ هندوانه انجا دوبرابر قاچ هندوانه خودمان بود قیمت ان 20 بات بود یعنی حدود 2ونیم درهم ماهی خودش سرد است وماهی با هنودوانه نمی چسپد برای همین انبه سبز خوردم قیمت اکثر میوه ها وبسته های اماده انها نزدیک به هم است روزها 15 بات وشب ها بیست بات بود  به نظرم روش خوبی برای خوردن میوه است اولا همه جا هست دوما پوست گرفته واماده است وسوما هر وقت هوس کردی میتونی مقدار کمی میوه بخری وهمانجا بخوری اکثر این میوه ها توی یک ویترین شیشه ای است که زیر ان یخ گذاشته اند تا خنک بماند اگر خواستی بخری یا ببری انها را داخل یک پاکت پلاستیکی میریزند با یک تکه چوب کبابی که میتونی همان جا راحت همه انها را بخوری یا با خودت ببری هتل یا منزل .من دوبار از این میوه ها از چند نمونه خریده بودم وبردم هتل داخل یخچال میگذاشتم وشبها یا روزها میخوردم هندوانه های تایلندی کوچک وجمع وجور وقرمز وخوشمزه وشیرین هستند اما خربزه هایشان زیاد شیرین نیست انبه های سبز وزرد انجا واقعا خوشمزه است البته دسفروش های میوه ای نمک وفلفل وخوشمزه کننده دیگر هم در بساط دارند که اگر دوست داشتید میتوانید روی میوه هایتان بریزید انبه های ترش با نمونه ای از فلفل ونمک انها خوشمزه است یک میوه تایلندی بنام کاوای است که نوع بزرگ ان شیرین وگس است اندازه ان کمی بزرگتر از سیب است وسبز رنگ میباشد اما نوع کوچک ان خیلی خوشمزه تر است اندازه لیمو عمانی می باشد هردوی این میوه بیضوی شکل هستند وگوشتی هستند کنار هم بود از همه گرانتر گیلاس بود که قیمت ان 60 بات بود ولی بزرگ وابدار وخوشمزه بود البته این دو میوه اخری در دکه ها کم بود ویا نبود  البته جدا از دکه های کوچک دستفروش میوه های پوست کنده دکه های بزرگی بعضی از نقاط شهر پیدا میشود که بصورت کیلویی انواع میوه ها را می فروشند واگر خواستی هم برایت ابمیوه میگریند یا پوست میکنند  انار تایلندی وپرتقال نیز بود پرتقال تایلندی کوچک کمی بزرگتر از لیمو عمانی است اما بسیار ابدار وخوشمزه وپر اب دکه هایی هست که اب انرا همانجا گرفته اند وداخل بطریها کرده اند وروی یخ گذاشته اند بدون هیچ اضافاتی یک بطری ان حدود 300 سیسی حجم داشت وقیمت ان 20 بات بود انارش به خوشمزگی ایران نیست انار ایران واقعا یه چیز دیگه است  انار هم ابش میگیرند وداخل ان بطری ها میکنند اما گرانتر از پرتقال بود هر بطری 60 تا 100 بات بود من هنوز هم نمی دانم که ایا در تایلند انار درست میشود یا نه

از مطلب وقرارمان با عارف دور افتادم ولی لازم بود تا یادم بود انرا مینوشتم البته من خودم از متنی که همراه با حواشی باشد بدم نمی اید واین روش که متن اصلی وحاشیه کنار هم بیایند دوست دارم  زندگی ما ادم ها همین جور است مگر اینکه خیلی ادم حساب وکتابی باشی وبخواهی مرتب ذهنت را به کنترل ونظم عادت بدهی یا بخواهی خاطرات سفرت را چند بار ویراستاری کنی من طی این چند قسمتی که نوشتم نتونستم انرا ویراستاری کنم شاید هم نخواستم .بگذریم

عارف که جوانی خوش مشرب است حوالی شام امد هم من خوشحال شدم هم عارف.   دیدن یک همشهری ویک دوست ویک ادم خوب در کشوری غریب واقعا نعمت بزرگیست همراه عارف یک خودمونی زرعونی دیگه هم بود بنام عبدالعزیز که همکار ودوست عارف بود ادم متین وکم حرفی بود عربی خودمونی صحبت میکرد یک دوری اطراف گرس زدیم بعد به سمت منزلشان حرکت کردیم اول فکر میکردم عارف اینجا پیش کسی است اما متوجه شدم منزل از خودش است طی مسیر بمن گفت که منزلشان نزدیک هتل گرس وهمین حوالی است که در یک برج مسکونی می باشد ومال خودش است وخریداری کرده  عارف بمن گفت خودمونی های دیگری هم در همین برج خونه خریده اند وحکایت اینکه چه اتفاقی افتاد که یکمرتبه اینجا خونه خریده برایم مفصلا گفت  من فکر نمیکردم اوزیها اینجا خونه از خودشون داشته باشند وبرایم جالب وپسندیده امد

  تا منزل مسکونی عارف با پیاده از هتل گرس 15 تا 20 دقیقه راه بود از کنار یک کانال ابی بزرگ که محل رفت وامد کشتی های کوچک مسافربری بود رد شدیم وانطرف کانال ابی ساختمان سر به فلک کشیده تر وتمیزی بود فهمیدم این همان برج است به نظرم بیش از 40 طبقه بود عارف وچند تا از خودمونی ها در طبقات بالایی خانه داشتند واقعا مرتب وشیک ومدرن ساخته شده بود هیچ چیز کمتر از دبی نداشت  وارد منزل شدیم همسر گرامی اشان را نمی شناختم که عارف ایشان را معرفی کردند یک زمانی من در بازار مرشد با پدر همسرشان در دبی مصاحبه کرده بودم واز این اشنایی خوشحال شدم

یک فلت سه خوابه مجهز با دکوراسیون مدرن اروپایی از ان بالا کل تایلند زیر پاهایت بود تا انشب دید واضحی راجع به شهر بانکوک نداشتم بخصوص از اطراف ومحلی که زندگی میکردم واقعا بانکوک بزرگ ودیدنی بود ساختمانهای بزرگ مراکز خرید وتجاری وتفریحی از بالکن منزل عارف کاملا پیدا بود وشهر زیر پایمان بود عارف میگفت از اینجا وقتی باران با شدت میاید واقعا زیبا ودیدنی است انهم در تایلندی که باراندگی در ان بسیار است بخصوص در ماههای اگوست وسپتامبر

نزدیک یکساعتی مهمان عارف بودم بعد به اتفاق عارف به محل هتل برگشتیم وهمراهی ام کرد تا اطراف ان منطقه را بیشتر به من نشان دهد بخصوص یک مرکز خرید موادغذایی بزرگ که ان پشت ها بود وهمه چیز داشت ومن ازان  بی خبر بودم رفتیم سمت ساندویچی شاورمای که عارف اورا میشناخت سفارش داد کلا اطراف هتل گرس چهار تا شاورمای فروشی عربی هست البته اگه تا حالا زیادتر نشده باشد  بعد از مدتی گشتن عارف به منزل برگشت ومن هم به هتل برگشتم  از انروز به بعد چندین بار از عارف کمک گرفتم وچند بار همدیگر را دیدیم واز این بابت ممنونش هستم

دیر وقت بود روز پر مشغله ای داشتم کمی نوشیددنی خوردم وکمی هم خاطرات روزانه یاداشت کردم خسته شدم ورفتم خوابیدم

 

تایلند سرزمین افتاب پنهان



قسمت بیست وسوم

همراه با کشتی تفریحی گراند پرل

تایلند دور تا دورش را اب گرفته وبه جز اندک ومعدوی جاها  اب در تمام نقاط ساحلی راه به دریا دارد وخورهای بزرگی دارد که جدا از محل مسافرت اهالی مردم تایلند است از این خورها استفاده بجایی برای گردشگران وتوریست ها فراهم شده است ویکی از تفریحات تایلند په همراه با تور امده باشی چه بصورت انفرادی هرکسی میتواند به ازانس ها تفریحی از این گردشگری استفاده نماید ومعمولا خود هتل ها چنین برنامه هایی با تور دارند واگر نبود میتوانید خودرا با انها هماهنگ کنی وبا پرداخت مبلغی به سیر وسفر بروی همانگونه که قبلا گفته بودم یک قسمت از هتل گرس ودر لابی ان محلی بود که مسافران میتوانستند انجا برای تورهای مختلف ثبت نام کنند من هم بعد از اینکه صبح از خواب پاشدم برای گردشی روی دریا وخور رفتم وانجا ثبت نام کردم مبلغ برای هر نفر 1700 بات بود انها بمن گفتند ساعت 6 عصر حرکت است وساعت 10 ونیم شب بر میگردید برای همین صبح را بیشتر به دوروبر هتل گرس وخیابانهای اطراف ان رفتم نهار که خوردم برگشتم هتل استراحتی کردم تا ساعت 5 ونیم بعد اومدم پائین ون ساعت 6 وربع امد چند مسافر دیگه هم داشت وفقط یکی از صندلی هاش خالی بود تا برسیم به محل سوار شدن کشتی یکساعت طول کشید چون عصر باران بسیار زیادی امد وکلی ترافیک گیر کردیم 

ون در مسیر یک پارکینگ چند طبقه قرار گرفت به نظرم طبقه چهارم پارکینگ بود که مارا پیاده کرد از در که وارد شدیم به محوطه زیبایی رسیدیم که مسافران زیادی انجا جمع بودند به نظر میرسید یک عده دارند برمیگردند وعده زیادی نیز الان امده اند تا سوار کشتی ها شوند کشتی های بزرگ وتر وتمیز وبزرگ تفریحی زیادی انجا پشت سرهم صف کشیده بوند با نام های مختلف اسم کشتی ما گراند پر بود ساعت 7ونیم بود قبل از سوار شدن دوزن تایلندی با لباس های محلی وزیبا دوروبر مسافران میگشتند تا انکه یکی از انها امد نزدیک من ایستاد ویکنفر امد وعکس ما دوتا را گرفت به انطرف گفتم بیا با دوربین من هم عکس بگیر که امتناع کرد دلیلش را نفهمیدم اول فکر کردم که انها حتما از مسافران خاصی خوششان می اید یا انکه میخواهند عکس هایی از گردشگران در ارشیو خود داشته باشند وبرای جذب توریست میخواهند در هر حال نغهمیدم

هنوز نم نم باران می بارید وما امده بودیم لبه جایی که قرار بود سوار کشتی شویم مسئول انجا براساس بلطی ما شماره مخصوصی بما داد که روی ان شماره صندلی هر کس نوشته شده بود ویک شاخه گل تازه نیز به سینه پیراهنمان چسپاند که باید اعتراف کنم از ان گل وان شیوه خیلی خوشم امد

چند دقیقه ای طول کشید تا در کشتی باز شد از پله ها پائین رفتیم وداخل کشتی شدیم دوست داشتم شماره من نزدیک پنجره باشد که چنین شد کشتی تفریحی سرپوشیده مجهز با شیشه های اطراف کشتی که میتوانستی بیرون از کشتی نیز ببینی بیشتر افراد در طبقه پائین بودند واندکی هم در طبقه بالا که بیشتر شبیه نیم طبقه بود کنار من یک زن وشوهر میانسال هندی بود وروبرویم یک زوج جوان ایرانی بودند که از شکل وصحبت هایشان متوجه شدم بیشتر اهالی این سفر تفریحی اسیایی بودند از هند ایران وومالزی وچین وزاپن ونیز از روسیه واروپا وکشورهای عربی بودند بعد از چند دقیقه ای که ارام روی صندلی نشستیم کشتی ارارم ارام حرکت کرد چند دقیقه بعد یکنفر امد وبه همه مسافران خوش امد گفت وحضار را به صرف شام وشیرینی دعوت کرد دیدم یکهو همه به سمت میز بزرگ پذیرایی حمله ور شدند غذا وشیرینی به اندازه کافی بود غذاها مخلوطی مرغ وبرنج تایلندی وگوشت گاو وخوک بود میگو وماهی نیز بود وچندین غذای سبزیجات تایلندی میشود گفت که اگر کسی میخواست چیزی بخورد بالاخره یکی از انها با سلایقش جور در می امد کمی غذا دریایی وگوشتی برداشتم وچند نمونه شیرینی ریز که تا حالا ندیده ونخورده بودم خوب بودغذا که خوردند عده ای رفتند قسمت بالا که محل نوشیدنی ها وسیگاری ها بود با انها رفتم که ببینم چه خبر است وسیگاری دود کنیم کشتی یک لبه باریک نیم متری داشت که دورتا دور کشتی بود ومیتوانستی از فضای سرپوشیده بیرون بیایی وانجا در هوای ازاد سیگار بکشی یا از محوطه بیرون عکس بگیری ونگاه کنی بعد امدم داخل دیدم گروه موسیقی ونوعی رقص تایلندی ان وسط در حال رقص هستند خیلی ها عکس گرفتند بعد از ان موسیقی جاز از همان نوعی که اینجا در هتل ها فلپینی ها مینوازند ومی رقصند انهایی که با خانواده بودند در اینگونه جاها بیشتر بهشون خوش میگذرئ تا ادم تک وتنهایی مثل من که بیشتر مشغول دیدن وشنیدن بود کشتی تا مسیری رفت واز انجا دوباره دور زد وبه مسیر بازگشت حرکت کرد در کل دوساعت روی اب بودیم ساعت 9 و45 دقیقه شب بود که پیاده شدیم دوباره سوار ون شدیم مسیر برگشت خیلی زود رسیدیم چون انموقع شب خبری از ترافیک نبود وبیست دقیقه ای به هتل رسیدیم

تا یادم نرفته قضیه عکس گرفتن با ان زن برایتان بگویم بعد از اینکه از کشتی پیاده شدیم دیدم چند نفر با همان لباس محلی امدند پیشم دیدم قاب عکسی در دستشان است که عکس من وان زن بود که با تصاویر معابد بودا ودیدنی تایلند مونتاز کردند از دین قاب عکس خوشحال شدم داشتم ازشون تشکر میکردم که گفتند 200 بات میشود دیدم چه ابتکار وترفند جالی بخرج دادند هم غافلگیرت کردند هم احساسات را خریدند وکمتر کسی بود که از عکسش صرفنظر کند من هم پولش را دام وراه افتادم وبا خود یک سوغاتی جالب وبیاد ماندنی از ان سفر با خودم اوردم

 

تایلند سرزمین افتاب پنهان



قسمت بیست وچهارم

بعد از برگشتن از سیر وسفر با کشتی ورسیدن به هتل اول رفتم دوش گرفتم وامدم پائین هتل توی قسمت لابی داشتم از قسمت سیر وسفر رد میشدم مسئول انجا صدام زد گفت فردا صبح ساعت ده  یک تور داریم که میتونی بری از قسمت های نهر های کوچک ببینی واینبار با قایق کوچک است بدم نمی امد بروم و وقت روزبروز داشت میگذشت برای همین قبول کردم

صبح ساعت 8ونیم از خواب بیدار شدم امدم پائین ورفتم صبحانه بخورم اینبار رفتم یک رستوران عربی که توی یکی از کوچه های اطراف گرس بود تخم مرغ با نان داغ داشت هوای خیلی خوبی بود بعد از صبحانه کمی ان دوربر قدم زدم ان پشت ها پر از مغازه هایی بود که کیف وکفش وبخصوص صندل های عربی می فروختند از انجا به سمت هتل حرکت کردم رفتم سراغ دفتر سیاحتی گفتم ماشین کی میاید گفت ماشینی نمی اید وخودت باید بروی تعجب کردم پرسیدم چرا گفت این تور شخصی است وهرکسی خودش ماشین یا توک توک میگیرد ومیرود با یکی از راننده های دم در هتل اشنا شده بودم گفتم میبری گفت باشه با هم راه افتادیم  نزدیک بیست دقیقه ای تا انجا نبود زیاد شلوغ نبود هزینه ان 2500 بات بود با کرایه 350 باتی که دادم جمعا شد 2850 بات البته قایق جا برای حدود 10 نفر داشت اما من تنها بودم قایق های دیگری بودند که مسافران بیشتری داشتند فهمیدم اشتباه کردم یا باید با گروهی از هتل همراه میشدم یا در انجا بصورت مشترک قایق میگرفتم تا هزینه ام کمتر شود اما زمانی که من رسیدم بیشتر قایقها مسافران خودشان را داشتند برای همین من به تنهایی یک قایق گرفتم وبااون راه افتادم قایقی چوبی ومحلی که ممردرامدشان از همین طریق است

راه که افتاد یاد بندرعباس وعبره دبی افتادم اما خور انجا ابی به رنگ گل داشت مثل زمانی که اب باران توی رودخانه ها راه می افتد هوای بی نظیری بود همان مسیر دیشبی بود که در روز بسیار زیباتر بود ومیتوانستی دوروبرت را بوضوح ببینی  قایق تا مسیر زیادی رفت وبعد از ان انگار وارد کوچه های باریکتری شده باشد رفت کوچه ها وخانه هایی که بسیار متروک وفقیرانه بود در گوشه وکنار ان نهرها دیده میشد از سرعت قایق کاسته شده بود ومیتوانستی بهتر ان مسیر را ببینی عرض نهرها کم بود وجای بیش از دو قایق که از کنار هم بگذرند بیشتر نداشت وقتی قایقی از کنار ما میگذشت تکانهای شدیدی میخورد بخصوص در پیچ کوچه های ابی یک چیزی مثل ونیز اما خیلی درب وداغون بود انگار حلبی ابادها انجا کنار هم وپشت سرهم درست شده بودند خانه های چوبی وحلبی وبسیار محقر ومردمانی که در انجاها ودر ان خانه ها زندگی میکردند خیلی فقیر وضعیف بنطر میرسیدند چندین عکس وفیلم از ان مناطق گرفتم فاضلاب ان خانه ها نیز به داخل اب نهر می امد اما اب نیز با میگذشت اینکه سر از کجا در می اورد مطمئنا دریاست این وضعیت تاثیر زیادی بر روحیه ام گذاشت اما انگار انها چاره ای غیر از این زندگی نداشتند بعدها فهمیدم بسیاری از این قایق داران خودشان نیز در ان مناطق فقیر نشین زندگی میکنند عین حاشیه شهرهای بزرگ بود اما روی اب ؛ حتی معابد داخل کوچه ها بیشتر کهنه وقدیمی ومحقر بود اما گاهگاهی نیز معابدی زیبا دیده میشد خانه ها وجنگل ودرخت در هم تنیده بودند وخبری انجا ها از بهداشت نبود دیدن فقر وبدبختی مردم برای ادمی مثل من همیشه ازار دهنده بوده است فرقی نمیکند که در کشور خودت باشد یا در دیگر نقاط جهان خیلی ها انقدر سرگرم تور ودیدن هستند که براحتی از کنار این مصیب بزرگ زندگی مردم میگذرند اما من نتوانستم دوست داشتم زودتر به مقصد وجایی برسیم مردقایقی بعضی جاها نگه میداشت تا ما از رهگذران ودکه ها وقایق های کوچک که معمولا زن ها بودند چیزی بخریم من توی راه دو تا نوشابه خنک گرفتم تا رسیدیم به نقطه اخر که پیاده شدم . قایقی بمن گفت من اینجا منتظرت هستم پیاده شدم باغ وحش کوچکی در دل جنگل کوچکی بود وقتی رسیدم دیدم در یک محوطه ای مردم وگردشگران جمع هستند دو نفر مارگیر انواع مارهای سمی وخطرناک را با دست گرفته بودند ونمایش میدادند حدود ربع ساعتی انجا بودم بعد راه افتادم به قسمتهای دیگر رفتم که انواع خزندگان وپرندگان وحیوانات بودند بعضی از انها را برای اولین بار میدیدم اما بیشتر انها قبلا دیده بودم بخصوص در پارک صفاری که رفته بودم ورودی باغ وحش 150 بات بود وعکس گرفتن با مارهای بزرگ که سمی نبودند نیز 50 بات  من از کودکی خیلی کم از مار میترسیدم برای همین بلافاصله انرا دور گردنم انداختم وبا اون چند عکس گرفتم مار بسیار بزرگی بود در کل نیم ساعتی انجا بودیم ودوباره مسیر رفته را بازگشتیم نمی توانم بگویم خیلی لذت بردم اما برایم جالب بود بعد از پیاده شدن از قایق دوباره با راننده ماشین هتل به هتل برگشتم

وقتی رسیدم ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود  دم در هتل پیاده شدم نرفتم هتل رفتم تا نهار بخورم دیدم انطرف خیابان دکه ای دل وجگر وسنگدان مرغ با نصف ران مرغ گذاشته روی اتش رفتم کنار یکی از میزها روی صندلی پلاستیکی نشستم گفتم سوپ داری گفت اره هوای نیمه ابری بود چند تا سیخ جگر وسنگدان ومرغ سفارش دادم ونشستم انجا نهار که خوردم یکساعتی اطراف انجا قدم زدم وبرگشتم هتل یکساعتی خوابیدم وقتی بلند شدم دیدم هوا خیلی تیره ئتار است وقت اومدن باران بود برای همین سریع لباس ساده وراحتی پوشیدم واومدم دم در هتل باران با شدت تمام شروع به باریدن کرد انقدر زیاد که فکر میکردی دوش حمام توی اسمان باز کرده اند کسی نمیخواست به من بگه که برو زیر باران قدم بزن شروع به قدم زدن در ان باران تند کردم همه لباس وبدنم خیس شده بود اب از سرانگشتان پاهام مثل باران میریخت بیرون ودر ان لحظه با تمام وجود احساس خوشایند زندگی داشتم

سفرنامه تایلند

تایلند سرزمین افتاب پنهان

نزدیک دوسال از این سفر نامه میگذرد ومن بدلیل مشغله نتوانستم انرا بپایان برسانم از این بابت از علاقمندان پوزش میخواهم

قسمت بیست وپنجم

امروز 20 اگوست است وبعد از دوروزی که با تور این طرف انطرف رفته بودم امروز تصمیم داشتم بیشتر داخل شهر بانوک بگردم برای همین صبح کمی دیرتر از خواب بلند شدم دقیق یادم نیست ساعت 9 یا 10 صبح بود لباس راحتی پوشیدم وامدم سمت رستوران پاکستانی نبش هتل گرس صبحانه را انجا خوردم بعد از ان رفتم به سمت خیابان نانا از مسیر بعد از خط قطار که رد شدم دیدم اب میوه های عجیب وغریبی می فروشند مخلوطی از چیزهای ژله مانند که تاکنون نخورده بودم یک لیوان از مخلوط انها سفارش دادم نفهمیدم چه هستند مزه خاصی داشتند که خود ادم باید بخورد تا بفهمد  از انجا گذشتم تصمیم داشتم تا فرصت هست یکسری سوغاتی برای بچه ها بخرم برای همین مسیر را ادامه دادم تا رسیدم به نزدیکی های پتونام دیگه این مسیر را خوب میشناختم وبا فروشگاههای انجا اشنا بودم قبلا عارف به من گفته بود که سنتر بزرگ دیگری هم هست که ام بی کی نام دارد واجناس خوب دارد وجای دیدنی است برای همین خودم را به انجا رساندم البته قبلا عارف انمحل را به من شناسانده بود روزی بارانی که با عارف کنار کنتاکی انجا نشتیم وشاهد بارش فت وفراوان بانکوک بودیم

از انجا که طی چند روز گذشته مناطق وبازار انجا دیده بودم با حدود قیمت ها ونوع اجناس اشنا بودم خرید کردن برای من زیاد سخت نیست وخیلی راحت انچه که دنبالش هستم میخرم چون در خرید دو چیز مهم است یکی توان مالیت که چقدر است ودیگری نوع جنس واحتیاجی که داری . من از قبل لیستی پیش خودم برای خرید اماده کرده بودم ومقداری هم پول برای اینمنظور کنار گذاشتم که خوشبختانه توانستم بیش از ان اندازه ای که میخواستم بخرم چون اول قیمت ها را بالا گرفته بودم اما طی چند روزی که بازار گشتم فهمیدم کدام جنس از ان نوع در کدام بازار ارزانتر است خریدم در مجموع زیاد طول نکشید

ساعت  دو بعد از ظهر خریدهام تمام شد چون چند تا بسته و وسایلی که خریده بودم سنگین بود برای همین با توک توک به هتل برگشتم اول رفتم اساس ها را توی هتل گذاشتم کمی استراحت کردم دوباره امدم بیرون

پائین هتل گرس که به یک زیر زمین مانندی راه داشت ودر انجا کافی شاپ وچند مغازه بود از جمله اصلاح سر یک ماساژِی خوب هم بود که بیشتر ماساژ پا میداد خیلی راه رفته بودم واحساس خستگی زیادی توی پاهام داشتم با وجودی که کمی گرسنه بودم ترجیح دادم اول برم ماساژِی چند تخت یا بهتر بگویم صندلی راحتی کنار هم چیده بودند وچند زن مشغول ماساژ پاهای مشتریان خود بودند یکی از انها خالی بود رفتم انجا روی مبل نشستم اول با اب گرم پاهامو شست بعد از ان حوله گرمی روی پاهام انداخت وبعد از ان حوله را از روی یکی از پاهام برداشت وگذاشت روی پای دیگرم از نوک پا تا بالای زانو ماساژ میداد احساس خوب وراحتی داشتم اما بعضی وقت ها قلقلکم می امد که موجب خنده ماساژور وخودم شده بود کلا نیم ساعتی طول کشید اما انصافا خوب ماساژی بود پولش را دام وامدم بیرون

کلی سرحال شده بودم رفتم همان حوالی پائینتر ازخیابان  نانا یک رستوران یا بهتر بگویم یک محوطه سرپوشیده بود که بیشتر به محل کارگری ورهگذری میمانست هم غذاهای تایلندی داشت هم مشروبات ومیوه وانواع سبزیجات تایلندی بود همه جور ادم بود از تایلندی های خودشان تا اروپایی وهندی ورهگذران ترویست غذاش خوب بود انواع غذای دریایی داشت گوشت خوک هم داشت با انواع سوپ  من یک سوپ معروف تایلندی سفارش دادم با میگو وماهی؛ صندلی های پلاستیکی با میزهای کوچک اهنی حلبی بود ؛ یک گوشه ای نشستم واقعا سوپ تندی بود با وجود اینکه محلش زیاد جالب وزیبا نبود؛ اما غذاش واقعا خوب وخوشمزه بود

با وجودی که من عادت دارم خیلی سریع غذا بخورم اما انروز تا غذام تمام شد نزدیک یکساعت طول کشید چون هم خیلی تند وگرم بود وهم مشغول نگاه کردن به غذاهای دیگران ودیگر میهمانان این رستوران بودم ؛ حوالی ساعت 4ونیم بعد از ظهر بود ؛هوا کاملا گرفته بود وابری سیاه لحظه به لحظه داشت تمام شهر بانکوک را می پوشاند؛ به تجربه چندروزی که انجا بودم میدانستم چند دقیقه ای تا امدن باران سیل اسا نداریم ؛پول غذایم راحساب کردم .

 از انجا  امدم بیرون ؛ داشتم به سمت هتل بر میگشتم که باران با شدت تمام شروع بباریدن کرد؛ یک اوزی گرم وسخت روزگار چشیده وخشکی دیده براش توی این وضعیت چیزی بهتر از یک باران خوب نیست واز این بابت خوشحال بودم وزیر باران قدم میزدم و چتری غیر از خود اسمان بالای سرم نبود

تایلند سرزمین افتاب پنهان

قسمت بیست وششم

سفر به پاتایا

امروز 21 اگوست 2012 است قراره با تور برم یک شهری دیگر توریستی تایلند بنام پاتایا برای همین صبح ساعت 5ونیم از خواب بیدار شدم چیزی شبیه کوله پشتی برداشتم وسایل مورد نیازم ودوربینم را گذاشتم توی همین ساک واومدم پائین هتل . روز قبل برای ثبت نام تور 3600 بات برای دوشب با یک نهار ودوصبحانه ویکروز گردش سیتی وتفریحی شهر پاتایا  پرداخته بودم به مسئول هتل گفتم که ایا ضروریست پاسپورتم را بردارم یا نه گفت اره ضروریست با هتل تا انروز تصویه حساب کردم اما دپازیت هتل را برنداشتم وگفتم اگه ممکن هست همین اطاق خودم را برام نگه دارید قول حتمی ندادند گفتند ببینیم چی میشه

ساعت 6ونیم ماشین ونی که قرار بود مارا به پاتایا ببره اومد من اولین مسافرش در این سفر بودم که سوار شدم از هتل ما دو نفر زن وشوهر میانسال مصری بودند که انها هم سوار شدند خیابان اول شلوغی اش بود ومسافران دیگری نیز بودند که در هتل های دیگر باید میرفت تا انها را سوار کند تا انها را از جاهای مختلف سوار کرد ساعت شد 8 صبح ساعت 8 وربع از بانکوک به سمت پاتایا حرکت کردیم مسیر خوبی بود هوا نیمه ابری وخنک بود طی مسیر از مزارع وونقاط سر سبزی گذشتیم که یاداور شمال ایران بود سرعت ماشین زیاد بود اما چند عکس وفیلم گرفتم پاتایا حدود 160 کیلومتر با بانکوک فاصله دارداما مسیرها 4بانده وخیلی خوب است ساعت 9 ونیم رسیدیم پاتایا ورودی شهر مثل یک شهرستان بزرگ بود ساختمان وبرج های زیادی نبود مثل اینکه از تهران یکمرتبه بروی شهری مثل قائم شهر یا ساری

راننده یک جایی توی یکی از خیابانهای نزدیل ساحل پاتایا روبروی یک دفتر گردشگری ایستاد مسئول انجا از ما استقبال کرد وما وارد دفتری شدیم که قرار بود از انجا راهنمای محلی ما را به دیدن جاهای گردشگری انجا ببرد بعد از چند دقیقه استراحت مسئول انجا به ما گفت که شما تا ساعت 10ونیم ازاد هستید هرکجا میخواهید بروید وگشتی بزنید اما سرساعت 10 ونیم توی میدان منتهی به این خیابان جلوی ساحل جمع شوید تا راهنمای ما شما را طبق برنامه به جاهای دیدنی ببرد تا ساعت 10 ونیم فرصت کمی بود برای همین خودم به تنهایی به سمت ساحل کردم  طی مسیر چند عکس گرفتم وبه سمت انتهای خیابان که به ساحل میخورد حرکت کردم انجا کنار ساحل دکه ها ورستورانهای رو باز به سمت دریا زیاد بود رفتم یکی از ان کافی شاپ ها سفارش چای دادم سه زن انجا مشغول بکار بودند زنهایی که مسافران وگردشگران زیادی دیده بودند از همه نوع قوم وجماعتی بلافاصله از من پرسیدند کجایی هستی گفتم ایرانی گفتند خوب است چطور است گفتم خوب است قیمت ها کمی بهتر ویا اندازه بانکوک بود یه چایی شد 45 بات از انجا رفتم به میدانی که کنار ساحل بود وقرار بود راهنما بیاید انجا  رفتم کنار دونفر که لب ان میدون کوچک نشستم بودند عکسی با انها گرفتم یکی از انها پاتیل پاتیل بود مست مست چند کلمه ای با هم صحبت کردیم بقیه همراهان هم امدند وراهنما دستور حرکت داد اما قبل از حرکت کل برنامه روزانه را برایمان گفت وتوضیح داد کل برنامه تور تا ساعت 5 بعد از ظهر است وبرای اینکه در این جمعیت وسیل توریست ها قابل شناسایی باشیم به هر کدام از ما یک شماره مخصوص داد که باید روی پیداهنمان می پسپاندیم این شماره هم برای شناسایی ما بود وهم زمانی که میخواستیم غذا بخوریم قابل استفاده بود تایلندی طی این سالها تجربه زیادی در تور وگردشگری پیدا کرده بودند که اینرا میشد از شیوه وبرنامه های کاریشان فهمید

گروه به اتفاق راهنما سوار قایقی بزرگ تفریحی وگردشگری شدیم راهنما مواظب بود که هنگام سوار شدن کسی در اب نیفتد یا خدای نکرده اسیب نبیند خیلی با حوصله مواظب سوار وپیاده شدن همراهان بود سوار که شدیم هوا نیمه ابری وشرجی بود چند دقیقه که از ساحل دور شدیم رسیدیم به مکانی که مثل یک سکو وسط دریا بود قایق های دیگری هم انجا قبل از ما امده بودند پیاده شدیم و رفتیم روی عرشه روی عرشه نوشیدنی وانواع بیسکویت واب وتنقلات غذایی نیز بود خیلی تشنه شده بودم یک مسافی خنگ گرفتیم راهنما به ما گفت هر کس دوست دارد میتونه اینجا بره وتو هوا پتر بازی کنه من با وجودی که دوست داشتم اما به علت استرس وفشار از پرواز صرف نظر کردم هر دو دقیقه قلابی از بالا که به یک   وصل بود می امد پائین وافرادی که قبلا لباس وتجهیزات چتر پروازی پوشیده بودند از زمین بلند میکرد وبه اسمان میبرد این اولین بار بود که چنین چیزی از نزدیک میدیدم دوباره تصمیم گرفتم که با خوردن قرص استرس برم شرکت کنم بازهم خودمو قانع نکردم شاید اگر تنها نبودم ویا با رفیق وخانواده امده بودم این استرسم کم میشد اومدم نزدیک یک زن وشوهر سودانی که همراه ما بودند ایستادم دیدم زنش داره اماده میشه بره چتر بازی به شوهرش گفتم چرا تو نمیری اونم مشکلی مثل من داشت دو نفر اروپایی نیز انجا کنار ما نشسته بودند از انها هم پرسیدم انها هم همین مشکل اصطراب داشتند واز بلندی می ترسیدند دیدم این فقط من نیستم که این مشکلو دارم اما در مجموع بیشتر جوانهایی که با ما بودند رفتند واین پرواز چند دقیقه ای انجام دادند به خودم گفتم خوش به حال شما از این برنامه لذت پندانی نبردم در کل نیم ساعتی انجا بودیم  چند عکس وفیلم کوتاه گرفتم ودوباره سوار قایق خودمان شدیم تا بقیه مسیر گردشگری را طی کنیم

همه که سوار شدند قایق به سمت یک جزیره سرسبز جنگلی حرکت کرد جزیره ای که پوشیده از درخت بود حدود نیم ساعتی با قایق تندرو طول کشید تا به ساحل انجا برسیم  ساعت 11ونیم صبح بود ساحل پر جنب وجوشی بود خیلی ها مشغول شنا کردن بودند وگروهی هم اماده غواصی  گفتم چقدر خوبه راهنما به ما در باره امکانات وتفریحات انجا داد که در نوع خود خیلی جالب بود گفت که برای شنا کردن 300 بات برای استراحت زیر سایبانها 100 بات .اگر میخواهید با موتورهای جت اسکی روی دریا بروید 500 بات . دیدم فقط برای نفس کشیدن وتوی افتاب ایستادن پولی نمی گیرن  من مشکل دیگه ای هم داشتم از انجا که کیف پولی وپاسپورتم هم همراهم بود وتنها بودم ونمیتونستم پیش کسی بگذارم یا جای امنی نگهداری کنم عملا نمیتونستم از برنامه های شنا وغواصی استفاده کنم بعد از اینکه صحبت های راهنما تمام شد من بشوخی گفتم اگه اینجا فقط بایستم پقدر باید بدم که همه خندیدند

قرار شد از ساعت 11ونیم تا ساعت 12ونیم که موقع صرف غذا بود ازاد خودمان باشیم وبعد سرساعت در محل رستوران حاضر باشیم  من به طرف دکه ها ودستفروشیهای مختلفی که کنار ساحل بود حرکت کردم کنار ساحل انواع غذاهای دریایی بود از ماهی برشته وسرخ شده گرفته تا میگو وصدف وهشت پا و ماهی مرکب و.... ماهی روی اتش 80 بات میگو چند عدد بزرگ 100 بات نوشیدنی هم 80 بات  دستفروشها از صنایع دستی که مخلوطی از صدف وچیزهای دیگر بود نیز میفروختند که قیمت انها تفاوتی با فروشگاههای داخل شهر بانکوک نداشت تازه بعضی چیزها از بانکوک هم گرانتر بود برای همین چیزی نخریدم که اسباب زحمتم توی این مسافرت دوروزه بشه  همینطور که قدم میزدم رسیدم به یک پس کوچه ساحلی از انجا که کنجکاوی همیشه همراهم است سری به داخل کوچه زدم دیدم توی یکی از این پس کوچه ها کمی شلوغتر از کنار ساحل است شبیه رستوران بود اما هیچ ترکیب مشخصی نداشت عین کپرهای بزرگی بود که توی محوطه ان چهار تا میز و ده تا صندلی گذاشته بودند هیچ خبری از نظافت وتمیزی نداشت سر یکی از ان میزها نشستم یک نوشیدنی سفارش دادم  پپسی خنک وتگری بود گفتم باهاش اگه میشه چند میگو هم بیاره اونم اورد خوشمزه بود خیلی چسپید وقتی حساب کردم فهمیدم چرا اینجا خیلی شلوغ است قیمت ان نصف قیمت کنار ساحلی بود برای همین مشتری زیادتر از انجا داشت

نگاهی که به اطراف وساحل انداختم دیدم چیز دندون گیری برای توریست ندارد اما دولت وسیاست گذاران تایلندی انچنان برنامه ریزی برای گردشگری کرده اند که میشود از هیچ هم پول دراورد وکار ایجاد کرد بیشتر کسانی که در ان دکه ها ودستفروشی ها کار میکردند اندکی از خود جزیره بودند وبقیه از روستاهای اطراف شهر پاتایا که در ان شرایط سخت امرا معاش میکردند انها همیشه چشم براه مسافران وگردشگران هستند واخلاق خوب ومداراگرایانه اشان باعث شده تا مشتری وتوریسم جذب کنند انها در ان جزیره از اب دریا وقایق وسرسبزی نان در می اوردند واین هنر میخواهد

ما در کشور خودمان وبخصوص در مناطق زیبای شمال کشورمان میشود ده ها برابر بیشتر از تایلند جذابیت های توریستی ایجاد کرد میشود شغل وکاسبی راه انداخت ودرامد زایی کرد البته این امکانپذیر نیست مگر اینکه میزان راحتی واسایش توریسم ایجاد کرد ومدیریتی درست برای پذیرش گردشگران داشت احتیاج به هتل ومسافرخانه های بیشتر وبهتر داریم احتیاج به وسیله نقلیه راحت وبهتری داریم واحتیاج به صبوری واخلاق خوب در پذیرش مشتریان داریم

ساعت 12ونیم طبق قرار جلو رستوران چینی ها کل گروه جمع شدیم  انجا مثل مسافرخانه ها وقهوه خانه های بین راه بود دروپیکر نداشت ما را توی سه میز جادادند برای میز ما که کلا 6 نفر بودیم 6 عدد میگوی سرخ کرده 10 عدد ماهی کوچک شرخ شده  لوبیای پخته  با سوپ ابکی تایاندی اوردند وبرای هر کدام از ما یک لیوان اب خنک البته برنج شفته تایلندی هم بود انتظار خرپنگ ودیگر غذاهای دریایی داشتیم که نبود در کل منوی غذایی در کار نبود اگه غذای دیگری میخواستی میتونستی سفارش بدی وخودت حساب کنی انجا انواع واقسام نوشیدنی بقول ماها مجاز وغیر مجاز هم بود که میتونستی بخری وبنوشی  اصلا فضایش تر وتمیز نبود حتی به گرد رستورانهای بین راهی خودمون هم نمی رسید در کل توی این جزیره کوچک وکنار این ساحل چند رستوران بیشتر نبود که به گروه های توریستی غذا میداد غذام که تمام شد جلو رستوران جمع شدیم راهنمای گروه گفت از حالا که ساعت 1وربع بود تا ساعت 3 ازادید وهر جا میتونید قدم بزنید وخرید کنید

یک ازادی اجباری داشتیم که نمی دونستم تا ساعت سه کجا باید برم وچکار کنم رفتم رستوران بغلی که خلوت بود ودر وپیکری هم نداشت کمی نشستم دیدم خیلی گرمه واین پنکه های کوچکش هم خنک نمیکنه رفتم یه رستوران بزرگتری با همان وضعیت اما پنکه های سقفی بزرگی داشت دیدم اینجا بهتر از بقیه جاهاست هوا همچنان گرم وشرجی بود وبرخلاف بانکوک خبری از بارون نبود  همانجا نشستم بلافاصله یکی از گارسونهای انجا امد یک منو دستش بود گفت چی میخوری گفتم خوردم دیدم دست بردار نیست وبابت نشستن هم انگار میخواهد پیزی از من بگیره گفتم باشه یه نوشابه خنک بیار رفت وخیلی سریع اورد وهمونجا پولشو گرفت  چند دقیقه ای نگذشته بود که سه نفر که به نظر می امدند پاکستانی هستند اومدند طرف من سلام وعلیک کردیم فکر کرده بودند که من پاکستانی هستم احوال پرسی که ادامه پیدا کرد پرسیدن کجایی هستی گفتم ایرانی تعجب کردن که یه ایرانی چطور اینقدر خوب هندی واردو صحبت میکنه بهشون گفتم من دبی زندگی میکنم وانجا با هندی وپاکستانی های زیادی سالها کار کرده ام کلی خوشحال شدن جوان وپر انرژی بودن وخیلی هم خوش صحبت دیدم بهتر از این نمیشه گفتم بشینید انها نشستند ونوشابه خوردند برای من هم فرصت خوبی بود که توی این دوساعت وقت بگذرونم تا دوباره راه بیافتیم وبرگردیم  انها از کراچی پاکستان امده بودند میگفتند اول رفتیم مالزی واز انجا اومدیم تایلند . برای اینکه وقت بگذره از اوضاع کراچی وپاکستان پرسیدم گفتند انجا وضع خوب نیست دولت ومقامات رشوه گیر وفاسدی داریم از ازادی ها وحلال وحرام های انجا پرسیدم گفت مثل کشور شماست از وضعیت توریسم پرسیدم گفتند بدلیل جنگ های منطقه ای وعدم امنیت وامکانات رفاهی وبمب گذاریهای گاه وبی گاهی که میشود صنعت توریسم وضعیت بدی داره

انها کمی ساکت شدند ومن هم از جام بلند شدم که برم ان حوالی چرخی بزنم

برای دیدن عکس هایی از پاتا یا اینجا کلیک کنید

تایلند سرزمین افتاب پنهان

قسمت بیست وهفتم

ادامه سفر به شهر پاتایا تایلند

ساعت 3 بعد از ظهر همه رفتیم جایی که قرار بود دوباره انجا جمع شویم وسوار قایمان شویم دیدیم قایق ماخیلی دورتر از ساحل است برای همین قایق کوچکی ما را به انجا بردند نیمه های راه مسئول گروه گفت تخته های زیر پایتلن کنار بزنید بعد معلوم شد کف این قایق ها شیشه است تا ما بتوانیم موجودات دریایی زیر قایق را ببینیم منظره زیبایی از کنار ساحل وکف دریا بود چیزی شبیه  سواحل مرجانی زیبای جزیره کیش ایران بودالبته جزیره کیش به مراتب از این ساحل زیباتر وموجودات ان بیشار است در مجموع من چند تایی جلبک واسفنج ویکی دوتا ستاره دریایی بیشتر ندیدم اما خوب بود وابتکار جالبی به خرج داده بودند از این کف قایق وموجودات زیر دریا خیلی ها عکس وفیلم گرفتند بعد از ربع ساعتی که قایق ارام حرکت میکرد رسیدم به قایق بزرگ تا یادم نرفته حادثه جالبی برایتان تعریف کنم همراه گروه ما یک زن ومرد میانسال مصری بودند مصری ها هم اکثرا گنده وچاق هستند ساقی که دست زن مصری بود سنگین بود انها پشت سر من بودند من کیف را از زن گرفتم تا بتواند راحت تر سوار شود زن که امد بالا دیدم همه خندیدند نگاه کردم پشت سرم مرد مصری میخواست از پشت بپرد داخل قایق که نگو سر خورده وداخل اب افتاد وهمه لباس وپیراهنش خیس شد اما باز هم از رو نرفت ومجددا همان کار را کرد اما باز هم نشد بالاخره به کمک دیگران سوار قایق شد

راننده قایق بزرگ مثل کسی که انگار باید سریع برگردد انچنان سریع حرکت کرد که باور کردنی نبود واینبار خیلی زود به ساحل شهر پاتایا رسیدیم  بعد از پیاده شدن همراه گروه تا دفتر تور مسافرتی رفتیم دست وپاهایمان که ماسه ای وگلی شده بود شستیم وابی به سر وصورت زدیم  بعد از ان هر کس به هتلی که اجاره کرده بود رفتند چون هر کدام از ما از هتل های جداگانه ای امده بودیم می بایست به ان هتلی می رفتیم که از پیش تعئین شده بود سوار ون  شدیم وهر کدام را به هتل های مورد نظر برد من اخرین نفر بودم که به هتل دایموند بیچ برد

هتل در انتهای خیابانی بود که انتهای ان به یک سه راه یا دوره می رسید جایی شلوغ  ساعت از 5 عصر گذشته بود بالاخره ماشین داخل یکی از کوچه ها پیچید وجلوی هتل پیاده ام کرد اطاقم در طبقه 4 بود هتلی بسیار معمولی در حد درجه سه یا سه ستاره شاید هم پائینتر در طبقه 4 راهرو بلندی بود که حداقل 20 اطاق داشت درهایش قدیمی بود داخل اطاق یک تخت دونفره یک اینه ویک کمد ویک تلویزیون بسیار قدیمی داشت .پنجره اطاق رو به خیابان نبود پشت به خانه یا چیزی شبیه ان بود یک کولر اسپلیت داشت که قسمت بیرونی ان در بالکونی سر بسته گذاشته بودند کولر خیلی قدیمی بود وچندین پره اش شکسته بود وقسمت کم وزیاد کردنش مرتب می افتاد اما ناحق نگم خیلی خوب خنک میکرد واز این بابت خوب بود تا جایی که بعد از یکساعت از شدت سرما خاموشش کردم  دستشویی .ت.الت سرهم بود دوش سیاری داشت شامپو ویک حوله رنگ ورو رفته ونازک اما زیر پایی اش خیلی خوب وکلفت بود اب سرد وگرمش هم براه بود

بعد از یکساعتی استراحت دوش گرفتم واز هتل زدم بیرون ساعت از 6 گذشته بود وارد خیابان اصلی شدم دیدم خیلی شلوغ شده وپر از سر وصدای موسیقی است وقتی از ان خیابان امدم بیرون دیدم سر در ان نوشته والکینگ استریت بلافاصله یاد حرف یکی از دوستان افتادم که میگفت در پاتایا خیابنی هست که همه بعد از ظهر ها وشب ها ماشین در ان رفت وامد نمی کنند ومردم همه پیاده می روند . اسم  جالبی داشت  خیابان پیاده روی

از سر در خیابان واک که بیرون امدم بد ندیدم تا وقت هست دوری توی شهر با ماشین بزنم کرایه تاکسی های مسیری تو شهر پاتایا ده وبیست است وخیلی ارزانتر از شهر بانکوک است ودونمونه تاکسی دارند یکی همین تاکسی های معمولی ویک نمونه تاکسی وانتی که عقبش سر پوشیده است ومسافر سوار میکند یکی از انها کنار خیابون پارک کرده بود پرسیدم اگه یکساعتی تو شهر منو بگردونی چند میگیری گفت 200 بات با چک وچونه بالاخره به 100 بات راضی شد اومدم جلو نشستم چند تایی سوال ازش پرسیدم دیدم ادم با اخلاقی نیست وهوایی جواب میده چند تایی عکس از تو خیابون گرفتم وکمی هم فیلم گرفتم شهر خیابانهای مختلفی داشت اما دیدم راه براه میره تو کوچه دو تا حیابون کوتاه رفت وامدهمانجایی که سوار شده بودیم گفتم تو قرار بود یکساعت منو بگردونی الان نیم ساعت هم نیست با هم بحثمون شد تا جایی که دست به یقه شدیم قبول نمیکرد وتایلندی بلغور میکرد دیدم اینجوریه 80 بات انداختم تو ماشین وبیرون اومد اونم بیرون اومد همشهریاش شاهد دعوای ما بودند اما جانب اونو میگرفتند گفتم الان به پلیس گزارش میدم اینجوری که شد انچنان با سرعت از کنار من گذشت که نزدیک بود منو زیر بگیره پلیس صد متر انطرفتر بود شماره ماشین راننده را گرفته بودم به پلیس کل ماجرا را گفتم انهم روی یک کاغذی یاد داشت کرد وگفت حتما دستگیرش میکنیم من که خیال نمی کنم اونو دستگیر کنن این اولین حادثه ای بود که در شهر پاتایا برای من اتفاق افتاد یادمون باشه که مردمان اکثر کشورها انقدر که هوای هموطن وهمشهری خودشان دارند هوای دیگری را ندارند به این میگن هم ذات پنداری ناسیونالیستی

این حادثه هر چند کمی توی ذوقم خورد اما میشد از دل بیرون کرد نوشابه های مختلفی ان دور وبر خنگ وتگری بود رفتم کنار ساحل دریا نشستم هوای تازه کردم و دوباره امدم خیابان واک خیلی شلوغ شده بود جای سوزن انداختن نبود غلغله ادم بود هزار نفر در این خیابان که اندازه شارع مطینه هم نبود در حال رفت وامد بودند وعده زیادی زن ومرد دختر وپسر کنار مغازه وفروشگاهها وبارها وکلوپ های شبانه مردم را به داخل انها دعوت میکردند دستفروشی هم را براه در مسیر بودند  بیشتر افرادی که در این خیابان در رفت وامد بودند از اهالی اسیای جنوب شرقی بودند مالزیایی طاپنی سنگاپوری ویتنامی  بوند البته ایرانی عرب ها افریقایی اروپایی وروسی ودیگر ملیت ها نیز بودند

عده ای مثل من تک وتنها بودند عده زیادی با دوست پسر یا دخترهایشان عده ای با خانواده بودند بیشتر این افراد جوان ومیانسال بودند . نمایش تن وبدن دعوت به انواع بار ورستوران  دیسکو دعوت به ماساز دست وپا وبدن ماساز با روغن وبی روغن ماساز با ماهی کوچولو در اب  دعوت ها هم انواع واقسام داشت بعضی ها خیلی موقر بعضی ها با عشوه بعضی ها از روی وظیفه وشغلی که داشتند  کلا دعوت بازاری بود ولی

جاهایی بود که سر ادم سوت میکشید جاهایی که از هر چه زن بود بدت می امد وجاهایی که عملیات اکروباتیک انجام میدادند وتوی همه اینها بازیگران اصلی زن بودند نوشابه باز میکردند بادکنک می ترکاندند صدای سوت قطار در می اوردند تردستی با ورق بود وهزار چیز دیگر انگار کل تردستی ها وشعبده ها وحرکات محیر العقول در یک خیابان وداخل کلوپ ها جمع شده بودند بساطی بود حیرت انگیز به نظرم مارکوپولو هم توی سفرهایش انقدر که در خیابان واک بود ندیده بود

بساط نوشیدنی وکباب های چوبی وماهی روی اتش ومیوه های پوست گرفته شده همه جا بود در این بین رستورانهای بزرگ که بیشتر غذاهای گرانقیمت دریایی می فروختند کم نبود بعضی از انها به ساحل دریا راه داشت  به غیر از مغازه های کیف وکفش وپوشاک وبدلی جات هرجای دیگری که می دیدی پر از غذا ونوشیدنی وبارهای رقص بود برای خودش هالیودی بالیودی بود  به نظرم همه چیز تفریحی را دریک خیابان بلند جمع کرده بودند وبرای همین این خیابان شلوغ ترین خیابان شهر پاتایا بود که همه روزه از ساعت 6شب تا دم دمای صبح می روند ومی ایند در مسیر خیابان چندین کوچه وخیابان کوچک است که راه به هتل ها وکاباره ها وکوچه پس کوچه های دیگر دارد انتهای این خیابن واک استریت به چند هتل بزرگ وشیک ختم میشود که مردم تا انجا میروند وبرمیگردند  من هم گاه به این طرف وگاه به انطرف خیابان سرک میکشیدم وجندین بار این خیابان را تا اخر رفتم وبرگشتم تا حوالی ساعت 3 نصف شب انجا بودم وانقدر خسته شده بودم که راهی هتل شدم هتل من خوشبختانه یا متاسفانه نزدیک ودر محدوده همین خیابان بود از تو اطاقم هنوز صدای بلند موسیقی وسروصدای مردم ورهگذران به گوش میرسید در کل نمی دانم کی خوابم برد اما از بس خسته بودم خوب خوابیدم

22.8.2012

ساعت 10ونیم صبح از خواب بیدار شدم دوش گرفتم امدم پائین که صبحانه بخورم رستوران هتل باز بود اما خیلی خلوت بود اما متصدی انجا نبود بالاخره صدایش زدم یکنفر امد گفت چه میخورید گفتم منو بیارید همه چیز داشت تو انها تخم مرغ  با کره ومربا سفارش دادم ونان عم گفتم وقتی اورد دیدم نانش خیلی کم است دوتای دیگر اورد مشغول خوردن بودم دیدم سه نفر دیگر هم امدند وکنار میز من نشستند سر و وضع وقیافه اشان مثل ایرانی ها بود طولی نکشید که با هم صبحت کردند وفهمیدم ایرانی هستند سلام وعلیک کردیم انها برگه هایی از جیبشان در اوردند وگفتند مال صبحانه است به انها گفتم من که از اینها نداشتم اما به من صبحانه دادند یکی از انها گفت من دیشب برگه ام را گم کرده ام وحالا اینها حاضر نیستند یه برگه دیگه بمن بدهند انها متصدی را صدا زدند وگفتند چطور به این اقا بدون برگه صبحانه دادی اما به ما من نمی دی او هم گفت ایشان حساب میکنند ومجانی نیست تازه متوجه شدم که این تخم وکره ومربا ونان اضافه همش حساب میکنند ومن صبحانه روی هتل ندارم وقتی بیل اوردند دو برابر قیمت بیرون با من حساب کرده بودند اما خورده بودم وبی خیالش شدم اما انطرف هنوز بی صبحانه بود من تخم مرغ ها خورده بودم اما کره ومربا مانده بود به او گفتم اگه اشکالی نداره اینو شما بخورید اما نونو خودت سفارش بده او تشکر کرد وقبول کرد کمی با هم گپ زدیم انها از تهران امده بودند وسه نفری یک اطاق تو هتل گرفته بودند برای 5 روز اومده بودند تایلند قرار بود دور روز هم برند بانکوک خیلی فشرده وضربتی امده بودند انگار تا صبح تو خیابونو واینجور جاها بودند خواب الود بودند وامروز میخواستند برگردند بانکوک کلا همه وقتهترو حساب کرده بودند ترجیح میدادند اگه بشه نخوابند ولی به همه چیز برسن وهمه جا بروند موقع خداحافظی یکی از انها که ادم شوخ وبامزه ای بود گفت بیا اینجا یکی دوتا رستوران ایرانی تو پاتایا بهت معرفی کنم یکیش همین خیابان بغل هتل است بنام رستوران پارس ویک رستوران دیگه هم هست بنان نائب

راست میگفتند تا هتل بیش از صد متر فاصله نداشت روی شیشع رستوران انواع غذاهاش وقیمت هاش زده بود وخوب بود از انجا تا حیابانی که میرفت سمت ساحل پیاده رفتم خیابانهای ان اطراف شبیه هم هستند  مغازه های کیف وکفش وپوشاک بدلی جات ودکه های کباب تایلندی وسرخ کردنی ها ومیوه جات بود وهر چند ده متر یا پنجاه متری می رفت ماسازی بود 

یکی از مزیت شهر پاتایا این بود که میتونستی موتورسیکلت اجاره کنی وخودت برونی واحتیاج به این نداشته باشی که راه براه کرایه تاکسی بدی وفروشگاهها ومکانهای زیادی بود که موتور اجاره میداد برای یکشبانه روز 200 بات بود برای دوروز 300 بات اکثر نرخ ها در فروشگاهها نزدیک به هم هستند البته نوع موتور هم فرق دارد که موتورهای بالا با قدرت بیشتر از 500 بات تا 1000 بات هم در شبانه روز بود موقع تحویل موتور شما پول پرداخت میکنید ودو کلاه ایمنی با موتور به شما میدهند داخل باک بنزین انها معمولا یک تا دو لیتر بنزین هست برای گردش شما باید خودتان بنزین بزنید حساب کردم با 5 یا 6 لیتر بنزین میتونستی 7 ساعت تو شهر رانندگی کنی مصرف این موتورها که اکثرا سوزکی یا هوندا بود خیلی کم است سرعت انها زیاد نیست اما تر وتمیز و وسیله خوبی برای رفت وامد است  خیلی از مسافران که بیش از یکی ودوز در پاتایا هستند ترجیح میدهند موتور اجاره کنند چون ادمی که تازه امده وهنوز با پاتایا وخیابانهاش اشنا نیست ممکن است بلایی سرخودش بیاورد البته باید به قوانین انجا اشناباشی مثل رانندگی با ماشینهایی ست که دپفرمانشان در سمت راست قرار دارد وخیلی لز خارجی ها وقتی پشت موتور می نشینند یادشان میرود که قوانیین ومسیر حرکت در تایلند با دیگر جاها اروپا واسیا فرق میکند  من خودم طی این مدت کوتاه حداقل دو تصادف جزیی موتورسیکلت دیدم که خوشبختانه خطرناک نبود خوشبختانه در تایلند ودر پاتایا رانندگان در شهر سرعت زیاد نمیروند ومن حداقل ویراز دادن ومارپیچ رفتن ندیدم سعی میکنند در خطوط حرکت کنند

از یکی از تایلندی ها پرسیدم جای دیدنی اینجا کجاست گفت که سنترال فستیوال CENTERAL FESTIVALگفتم پیاده برم یا با تاکسی گفت با تاکسی سوار یکی از این وانت تاکسی ها شدم توی راه مسافر مرتب سوار وپیاده میکرد تا رسیدیم به سنترال فستیوال  یکی از مراکز زیبا وتجاری شهر پاتایا که نوساز به نظر می رسید دارای فروشگاههای مهم وتر وتمیز با انواع واقسام اجناسی که در بسیاری از مراکز تجاری معتیر هست وارد انجا شدم چند تا عکس گرفتم وموقع بیرون امدن دیدم چند تا اکواریوم نرسیده به خروج از در اصلی سنتر گذاشته اند وجند نفر روی یک صندلی مانندی نشسته اند وپاهایشان در داخل این اکواریم هاست دیروز ماساز با ماهی کوچولو شنیده بودم اما ندیده بودم منتظر شدم تا نوبتم شد برای نیم ساعت ماساز کوچولو 250 بات برابر 35 درهمی میشد پاهات قبل از ورود به اکواریوم خوب وتمیز میشستند تا میکروب وکثافت وارد اب ها نشود چون امان داشت ماهی ها بر اثر ان بیمار شوند واز طرفی دیگر امکان داشت باعث انتقال بیماری به فرد دیگری شود کار درست وبهداشتی بود بعد از ان پای شما را با حوله خشک میکردند وبعد از ان میرفتی روی سکو می نشستی وپاهای خودت را در اب اکواریوم اویزان میکردی اولش خیلی مورمورم میشد اما بعد از چند دقیقه عادی شد ماهی ها انگار از لابلای پوست های بغل پا ولای انگشت ها چیزهایی میخوردند شاید سلولهای مرده یا چیزهای دیگری اما از انجا که بیشتر سلولهای اعصاب ادمی از پا میگذرد این حرکت مدام دسته جمعی ماهی خودبه خود موجب ارامش نیز میشد نیم ساعت تمام شد وتجربه ای بر تجربیات زندگی من افزوده شد وشما هم اگر گذرتان به چنین جایی افتاد امتحان کنید مطمئنا خوشتان می اید

بیرون که امدم رفتم به سمت مرکز تجاری وتا اندازه ای قدیمی تر در پاتایا بنام بیگ سی BIG Cفضای ورودی ان بسیار متفاوت از مرکز تجاری سنترال فستیوال بود اجناس ان به شیکی ومدرنی انجا نبود اما سنتر خوبی بود اجناس متنوعی داشت در انجا چندین رستورا خوب هم بود که نهار را انجا خوردم در قسمت پائین نوای بسیار زیبایی از موسیقی بی کلام تایلندی پخش میشد رفتم انجا ودو تا سی دی موسیقی بی کلام خودشان خریدم مانند موسیقی های مدی تیشن بود از ان مرکز چند تا چیز دیگر هم خریدم وقدم زنان به سمت خیابان دیگری حرکت کردم ساعت از 5 عصر گذشته بود دو باره سوار تاکسی وانت شدم وامدم کنار خیابان وال استریت یواش یواش جماعت پیاده روندگان جمع میشدند قبل از ورودی خیابان رستوران بار مانندی رو به ساحل بود بد ندیدم در این غروب بروم انجا نسکافه ایی بخورم وسیگاری دود کنم انجا از اوضاع وحالاتی که در ذهنم راجع به پاتایا وبخصوص خیابان والک استریت شکل گرفته بود شد شعری که برایتان می نویسم

والکینگ استریت شب ها نمی خوابد

زمان دارد ومکان

وسنگفرشی که جای پای ادم ها را در دل خیابانش حک میکند

خواب وبیداری اش از چشم رهگذران پنهان

بی ماشین

بی حیا وشرم

بی حساب وکتاب

فقط در جوار دیگری میدانی کجا حساب کنی

وکجا کتاب نخوانده ات را بخوانی

با دلیل امده اند

ارزوهایشان به هوس خیابان رخنه کرده است

راه می روند

تا به بیراهه برسند

والکینگ استریت یک جایی پیاده ات میکند

در بساط پهن کرده خیالت

وراحت تو را به دکه ها ودست ها می فروشد

فال تورا سالهاست

که این خیابان گرفته است

طالع وبخت در کوچه ها سریز امدن وشدن هستند

چه از راه دور امده باشی

چه مسافر همین خیابان .

والکینگ استریت فرشته بیدار مسافران شب ونیمه شب است

جنگل مسافران

که میخواهند پس مانده ازادی را به چشم خویش ببینند

قهوه داغ

اسپرنتو

ودکای روسی

شراب فرانسوی

جاز جومارتین

شاورمای ترکی

وسوپ تند تامی یاما

در رقص بی کلام شیشه ای تایلندی

برهنه در اینه تو .

 

خاورمیانه

  میان این اتش سوزان

از خواب بیدار میشود

تا سکر وهوس.

 می نوشد  می لولد

امده اند که ببویند

که بکاوند وببلعند این ازادی برهنه خسته را

ای کاش ای کاش

ازادی وعده یی همیشگی بود

تا مسافران این همه راه امده را

پیاده در خیابان کوتاهی برای دیدنش اواره نمیشدند

خوش به جال مردم پاتایا

که بی خیابان هم راه می روند

...

والکینگ استریت صبح که شد می خوابد

 

نسکافه ام تمام شده انسوترک مردی بوربا چشمانی سبز  کنار شبیه چیزی مانند دخترش که گیسوانی لخت وسیاه دارد به دستانش بوسه می زند افتاب در ساحل پیر گاردین پاتایا غروب میکند

والکینگ استریت دوباره در شب فرو میرفت تا مهمانهای خودرا به ضیافت های شبانه اش قدم زنان دعوت کند من هم مثل شب قبل چندین بار این خیابان را رفتم وامدم دیگر انچنان شوقی برای دیده هایی که دیده بودم نداشتم اندوهی از وضعیتی که عده ای مجبور بودند برای لقمه نانی تن به هر کاری بدهند تا دیگران سرخوش گردند از عصر رهایم نمیکرد وشعری که خواندید بازتاب همان بود هرچند نمیتوانستم به صراحت بیشتری بنویسم چون پشت این خوشی دیگران درد ورنجی نهفته دیدم که بر پیگر پاتایا باقیست ورهگذران در قدم هایش در این خیابان خوش گذرانی یا نمی بینند یا نمی خواهند ببیند شاید حق داشته باشند چون هر کسی بر اساس میزان واندیشه وخردش ونیازش ونگاهش به مسائل است که به داوری می نشیند  واوضاع را برای خودش تحلیل وتفسیر میکند . برای همین به دوسه جای نرفته دیگر سر زدم بیشتر افرادی که امده بودند مردهایی بودند که برای تماشا انجا بودند واگر زنی هم همراه انان بود بیشتر به دوست دختر یا چیزی شبیه ان بودند  یکی دو تا بلیاردی خوب هم توی ان کوچه ها بود رفتم انجا یکساعتی بلیارد بازی کردم رفتم سر کوچه دیگری دیدم درام یا همان بشکه 220 لیتری را از بالا به پائین از وسط نصف کرده اند وتوی ان اتش ریخته اند ویک خوک با میله ای در چرخش در حال کباب شدن است مثل یک منقل بزرگ بود که میله ای وسط ان می چرخید ان کبابی مربوط به رستوران باری بود که کنار ان بود واز ان به رهگذران نمی فروختند از انجا رد شدم دیدم گرسنه هستم بهترین چیز ماهی روی اتش یا سنگدان ودل وجگر بود دو سه تا از انها سفارش دادم دیدم تازه ساعت 10 ونیم شب است اما خسته بودم وحوصله نداشتم برگشتم هتل چون فردا قرار بود برگردیم بانکوک بهتر دیدم زودتر بخوابم

برای دیدن عکس هایی از پاتا یا اینجا کلیک کنید

 

 

قسمت بیست وهشتم

23اگوست  قرار بود ماشین ون ساعت 6 ونیم صبح بیاد با وجودی که من زودتر از خواب بیدار شده بودم اما نیامد رفتم تا خیابان واک استریت ساکت وخلوت بود چند عکس از انجا گرفتم وبرگشتم دم در هتل کیف و وسایلم تو لابی بود برداشتم دم در هتل ایستادم ساعت 7 وربع ون امد چندی تایی داخل ون بودند اما هنوز جای دو نفر خالی بود که انها را هم از هتل هایشان برداشت وبه سمت شهر بانکوک حرکت کردیم  توی راه بخودم میگفتم که دوروز شاید زمان زیادی برای دیدن یک شهر نباشد اما خود واک استریت یک شهر بود با همه دیدنی هایش بالخره هرکسی در توشه سفرش چیزی هست در توشه من هم کم نبود

ساعت حدود نه صبح رسیدیم دم در هتل گرس در بانکوک قبل از اینه برم هتل رفتم صبحانه توی یکی از رستوران مصری نزدیک هتل خوردم دیدم ورفتم تو اطاقم در هتل گرس روی تخت دراز کشیدم خوابم برده بود وقتی پاشدم ساعت از دوازده ظهر گذشته بود دوشی گرفتم ونیم ساعتی هم توی لابی هتل چرخی زدم وبه سمت بازار  چون هنوز برای بچه ها هیچ سوغاتی نگرفته بودم وطی این مدت بیشتر پرس وجو کرده ام تا بدانم کجا چه دارند وچه قیمتی است ودرستش هم همین است هنوز چند روزی تا برگشت وقت داشتم

در کل امروز بیشتر به گشتن وخرید از بازار گذشت وقتی اومدم هتل دم در چند تا از اوزیها هم دیدم به نظرم انها هم مرا دیدند اما محلی نگذاشتند ادم هایی هستند که دوست ندارند کسی انها را در جایی که هستند ببینند چراش باید از انها پرسید

24.8.2012چند روزی بود از هرکس سوال میکردم بازار تره بار بانکوک کجاست کسی جواب درست وحسابی بمن نمیداد هی راه براه میگفتند فروت مارکت در صورتی که اون خارج از شهر بود منظور من جایی مثل بازار ماهی فروش ها در دبی بود که همه مواد عذایی ومیوه وگوشتی داشتند تا اینکه رفتم سراغ رستوران پاکستانی پائین هتل اون گفت به این موتور سیکلیت هایی که کمی پائین تر از اینجا ایستادند بگی تورو می برند انجا دیدم چه راحت وخوب راهنمایی ام کرد سوار موتور شدم تا اجا 90 بات برد ده دقیقه هم طول نکشید  در محوطه روبازی همه چیز بود از سمتی که من وارد شدم مواد گوشتی بود انواع ماهی ها که به شکل عجیبی تکه یا برش داده بودند اینجور برش ماهی تا حالا ندیده بودم انواع میگو انواع هشت پا وموجودات دریایی گوشت خوک وگاو تا دلت بخواد انجا بود کله پاچه خوک هم بود مرغ ودیگر مواد گوشتی تا رسیدم به قسمتی که دیدم عین بلدرچین تر وتازه هم گذاشته بودند قبلا جایی ندیده بودم خواستم بپرسم این چیه دیدم انطرفتر پوست نکنده اش هست قروباغه بود نه بلدرچین یا چرنده دیگری ولی انقدر شبیه پرنده بود که تا حالا ندیده بودم مطمئنا اگر سرخ میکردند یا کباب میکردند اصلا متوجه نمیشدم سر نداشت  رسیدم به قسمت سبزیجات جالبترین قسمت ان سبزیهایی بود که شبیه خوره خودمان بود بسته های تر وتمیز بوش هم شبیه ان بود خیار سبزها یا بالنگ هایی داشتند که رنگش روشن بود وپشت انگوشه دستگاه یخ خردکنی یا پودر کنی که قالب یخ را در عرض چند ثایه پودر میکرد مشتری هم خیلی داشتند اما زن ومرد مشغول کار بودند انواع سس ها ترشی وتندی هایی که بعضی از انها قبلا ندیده بودم در مجموع قیمت هایش از بازار داخلی وفروشگاههای مواد غذایی ارزانتر بود جالب است بدانید که قیمت ران مرغ از سینه مرغ گرانتر است دلیلش هم این است که بسیاری از دسفروشی های کبابی وکنار خیابان کبابی که از مرغ به من وشما میدهند یا خودشان میخورند ران مرغ است قیمت سنگدان هم نسبت به دیگر اجزای مرغ گرانتر است کلا ملت همه چیز خواری هستند از جیرجیرک وملخ وکرم گرفته تا هر چه چرنده وپرنده است واقعا این بازار به دیدنش می ارزید یکساعت واندی ان دوربرم وتوی بازار تره بار فروشی چرخیدم وباز موتور سیکلت کرایه سوار شدم وبرگشتم هتل

نهار رفتم رستوران خوردم ورفتم هتل تو اطاقم خوابیدم تا ساعت 4 بعد از ظهر عصری هم رفتم خیابان نانا واطراف هتل گرس چرخی زدم اومد در هتل یادم اومد که باید مموری دوربین خالی کنم وبریزم رو سی دی یکساعتی مشغول اینکار توی یکی از کوچه های اطراف هتل گرس شدم  بعدش اومدم نبش هتل گرس بغل مطعم شیشه دبی نشستم تا رهگذاران انواع واقسام از همه جای دنیا نگاه کنم

 

25.8.2012 امروز صبح باران شدیدی بارید هوا فوق العاده خوب بود صبحانه خورده بودم دم در رستوران شیشه نشسته بودم دیدم یکی از همشهریان از انجا رد شد اون متوجه من شده بودم شناختمش اقای بنار از بندرعباس برای خرید جنس اومده بود تایلند چند دقیقه ای انجا کنار هم نشستیم وکلی حرف زدیم از دیدن هم خوشحال شدیم ایشان رفتتند  دنبال کارشون من هم رفتم ان اطراف چرخی بزنم دیدم تا رفتن وبرگشت به دبی وقتی ندارم رفتم لابی هتل وقسمت تور هتل پرسیدم جای دیدنی دیگری که نرفته باشم کجا دارید گفت فردا صبح تور فروت مارکت داریم اگه میخواهی بری باید تا ساعت یک خبر بدی گفتم باشه از تسهیلات وهزینه اش پرسیدم گفت از سه جای دیدنی بازدید میکنید ونهار هم مجانی است وکلا 1300 بات میشود دیدم بد نیست ساعت 12ونیم برگشتم وثبت نام کردم

بعد از ظهر رفتم سنتر پلاتینیوم توی مسیر هم نهار خوردم چند قلم جنس میخواستم بخرم که انجا هم دیده بودم ان حوالی یکی دوتا مرکز تجاری کوچک پاساژ مانند هم بود که کیف وکفش زنانه ومردانه داشتند البته لباس هم داشتند تا ساعت های 7 شب انجا بودم وچند تکه خریدم وبرگشتم هتل وسایلم گذاشتم داخل اطاق واومدم پائین قسمت لابی توی قسمت بلیارد چند نفر جوان بازی میکردند با یکی از انها بازی کردم یکساعتی انجا وقت گذراندم وبعد سری به اطراف هتل زدم وبرگشتم اطاقم چون مسئول تور گفته بود صبح زود باید اماده باشی تا همراه تور بری گفتم زودتر بخوابم بهتر است ساعت های یازده ونیم خوابیدم

برای دیدن عکس های این قسمت اینجا کلیک کنید

سفرنامه تایلند

تایلند سرزمین افتاب پنهان

قسمت بیست ونهم

 

26.8.2012  قرار بود ماشین ساعت 6 صبح بیاید دنبالم تا با تور بروم فروت مارکت ساعت 5ونیم از خواب بیدار شدم مثل کسی که قرار است برود مسافرت از شلب تا 5 ونیم صبح دوبارع بیدار شدم  صبح دوش گرفتم واماده رفتن شدم دیم کسی زنگ تلفن میزند از رسپشن هتل بود گفت باید 6ونیم لابی هتل باشم منم گفتم باشه  از انجا که تجربه چنین تورهایی داشتم میدانستم تا نهار هیچ خبری از صبحانه نیست رفتم پائین هتل مطعم شیشه دبی سریع صبحانه خوردم وامدم تو لابی منتظر نشستم دیدم سه نفر از اهالی کویت هم همراه گروه تور ماهستند یک زن ومرد 60 یا 70 ساله وجوانی که به نظرم پسرشان بود ساعت 6و40 دقیقه ماشین ون تور امد طبق معمول اول صبح در تایلند ترافیک بیشتر از بقیه طول روز بود وبدلیل باران شدیدی که 4و5 صبح امده بود بر میزان ترافیک افزوده بود چون مسافران دیگری باید از دیگر هتل ها برمی داشت کمی طول کشید ساعت یکربع به 8 بود که همه سوار شدند من وسه کویتی ودو مصری ودو بنگالی که زن وشوهر بودند ودوهندی ودو اروپایی بودند جمعا دوازده نفر بودیم مسئول گروه وراننده شدیم 14 نفر

راننده جوان با حوصله ای بود مسئول تور نیز یک زن تایلندی بو د که خیلی غلیظ انگلیسی تایلندی حرف میزد ودر ابتذل از مسیرهایی که میرویم وجاهایی که خواهید دید برایمان توضیح داد میگفت تا انجا 110 کیلومتر است ودرست میگفت ما ساعت 9وربع رسیدیم به مقصد گفتند هرکس دستشویی دارد برود که در مسیرها جایی برای دستشویی نیست

انجا قایق های موتور دار صف کشیده بودند هرقایق جا برای 11 نفر داشت من تنها بودم رفتم جلوی جلو که یک صندلی تک نفره داشت نشستم باقی هم دو به دو تا اخر نشستند دونفر از ما با قایق دیکری رفتند مسیر بسیار سر سبزی ودیدنی در یک رودخانه بود وبدلیل موجی که قایق ها ایجاد میکردند هیجان دار شده بود هوا کاملا ابری وبر این گردش تفریحی وخوب اضافه شده بود  بعد از ده دقیقه رسیدیم به جایی که از انجا به بعد باید سوار قایق های کوچکتر چوبی بی موتور میشدیم که یک پاروزن قایق را به جلو می برد ودر یک نهر ما را به جلو می برد بابت سوار شدن به این قایق ها از هر فردی 150 بات نیگرفتند کا همه در ان سوار شدیم اما جا برای همه نبود برای همین چند نفر در قایق دیگری سوار شدند من باز جلو نشستم  جلو نشستن هم خوب بود هم بد چون از یکطرف کسی جلو دیدت را نمی گرفت واز طرف دیگر نمی توانستی پشت سرت را خوب ببینی وبچرخی اما چون قایق کوچک بود وسرعت نداشت خوب بود ولذت خاصی داشت در ان همه همهی مسافران وقایق ها دستفروش هایی بودند که از خود قایق داشتند یا کنار ان نهر بساط کرده بودند  این تجربه جدیدی بود که تا کنون ندیده بودم  همه افراد چه در قایق ما چه در قایق ها مرتب عکس وفیلم میگرفتند ومنم مانند انها بیکار ننشسته بودم

قایق های دستفروش یک چوب بلندی داشتند که سر ان یک قلاب بود ومارا برای خرید از انها به طرف خودشان میکشاندند وانقدر اصرار میکردند تا شما از انها چیزی بخرید از کلاه های افتابی زنانه ومردانه تایلندی تا بدلی جات تا انواع مجسمه های کوچک وبزرگ چوبی بیشتر فروشندگان قایقی زنان میانسال بودند .قایق های موتوری وبلمی مردان بودند قرار بود که ما بمدت 30 تا 40 دقیقه در این بلم در نهر باشیم وبعد از ان برگردیم به جایی که سوار شده بودیم ما هنوز 15 دقیقه راه طی نکرده بودیم که با شلوغی وترافیکی از قایق ها در نهر روبرو شدیم که عملا راه بسته شده عده ای برمیگشتند وعده ای می رفتند ودر یکجایی همه گیر کرده بودند شاید هم  سیاست خود این قایقی ها بود تا دست فروشان بتوانتد اجناس بیشتری بفروشند و وقت به این شکل بگذرد حدود 10 دقیقه ای فقط همدیگر را نگاه میکردیم وهیچ قایقی نمی توانست حرکت کند تا اینکه قایق ماارام ارام خودش را به یک سه راهی رساند وبرگشتیم سر جای اولمان به همین طریق نیم ساعت گذشت

مسئول گروه منتظرمان بود وما نیز منتظر شدیم تا قایق بعدی که دیگر همراهان گروه بودند برسند تا انها برسند ان بالا بساط دستفروشها پهن بوذ اجناس بازاری وخرده ریز میفروختند قیمت انها با بازار تفاوتی نداشت اما برای کسانی که خیلی فشرده با تورهای 4 یا 7 روزه می ایند چندان فرصت نمیکنند که بروند همه بازار بانکوک بگردند ومثل ما ایرانیها هم نیستند که یک چمدان سوغات ببرند اجناس کوچکی میگیرند ومی برند وامور این دست فروش ها هم می چرخد واتفاقا کار درست انها می کنند وبیشترین وقتشان به تفریح وجاهای دیدنی میگذرد نه خرید وسوغاتی برای عمه وخاله ودوست واشنا

همه که جمع شدیم ساعت 10 سوار ماشین ون شدیم مسئول گره گفت که تا مکان دیدنی بعدی 15 دقیقه راه است ودر این مدت از مسیر بسیار سرسبزی گذشتیم وقتی رسیدیم در یک محوطه ای دیدیم فیل های بسیار بزرگی ادم هایی بر پشت خود حمل میکنند من تا ان لحظه فیل هایی به این بزرگی در عمرم ندیده بودم واقعا ابهت وجبروتی داشت از ماشین پیاده شدیم مسئول گروه مارا به سمت بلیط فروشی راهنمایی کرد ما نمی دانستیم که اینجا باید پول بدهیم چون زمان خرید بلیط تور در هتل به ما گفته بودند که همه چیز مجانی ست در صورتی که تا حالا یکبار برای قایق چوبی وحالا هم اینجا باید پول میدادیم پس شکرد کار هم هست دیدیم چاره ای نیست ومعلوم نیست دیگه عمر وزمان اجازه بده تا ما دوباره به تایلند بیاییم واز این فیل ها سوار شیم همه بلیط خریدیم برای هر نفر 600 بات فیل سواری گرفتند وبه هر کس یک شماره دادند شماره من 47 بود تا نوبتم رسید کمی طول کشید چون خیلی شلوغ بود اکثرا دونفره سوار میشدند چون با هم بودند اما من تنها بودم

برای سوار شدن روی فیل باید پله ها را روی یک سکو بالا می رفتیم واز انجا سوار فیل میشدیم وبگونه ای این سکو درست کرده بودند که وقتی فیل روی زمین بود پشت ان هم سطح سکو باشد به نظر از زمین تا بالای فیل سه متر بیشتر بود سیاربان فیل روی کله فیل نشسته بود دستم را گرفت وروی پشت فیل که یک چهارچوبه میز مانندی بود سوار کرد مثل چهار چوبه ای که روی شتر می گذارند ولی مال فیل پهن تر است انگار رفته بودم بالای کوه یک تسمه از دو طرف امد جلو تا خدای نکرده نیفتم  قیل که حرکت کرد انگار زلزله چند ریشتری زیر پایم رخ داد مثل مشک ابی تکون میخوردم اما خیلی جالب وتازگی داشت به نظرم هیچ موجودی روی کره خاکی به این بزرگی نباشد  مسیر وگذرگاه سنگ شده ای ایجاد کرده بودند وفیل ها از روی همین مسیر از میان جنگل می رفتند قطاری از فیل ها بود چند فیل جلوتر از من وچند فیل هم پشت سر من در حرکت بودند

پسر جوانی که روی کله فیل نسته بود خیلی مسلط بود ودوست داشت حرف بزنه من از او چند تا سوال کردم گفت که این فیل ها در روزی چند تن غذا میخورند وحداقل 50 لیتر اب می نوشند  گفتم این فیل مال کیه گفت مال خودم است وشش سالش هست گفتم خریدی گفت نه ما در روسایمان در اکثر خانه ها فیل داریم واین مال خانواده ماست من با ان کار میکنم  گفتم یک فیل خوب چند قیمت دارد گفت بیشتر از یک میلیون بات بشرطی که سنش زیاد نباشد واز ده بیست سال بیشتر عمر نداشته باشد وبزرگ ومثل این پرقدرت باشد از زندگی اش پرسیدم گفت ازدواج کرده ویک دختر دو ساله دارد  تا اینکه رسیدیم به جایی که فیل از میان اب بسیار پر عمقی گذاشت ما ان بالا بودیم وفقط سر ئقسمت بالای فیل از اب بیرون بود جوان بعد از اینکه از اب گذشتیم از فیل پیاده شد وگاهی از جلو وگاهی از عقب فیل را هی میکرد فیلش خیلی حرف شنوی داشت دیدم اون پائین میتواند از من بهتر عکس بگیرد دوربین بهش دادم وچند عکس از من گرفت در کل اگر برای من فیل سواری تفریح بود برای او کاری روزانه وامرا معاش وگذراندن زنگی بود به من میگفت ان فیل جلویی که کمی بزرگتر است حامله است  فیل ها تا بچه اشان بدنیا بیاید دوسال طول می کشد و دوسال بچه فیل باید پیش پدر ومادرش باشد وشیر بخورد تا بعد بتوانند روی پای خودشان بایستند

قبل از پیاده شدن جوان جعبه ای را درش باز کرد که در ان گردنبندی به شکل عاج فیل درست کرده بود میخواست به من بفروشد اولش گفت 400 بات اما بعد به 200 بات راضی شد دیدم سوغاتی خوبی است یادگاری خوبی از این فیل سواری وجوان زحمت کش تایلندی بود که میتواند یاداور این سفر باشد در کل فیل سواری خوبی بود پیشنهاد میکنم اگر چنین فرصتی پیدا کردید فیل سواری از دست ندهید

در تایلند فیل مقدس ومحترم است ویکی از نشانه های مردم تایلند است همچون شتر که برای بسیاری از کشورهای عربی بادیه نشین مهم ومحترم است  اما فیل را کسی نمی کشد در تایلند در نقاشی هایشان در گلدوزی هایشان در درست کردن مجسمه های سنگی وچوبی وسفالی وبر درگاه منز ل هایشان در کارت ها ودر نقش روی لباسهایشان همه جا فیل دیده میشود وبرایش ارزش قائل هستند مطمئنا زندگی گذشته این مردمان وحمل ونقل وامرار معاش از طریق فیل ها وحضور انها در جنگ ها ولشکر کشی ها مهم بوده است که تا این اندازه جای خودرا در میان مردم تایلند باز کرده است  خیلی دوست داشتم که میتوانستم با این مردم با زبان خوشان خیلی صمیمی تر صحبت کنم چون زبان های واسطه این امان گفتگوی راحت را فراهم نمیکند شناخت سنن وفرهنگ ونوع زندگی انها با اطلاعات زبانی بهتر وخودی بسیار بارزش است اما چه کنم که این توان را ندارم ونشد وانچه نوشتم نیز غنیمت می شمرم چون از دریافت خودم ودید ونگاهم به زندگی انان بود

بعد از فیل سواری دوباره سوار ماشین ون شدیم رفتیم به جای دیگری که در همان نزدیکی بود 20 دقیقه تا انجا راه بود انجا نمایش مارهای سمی وتردستی ماربازها بود من این برنامه را چون جایی دیگر دیده بودم به انجا نرفتم ودر محوطه بیرونی چرخی زدم محوطه ای پر از وسایل قدیمی بود از قاشق های چوبی وفرسوده تا چراغ برساتی (فانوس ) وزنبوری از چرخ های چوبی گاری حمل علوفه وبار تا دوچرخه های گاری کش حمل مسافر از خمره ها از وسایب کشلورزی قدیم مردم تایلند همه انها دست نخورده بود ای کاش انها کمی سازماندهی بهتر شده بود چون بعضی از انها بدست فراموشی سپرده شده بود وجز اهل فن مردم عادی بسراغش نمی رفتند کاری که من میتوانستم بکنم عکس گرفتن از انها بود تا به دیگر مردمان نشان بدهم

ساعت از دوازده ظهر گذشته بود احساس گرسنگی میکردم یکی از بدی های اینچنین تورها فشرده بودن چند برنامه در یک روز است که ادم نمی تواند با حوصله به همه انها بپردازد اما چاره ای نیست مگر اینکه خودت ماشین داشته باشی ئبا چند نفر اهل گشت وگذار با حوصله راهی چنین جاهایی شوی البته پولش هم داشته باشی ونگران ساعت ودقیقه ان نباشی وگرنه بی مایه فتیر است

ربع ساعت بعد همه افراد جمع شدند ومسئول گروه گفت که عده ای از شما برنامه تورشان فقط تا اینجاست وبعد از نهار خوردن به بانکوک برمیگردید وتعداد باقمانده به برنامه دیگری میروند که تا 4 عصر ادامه دارد سوار ماشین شدیم واز انجا به سمت دیگری که 40 کیلومتر تا انجا مسافت داشت حرکت کردیم مناطق زیبا وبکری بود تا رسیدیم به جایی که رستوران بسیار بزرگی داشت برای گروه ما دومیز هر کدام 6 صندلی قبلا رزرو شده بود مسئول گروه گفت غذا سرو سرویس است وهر چی میخواهید بروید از انجا بیاورید وبخورید غذا مجانی با تور حساب شده بود غذای انجا مخلوطی از مرغ اب پز ماکارونی  ویکنوع ماکارونی سفید سبزیجات پخته شده کلم وهویج تخم مرغ برنج تایلندی وکاهوی پخته شده چینی ویک چیزی شبیه ماهی چیپس شده بود که به مذاق اکثر مسافران بد نیامد سالا هویج وخیار سبز وگوجه هم داشت از بس گرسنه بودیم جاتون خالی چسپید

از انموقع تا ساعت یک وچهل دقیقه انتراکت یا همان استراحت خودمان بود وهر کس میتوانست ان اطراف چرخی بزند من اطراف انجا چرخی زدم ویکسری رفتم دستشویی دیدم باز همان مصیبت است در تایلند برای ما ایرانی ها وخاورمیانه ایها وجکاعت مسلمان این اطراف مشکلی که وجود دارد مسئله دستشویی های بی اب است به غیر از بعضی هتل ها در تایلند در اکثر مکان ها وحتی سنترها ومراکز بزرگ تجاری واداری هیچ شلنگ ابی  برای شستشوی بعد از توالت وجود ندارد وباید با دستمال های کاغذی رولی خودت را تمیز کنی برای من که بسیار نچسپ ودشوار بود انگار که خودت را نشته ای وپاک نیستی اما مجبوری وراه دیگری نداری مگر اینکه یک افتابه تاشو یا اب یا سطل اب همراه خودت ببری ان جاها که چنین کاری کمتر کسی میکند  این تازه وضعیت در شهری چون بانکوک است در بین راه ودر شهرهای کوچک حتی در این دستشویی ها دستمال کاغذی هم وجود ندارد تا خودت را پاک کنی اوایل در چند جا این مشکل داشتم بعدها یاد گرفته بودم که چند تا دستمال کاغذی جیبی همراه خودم برای این مواقع داشته باشم در بعضی جاها دیدم مثلا در پاتایا یک چاله مانندی جلو توالت درست کرده بودند ودر انجا ضرفی پلاستیکی بود که از انجا اب برداری وخودت را بشوری تازه توالت انجا در هم نداشت  از این بابت احساس راحتی برای ما در این زمینه خیلی سخت ودشوار است  تازه خیلی ها میگن مگه اروپایی وامریکایی ها چنین نیستند من که کاری به انها وخوب وبدش ندارم چیزی که راحت نیستم توی کله من فرو نمیره به نظرم ادم خودشو بشوره بهتر از دستمالی کردن است شما خود دانید .

بگذریم از این موضوع . ساعت یک وچهل دقیقه همه جمع شدیم انجا تعدای از ما جدا شدند وبا ون دیگری رفتند وعده ای نیز از ون دیگری به ما ملحق شدند کنار رستوران قرار بود دو نمایش پشت سرهم اجرا شود نمایش اول مربوط به فیل ها بود که شامل کارهای نمایشی فیل ها بود وقتی ما رسیدیم به صحنه نمایش سرتا سر سکوها پر از ادم بود من اون کناره ها یک جایی پیدا کردم ده تایی فیل داشتند فوتبال بازی میکردند که روی هر کدام از فیل ها اسم بازیکنان مطرح دنیا نوشته بودند مثل رونالدو  کاکا  بکام وچندین بازیکن دیگر واقعا دیدنی بود معلوم بود با این فیل ها خیلی تمرین کرده اند بیست دقیقه انجا بودیم این نمایش بخصوص برای خانواده ها وکودکان خیلی جذاب بود بعد از ان رفتیم نمایش کروکودیل از بس مردم عجله دیدن ان داشتند یک مرتبه خیلی شلوغ شد انجا در یک فضای ابی خاکی بیش از صد کروکودیل دراز کشیده بودند از انها گذشتم تا به محل اصلی نمایش رسیدم جلو نمایش جا برای سوزن انداختن نبود بالاخره خودم را با هر زحمتی به طبقه بالا رساندم دورتا دور این یک ونیم طبقه با میله ها محصور شده بود خودم را به میله ها نزدیک کردم واقعا حرکت انها وبازی انها با مردان تایلندی جذاب ودیدنی بود از انجا عکس وفیلم گرفتم

هوا فوق العاده خوب بود که گاهی در مسیرها توام با باران بود

عکس های تور فروت مارکت تایلند اینجا ببینید 

برای دیدن قسمت های قبلی اینجا کلیک کنید

سفرنامه تایلند

تایلند سرزمین افتاب پنهان

 

قسمت  سی ام واخر

27.8.2012

از بس خسته تور دیروز بودم تا نزدیکی ها ظهر خوابیدم وبعد برای خرید وگشتن رفتم سمت پتو نام چون قرار بود فردا برگردم دبی این 15 روز فردا تمام میشد وباید کوله بار برگشت را می بستم  تصمیم گرفتم مسیر را پیاده برم تا پتو نام پیاده رفتم واز چندین پاساژ ومراکز فروش باقیمانده چیزهایی که میخواستم خریدم  وچون زیاد نبود ارام ارام به طرف هتل گرس از مسیذ دیگری برگشتم توی راه مردی جارو میکرد میخواستم ازش عکس بگیرم فورا امد جلو فکر کردم میخواهد بگوید عکس نگیر باهاش احوال پرسی کردم بلافاصله یک بروشور از جیبش دراورد دیدم تبلغ برای ماساژِی هست چند عکس از شکل ماساز دادن توی صفحه ها داده شده بود دیدم موبایل هم داره کمی باهاش صحبت کردم فهمیدم کنار کار جاروکشی اگه مشتری برای ماسازی پیدا بشه اون تورا به انجا میبره درهرحال باید روزگار میگذراند از این نمونه  چند شغلی همه جای دنیا پیدا میشه وقتی دستش تنگه راهای زیادی از خوب وبد پیدا میشه که امورات را گذراند

از اقای جاروکش خداحافظی کردم وبراهم ادامه دادم تا رسیدم به جایی که مردی داشت با یک سیستم کوچک صوتی ومحقرانه کنار خیابان ترانه ای تایلندی میخواند صداش بد نبود ونوع اهنگ وترانه ای که میخواند خوشایند بود مردی معلول که  یکی از پاهایش از دست داده بود اما امیدش به زندگی از دست نداده بود ومن همیشه از اینجور ادم ها که میتوانند مفری برای برون رفت از ناامیدی پیدا کنند تا هم دیگران را خوشحال کنند وهم زندگی اشان بگذرد خوشم می اید کنارش چند دقیقه ای ایستاد وفیلم کوتاهی از خواندنش گرفتم رهگذران خودی وغیر خودی کمک هایی میکردند اهنگش که تمام شد من نیز چیزی برایش گذاشتم  براهم ادامه دادم

دیدم گرسنه هستم انطرف خیابان بساط یک دکه خیابانی بود که ماهی روی اتش ودل وجگر مرغ وسنگدان داشت زنی داشت چند ماهی روی اتش میگذاشت سفارش یکی از انها با یک سیخ سنگدان دادم تا اماده شود انجا کنار خیابان نشستم دیدم مردی موتور سوار که بچه کوچکی پشت سرش نشسته امدند وکنار ان زن به او در اماده کردن کباب کمک کردند ان مرد غذای مرا اورد از او پرسیدم شما زن وشوهر هستید گفت بله پرسیدم این بچه شماست گفت بله اون هر روز میره مدرسه وچون ما تا شب اینجا هستیم من با موتورم میرم اونو میارم اینجا هم به ما کمک میکنه وهم درسهاش اینجا میتونه بخونه وشب با هم برمیگردیم خونه  ادم خوشحال وخوبی به نظر میرسید از دخترش عکسی گرفتم وبه خودشان هم نشان دادم خیلی خوشحال شدند دیدم رضایت از زندگی به این مربوط نمیشه که چقدر داری بلکه به این مربوطه که چگونه راجع به زندگی فکر میکنی  از انها خداحافظی کردم وبراهم ادامه دادم

ساعت از 5 بعد از ظهر گذشته بود که رسیدم هتل گرس رفتم بالا وسایلی که خریده بودم توی کیف جا دادم یکساعتی استراحت کردم ودوباره اومدم پائین  هوا خیلی خوب بود معمولا این ساعات باران می امد وچیزی طول نکشید که باران تندی شروع به باریدن کرد ومن هم اماده رفتن زیر باران شدم باران انقدر شدت داشت که دانه های درشت انرا بر سر وصورتم کاملا حس میکردم در عرض چند دقیقه تمام تن وبدن وهمه لباساهایم خیس خیس شد تمام مدت بارندگی در خیابان اطراف هتل گرس وکوچه پس کوچه ها انجا قدم زدم باران را در همه وجودم حس میکردم حسی بسیار خوب وزیبا مثل دو دلده ای که بهم می رسند بودیم ومطمئن بودم که فردا این باران نخواهم دید  باران بعد از بیست دقیقه قطع شد وانهمه اب رفتند زیر فاضلاب خیابانهای بانکوک  وشهر بانکوک از این نظر بی نظیر بود حتی جایی ابگرفتگی دیده نمیشد 

 نم نم امدم کنار هتل گرس نشستم یکساعتی به تماشای رهگذران از همه جا امده گذشت دوباره برگشتم هتل ولباسم را عوض کردم وامدم پائین رفتم چرخی در قسمت های مختلف لابی زدم کمی بلیارد بازی کردم  با یکی دونفر هم صحبت شدم وساعت های 7ونیم شب دوباره راهی خیابانهای اطراف هتل گرس شدم مثل کسی که نمیخواست چیزی فراموشش کند دوباره ان کوچه پس کوچه ها در ذهنم مرور میشد مغازه 7الون مطعم شیشه دبی  رستوران مصری کبابی های دست فروش تایلندی دکه های فروش لباس وبدلی جات شاورمایی سرنبش نزدیکی هتل گرس سیم های درهم وبرهم برق شهر بانکوک تاکسی وتوک توک که مطمئن بودم هیچ گاه از یادم نخواهد رفت خوبی هتل گرس وهتل های ان حوالی این بود که همه چیز راحت واشنا به نظر میرسید یواش یواش داشت اسم ونشانی وخیابانها در خاطرم حک میشد هر چند از 15 روزی که در تایلند بودم 5 روز اولش در جای دیگری بودم اما با وجود اینکه به خیلی از مکانها وجاها اشنایی پیدا کردم

همه خیابانهای اطراف هتل وخیابان نانو گشتم شام هم کنار هتل  دکه کبابی خوردم  حسابی خسته شده بودم دیدم ماساژِ پائین هتل هنوز باز است رفتم نشستم یکی دو نفر دیگر هم انجا کنار من در حال گرفتن ماساژ پا بودند نیم ساعتی پاساژ پا بعد از انهمه راه رفتن واقعا حالمو جا اورد ساعت های یازده شب بود که برگشتم به اطاقم قبل از ان مسئول اطلاعات  هتل به من گفت فردا باید ساعت 12 ظهر اطاق تخلیه کنی ودرست میگفت چون بر اساس قانون اکثر هتل های دنیا شما تا ساعت 12 همان روز قرار داد امکان استفاده از اطاق هتل دارید وهرچه بگذرد باید پول یکروز کامل بدهید از انها وسرویس وخدماتی که طی این مدت داشتند تشکر کردم وبه اطاقم برگشتم قبل از خواب به این فکر میکردم که فردا شب دبی وپیش خانواده هستم دلم براشون خیلی تنگ شده بود

28.8.2012  صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم این اخرین روزی بود که من در تایلند بودم مثل روزهای گذشته دوش گرفتم وبعد از ان نشستم تمام وسایلم را مرتب کردم وداخل چمدان گذاشتم باید طوری وسایلم تنظیم میکردم که اضافه باری نداشته باشم وخوشبختانه هیچ اضافه باری نداشتم  انها که جمع وجور کردم امدم پائین رفتم رستوران مصری که توی یکی از کوچه های نزدیک هتل گرس بود صبحانه را انجا خوردم وبعد از ان گشتی اطراف خیابان زدم مثل کسی که ماموریتش تمام شده باشه وانگار همه کارهایش را انجام داده ارام وبا حوصله ان اطراف چرخی زدم  ساعت های یازده ونیم برگشتم هتل  تا ساعت دوازده وقت داشتم وسایلم را برداشتم وامدم پائین در قسمت لابی وبا هتل تصویه حساب کردم 

 تا ساعت 4وربع بعد از ظهر که پروازم بود هنوز خیلی وقت داشتم واز طرف دیگه نمیتونستم با این بار وکیف برم جایی  نیم ساعتی انجا نشستم یکی از راننده ها که معمولا بعضی وقت ها انجا بود ومسافر کشی میکرد وماشین خوبی هم داشت قرار گذاشتیم که منو برسونه فرودگاه  سوار ماشینش شدم وحرکت کردیم راننده گفت هنوز وقت داری اگه میخواهی بریم سری به یک کارخانه ونمایشگاه جواهرات وبدلیجات بزنیم گفت توی مسیر راه هست ومیتونی انجا کادو یا چیزی بخری . ده دقیقه بعد انجا بودیم زنان در ورودی شرکت جیمس از بازدیدکنندگان استقبال میکردند راننده بیرون ایستاد رفتم ان داخل چرخی زدم وبرگشتم از این شرکت ها قبلا دیده بودم 

 از انجا تا فرودگاه ربع ساعت بیشتر نبود سر وقت رسیدیم  وفرصتی پیدا شد تا در خروجی وسالن بزرگ فرودگاه زیبای تایلند که نشانه ها ونمادهای زندگی مردم تایلند در ان بود ببینم از بودا تا اژدها از فیل واثار هنری ومجسمه سازی که در قسمت انتظار فرودگاه بود بار واثاثیه ام را تحویل دادم ونیم ساعت قبل از پرواز سوار هواپیما شدیم این بار نسبت به زمان امدن کمتر استرس پرواز داشتم ساعت 4 وربع طبق زمان تعئین شده هواپیمای تایلندی به پرواز در امد از سرزمین فیل ها واب وباران از سرزمین سرسبز چشم بادامی ها با مردمان سخت کوششان خداحافظی میکردم تا چند هزار کیلومتر به سمت غرب وبه خاورمیانه بیایم  به دبی جایی که افتابش وشرجی اش وشن زارهایش خیلی بیشتر از تایلند بود به خانه دوم زندگی امان برمی گشتم ساعت 8 شب به دبی رسیدیم همسر وبچه ها به استقبال امده بودند با شاخه گلی در دست وچه خوب است کسانی چشم انتظار امدنت باشند

برای دیدن عکس های اخرین قسمت سفرنامه تایلند  اینجا کلیک کنید

کنار این بارش زیبای پائیزی ewazstars com thayland rozgarden

 این اهنگ حزن انگیز مردمانی ست که جدا از گردش وتفریح گردشگران وتوریست ها باید انرا نیز شنید /روی لینک زیر کلیک کنید

ewazstars com tay film aavaz

نوشتن این سفرنامه بدلیل مشغله های فراوان بیش از دو سال طول کشید واز این بابت جز اینکه بگویم می بخشید کاری نمیشود کرد امید که این سفرنامه توانسته باشد اطلاعات شما نسبت به کشور تایلند ومردم وزندگی انها بیشتر کرده باشد

مدیر سایت ستاره های اوز / فرهاد ابراهیم پور (محمودا )

17.2.2015