سفرنامه تاجیکستان

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

دو کلمه بسیار متداول در تاجیکستان استفاده میشود رحمت ومرحمت ؛رحمت به معنای تشکر است ومرحمت به معنای بفرمائید

تاجیکستان یا جمهوری تاجیکستان (به خط تاجیکی: Ҷумҳурии Тоҷикистон) کشوری در آسیای میانه است. این کشور از جنوب باافغانستان، از باختر با ازبکستان، از شمال با قرقیزستان، و از خاور با چین همسایه‌است. تاجیکستان یک کشور محاط در خشکی است که در گذشته راه ابریشم از آن گذر می‌کرده‌است. پهناوری تاجیکستان ۱۴۳٬۱۰۰ کیلومتر مربع (۹۵ام در جهان) است. این کشور، کوهستانی و پربارش است و منابع آب فراوانی دارد. واژهٔ تاجیکستان از دو بخش «تاجیک» و «ستان» تشکیل شده‌است که به معنای «سرزمین تاجیک‌ها» است. پایتخت تاجیکستان شهر دوشنبه است و زبان رسمی آن فارسی تاجیکی است، گرچه زبان روسی نیز کاربرد گستردهٔ بازرگانی و حکومتی دارد. یکای پول تاجیکستان،سامانی نام دارد. این کشور در سال ۱۳۷۰ هجری خورشیدی (۱۹۹۱) با فروپاشی شوروی، استقلال یافت. سرزمین سغد باستان که سرزمین کنونی تاجیکستان را دربر می‌گیرد، در زمان داریوش یکم به جزئی از امپراتوری هخامنشی تبدیل شد. پس از یورش اسکندر مقدونی، تاجیکستان به ترتیب جزئی از پادشاهی‌های سلوکی، دولت یونانی باختر، تخارستان، کوشانیان، ساسانیان،هفتالیان و خیونان بود.

 

در سال ۷۱۵ میلادی (در زمان امویان)، این سرزمین به تصرف عرب‌ها درآمد و مردم تاجیک دین اسلام را پذیرفتند. پس از اسلام تاجیکستان تبدیل به مهد زبان پارسی دری و فرهنگ و علوم گوناگون شد.

در سدهٔ دهم میلادی، سامانیان اولین حکومت مستقل ایرانی پس از اسلام در این منطقه تشکیل شد. پس از سقوط سامانیان با اتحادغزنویان و قراخانیان پس از تاجیکستان به ترتیب جزئی از حکومتهای قراخانیان، خوارزمشاهیان، ایلخانان مغول و تیموریان شد. پس از سقوط تیموریان تا سدهٔ نوزدهم میلادی حکومت‌های مختلف ازبک کنترل این سرزمین را در دست داشتند، البته نادر شاه افشار پادشاه ایران برای دورهٔ کوتاهی آن را به تصرف خود درآورد. در سدهٔ نوزدهم شمال تاجیکستان (خجند) جزئی از خانات خوقند، و جنوب تاجیکستان جزئی از خانات بخارا بود. خانات بخارا در سال ۱۲۴۵ خورشیدی (۱۸۶۶ میلادی)، و خانات خوقند در سال ۱۲۴۷ (۱۸۶۸ میلادی)، زیر سلطهٔ روسیه تزاریدرآمدند.

پس از انقلاب اکتبر، تاجیکستان ابتدا بخشی از جمهوری ازبکستان در اتحاد جماهیر شوروی بود تا اینکه در سال ۱۳۰۷ (۱۹۲۸ م)، جمهوری سوسیالیستی شوروی تاجیکستان به عنوان جزئی از اتحاد جماهیر شوروی) تشکیل شد. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در سال ۱۳۷۰ (۱۹۹۱)، تاجیکستان به استقلال دست یافت.

کمی پس از استقلال تاجیکستان در سال ۱۳۷۰ (۱۹۹۱ میلادی)، جنگ داخلی پنج ساله بین دولت تحت حمایت مسکو و مخالفان اسلامگرا (به رهبری عبدالله نوری) درگرفت.

در این جنگ، بیش از ۵۰ هزار تن کشته و بیش از ۷۰۰ هزار تن بی‌خانمان شدند. در سال ۱۳۷۶ (۱۹۹۷ (میلادی) با وساطت سازمان ملل متحد، پیمان صلح به امضای دو طرف رسید.

شهر

ولایت

جمعیت




 

۱

دوشنبه (تاجیکستان)

دوشنبه (تاجیکستان)

۷۸۰۰۰۰

۲

خجند

سغد

۱۷۰۰۰۰

۳

قرغان تپه

ختلان

۱۰۲۰۰۰

۴

کولاب

ختلان

۹۵۰۰۰

۵

استروشن

سغد

۶۵۰۰۰

۶

وحدت

ناحیه‌های تابع جمهوری

۵۲۹۰۰

۷

کان بادام

سغد

۴۸۹۰۰

۸

تورسون‌زاده

ناحیه‌های تابع جمهوری

۵۰۰۰۰

۹

اسفره

سغد

۴۶۰۰۰

۱۰

پنجکنت

سغد

۴۰۰۰۰

 

الفبای سیریلیک تاجیکی

А а

Б б

В в

Г г

Д д

Е е

Ё ё

Ж ж

З з

И и

Й й/

К к/

/a/

/b/

/v/

/ɡ/

/d/

/e/

/jɒ/

/ʒ/

/z/

/i/

/j/

/k/

Л л

М м

Н н

О о

П п

Р р

С с

Т т

У у

Ф ф

Х х

Ч ч

/l/

/m/

/n/

/o/

/p/

/ɾ/

/s/

/t/

/u/

/f/

/χ/

/tʃ/

Ш ш

Ъ ъ

Э э

Ю ю

Я я

Ғ ғ

Ӣ ӣ

Қ қ

Ӯ ӯ

Ҳ ҳ

Ҷ ҷ

 

/ʃ/

/ʔ/

/e/

/ju/

/ja/

/ʁ/

/ˈi/

/q/

/ɵ/

/h/

/dʒ/

 

همخوان‌ها

تاجیکی

Ҷ ҷ

Б б

Ч ч

Д д

Ф ф

Г г

Ж ж

К к

Л л

М м

Н н

П п

Ғ ғ

Р р

С с

Ш ш

Т т

В в

Ъ ъ

Х х

Ҳ ҳ

Й й

З з

Қ қ

پارسی

ج

ب

چ

د

ف

گ

ژ

ک

ل

م

ن

پ

غ

ر

س ص ث

ش

ت

و

ع ء[۲]

خ

ه ح

ی

ز ذ ض ظ

ق

 

چند نمونه از نوشتن کلمات به خط تاجیکی سیرلیک :  اِدارَه идора، اِنشا иншо، گِرِفتَن гирифтнан، دَوِیدَن давидан، خَندِید хандид، کِتاب китоб حرف oدر تاجیک آ خوانده میشود و y او خوانده میشود

 اَزبَس‌که азбаски، کاش‌که кошки، هَرچه ҳарчи، وَقتِی که вақте ки، هَنگامِی که ҳангоме ки، چه شُما وُ چه مَن чи шумо ва чи ман،

شعر مولوی با خط فارسی – وبا خط زیر وزبر فارسی – وبا خط سیرلیک تاجیکی

مرده بدم، زنده شدم؛ گریه بدم، خنده شدم. دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدممولوی

مُرده بُدَم، زِنده شُدَم؛ گِریه بُدَم، خَنده شُدَم. دَولَتِ عِشق آمَد و مَن دَولَتِ پایَنده شُدَممَولَوی

Мурда будам, зинда шудам; гиря будам, xанда шудам. Давлати ишқ омаду ман давлати поянда шудам. Мавлавӣ

 

سفر برای من مثل بی خبری از باران است بعضی وقت ها خودم هم نمی دانم کی باید بروم اما دغدغه رفتن را می بینی از مدتها پیش از انرا دارم مثل ابری که قرار است ببارد اما نمی داند کجا وچقدرو چه وقت بالاخره فکر واحساس وذهن وهمه چیز دست بدست همه میدهند ومن ناگهان راهی میشوم تا حالا که چنین بوده وچندین بار شده که بقول معروف بی گدار به دریا زده ام وجاهایی رفته ام که نه خودم میدانستم انجا چگونه است ونه وسواس این کار را داشته ام البته بی عواقب هم نبوده است واینرا نیز پذیرفته ام

دو کشوری که ما طی سالیان درازی ست که کم رابطه داشته ایم دو کشوری که با انها  سنن وفرهنگ ومذهب مشترک داریم واز همه مهم تر دارای زبان مشترک هستیم تاجیکستان وافغانستان است برای من همیشه مهم بوده که با انها ارتباط نزدیک داشته باشم ودرصورت امکان این دو کشور را از نزدیک ببینم افغانستان در شرایط مساعدی به لحاظ امنیتی بسر نمی برد ومدام انجا جنگ وخونریزیست که امیدوارم هرچه زودتر سایه شوم این درگیریها از سر مردم افغانستان کوتاه شود ومردم انها به ارامش برسند  اما در تاجیکستان وضعیت به مراتب خوب وابادتر وتا انجا که پرسیدم ومیدانم مردم در ارامش وصلح .صفا هستند بدین جهت تصمیمم را قطعی کردم ورفتم سراغ اژانس های مسافرتی قیمت ها چون نزدیک به سال نو میلادی بود گران شده بود وچندین ازانس هم فقط بلیط رزرو میکردند وخبری از بوک کردن هتل نبود از طریق انترنت چندین جا بررسی کردم که بیشتر انها در ایران بودند ونمیشد کاری کرد تا اینکه اتفاقی به ازانسی برخورد کردم که خودش از اهالی تاجیکستان بود هم بلیط تاجیکستان داشت وهم با صحبت هایی که کردم گفت از اینجا احتیاجی نیست ویزا بگیری وهتل هم انجا رفتی گیرت میاد . هم خوب بود وهم کمی توهم انگیز بود چون نمی دانستم که انجا واقعا به چه شکل هست کسی را نمی شناختم که انجا رفته باشه وحداقل من نمی دانستم چند دقیقه ای انجا نشستم وبا انها صحبت کردم انها هم مدام به من میگفتند نگران نباش ویزا انجا توی خود فرودگاه برای ایرانی ها تو پاسپورت میزنند وخرج زیادی ندارد .چون من اینجا در دبی پرسیده بودم گفته بودند حدود 750 درهم ویزای انجا میشود با کنسولی هم تماس گرفتم چیزی حدود 400 درهم میشد بالاخره در عرض نیم ساعت تصمیم گرفتم چون فرصت زیادی نداشتم ودوست نداشتم مرخصی ام تلف بشه همانجا پول بلیط رفت وبرگشت دادم وخداحافظی کردم ضمنا شماره تلفن ان فرد ویک شماره تلفن هم در تاجیکستان از او گرفتم واومدم بیرون پرواز شب چهارشنبه24 دیسمبر 2014 ساعت 11ونیم بود؛  شب کریسمس

رفتن ومسافرت با هواپیما برای من همیشه با دلهره واسترس بوده استرسی که معمولا از چند ساعت قبل از پرواز شروع میشه وتا نیمه های پرواز ادامه داره جوان که بودم چنین حالتی نداشتم حدودا 20 سالی میشود که چنین حالتی پیدا میکنم به نظر خودم ترس از ارتفاع است چون حتی موقع دیدن فیلم هایی که افرادی از بلندی می پرند یا دیدن چرخ وفلک های بزرگ هم همین حالت را دارم هرچند گذراتر وکوتاهتر است ؛ حاضرم با قطار واتوبوس دو روز مسافرت کنم اما دو ساعت توی یک هواپیما نباشم هرچند امار تلفات جاده ای ودیگر مسیرها تاکنون نشان داده که امار تلفات هوایی بمراتب خیلی کمتر از تلفات جاده ای است

در عرض دو روز لوازم ووسایلی که برای سفر یک ماهه به انجا احتیاج داشتم خریدم بخصوص لباس گرم چون انجا شنیده بودم که در این فصل خیلی سرد است سردتر از تبریز ومشهد خودمان یک کیف کوچک چرخ دار یک کیف لب تاب ویک کیف سرکولی کوچک به اندازه ای که دوربین وپاسپورت وکمی خرت وپرت کوچ توش جا بگیره به نظرم تو مسافرت باید وسایل زیادی یدک نکشی این چیزها کاملا میتونستم که همراه خودم ببرم تازه من سی کیلو میتونستم با خودم ببرم اما بار من به زحمت به بیست کیلو میرسید

از ظهر همه چیز اماده بود تا حرکت کنم خودم دوست دارم که قبل از موعد مقرر در فرودگاه باشم اما همیشه عواملی هستند که باعث تاخیر میشوند  همسر وپسرم منو تا فرودگاه همراهی کردند  ما دو ساعت قبل از پرواز به ترمینال یک رسیدیم قسمت مسافران تاجیکستان زیاد نبود اما دونفر از مسافران در صفی که ما بودیم باعث معطلی حدود یکساعت ما شدند بعد از ان هم در قسمت چک کردن کیغ دستی وپاسپورت بدلیل شلوغی وحجم زیاد مسافران طولانی شد وبزحمت به قسمت پرواز رسیدیم البته این امر شامل همه مسافران به تمام نقاطی بود که از ترمینال یک سوار میشدند واقعا انشب شب بسیار شلوغی با مسافران زیادی بود که با وجود سرعت کاری مسئولین فرودگاه باز هم شلوغی سرجایش بود

هواپیما 735 بوئینگ هواپیمایی سامان  ایر تاجیکستان بود مختصر ومفید مهماندار به دو زبان تاجیکی وروسی صحبت کرد وگفت مدت پرواز دو ساعت و50 دقیقه خواهد بود وراست هم میگفت چون سرعت بلند شدن وگازی که میداد حتما هم در انزمان میرسیدیم  امکانات داخل هواپیما زیاد بروز نبود البته میکرفونهایی دادند که به دسته صندلی وصل میشد ومیتونستی اهنگ گوش کنی من که هر چه باهاش ور رفتم چیزی عایدم نشد وصرف نظر کردم بین هر چهارصندلی یک مانیتور بالای سقف بود که فقط مسیر پرواز نشان میداد ومدت پرواز وفاصله باقیمانده تا مقصد مسیری که نشان میداد از دبی به سمت بندرعباس واز انجا از منطقه ما بین کرمان وسیستان وبلوچستان به سمت بیرجند وافغانستان وبعد از ان وارد خاک تاجیکستان میشد مسافتی چند هزار کیلومتری که قرار بود در مدت 2ساعت و50 دقیقه طی شود با وجود اینکه هوای دبی صاف بود اما باد تندی داشت که تاثیری بر هواپیما نداشت

سه ردیف صندلی در سمت راست وسه ردیف در سمت چپ بود یکی از سه صندلی ما خالی بود من ویک دلال پوشاک تاجیکی در یک ردیف بودیم وردیف دست چپی ما هم دوزن تاجیکی بودند که از اول بسم الله چپه شدن وخوابیدن وموقع غذا خوردن پاشدند ومجدد تا دوشنبه خوب خوابیدند نیم ساعت بعد از پرواز شروع کردند به غذا دادن که شامل پیپسی کولا یا فانتا وغذای هواپیمایی که مال کشور خودشون بود کمی نان وپیزی شبیه ابگوشت ویک شیرینی مانند که نفهمیدم چی بود اما خوب بود وچسپید بغل دستی من که بهش میامد ادم بسیار حسابگر وتیز وزرنگی بود وهمسن وسال من بود وتسبیحی هم مثل ملاها دوردستش زیر وبالا میکرد هرچی بود خورد وقاشق وچنگال ونمک وفلفلش هم گذاشت توی جیبش البته مال خودش بود وحرجی براو نیست

با ملا کمی صحبت کردیم از روزگار ومردمان تاجیک میگفت ما قبلا زبان خودمان نداشتیم والان هم خطی که استفاده میکنیم بروش روسی است چون وقتی روزنامه اوردند ومن تقاضای روزنامه بزبان تاجیکی کردم مهماندار گفت که زبان روزنامه تاجیکی است من متوجه نشدم چون به روسی نوشته بود از ملا که پرسیدم گفت مهماندار درست میگه بزبان تاجیکی نوشته شده اما با خط سرلیک روسی مثلا چایی رو مینوسند چایی اما بخط روسی مثل ترکهای ترکیه که ترکی را با حروف لاتین مینوسند

ملا غذا که خورد نشسته با دستانی بسته مثل کسی که دست بسته دعا میکند خوابید دو تا ناهم وزن کنار هم نشسته بودم اون حدودا 64کیلویی وزن داشت ومنی که 25 کیلو از اون سنگینتر بودم تنها دو نقطه مشترک داشتیم همسن بودیم وفارسی هم میدانستیم وهمزبان بودیم.  چراغ داخل هواپیما خاموش بود ودرجه هوای بیرون زیر 47 درجه سانتیگراد بود بیشتر مسافرها خوابیده بودند احساس کردم فشار هوا انگار داره حالم بد میکنه حالت استرس نداشتم اما احساس سنگینی میکردم به نظر مربوط به نوع غذایی بود که خورده بودم

ده دقیقه مانده به فرودگاه دوشنبه خلبان اعلام کردم که تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه دوشنبه بزمین خواهیم نشست ویکسری نقاط ایمنی متذکر شد ودرجه هوای شهر دوشنبه که 12 درجه سانتیگراد بود اعلام کرد با اعلام ان ناگهان همه از خواب بیدار شدند مثل ماشینی که انگار سر ساعت خودش بکار بیافتد متاسفانه کنار پنجره نبودم تا شهر دوشنبه را در شب از بالا ببینم البته زیاد هم مهم نبود بقولی تو شب از اون بالا چی میخواهی ببینی همه چیز از اون بالا مثل هم است

فرود نسبتا خوبی داشت هوا بارانی بود ونم نم باران هنوز داشت میبارید باران را همیشه دوست داشتم فرقی نمیکنه کجای دنیا باشم هروقت بارون میاد فکر وروحیه ام کلی تغئیر میکنه هر چند خسته نبودم اما بارش باران کلی روحیه مضاعف به من داد فرودگاهش مثل بندر عباس بود خیلی سریع رسیدیم به قسمت تحویل گذرنامه پشت قسمت چکینگ گذرنامه بافاصله ای که میشد دید تسمه های گردون بار بود اما من باید اول تکلیف ویزام مشخص میکردم چون بدون ویزا امده بودم رفتم قسمتی که مربوط به ویزا بود یکنفر بنگالی که احتمالا از اعضای کنسولی انجا هم بود انجا منتظر بود غیر از من و او کس دیگری نبود کار اون که تموم شد من به مردی که پشت میزش خیلی ارام وموقر نشسته بود گفتم که ویزا ندارم ودر دبی که پرسیدم گفتند که برای ایرانی در فرودگاه دوشنبه هم ویزا میدهند خوشبختانه همزبان بودیم ومیشد جزئیات هم توضیح داد دو قطعه عکس از من خواست ومبلغی به دلار ویک برگه که باید مشخصات ادرسی در دوشنبه ودبی پر میکردم جمعا 20 دقیقه ای طول کشید وهمانجا ویزا داخل پاسپورت زد ویزایی که در داخل فرودگاه میدهند یک ماهه یا 45 روزه است که میتواند دوسر هم باشد یعنی ویزایی که شما میتوانید در مدت تعئین شده بروید وباز برگردید بشرطی که از مدت قید شده بیشتر نشود ازمسئول انجا تشکر کردم رفتم قسمت چکینک انجا هم در عرض یک دقیقه نگاه کرد ومهر دخول زد ورفتم قسمت بار که انهم امده بود اثاثیه اندکی که داشتم برداشتم ودر عرض دو دقیقه امدم بیرون تاکسی های مختلف منتظر مسافر انوقت شب هم زیاد بودند میخواست سیگار بکشم که یکنفر از راننده تاکسی ها گفت اینجا نکش باید بری انطرفتر با همان راننده تاکسی قرار گذاشتیم که منو برسونه هتلی جایی چون هتل مشخص نکرده بودم اما فورا یادم امد که مسئولی که ویزا صادر میکرد گفت بین این هتل ها باید یکی حتما حداقل برای یک هفته ریجستر کنی که من هتل دوشنبه انتخاب کرده بودم به راننده تاکسی گفتم منو برسونه هتل دوشنبه ماشینش کمی دورتر پارک کرده بود اما قبل از هرچیز باید سر نرخ رفتن تا هتل به توافق میرسیدم قبول کرد که 5 دلار بدهم منم قبول کردم گفتم پس قبل از رفتن سیگار بکشم گفت بیا بالا تو ماشین هم میتونی سیگار بکشی ادم خوب وراحتی بود ماشیم اپل المانی داشت به احتمال زیاد مدل 2000 یا 2002 سواری استیشن بود باران با شدت بیشتری می بارید ومن واقعا در ان لحظه خوشحال وسرکیف بودم خیابانهای خلوت وارام در شبی بارانی وکم نور با خیابانهای بسیار پهن والبته کمی هم سرد تا هتل 15 دقیقه امد تا دم در هتل وصحبت با مسئول پذیرش مسافر هتل راهنمایی ام کرد زنی میانسال انوقت شب مسئول پذیرش بود چون هتل هم بوک نکرده بودم باید منتظر میشدم گفت طبقه دو یک اتاق خواب داریم شبی 45 دلار دیدم راهی نیست گفتم باشه وبرای دو شب فقط اجاره کردم چون نمیشد با این اجاره مدت یک ماه در هتل ماند کلید اطاق را گرفتم ورفتم بالا قسمت بالا هم یک رسپشن دیگر داشت اینرا قبلا بیست سال پیش در ازبکستان هم دیده بودم انجا هم هر طبقه ای یک رسپشن داشت این هتل هم سبق وساختش مثل انجا بود؛  بزرگ بود به نظر حدود 100 شاید 120 اطاق داشت رسپشن بالا در وسط این هتل در طبقه دوم بود دو راهرو بلند در طرفین داشت راهرویی کم نور که با فرشی قدیمی وملافه ای کف راهرو را پوشانده بودند انتظار چیز خارق العاده ای نداشتم مثل هتل ازبکستان با همان امکانات داخلی تلویزیونی بسیار قدیمی تخت های چوبی قدیمی بسیار محکم وبزرگ وکهنه شده ودستشویی وتوالت هایی که شلنگ شستشو ندارد وباید با دستمال کاغذی خودتو پاک کنی سرویس حمام وتوالتش خیلی کهنه بود به جای شوفاز در این هوای سرد یک کنداکتور برقی چیزی شبیه کولر های اسپلیلت که به جای باد سر باد گرم بیرون میدهد البته با این هوای سرد وشیشه های یک جداره اطاق امکان گرم کردن خوب اطاق نبود   خواب از چشام پریده بود دست وصورتی شستم وروی تخت دراز کشیدم هنوز در بیرون داشت بارون میامد ده سالی بود که سرما ندیده بودم سرمایی که برام تازگی داشت وحاضر بودم با سرماش هم لذت ببرم

ساعت 8ونیم از خواب بیدار شدم هوا هنوز ابری بود . شب موقع ورود به هتل یک برکه کوچک  دستنویس شده بمن دادند که برای خوردن صبحانه بود صبحانه از ساعت 7ونیم تا 10 صبح در قسمت بوفه پشت هتل روبه خیابان ومیدان بود دیشب که امده بودم هوا تاریک بود وفضای انجا زیاد توجه ام را جلب نکرد بیرون که امدم دیدم مقابل هتل دوشنبه میدان بزرگی است که مجسمه صدرالدین عینی از شاعران بزرگ ومعاصر تاجیک در ان قرار دارد صدرالدین عینی را به نام نویسنده وشاعر بزرگ ومردمی تاجیک میشناسند ومنطقه بزگی به نام اوست ونام ونشان او همه جا هست ومردم تاجیکستان اکثرا اورا میشناسند رفتم داخل بوفه دیدم کلا چهار ردیف صندلی چهارتایی هست وسه نفر هم داشتند صبحانه میخورند یک سماور برقی اب جوش کنار در ورودی بود که مسافرها خودشان برای خودشان چایی برمیداشتند من برگه ام را دادم چند دقیقه بعد یک تکه نان محلی خودشان با یک عدد تخم مرغ نیمرو ویه نصفه سوسیس ویک کاسه شیر برنج داغ وکمی کالباس گوشت گاو بود غذای نسبتا خوب ومقوی بود توی ان هوای سرد وبارانی چسپید بیرون که امدم نم نم بارون شروع شده بود تواون هوا واقعا سیگار کشیدن برای ادم سیگاری کیفی داره سیگارم که تموم شد رفتم بالا دوربین عکاسی رو برداشتم وکلاه گرمی هم سرم گذاشتم وبه سمت خیابون پائین صدرالدین که خیابان صدبرگ بود راه افتادم دست فروش توی شهر دوشنبه خیلی زیاد می بینی از کودکان تا جوانها وادم های بزرگسال زن ومرد در تقاطع میدان دیدم دو پسر بچه چیزی شبیه سیب با چوبی در وسط ان می فروشند میخواستم بخرم دیدم پول سامانی که پول تاجیکستان ندارم گفتم چند است گفت دنه ای 2 سامانی یعنی حدود 1درهم و40 فلس صرف نظر کردم می باید قبل از هرچیز سیم کارت تلفن وخط انترنت میگرفتم از چند نفر پرسیدم گفتند نزدیک بازار صدبرگ انجا هست ولی قبل از ان باید دلار تبدیل به پول خودشان که سامانی باشد میکردم در شهر دوشنبه صرافی به شکل بسیار مشخص کم است اما تا دلت بخواد هر صد متر صد متر کسانی ومغازه هایی هستند که تابلوی نرخ ارزهای قابل خرید وفروش زده اند وشما میتوانید انجا پول خودرا تبدیل به سامانی کنیم معمولا سه ارز موجودی که قابل تبدیل شدن بود دلار – یورو – وروبل روسیه بود هر صد دلار بین 535 تا 548 سامانی خرید وفروش میشود شاید مراکز مهمی برای پول های سنگین باشد اما برای منی که میخواستم صد تا دویست دلار سامانی بگیرم تفاوت نرخ زیاد نیست  کمی پائینر از میدان نبش یک مغازه دکه مانندی بود که باید سرت را خم میکردی تا میرفتی داخل ان گفتم صد دلار سامانی میخواهم گفت دارم میشود 542 جایی برای چونه زدن نیست چون هر کسی روی تابلوش نرخش را نوشته شاید پائینر نرخ کمتر یا بیشتر بین 3 تا 6 سامانی باشد اما من همون نرخ رو قبول کردم پول رایج در تاجیکستان سامانی است واسکناس های 1و3و5و10و20و50و100و500 سامانی دارند وپول خرد سکه های 5و10و20و25و50 درامی دارند که هر 1سامانی 100 درام است

پول که گرفتم  رفتم که سیم کارت بگیرم دیدم روی تابلوی مغازه ای نزدیکی های میدان عینی توی صدبرگ نوشته بود  فروشگاه مواد غذایی اتکا انهم به ایرانی وبزبان فارسی نوشته اند رفتم داخل دیدم یک خانمی پشت کیشر ودخل فروشگاه است بچه کوچک وناز خوشگلی هم کنارش نشسته پرسیدم شما ایرانی هستید گفت نه اما صاحب فروشگاه ایرانی است گفتم دنبال خرید سیم کارت هستم بلافاصله اومد بیرون از فروشگاه دوتا جوان که کنار خیابون ایستاده بودند صدا زد وبه انها گفت این اقا سیم کارت میخواهد یکی از انها رفت وبعد از پنج دقیقه با سیم کارت امد گفت میشود ده درهم شماره قبلی که مال دبی بود دراوردم اون شماره جاش قرار دادم گفت باید شارز هم بخری منم گفتم میشود انوقت خط انترنت داشته باشم خانمی که تو فروشگاه بود گفت بله و با بچه اش همراهم امد ومغازه دیگری به من نشان داد واون اقایی که سیم کارت ازش خریده بودم نیز با من امد فروشگاهی که کارهای فروش خط تلفن موبایل وانترنت داشت از 1 گیگا بایت تا 4 گیگا داشت برای من یک گیگ کافی بود و10 سامانی شارز گرفتم که جمعا با خط انترنت شد 40 سامانی وکلی از این بابت خیالم راحت شد از انجا بلافاصله با همسرم وبچه ها در دبی تماس گرفتم وبهشون اطلاع دادم که خوب هستم واین شماره تلفن من در تاجیکستان است چند دقیقه ای صحبت کردم بعد متوجه شدم نرخ مکالمه با دبی هر دقیقه نزدیک 2ونیم درهم است برای همین تصمیم گرفتم که بیشتر با انترنت و وات ساپ با هم تماس داشته باشیم تا با تلفن .

کار تلفنم که تمام شد برگشتم واز ان زن ومرد که داخل فروشگاه بودند تشکر کردم اجناس ان مغازه تولیدات ایران بود ومغازه ای در حدود 40 متر مربع وبزرگ بود کمی با هم حرف زدیم ومن راهی شدم تا برم به سمت خیابان پائینی صدبرگ؛ همانطور که بسمت پائین میرفتم  رسیدم به جایی که اقایی داشتند نان های گرم ومحلی انجا می فروختند نان خوب وگرمی بود یک نان کوچک گرفتم وامدم پائین تر دیدم اقایی سمبوسه محلی گرم دارد که 2 سامانی بود مخلوطی از پیاز وگوشت البته گوشتش خیلی کم بود مثل پیراشکی  واسنک های دبی بود تا سمبوسه هندی که تند وتیز است وخشک وبرشته است به خودم گفتم قرار نیست همه جا همه چیز مثل هم داشته باشند سلایق وعلایق مردمان کشورهای مختلف فرق دارد واین بر زیبایی سیاحت وگردشگری می افزاید

کمی رفتم پائینتر تا رسیدم به یک محوطه ای که اسمش بازار صدبرگ بود ومعروفیت ان منطقه به این بازار صدبرگ بود فروشگاههای کوچک وجم وجور در سه گوش یک ساختمان در دو طبقه که بیشتر انها اجناسشان در بیرون هم بساط کرده بودند بیشتر اجناس لوازم واحتیاجات روزمره مردم بود از کشک خشک ونخود ولپه وبرنج روسی وتایلندی گرفته تا نان محلی وروغن وکره وانواع کنسرو مثل بازارهای تهران در خیابانهای ناصر خسرو وخیابانهای اطراف امیر کبیر  وتوپخانه تهران بود سبک وسیاق بازارش انطوری بود

پائین تر زنها تو پیاده رو داشتند میوه وسبزی می فروختند گشنیر وپیازچه وشیود داشتند ویه نمونه کاهو کوچک مانند کاهوی چینی ها میوه هابیشتر سیب وانگور خودشان ونارنگی چینی ونارنگی پاکستانی بود اناناس وکیوی خارجی هم بود قیمت اکثر انها یا در حد واندازه دبی بود یا بیشتر نوعی لیمو ترش زرد دارند که دانه ای می فروشند ومال خودشان است دانه ای 1 سامانی کوچک وبزرگترش 1ونیم سامانی باید اعتراف کنم که این لیمو یکی از کم نظیرترین لیموهای زردی بوده که من تاکنون خوردم اب دار خوشمزه وبسیار لطیف که میشه اونو با پوست خورد ویک ذره هم احساس تلخی نکرد

همان مسیر را رفتم تا پائین تا جایی که می رسیدی به میدان بزرگی که در انتهای میدان ایستگاه قطار بود همان حوالی چرخی زدم هوس چایی کردم رفتم دکه مانندی که یک زن میانسال در ان کار میکرد گفتم چایی داری گفت بفرمایید پرده پلاستیکی کنار زد توی ان دکه کوچک قسمتی دو ردیف صندلی کوچک بود که هم محل خوردن غذابود وهم نوشیدن چایی گفت چه چایی سیاه یا کبود گفتم کبود یک قوری چایی کبود با دو پیاله اورد دو تا پیاله چایی خوردم وکمی به فضای داخل ان نگاه کردم دیدم با دو زن دارند این دکه را اداره میکنند وزندگی وامرار معاش میکنند زنان در تاجیکستان نقش بسیار مهمی در معاش خانواده دارند وهرجا که ان دوربر نگاه کردم زنان نیز مانند مردان وگاه بیشتر از انها مشغول کار وفعالیت بودند یک قوری چایی انجا 1 سامانی برابر 75 فلس بود پول ودادم وتشکر کردم امدم بیرون رفتم سمتی که تعدادی فروشگاه کنار هم گوشه ای از میدان بود حدود سی مغازه خواربار فروشی بود از تخمه افتابگردان گردو وپسته گرفته تا انواع شکلات حبوبات برنج چایی و... قدری سوال کردم وعکس گرفتم (یادتون باشه هرجا میخواهید در تاجیکستان از مغازه کسی وشخصی عکس بگیرید حتما قبلا بپرسید چون بعضی ها موافق عکس گرفتن نیستند ) امدم نبش دیگر میدان زنی داخل یک دکه مانندی ساندویچ میفروخت سیگار وبیسکویت ونان هم داشت اقایی هم کنارش ایستاده بود که بعدا فهمیدم باربر ان منطقه است واجناس از جایی به جای دیگر میبرد میگفت ماشین استیشن مدل 2006 دارد وکارش در همین میدانن بین خواربار فروشی ها همین است البته چندین ماشین دیگر هم بودند از زنی که داخل دکه بود پرسیدم مغازه مال خودشه گفت نه من برای صاحبش کار میکنم ولی مغازه مال صاحب کارش هم نیست بلکه اجاره کرده با ماهی 700 دلار وبه من حقوق میدهد در حد 800 سامانی یعنی 600 درهم از صبح میاد تا ساعت 6 وبعضی وقت ها تا 8 شب اگه مسافران قطار خوب باشند درامد بهتر است از انها خداحافظی کردم رفتم سمت پائیز که همان ایستگاه قطار است انروز خبری از قطار ومسافر نبود برای همین از محوطه عکس گرفتم وبه سمت هتل برگشتم

روز کریسمس بود ازهتل رفتم بالاتر میخواستم با ان منطقه بیشتر اشنا بشم رفتم تا رسیدم به یک گل فروشی قیمت شاخه های گل پرسیدم واقعا گران بود دوبرابر تا یک برابر نیم قیمت دبی بود میگفت گل ها وگلدانها بیشتر از هلند میاد اما چند نمونه هم از ازبکستان است خوشان زیاد تو کار گل نبودند یا اگر بودند من نمی دانستم ضمنا الان فصل سردی بود وشاید برای همین بیشتر از خارج کشور وارد میکردند از انجا رد شدم تا رسیدم باه جایی که روی دیوارش دو تا تابلو زده بودند که یکی از انها به خط وزبان فارسی بود اکادمیه علم های  جمهوری تاجیکستان انتستیتو زبان وادبیات وشرق شناسی رودکی بود رفتم داخل هرچه دنبال کسی گشتم نبود تا اینکه دیدم جلو در یک میز پر از کتاب هست که بین انها چند کتاب به خط فارسی بود جالب بود کتاب دنیا حزب توده هم انجا بود دیدم انجا کسی نیست بیرون امدم  به سمت بالا رفتم تا رسیدم به دانشگاه ملی تاجیکستان دو دانشجو انجا بودند کمی از انها پرس وجو کردم وعکسی با یکی از انها گرفتم وخداحافظی کردند برگشتم به سمت پائین وهتل کلید گرفتم رفتم استراحت کردم تا غروب .

 

من برای دوروز فقط هتل گرفته بودم برای همین باید زودتری فکری برای یه جای ارزان میکردم چون هتل شبی 45 دلار میگرفت از هتل اومدم پائین بغل هتل در قسمت بیرونی رستوران بارهتل بود که از ساعت شش شب باز بود هم پیشخوان داشت هم میز وصندلی رفتم انجا کنار یکی از میزها  نشستم بارمن به اتفاق چند زن میانسال ویک زن جوان مشغول کار وسرویس به مشتریان بودند بار و رستوران بسیار قدیمی بود وچنگی به دل نمیزد اما محیط صمیمی وخیلی ساده داشت یکنفر تاجیکی گرد کلفت هم کنارمیز  من نشست سلام وعلیکی کردم گفتم چی داری گفت هرچه بخواهی قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت عرق بدهم گفتم نه  گفت چی میخوری گفتم  ششلیک  واب البالو برای نوشیدنی  جاتون خالی خیلی چسپید دو سامانی هم انعام گذاشتم ورفتم خیابان ومحوطه میدان عینی چرخی زدم ورفتم بالا دراز کشیدم اولین روزم در شهر دوشنبه اینچنین گذشت

عکس ها را میتوانید اینجا ملاحظه کنید

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

قسمت دوم

جمعه 26 دیسمبر2014

26.12.2014

دیشب شب سردی بود اطاقم شوفاژ نداشت و کنداکتر هم زیاد گرم نمی کرد صبح ساعت 8ونیم از خواب بیدار شدم اومدم رفتم صبحانه خوردم بیرون که اومدم دیدم یک پیر مرد عصا به دست جلو در ایستاده قیافه جالبی داشت دو جوان هم انجا بوند گفتم میشه از این اقا عکس بگیرم انها رفتند پیشش او هم قبول کرد بغل هم که ایستاده بودیم متوجه شدم نابینا است گفتم چند سالته گفت 53 دیدم هم سن وسالیم ولی اون خیلی پیر تر از من به نظر میرسید ادم جالبی بود قدری با هم گپ زدیم چقدر خوشرو ومهربان بود اگه چشم بینا نداشت ولی دل مهربان وبینایی داشت

باید امروز هر طور شده بود جایی برای خودم پیدا میکردم چون مهلت هتل تا فردا صبح بود برای همین از چند نفر سوال کردم گفتند در خیابان رودکی وحوالی چایخانه راحت خانه یا اطاق خالی اجاره گیر میاید یکی دونفر هم گفتند که بعضی وقت ها روی تابلو ها یا بعضی از دیوار ها نوشته اند وتو روزنامه ها هم می نویسند توی مسیر به سمت بالا رسیدم به یک ساختمان بلند که در سمت راستم بود بعد ها فهمیدم به این ساختمان دوقلو میگویند بلند اشیانه یعنی یکی از بلند ترین ساختمان نوساز شهر دوشنبه سمت چپ پیرزنی داشت روزنامه می فروخت کنار پیاده رو یی چندین مجله وروزنامه داشت می فروخت از دوتا جوان که انجا ایستاده بودند پرسیدم کدام روزنامه اجاره خانه توش نوشته انها هم یکی دوتا روزنامه دادن گفت تو اینها هست دیدم به زبان تاجیکی اما با خط سرلیک یا بقول خودشان کریلی است همان خطی که روسها استفاده میکنند چیزی از ان نفهمیدم بالاخره یکی از انها خریدم گفتم بعدا پیگیری میکنم

از انجا رفتم تا رسیدم به همان چایخانه راحت قبل از رفتن به انجا یک کافتریا مانندی بود که بیسکویت وتنقلات وهات داگ میفروخت از انها سوال کردم که چیخانه راحت کجاست گفت همین روبرو چیخانه راحت است پرسیدم اینجا ها خانه یا اطاق پیدا میشود یکی از ان دو جوان پرسید شهروند ایران هستی گفتم بله گفت امکان داره خانه پیدا بشه گفتم من یک روزنامه خریدم ولی نمی فهمم چون خط ان برایم اشنا نیست ان دونفر روزنامه را از من گرفتند وشروع کردن به زنگ زدن  بیچاره ها یکساعتی برای من پرس وجو کردند من خودم شرمنده شدم چند بار گفتم ببخشید اگه پیدا نمیشه مزاحمتون نمیشیم گفتند مالیش نفهمیدم یعنی چه به نظرم خودم یعنی مسله ای نیست دیدم چایی نسکافی اماده ای دارند یک لیوان چایی سفارش دادم خوردم وسیگاری کشیدم پولش هم بی تعارف گرفتند چون با همان چایی وهات داگ روزگار میگذراندند نام انها را پرسیدم یکی از انها که بزرگتر به نظر میرسید اسمش حکیم بود ودیگری اقا دلیر اسم جالبی داشت برای اولین بار بود که چنین نامی می شنیدم ادم ریز نقش ومهربانی بود حدودا بیست وپنج شش سال داشتند با هم کار میکردند  از نوع رفتار وموقعیت رفتاری اشان فهمیدم دلیر کارگر مغازه است وحکیم صاحب کار است .

حکیم به من گفت اگه میخواهی چایخانه ببینی برو ما هم بیشتر پرس وجو میکنیم دیدم بد هم نمیگه رفتم چند عکس از چایخانه راحت گرفتم چایخانه راحت از چایخانه های قدیمی شهر دوشنبه تاجیکستان است که در خیابان رودکی واقع شده است این چایخانه که در یک طبقه ونیم درست شده قسمت چایخانه اش بیش از 70 سال قدمت دارد کارهای کنده کاری روی چوب به همراه نقش ونگار رنگی در سقف های چوبی جلوه خاصی به این چایخانه داده است گنجایش بیش از دویست نفر ادم دارد که شب ها گروه کوچک موسیقی محلی که معمولا در این فصل از یک ارگ زن ودایره زن استفاده میکرد محفل گرمی برای گذراندن اوقات فراغت نسل های میانه می باشد البته جوانها وخانواده ها زیاد برای خوردن شام ونهار ونیز مشروبات وبخصوص چایی به انجا می ایند قیمت مواد غذایی ونوشیدنی ها مناسب است وفضایی سنتی دارد .بیشتر خدمتکاران ان زن هستند چه در اشپزخانه انجا چه در سرویس وبردن واوردن غذا که اکثرا با لباس های سنتی وکلاه زنان تاجیک است از صبح تا اواخر شب این چایخانه باز است مردم از هر قشر وگروه وطبقه ای در ان چایخانه بودند البته در این فصل سرد توریست ها اندک بودند اما میگفتند در فصول دیگر بخصوص در تابستان گردشگران بیشتری به انجا می روند در این چایخانه اکثر غذاهای سنتی مردم تاجیکستان موجود است

وقتی داخل چایخانه شدم افراد زیادی نبودند خلوت بود وفقط یکی دو میز دو سه نفر داشتند نهار یا صبحانه میخوردند دو نفر زن امدند جلو گفتند چه میخواهی واصطلاح همیشگی در بدو ورود ادم ها بکار برند گفتند مرحمت گفتم ممنون من ایرانی هستم وتوریست هستم امدم از چایخانه ونقش های زیبای اینجا عکس بگیرم ؛ اشکالی ندارد گفتند ما الیش یعنی مسئله ای نیست چند تا عکس گرفتم وسر صحبت با زنها باز شد گفتم میشود از شما که لباس محلی پوشیدید عکس بگیرم یکیشان گفت بگیر دوتا گفتند نه بعد جو گیر شدند وامدند با من همگی عکس گرفتند گفتم زیاد بمن نچسپید صاحب داره خندیدند گفتند حالا یک چیزی بخور گفتم الان زود است برای نهار برمیگردم از انجا ومحوطه کناری ان چندین عکس گرفتم وبرگشتم نزد حکیم انها گفتند خانه هست ولی بالای 700 و800 دلار است گفتم نه گفتند صبر کن یک دوستی داریم اون خیلی بیشتر از ما میدونه کی خونه داره وکجاها پیدا میشه گفت اون روزهای جمعه میره مسجد وبعد از نماز میاد اینجا تا امدن دوستشان کمی با هم حرف زدیم وانها از ایران و وضعیت ایران پرسیدند من هم توضیحاتی برایشان دادم به حکیم گفتم مسجد کجاست گفت همین نزدیکی دو کوچه بالاتر است گفتم من میرم انجا وبرمی گردم

نرسیده به مسجد دیدم ادم های زیادی به ان سمت می روند من هم دنبال انها رفتم اکثرا شیک ومرتب وخیلی پاکیزه داشتند می رفتند مسجد داخل کوچه ای شدیم که مسجد در انتهای ان قرار داشت نیروهای انتظامی هم انجا بودند ومراقب امنیت مردم بودند کاری که می بایست با این همه تروریستی که در جهان است انجام میدادند چون این مسجد یکی از مساجد بزرگ شهر دوشنبه وکشور تاجیکستان است بنام مسجد مرکزی انقدر افراد مرتب بودند که فکر میکردی میخواهند بروند عروسی مثل ایران یا بعضی از کشورها نبود که عده خاصی وبا شکل وقیافه خاصی میروند حتی بین انها ادم های کرواتی وکت وشلواری نیز بود پیر وجوان ومیانسال بودند تاجیک ها سنی مذهب واز شاخه حنفی هستند نقش مذهب در تاجیکستان نقشی حاکمیتی نیست بلکه اعتقادومرام ومسلک مسلمانان محسوب میشود وبدور از بازیهای سیاسی ورفتارهای فرقه گرایانه است انها مذهب را ائینی صلح طلب وارامش دهنده وامری شخصی میدانند برای همین بدون تبلیغ به مساجد میروند وفرضیه نماز به جای می اورند

 نزدیکی ها ی در مسجد مردی چند گالن بزرگ عسل وشهد گل اورده بود از کیلویی 150 سامانی تا 300 و400 سامانی . انطرفتر یک بساط کفش فروشی بود انجا چند دقیقه ای ایستادم ودوباره برگشتم پیش حکیم  دیدم هنوز طرف نیامده به حکیم گفتم من گرسنه هستم میروم چایخانه چیزی بخورم اگه شما هم میائید بیائید گفتند رحمت اکه فرها د یعنی متشکریم برادر فرهاد

دوباره برگشتم چایخانه گفتم یک غذای سنتی خودتان بیارید خیلی خوشحال شدند گفتند شوربا خوبه گفتم باشه وقتی اوردند دیدم توی یک کاسه ای چیزی شبیه ابگوشت خودمان بی رنگ وخیلی ابکی است که با نان گرد محلی خودشان است چایی کبود هم یک قوری اوردند که جمعا شد 30 سامانی یعنی حدود 23 درهم کلا خوشمزه بود وداغ توی اون هوای سرد می چسپید

از چایخانه اومدم بیرون ان طرف خیابان بغل مغازه حکیم یکنفر دیگر ایستاده بود وقتی رفتم حکیم به من معرفی کرد اقای اقبال هستند واز دوستان من وخانه ای سراغ دارند اما اول باید بپرسند که ان خانه تخلیه شده یا نه وقیمتش چند است بعد از یکساعتی تلفن به این طرف وانطرف زدن بالاخره گفت اکه فرهاد یک کوارتره (منظور خانه ) است ومیگوید 650 دلار تو تا ندیدی قبول نکن خانه اش بالای خیابان رودکی است اشکالی ندارد ؛ من دیدم ساعت به ساعت میگذرد و من باید فردا باید اطاقم را در هتل  تخلیه کنم گفتم شما چک وچانه خودرا بزنید وبریم ببینیم گفت خانه اش خوب است وتازه درست شده ونزدیک یک باغ است ومیتونی هر روز بری انجا قدم بزنی واز نظر امنیت جای خوبی است انطور که انها گفتند تصوری که در من بوجود امد جایی شبیه نالج ویلج یا مناطق تازه تاسیس مسکونی دبی یا حداقل ایران بود برای همین گفتم میشه اول بریم انجا را ببینیم گفتند کلید نداریم باید خود صاحب خانه کلید بیاورد حکیم گفت میخواهی بریم اول ان منطقه وپارک عینی را ببین انجا منتظر میشیم تا کلید بیاورند با هم تاکسی سه سامانی سوار شدیم ساعت 3ونیم بود تاکسی یک جایی ایستاد که عین پارک های جنگلی بود گفت این پارک صدرالدین عینی شاعر ونویسنده بزرگ تاجیک است ؛ با هم وارد پارک شدیم خلوت خلوت بود در مسیر چند تا جوان با دوست دخترشان انجا بودند اقبال میگفت انها گپ نغز(قشنگ وخوب ) میزند وشوق میکنند گفتم بله مسیر را تا اخر پارک جایی که هیکل (تاجیک ها به مجسمه میگویند هیکل ) عینی بود که از انجا کوههای برف گرفته ورزاب پیدا بود وسرما در اینجا خیلی بیشتر از مرکز شهر بود حکیم گفت اینجا خنک است گفتم کجاش خنک است ما که یخ زدیم بعد فهمیدم اینها به سرد میکویند خنک ووقتی یخبندان شد وبرفگیر میگن خیلی خنک است .گفتم اره حکیم جان خنک است از انجا با هم عکس گرفتیم اما چون فصل سرما بود برگریزان درخت های کاج بود وشاخه سبز وفضای سبزی نبود اما محیط سالم وتمیزی از نظر اب وهوایی بود وکنار ان رودخانه بزرگی بود که از بالای کوههای برفگیر ورزاب به سمت شهر دوشنبه سرازیر میشد واب مردم شهر دوشنبه از این رودخانه تامین میشد قدری ایستادیم چند تا عکس گرفتیم و با هم به سمت پائین راه افتادیم ورفتیم به سمتی که قرار بود خانه وکوارتره ما انجا باشد در سراشیبی تپه مانندی خانه ها سه یا چهار طبقه قدیمی در چند ردیف پشت سرهم قرار داشت از شکل وشمایل خانه معلوم بود که مربوط به سالهای دور است وشاید بیش از 50 تا 60 سال از قدمت خانه ها میگذشت نمی توانم انرا با کدام شهر ایران مقایسه کنم شاید خانه های شمال کشور بخصوص در استان گیلان چنین نما وفضایی داشته باشد ساعت از چهار ونیم گذشته بود ودم بدم سرد میشد به حکیم گفتم اینجا دستشویی کجا پیدا میشود گفت میخواهی دستت بشوری گفتم نه دستشویی دیدم متوجه نمیشود گفتم توالت فهمید گفتم شما به توالت چی میگید گفت حاجت خانه اسم بدی نبود مارا برد به بداخل کوچه ای که انتهای ان تپه مانند بود مسجدی که نسبتا قدیمی بود اما محوطه خوبی مانند مساجد ایران نداشت سبک وسیاق وساخت ان مختص خودشان بود قسمت وضوخانه اش باز بود ودستشوی هم انجا بود خوشبختانه شلنگ داشت اما اب سردی داشت قضای حاجت که کردیم در قسمت شستشوی دست یک درام اهنی بود که بوسیله برق گرم میشد از روشی بسیار ساده برای گرم کردن اب استفاده شده بود الحق داغ بود ودستام توی ان هوای سرد جان تازه ای گرفت از انجا رفتیم قسمتی که مسجد بود هوا داشت تاریک میشد وافتاب داشت غروب میکرد ساعت حدودا 5 عصر بود انجا در محوطه مسجد با چند روحانی که فکر میکردم یکی از انها که پیر تر است امام مسجد باشد صحبت کردم گفتم میخواهم از مسجد وداخل مسجد عکس بگیرم گفتتند مرحمت یعنی بفرمائید چند تا عکس گرفتم وامدم بیرون حکیم گفت این اقا امام مسجد است لباسش با روحانیان ما فرق داشت جوان سی وچند ساله ای به نظر میرسید گفت اسم مسجد ما توحید است گفتم جنوبی هستم واز منطقه لارستان ؛ برایم جالب بود با جنوب ولارستان  تا اندازه ای اشنا بودند یکی از ان افراد که فکر میکنم بعد از امام جماعت کاره ای بود گفت ما اینجا کتاب به فارسی وقرانی واموزه های دینی کم داریم من هم گفتم برگشتم دبی به کسانی که در این زمینه کمک مینمایند صحبت خواهم کرد جالبترین قسمتش این بود که انها اقای پردل که در بین اهل سنت ادم شناخته شده ای هستند کاملا میشناختند

از انها خداحافظی کردیم وامدیم بیرون اقبال دوباره به ان صاحب خانه زنگ زد که چرا کلید را نمی اورد او هم گفته بود که میدهد کسی تا بازار ورزاب که نزدیک پارک عینی است بیاورد با هم پیاده به سمت بازار ورزاب راه افتادیم سوز سرما بیشتر شده بود ومن برای اولین بار بعد از ده دوازده سال گوش هام وپاهام یخ زده بود فقط پشت سر هم سیگار میکشیدم وقتی رسیدیم بازار ورزاب بازار بسته بود وتعداد زیادی ماشین خطی منتظر مسافر بودند هم برای داخل شهر وهم برای روستای ورزاب که در دامنه کوههای برف گیر انجا بود

 به اقبال گفتم میشه بریم داخل رستورانی که انجا بود چایی یا چیزی بخوریم گفت بله  من از اینکه دو نفر ادم را معطل خودم کرده بودم احساس خوبی نداشتم از صبح تا حالا انها همه جا همراهم بودند کاری که در دنیای کنونی کسی برای یک غریبه انجام نمیدهد به انها گفتم من گرسنه هستم واگه شما هم موافق باشید اینجا شام بخوریم ؛ چند مغازه ورستوران جمع جور انجا بود ودر یک قسمتی انواع کباب روی اتش بود انها زودتر از من رفتند داخل رستوران نشستند من رفتم جایی که کباب میزدند بال مرغ داشتند کباب شش لیک داشتند کباب بره داشتند وکباب گوساله ونیز کباب ماهی از سه نمونه هر کدام دو سیخ باضافه سوپ ونان سفارش دادم وبرگشتم پیش دوستان تازه یافته ام ؛ خوبی این مردم این است اهل تعارفات بی جا وبجای ما ایرانیها نیستند به انها گفتم اینها را سفارش دادم چیز دیگری هم میخورید گفتند اگه الان چایی بیارن وسالاد هم باشه خوبه

زنی که سرویس میداد امد وانها چیزهای دیگری که میخواستند سفارش دادند جای محقرانه ای بود اما به نظرم خوب وصمیمی می امد بیرون تو محوطه انجا عرق فروشی ومشروب فروشی بود که اکثرا سرپایی انجا می ایستادند وهر انچه دوست داشتند میخوردند سیگار کشیدن تو اکثر غذاخوری ها انجا ممنوع است برای همین من امدم کنار دکه مشروب فروشی سیگار کشیدم وبرگشتم داخل که گرم بود  . غذا که خوردیم وگرم شدیم دوباره اقبال زنگ زد انگار خبری از کلید نبود برای همین اقبال گفت شما اینجا باشید من میرم کلید میارم اون رفت وما ماندیم کنار همان رستوران که اسمش منطقه دیدار است روبروی چهار راه بازار ورزاب ده دقیقه ای با حکیم بیرون ایستادیم دیدم خیلی سرد است من رفتم داخل یک نوار فروشی والکی چند سی دی سراغ گرفتم تا کمی گرم شوم نیم ساعتی همینطور انجا گذشت حکیم دید من سردم است گفت بیا پیاده تا پارک عینی همانجایی که قراره خونه بگیری بریم

با هم راه افتادیم واقعا سرد بود رفتیم نزدیک مدرسه ایستادیم ربع ساعت بعد اقبال با صاحب خانه امد بیرون ان خانه  اصلا چنگی بدل نمیزد اما داخل خانه که سویت مانند بود خوب بود یک اشپزخانه جمع وجور داشت کابیت شده با چراغ گاز برقی گازی که فقط برقی اش کار میکرد ؛ یک ظرفشویی برقی داشت که اصلا به کار من نمیامد وچند تا ظروف استیل پخت وپز که خوب وتمیز بود باضافه چند تا بشقاب از همه رنگ وقاشق ویک چاقوی بزرگ ؛ سینگ تکی ظرفشویی دایره مانند خوبی داشت کف خانه با پلاستیک های رنگی چهارخانه مثل پارکت درست شده بود که در ابتدای در موکت کلفتی راهرو را پوشانده بود ویک تخت دونفر برای یک ادم داشت وتلویزیون ویک کنداکتور یا همان کولر برقی وشوفاز برقی حمام وتوالتش هم بد نبود یک ابگرمکن جمع جور داشت که کفاف یکنفر ادم میداد وزود گرم میشد وهمیشه به برق بود

در وپنجره اش خوب بود اما فضای پشت پنجره ها چون در طیقه اول بود وپشت یک باغچه خرابه ای بود که کسی انجا رفت وامد نمیکرد حالت متروکه داشت که از این نظر زیاد زیبا وجالب نبود وزیاد هم برام فرقی نمیکرد چون من روزها که بیرون بودم وشب هم با این سرما جایی نمیخواستم ببینم در کل خوب بود وجای ساکت وارامی بود اما شب ها در بیرون ادم دچار وهم میشد خیلی خلوت وکم نور بود ؛ اینگونه فضاها قبلا بیست سال پیش در ازبکستان دیده بودم انجا هم همینطور بود.  صاحب خانه بالاخره 50 دلار از ما کمتر گرفت معلوم بود ادم خوب وپاکیزه ومنظمی ست که خانه اش را اینجور مرتب وبازسازی درست کرده بود چون حکیم واقبال گفتند خیلی از خانه های اجاره ای به این مرتبی وخوبی نیستند . اب وبرق پای صاحب خانه بود  وقرار ما برای یک ماه اجاره این منزل بود

کلید را از صاحب خانه گرفتیم حکیم واقبال گفتند تو الان برو هتل وتصویه حساب کن وبیا اینجا چرا تا فردا صبر کنی من میگفتم نه فردا ؛  بالاخره انها منو قانع کردند وبا هم برگشتیم هتل تصویه حساب کردیم وکیف وبند وبساطم برداشتم وبه اتفاق حکیم واقبال راهی خانه پارک عینی شدیم کمک کردند تا وسایلم را بیارم داخل خانه بعد از مسقر شدن با هم چایی درست کردیم خوردیم وانها خداحافظی کردند من واقعا نمی دانستم با چه زبانی از انها تشکر کنم انها از صبح تا ساعت 10 ونیم شب توی این سرما پای من ایستادند کاری که خیال نکنم کمتر ایرانی یا غریبه ای در جایی برای ادم بکنند از انها بی نهایت تشکر کردم وبعد از چند دقیقه دیگر گرفتم خوابیدم یکساعتی خوابم نمی برد جای جدید وتک وتنها وعملا دور از مرکز شهر کمی خیالاتی ام کرده بود اما خستگی روز ودونده گری کار خودش را کرد وتا صبح ساعت 9 خوابیدم

عکس های این روز را میتوانید اینجا ببینید

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

 

قسمت سوم

27.12.2014

امروز شنبه است هنوز صبحانه نخورده ام چون داخل منزل هیچ چیزی ندارم چند تا تفتون (کلوچه محلی )ویک تاسپولا(ظرف معدنی در دار) خرما دوشابی دارم ؛ اما یخچال هیچ ندارد ونان هم ندارم ؛ شب قبل حکیم بمن گفت پشت خانه ات یک سوپری هست که نان وچیزهای دیگر دارد .رفتم انجا دختر جوانی به اتفاق مادر وشاید بردارش انجا کار میکردند؛  نان وشیر ویک عدد مرغ یخی برزیلی وشش تا تخم مرغ وربع گوجه فرنگی ایرانی ویک کیلو برنج خودشان ودستمال کاغذی بسته ای یک قوطی نخود فرنگی ورشته پلویی ونمک وروغن وچایی جمعا به مبلغ 103 سامانی گرفتم ؛ بازهم چیزهایی مانند پیاز وگوجه وسیب زمینی میخواستم که نداشتند پنیر سفید هم نداشتند

امدم خانه صبحانه مفصلی با تخم مرغ درست کردم ویک تفتون با چایی خوردم ونشستم پای کامیپوتر که یادم امد من انترنت ندارم .خانه را کمی مرتب کردم ویکساعتی خوابیدم تا ساعت سه بعد از ظهرخانه بودم دوستان دیشب گفتند اگه مواد غذایی ومیوه ؛ گوشت وخیلی چیزهای دیگر خواستی میتونی بری بازار ورزاب همانجایی که دیشب توی دیدار شام خوردیم روبروی انجا بازار تره بار ومواد غذایی هست؛ البته پوشاک وچیزهای دیگر نیز دارند

ساعت سه ونیم بعد از ظهر پیاده تا انجا رفتم ؛ ربع ساعتی راه بود رفتم کمی پیاز وهویج وترب وگوجه ویکسری وسایل گرفتم بازاری در حد بازار منطقه ای است که مردم ان منطقه خریدهایشان را انجام میدهند ؛ مانند بسیاری از بازارها توی ایران در مناطق مختلف چیز چشمگیر ودندانگیری نبود وسایل ومایحتاجی که احتیاج داشتم خریدم وبه حکیم واقبال زنگ زدم که من امروز انطرف نمیایم؛ اگر شما میتونید بیایید بگید وشام بیائید پیش من ؛ انها هم قبول کردند وشب با یک شراب ملدواوی که یکی از بهترین شراب هاست امدند؛ من مرغ با برنج خودشان که دانه ریز ولعاب دار ودیر پز است درست کرد ؛شام خوبی از اب درامد وبا هم شراب نوشیدیم وکلی حرف زدیم ؛شب بسیار خوبی بود به من وانها خوش گذشت وکلی حندیدیم ومجددا به خاطر همراهی اشان با من از انها تشکر کردم ؛ شراب مولدوای برای سه نفر ما کافی بود واقعا شراب بی نظیری بود به این گیرایی وبه این خوشمزگی نخورده بودم تا یادم نرفته انشب قبل از شام تاسپولاو خرمایی درش باز کردم وبه انها خرمای دوشابی تعارف کردم انها خوششان امد بخصوص حکیم که از خرما خیلی خوشش امده بود؛ ضمنا تخمه افتابگران خوبی هم داشتیم که کلی به گفتگوی ما نمک بیشتری داد

برای دیدن عکس های این قسمت اینجا کلیک کنید

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

قسمت چهارم

28.12.2014

امروز یکشنبه در تاجیکستان تعطیل رسمی است ؛ مثل اروپایی ها که یکشته تعطیل هستند از زمان اتحاد شوری این روز به جای جمعه تمام دوایر دولتی وحکومتی تعطیل است ؛ اما بازار تعطیل نیست . من ساعت 8 که هنوز افتاب نزده بود از خواب بیدار شدم دوش گرفتم وچایی درست کردم ؛ کمی مربا وشیر خوردم واشغالها را برداشتم تا توی راه بیاندازم توی اشغالدونی ؛ سطل زباله ان نزدیکی ها نیافتم دیدم جایی چند کیسه اشغالی کنار درختی است من هم انجا گذاشتم . از خانه تا بازار ورزاب پیاده رفتم هوا خوب وعالی بود سرد بود اما به ادم می چسپید از بازار ورزاب تا چایی خانه راحت جایی که مغازه حکیم انجا بود با تاکسی خطی رفتم وقتی رفتم دلیر انجا داشت هات داگ درست میکرد تا من یه چایی انجا خوردم حکیم با پسر برادرش که کلاس اول بود وامروز تعطیل بود امد انجا . پسر مرتب وبا نزاکتی بود از انجا پیاده با هم رفتیم پارک بیرق که نزدیک میدان سامانی وموزه ملی تاجیکستان است ؛ کمی چرخ زدیم ومحمد هم کمی در پارک بازی کرد؛ از انجا رفتیم نزدیک مجسمه رودکی که در وسط میدان رودکی است چند تا عکس گرفتیم حکیم گفت نزدیک ظهر است وباید پسر برادرش ببرد خانه؛ از انها خداحافظی کردم وانها رفتند

 از داخل پارک رودکی   امدم سمت میدان سامانی ؛ عکاس های زیادی در طول روز انجا هستند تا از ادم با هیکل سامانی ومیدان انجا عکس بگیرند دو سایز عکس میگیرند 5 سامانی و3 سامانی ؛ با وجودی که خودم دوربین داشتم اما قبول کردم که یکی از عکاس ها از من عکس بگیرد ؛ جست خوبی گرفتم طرف گفت شما اینجا باشید من 5 دقیقه دیگر عکس شما اماده میکنم ومی اورم گفتم باشه در همین حین دو نفر از ادم های محافظ میدان که ان بالا بودند گفتند میخواهی از محوطه بالا عکس بگیری من هم با رضایت قبول کردم اون اقا مرا به قسمت بالا بغل شیرسنگی  وقسمت های دیگر برد وبا دوربین خودم از من چندین عکس گرفت کلی خوشحال بودم وگفتم ببین چقدر به فکر توریست وگردشگر هستند؛ چون برای افراد رفتن به ان بالا وعکس گرفتن ممنوع بود داشتم پائین می امدم یکی از انها مرا کشید کنار گفت ده سامانی بده گفتم برای چی گفت امدی بالا عکس گرفتی دیدم به چند تا عکس از ان بالا می ارزد چند قدم امدم پائینتر یکی دیگر از انها امد گفت به این هم بده اخر سر ما مجبور شدیم بیست سامانی به این دونفر بدهیم ؛ به خودم گفتم پس چندان هم دلسوز من توریست نبودند ؛ خودشان میگفتند حقوقشان کم است وخرج زیاد است توی دلم گفتم جای دوری نمیرود کاری بود که شده بود ونمیشد کاریش کرد ؛البته بد هم گیرش نمی امد معمولا حقوق این افراد در ماه خیال نکنم بیشتر از 700 یا 800 سامانی باشد یعنی چیزی حدود 600 درهم در ماه  از انجا امدم پائین منتظر عکاس شدم هر چه صبر کردم عکاس نیامد ربع ساعت گذشته بود وپیداش نبود از عکاس های ان دوربر پرسیدم این عکاسی که عکس منو گرفت کجاست ؟ گفتند اسمش چه بود گفتم نمی دونم گفتند نمره نداد بهت ؟ گفتم نه .  به من گفتند دو سه تا اتیلیه (استودیو) ان پشت سینما هست؛  برو انجا شاید انجا باشه انجا هم رفتم ندیدمش دست خالی برگشتم رفتم سراغ پلیس یا همان ماموری که از من عکس گرفته بود

 گفتم ان مردی که اول از من عکس گرفت اسمش چی بود؟  گفت تاج الدین.  به عکاس ها گفتم شما تاج الدین ندیدید گفتند نه تا اینکه دیدم خودش داره از طرف سینما به سمت من می اید گفتم عکسم کو گفت یکی از دوستان از شهرستان امده خیلی وقت اورا  ندیده بودم اومده بود کنار سینما با اون بودم .گفتم اکه تاج الدین عکسم کو؟  دیدم اصلا یادش رفته چاپ کنه معذرت خواهی کرد وبا هم رفتیم اتلیه تا عکس اماده شد ده دقیقه ای طول کشید  

حسابی گرسنه شده بودم دیدم روی تابلویی کنار سینما نوشته رستوران ایرانی جامی رفتم داخل دیدم این قسمت ابتدایی ورودی سینما است از متصدی پرسیدم رستوران ایرانی کجاست گفت باید بری اشیانه بالاتر چند ین پله رفتم تا رسیدم به رستوران ؛ خلوت بود اما انواع غذاهای ایرانی داشت قیمت هاش هم مناسب بود از 25 تا 35 سامانی ؛ غذایی سفارش دادم دیدم صدای موسیقی زنده بگوش میرسد از اقای ماهی صفت مدیر رستوران پرسیدم این صدا از کجاست ؟ گفت در سالن سینما اجرای برنامه موسیقی تاجیکستان است گفتم میشه من برم ؟ گفت چند دقیقه دیگر تمام میشه ؛ دیدم فایده ای نداره نشستم وغذامو خوردم وامدم پائین ؛ وقتی رسیدم پائین افراد از سالن سینما خارج میشدند ؛ پرسیدم این برنامه کی دوباره اجرا میشه ؟ گفتند معلوم نیست

سلانه سلانه تا مغازه حکیم پیاده امدم ؛ دیدم اقبال هست اما حکیم نیست پرسید کجاها رفتی گفتم پارک ومیدان سامانی اما موزه بسته بود ونرفتم گفت کی گفته بسته است موزه اتفاقا روزهای تعطیل هم باز است اگه میخواهی ودوست داری با هم بریم ؛ دیدم تا شب کلی وقت دارم وبا اقبال به سمت موزه راه افتادیم ؛ موزه بسیار بزرگی در چند طبقه درست کرده بودند که بسیارزیبا بود برای ورود خارجی ها مبلغ بیشتری میگرفتند وبرای گرفتن عکس نیز مبلغی دریافت میکردند جمعا شد 45 سامانی حدود 36 درهم؛  خوب بود از اینکه اجازه میدادند از بعضی قسمت های اثار تاریخی ودیدنی عکس بگیریم عالی بود چون در خیلی از کشور عکس گرفتن ممنوع است

 بیش از دو ساعت همه جای  موزه را نگاه کردیم اثار زیادی از فرهنگ ایران شاعران ایرانی و خط نوشته ها بود؛ تاریخ وسنن مشترک وعلایق وسلایق دو ملت ایران وتاجیکستان که زمانی در کشوری واحد زندگی میکردند در اثار به نمایش درامده در موزه قابل مشاهده بود

وقتی که بیرون امدیم هوا نسبتا تاریک شده بود امدیم مغازه حکیم قرار بود حکیم اجناس سوپری اش را به یک ایرانی بنام بهروز بدهد که چند سال است در تاجیکستان کار میکند؛  مثل اینکه اقا بهروز نزدیکی های صدبرگ یک مغازه دکه مانندی اجاره کرده وقرار بود اجناس اقای حکیم را زیر قیمت خرید ازش بخرد؛  حکیم میخواست مغازه را کلا به ساندویچی وغذا خوری تبدیل کنه ؛ میگفت فقط با فروش هات داگ صرف نداره وخرج در نمیاد ؛ راست میگفت چون با اجاره 750 دلار در ماه وداشتن دو کارگر در مغازه چیزی براش نمی ماند برای همین میخواست اجناسش را رد کند این هم برای حکیم خوب بود هم برای بهرروز .

 اقا بهروز حوالی ساعت 10شب پیدایش شد وبعد از سلام وعلیک واحوالپرسی با هم نشستیم تا اجناس مغازه را حساب کنند همه جنس ها را بجز چند قوطی ابجو برداشت وحساب کردیم ؛ساعت از دوازده شب گذشته هردو یک لیست مشترک گرفتند وقرار شد فردا بهروز بیاید وجنس ها را ببرد ؛ من هم از انها خداحافظی کردم وبه خونه برگشتم روز پر مشغله ای داشتم اما خوب بود وبعضی از جاهای دیدنی تاجیکستان را دیده بودم

       برای دیدن عکس های این روز واین قسمت به اینجا مراجعه کنید     

 

 

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

قسمت پنجم

                                                                                      

29.12.2014

قرار بود امروز با اقای اقبال باهم برویم بازار قدیمی شهر دوشنبه بنام زیلونی ؛ قرارمان نزدیک بازار ورزاب بود جایی که خودش میگفت در ان منطقه درس خوانده است وسالهاست تو این محله می نشیند ؛ من هر چه منتظر شدم دیدم نیامد برای همین رفتم مغازه حکیم نزدیک ظهر بود که امد گفت مشکل گواهینمامه براش پیش امده وامروز نمیتواند برای همین دیر کرده ؛ من هم دیدم نباید مزاحمش بشوم برای همین گفتم شما میدانید بازار پایتخت کجاست ؟ انها مرا راهنمایی کردند گفتند با پیاده هم میتونی تا انجا بری دیدم راهی نیست حرکت کردم از چند کوچه وخیابان گذشتم تا رسیدم به جایی که یک مجتمع بزرگ از نبش خیابان پیدا بود

 چنین مجتمع بزرگی تو تاجیکستان تا حالا ندیده بودم؛ قبل از ورودی انجا دستفروش ها بساط کرده بودند مواد مایحتاج روزانه مردم بود کسی که انجا بود میگفت اینجا در چنین روزی بسیاری اجناس تخفیف دارد وفقط یکروز در هفته است . زنان ومردان مشغول فروش انواع خواربار چون برنج ولوبیا وانواع سبزی ومیوه وخوراکی ها ونان بودند ؛ از انجا رد شدم ورفتم تا از سردر انجا عکس بگیرم ؛ جوانی روی صندلی چوبی نشسته بود از او پرسیدم که این مجتمع چند سال است افتتاح شده وچطور است؟  گفت فقط 4ماه است اما هنوز خوب راه نیفتاده وکاسبی در ان رونق ندارد . گفتم متری چند اجاره است؟  گفت متری 10 تا 15 دلاردر ماه . یعنی یک مفازه 60 متری میشد 600 دلار در ماه .

 فهمیدم خودش هم در انجا مغازه دارد؛ با هم رفتیم داخل مجتمع  طبقه هم کف برای خواربار بود ؛ چیزی مانند کارفوردبی  درست کرده بودند اما خیلی کوچکتر . در یک سمت برای تره بار وخشکبار ودر یک سمت برای مواد گوشتی وپروتینی . جنس زیادی نداشت ومشتری چند نفری انجا بودند ؛ یک پله برقی به طبقه بالا راه داشت در طبقه بالا در یک سطح مربع مانندی دور تا دور حدود 30 مغازه ؛ شایدم کمتر بود ودر طبقه بالاتر هم به همین شکل در طبقه دوم تعداد مغازه هایی که دایر بودند وجنس در ان بود بیشتر از بالا بود . اکثر مغازه ها متراژی در حدود 60 متر مربع داشتند؛  بعضی ها بیشتر بودند ؛ ان تعداد مغازه ای  که باز بودند  درامد چندانی نداشتند ؛ طرف میگفت بعضی ها چند ماه امدند وچون فروش کم بوده دیگه اجاره را تمدید نکردند ورفتند.  البته ایشان میگفت در اینده خوب میشود . به نظر من نسبت به بسیاری از مجتمع های دیگرشهر دوشنبه  تر وتمیز وامروزی تر بود ومطمئنا در اینده بهتر خواهد شد . چرخی در این مجتمع زدم ؛ اجناس انجا مانند بسیاری دیگر جاها اجناس ترکیه ومخلوطی از چین وترکیه بود وقیمت ها هم از دبی گرانتر بود ؛ دراین مجتمع برند خاصی هم نداشت واگر بود برای من اشنا نبود .

از مجتمع پایتخت امدم بیرون ؛ بعد از ان دیدم هنوز تا شب قدری وقت دارم ؛ از یکنفر پرسیدم بازار زلونی از کدام طرف است ؟ گفت با مینی ون ها یا ون ها با دو سامانی میری انجا . گفتم رحمت وحرکت کردم. انطرف خیابان ایستادم اولین ونی که امد سوار شدم  ماشین خطی مملو از مسافر بود؛  راه زیادی تا نجا نبود بعد از یکربع رسیدم سر خیابانی که باید از انجا به بعد 200 متری پیاده می رفتم.

  سر نبش یک سه راه؛  بازار شاه منصور یا همان زلونی قرار دارد؛  به گفته اهالی ان منطقه این بازار بیش از صد سال قدمت دارد ومربوط به سالهای بسیار دور است . بازاری که قسمتی از ان باز وقسمت دیگری سر پوشیده است ؛ از مهمترین مراکز خرید مایحتاج مردم شهر دوشنبه است ؛ از مواد پروتئینی گوشت ومرغ وکالباس وسوسیس که مصرف زیادی بین مردم تاجیکستان دارد تا حبوبات ومیوه وسبزی.  البته قسمتی از این بازار پوشاک ولباس وکیف وکفش بود که چنگی به دل نمی زد . در کلا بازار پر رونقی داشت ومردم در حال خرید بودند ؛ نصف افرادی که در این بازار کار میکردند زن بودند ؛ بخصوص در قسمت میوه فروشی وسبزی فروشی. گاری های هم بود که برای جابجا کردن خرید مردم بود که به ان ارابه میگفتند مانند گاری های بازار ماهی فروش های دبی اما خیلی بزرگتر وجادارتر.

 وسط این بازار جایی داخل تنور؛ سمبوسه محلی خودشان می پختند که داغ داغ مردم می خریدند. داخل سمبوسه مخلوطی از گوشت چرخ کرده وپیاز بود که داخل تنور می پختند ؛ خوشمزه بود دو نمونه  داشت 2 سامانی وسه سامانی ؛ البته من در جای دیگری یک سامانی هم که کمی کوچکتر بود دیده بودم .  مردم تاجیکستان سمبوسه خودشان را  خیلی دوست دارند وخیلی جاها در سطح شهر می فروشند .

در این بازار  چرخی زدم وچند تا عکس گرفتم وبیرون امدم؛  انجا وان منطقه  کلا محیطی کارگری داشت یک رستوران هم نبش ان بازار بود که غذاهای تاجیکی داشت ؛ رفتم داخل رستوران و گفتم یک غذای تاجیکی بیار؛ گفت اش بیارم گفتم اش چیه؟ با توضیحاتی که داد فهمیدم؛  اش برنج دمکرده خودشان توی دیگ های بزرگ است که زرد رنگ است وبا گوشت گوساله ونخود وهویج رنده شده قاطی است ؛ گفتم باشه همون اش بیار امتحان میکنیم ؛ یک نان هم گفتم بیاورد که بد نبود هرچند 4 عدد کوچک بیشتر گوشت نداشت اما با توجه به قیمتش خوب بود .

 سر راه که می امدم توی پیاده رو دیدم زنها گیاهان وبوته های خشک شده محلی میفروختند ؛ یکیشون بابونه بود بقیه شباهتی به گیاهای دارویی ما نداشتند برای دل درد برای نفغ شکم برای کلیه برای فشارخون بودند ؛ بادام نازک تلخی هم داشتند که تاکنون ندیده بودم ومیگفتند خواص دارویی دارد . کمی انطرفتر زنی در یک ظرف بزرگ کله پاچه ابپز شده اماده می فروخت . کله دانه ای  15 و18 سامانی پاچه ها دانه دو سامانی ؛ مثل اینکه مردم انرا میگیرند ومی برند خانه گرم میکنند ومیخورند ؛ کله ها پوستش مثل ما نمیگیرند به احتمال زیاد از روش سوزاندن موها استفاده میکنند مثل کاری که اوزیها انجام میدهند . انجا کمی تخمه افتابگردان وکمی سیب ونارنگی خریدم وامدم همان نزدیکی که یک پارک کوچک بود روی یکی از صندلی های پارک نشستم ؛ سیگاری دود کردم واومدم سرخیابان با ماشین های خطی رفتم تا چایخانه راحت؛  حکیم انجا بود واقا بهروز امده بود اجناسش را ببرد . کمک کردیم تا انها توی ماشین بگذارد ؛مغازه حالا خلوت خلوت شده بود . اقا بهروز که رفت ساعت از 5 گذشته بود وهوا داشت تاریک میشد من هم برگشتم خانه .

عکس های این قسمت را میتوانید اینجا ببینید

 

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

قسمت ششم

 

30.12.2014

 زندگی راحت در دبی مردم را اسایش طلب   میکند . منی که روزگاری روی هر خار وسنگی میخوابیدم وخوابم می برد حالا از اینکه روی تختی بخوابم که خیلی سخت بود واسفنج نداشت قدری برایم دشوار بود . چند بار به صاحبخانه گفته بودم اوهم قول میداد که هر چه زودتر اینکار را میکند تا اینکه امروز صبح زنگ زد که اول تشک می اورند وبعد هم می ایند تلویزیون را درست میکنند ساعت حدودا یازده بود که تشک اوردند ؛اما اسفنجی نبود دو تا لحاف یک نفره را نمی دانم از روی کدام تخت صاحب مرده ای برداشته بودند وگذاشتند کنار هم روی تخت دونفره ویک پتو کشیدند رویش ؛ مثلا لحاف اسفنجی شد  ؛ از اول خیلی بهتر بود رضایت دادم وتشکر کردم وصاحبخانه هم بابت دیر شدن پوزش خواست .

انها که رفتند رفتم سوپری برای خانه چیزی بخرم ؛ چون امروز نمیشد بروم بیرون بعد از نهار ساعت 3ونیم بود دونفر امدند وگفتند برای تعمیر تلویزیون امدند دو جوان بودند بنام های عزت وفرج فهمیدم هر دوی انها دانشجو هستند وپدر یکی از انها در کتابخانه ملی کار میکند دانشجویانی که ضمن تحصیل حرفه وفنی یاد گرفته بودند ومیتوانستند پولی در بیاورند؛ انها اول رفتند پشت بام تا تکلیف سیم رابط روشن کنند ؛ بعد از نیم ساعت بالاخره پیدایش کردند وامدند پائین برای تنظیم . حین کار کلی با هم حرف زدیم انها از ایران می پرسیدند ومن هم از تاجیکستان وکاربارشان؛  بالاخره چندین کانال اوردند میخواستند چیزی بپرسند انگار روشون نمیشد فهمیدم چی میخوان بگن گفتم نه من از اون کانالها نمیخام به لحن تاجیکی گفتند ما لیش گفتم مالیش . دیدم کانال تاجیکی نداره گفتند اینجا انتن ان بالا نداره وکانال های خارجی میگیره کانال دبی وبی بی سی عربی وجیم وفارسی 1 ومن وتو وده تایی کانال های ایرانی که تبلیغاتی هستند ومرتب تبلیغ لاغری وچاقی وگن وانواع قرص ها میکنند داشت ؛ ضمن اینکه 50 تایی هم کانال های تبلیغ مذهبی انواع واقسام داشت ؛ پنج کانال اصلی ایران نداشت وتا دلت بخواد کانالهای فال ورق وبرد وباخت ایتالیایی داشت هر چی بود رضایت دادم هرچند دوست داشتم کانالهای تلویزیون تاجیکستان داشته باشم که نشد ضمن اینکه من هم انقدر خونه نبودم که بشینم تلویزیون نگاه کنم  ولی از اینکه تو شب های طولانی اینجا چیزی دلنگ دلنگ کنه بد نبود .

کارشون که تمام شد گرفتم کمی خوابیدم. ساعت 6 عصر بود که از خواب بیدار شدم ؛ دوشی گرفتم رفتم سمت چایخانه راحت ؛ دلیر بود وحکیم نیامده بود ان دور وبر چرخی زدم وساعت 8 رفتم چایخانه راحت ؛ دیدم موسیقی محلی میزنه با ارگ ودایره . ان وسط یک جوانی میخواند وجوان دیگری می نواخت رفتم ان نزدیکی ها نشستم سفارش غذا دادم وکباب گوسفندی انطرفتر یک عده که تعدادشان دور میز بیش از بیست نفر بود چند تایی از انها نزدیک محل نوازندگان می رقصیدند؛ . چون نمیشد داخل انجا سیگار بکشم رفتم در محوطه انجا که فضای روبازی داشت . چند نفر ادم همسن وسال من وکمی جوان وکمی پیرتر ایستاده بودند . از من پرسیدند که کجایی هستی گفتم ایرانی وعلاقمند به زبان وادبیات تاجیکستان . کمی حرف زدیم یکی از انها که اقای رستم نام داشت خوشحال شد و وقتی امدیم داخل گفت بیا سر میز ما ؛ قبول کردم ورفتم انجا ؛ فهمیدم اینها که امشب اینجا دور هم جمع شده اند تعدادی از اساتید دانشگاه به اتفاق همکاران وچند تن از دانشجویانشان هستند وشام میخورند وعرق می نوشند وبا هم می رقصند ؛ نعمتی که نزد ما ایرانی فراموش شده وخیال نکنم جایی باشد که از این خبرها باشد مشروبش هم کنار بگذاریم ؛ باز هم متاسفانه دارای چنین محفل شاد وزنده ای نیستیم

انها در طول ماه یا هفته خیلی ساده وصمیمی می ایند چنین جایی وضمن گفتگو وخوردن غذا با هم می رقصند وخوش میگذرانند تا اگر غم ونگرانی در طول هفته وماه سراغشان امد توی دلشان تلنبار نشود؛ تا روحیه وزندگی اشان تحت فشار قرار نگیرد ؛ جمعی بسیار صمیمی داشتند سر میز با اقای رستم که استاد زبانهای ژاپنی وروسی وچینی بود واساتید دیگری نیز حضور داشتند صحبت کردیم با مشاهیر ایران اشنایی داشت وعلاقمند بود که بیاید ایران واز نزدیک با کشور ما بیشتر اشنا شود؛  بیش از یکساعتی نزد انان بودم واز پذیرایی ومهمان نوازی اشان تشکر کردم وانها پاشدند تا کمی برقصند هر چند دوست داشتم که با انها برقصم اما ترجیح دادم با انها واین شب بیاد ماندنی خداحافظی کنم . شب خوبی بود

31.12.2014

دیشب تا دیروقت خوابم نبرد ونشستم قسمتی از شعرهایم که با خودم اورده بودم و 8سال فرصت نشده بود نگاهی به انها بیندازم نگاهی مجدد کردم ؛ چون اینجا خلوت وارام است ودغدغه کاری هم ندارم ومیتوانم راحت وبا حوصله نگاهی به شعرهای چاپ نشده بیاندازم تا برای انتشار اماده اش کنم  برای همین تا دیر وقت نشستم؛  صبح دیر از خواب بیدار شدم یا بهتر بگویم ظهر بود که بیدار شدم؛ دوشی گرفتم وصبحانه دو تا تخم مرغ اب پز با نان محلی وچیی وخرمای دوشابی خوردم ورا افتادم ؛ هوا خوب بود وقتی رسیدم مغازه دلیر ساعت یک بود؛ دانش اموزان مدرسه از مکتب خانه مرخص شده بودند وچند تا از انها امده بودند کنار مغازه حکیم .دلیر  داشت برایشان هات داگ درست میکرد ؛ کمی با انها که دوازده سیزده ساله بودند صحبت کردم؛ لباس رسمی مدارس برای پسرها پیراهن سفید با کروات وتر وتمیز وشیک بود وبه نظرم همین امر که از کودکی تمیز وشیک می پوشند باعث میشود تا در بزرگسالی به پوشش خود اهمیت بدهند ؛ اسم یکی از انها یعقوب اسم یکی فرزاد بود اسم ان دونفر دیگر یادم نمانده انها نام های اصیل وقدیمی ایرانی بیشتر از ما ایرانی ها دارند  هات داگ بچه ها که اماده شد از من خداحافظی کردند

کمی با دلیر حرف زدم وچون  دیدم وقت دارم رفتم اتحادیه نویسندگان تاجیکستان که در خیابان عمود بر خیابان رودکی است ؛ انجا را بنام اتفاق نویسندگان تاجیکستان می شناسند که دم در ورودی انجا به دو زبان تاجیکی وفارسی نوشته اند که در اصل باید گفت به دوخط تاجیکی که خطی سرلیک وبه جامانده از اتحاد شوروی سابق است وخط فارسی نوشته بودند.  دم در از دربان پرسیدم که رئیس این اتفاق کیست ؟ گفت بروید بالا پیش استاد بختی . پله را رفتم بالا خیلی خلوت بود بالا از فرد دیگری پرسیدم اطاق اقای بختی کجاست ؟او خیلی متین وبا برخوردی بسیار با متانت مرا تا انجا راهنمایی کرد  

داخل اطاق شدم سلام وعلیک کردم وگفتم من یک ایرانی هستم وبرای دیدن به تاجیکستان امدم وعلاقمند به زبان وادبیات وفرهنگ مردم تاجیکستان هستم مردی جا افتاده مثل کتاب های کلاسیک روسیه می مانست با خوشرویی از من استقبال کردند وگفتند من میهمان بختی هستم؛  اسم قشنگی داشت میزش پر از کتاب ونشریات وروزنامه بود؛ طی چند دقیقه ای که انجا بودم چندین بار برایش تلفن امد معلوم بود مشغله زیادی دارند ؛ چند سوال از ایشان کردم وایشان خیلی مختصر توضیح دادند که این اتحادیه از سال 1934 تاکنون فعالیت دارد وچهارصد نویسنده فعال در ان عضو هستند که در قسمت های مختلف فعالیت میکنند ودر بخش ولایات پامیر وسغد وبدخشان وخجند شعبه داریم ودر شهرها وروستاها نیز فعالینی در حوزه شعر وادب داریم وبا هم در ارتباط هستیم .

از چگونگی کارشان پرسیدم گفتند:  که اساس کار ما ترغیب وتشویق نویسندگان وایجاد فضای مناسب برای چاپ ونشر اثارشان است واز فکر بدیع  وخوب حمایت می کنیم واثار قبل از چاپ اینجا محاکمه ( منظورشان نقد وبررسی وبرطرف کردن نقایص وعیوب است ) می شوند واین کارها زیر نظر شورای مرکزی اتفاق نویسندگان که بزرگان شعر وادب تاجیکستان در ان هستند انجام میگیرد .

خواستم سوالات دیگری بپرسم عذرخواهی کردند وگفتند امروز ساعت 2 اداره تعطیل میشود وچون فردا سال نو است متاسفانه دوستان اینجا نیستند که شما را به انها که در قسمت های دیگرهستند  معرفی کنم ؛ من هم از ایشان تشکر کردم وگفتم در فرصت دیگری بعد از تعطیلا ت مزاحم میشوم .  انسان خوش برخوردی بود چند عکس از خود ایشان وقفسه کتاب ها که اثاری بزبان وخط فارسی داشت گرفتم ونظرم به کتابی جلب شد که دو جلد ان انجا بود مجموعه کارنامه که در ایران سالهای قبل چاپ میشد والان خبری از ان نیست .

از اتفاق نویسندگان که بیرون امدم کمی جلوتر دیدم روی یک ساختمان چند طبقه نوشته مجتمع سودای پایتخت 80  . سودا در زبان تاجیکی یعنی تجارت ؛ رفتم انجا چندین مغازه شیک وتر وتمیز در طبقه پائینی داشت در اصل مجتمع تجاری نبود بیشتر شبیه فروشگاههای بزرگ پوشاک بود تا یک مجتمع تجاری که ما می شناسیم ؛ تصمیم داشتم امروز به یکی دیگر از مراکز تجاری انجا بنام سعادت بروم از کسی  پرسیدم بازار سعادت کجاست ؟ گفتنتد همین جا کنار خیابان (خیابان فردوسی )سوار ماشین های خطی میشوی وبا یک سامانی میری انجا ؛ من هم همین کار را کردم ؛ ده دقیقه ای تا انجا راه بود .

مرکز تجاری سعادت در دو طبقه ویک زیر زمین مانند است که در این دو طبقه  به غیر از قسمت ورودی ؛ اختصاص به پوشاک دارد ؛ بخصوص پیراهن وشلوار زنانه ومردانه وکیف وکفش لباس های محلی والبسه های دیگر.  اجناسی که در این دو طبقه یافت میشود بیشتر اجناس از ترکیه ومقداری هم از چین است نرخ انها بیشتر از بازارهای دبی بود ؛ چه اجناس چینی وچه اجناس ترکیه ای ؛ برای نمونه یک پیراهن ترکیه خوب انجا 150 درهم بود در حالیکه انرا در دبی در چنین نمونه بازاری میتوان با 100 درهم خرید.  در این مرکز تجاری کاسبان  مغازه را معمولا بصورت ماهیانه اجاره میکنند واین امر در کل شهر دوشنبه صادق است واگر طرف نخواست میتواند که سر ماه تخلیه کند ؛ اجاره هر ماه اول ماه پرداخت میشود ونرخ اجاره در مرکز سودای سعادت هر متر مربع بنا به جای ان بین 10 تا 15 دلار بود یعنی یک مغازه 50 متری ماهی 500 دلار اجاره اش است.  در این بازار هم مانند بسیاری از مراکز دیگر فروشندگان زن ومرد کنار هم کار میکردند ومعمولا بین دو تا سه نفر فروشنده داخل یک مغازه بود؛ کمی در ان دو طبقه چرخی زدم وامدم پائین ؛ ساعت نزدیک 4 عصر بود ؛گرسنه ام بود دیدم دو تا رستوران انجا هست یکی روش نوشته بود رستوران وترب خانه ودیگری روش نوشته sfc چیزی شبیه کی اف سی دبی.  جای نسبتا شیک وتر وتمیزی بود از ان فست فودی های باب جوانان امروزی با کارمندانی که لباس فرم به تن داشتند ومیزها وصندلی هایی به سبک دبی در ان بود قیمت ساندویچ ها از 14 سامانی تا 25 سامانی بود؛  پیتزا هم داشت ؛ من یک پیتزا متوسط سفارش دادم چون دو سایز بیشتر نداشت بزرگ ومتوسط تا درست واماده شدنش بیست دقیقه ای طول کشید ؛ من هم فرصتی پیدا کردم تا هفته نامه ادبی که از اقای میهمان بختی گرفته بودم مرور کنم هرچند خط انها کرلیک است اما تا اندازه ای بعضی از ان کلمات را می فهمیدم .چندین شعر از زنی بنام رعنا مبارز داشت ونقد شعر وداستان هم داشت که خواندن وفهمیدن انها سخت بود .

 پیتزا که خوردم راه افتادم ؛ قرار بود امشب برای سال تجویل به اتفاق حکیم واقبال برویم میدان سامانی؛  میگفتند همه می ایند انجا ورقص وپایکوبی است وفشفشه پرانی .  از چند روز پیش داشتند ان میدان را برای چنین شبی اماده میکردند؛  نورافکن وسن اورده بودند ؛چراغ گذاشته بودند وبلندگوههای بزرگ تا شب جشن بقول ماها بترکونند ؛ برای همین گفتیم اگه بشه زودتر بریم تا جای خوب پیدا کنیم .

ساعت 5ونیم رسیدم  مغازه حکیم توی خیابان رودکی ؛  اما او هنوز نیامده بود قدری ان دور وبر چرخیدم ساعت 6ونیم حکیم امد از چایخانه راحت تا میدان سامانی راهی نبود وپیاده یکربع ساعت راه بود . سلانه سلانه حرکت کردیم مردم هم توی مسیر از بالا به سمت پائین میرفتند معلوم بود بیشتر این افراد میخواهند بروند انجا؛  نرسیده به میدان نبش پارک رودکی پلیس ونیروی انتظامی زیادی ایستاده بودند ؛ البته برای ایجاد امنیت . کمی که امدیم پائینتر چند نفر جلوی مارا گرفتند البته جلوی همه را میگرفتند به دوستم گفتند که همرات کیست او هم گفت ایرانیست گفتند پاسپورتت بیارمن هم پاسپورت همراهم بود  نشان دادم گفتند جیبهاتو خالی کن. من هر چه داشتم بیرون اوردم ؛ چند بار تفتیش بدنی کردند فندگ وسیگارهام از من گرفتند وبعد اجازه دادند تا بروم.

 دوستم حکیم میخواست توضیح بدهدکه چرا پلیس چنین کاری میکند  گفتم کار پلیس  درست است هرکشوری برای ایجاد امنیت خودش باید در چنین جاهایی که مردم زیاد هستند والان توی این دنیا پر از تروریست شده باید نکات امنیتی رعایت شود تا خدای نکرده کسی اسیب نبیند ؛ او هم موافق این امر بود .

به میدان که رسیدیم دیدیم دوتادور میدان حلقه اهنی هست وانجا نیروهای امنیتی اجازه ورود به محوطه اصلی نمیدهند جمعیت دم به دم زیاد میشد وما تامرکز میدان حداقل 60 متر فاصله داشتیم ؛ اهنگ از بلندگوها پخش میشد وبعد یکی دو گروه رقص امد اما قبل از ان پیام سال نو خوانده شد که متاسفانه نه خوب شنیده میشد ونه از ان دور رقص ها خوب دیده میشد . به دوستم گفتم پس شما وبقیه کی میرقصید؟  گفت ما که نمی رقصیم انها ان بالا می رقصند وما از اینجا تماشا می کنیم ؛ دیدم ما چه فکر میکردیم وچه شد ربع ساعتی انجا ایستادم دیدم دم به دم داره سردتر میشه چیز گرمی هم نخورد ه بودیم تازه سیگار هم نداشتم  وباید تا دوازده شب همینطور سرپا بایستیم.  به دوستم گفتم نمیشه برگردیم گفت ماالیش یعنی مسئله ای نیست ؛ بهش گفتم اگه تو دوست داری بمان من برمیگردم دیدم اون هم چندان راغب نیست انجا باشد ؛ دوباره پیاده برگشتیم واز انجا به اتفاق اقبال ویکی از دوستان دیگرشون اومدیم خونه ما وجاتون خالی سال نو در خانه بدر کردیم وغذا هم از بیرون مرغ گردون اوردیم وسال را به خوبی وخوشی تحویل بز دادیم چون امسال سال بز است امیدوارم بز فقط شاخمون نزنه .

عکس های این قسمت را میتوانید اینجا ببینید

 

 

 

سفرنامه تاجیکستان

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

قسمت هفتم

 

1.1.2015

امروز صبح دیرتر  پاشدم تصمیم داشتم در اول سال جدید بروم کتابخانه ملی تاجیکستان را از نزدیک ببینم اما گفتند امروز همه جا تعطیل است پس خونه نشیتی کردم . حکیم واقبال ساعت های دوازده ظهر امدند به جای نهار صبحانه با هم خوردیم وکلی از رسم ورسومشان پرسیدم گفتم سال نو ما با شما فرق میکند ونوروز سال جدید ماست انهاگفتند ما نوروز هم جشن میگیریم ویکروز تعطیل هستیم ؛ من گفتم سال نو در ایران که نوروز هم هست ادارات دولتی 5 روز وبقیه معمولا 15 روز تعطیل هستند وخیلی خوششان امد تا عصر انها منزل بودند وبعد رفتند؛  دیدم هوا تاریک میشود رفتم سوپری نان بگیرم دیدم چون اینروز تعطیل بوده نان تازه وگرم ندارند ؛ به نان مانده دیروز رضایت دادم وبرگشتم خانه انشب تا دیر وقت فرصت پیدا کردم با کندی سرعت انترنت بسازم وچند سایت خبری نگاه کنم .

2.1.2015

صبح که شد به خودم گفتم حتما امروز کتابخانه ملی باز است زودتر پاشدم زود زود که نه یعنی ساعت های 9ونیم صبح ؛ هوا خوب بود بعد از حمام وصبحانه راه افتادم ؛ ساعت های ده ونیم جلوی میدان سامانی بودم ؛ ماشینی که معلوم بود از ماشین های قدیمی روسی بود ومثل شورلت های مدل 59 بود داشت بساط میزها وچیزهای شب سال تحویل را بار میزد که ببرد ؛ از انجا رد شدم ورفتم کتابخانه ملی یک نگهبانی دم در داشتند اول اجازه نداندند که وارد شوم بعد گفتم من توریست هستم ودوست دارم اینجا را ببینم گفتند صبر کنید.

 چند دقیقه ای گذشت خانمی امد وقرار شد با ایشان بروم تا کتابخانه را به من نشان بدهد نام او مهستی بود خانم بسیار متین وبا حوصله وخوش سیما بود  معلوم بود اموزش های لازم برای اینکار دیده است از طبقه پائین شروع کرد گفت که اینجا قسمت همراهی واموزش وکتاب خوانی کودکان وکلا معلولین است.  انجا دارای فضای بسیار بزرگی به اندازه 200 متر مربع بود خانم میانسالی بنام عزیزه مسئول این بخش بود که مارا همراهی کرد وتوضیح داد که کار ما برای یادگیری معلولین وکودکان استثنایی است اسم این شعبه خدمت رسانی به معلولین می باشد واز تمام امکانات برای یاد گیری انها استفاده میکنیم از کتاب های مخصوص نابینایان (روشندلان)استفاده میشود وهمه خدمات ما بصورت رایگان است وکسی چیزی بابت این اموزش ها پرداخت نمیکند ما انها را اماده میکنیم تا خودرا باز یابند وما حتی در اینجا نابینایی داریم که شاعر است وغزل میگوید ودر محفل ادبی خیراندیش شرکت میکند وروز سوم  دیسمبرکه روز معلولین است ما برنامه داریم جوایز داریم برنامه های شاد وفرح بخش میگذاریم .

از خانم عزیزه سوال کردم که ایا کمک های مردمی به شما میشود که ایشان چنین توضیح دادند

خیلی کم است ما زیر پوشش دولت ونهادهای مربوطه هستیم وبه اتفاق همکاران دیگر کار میکنیم واینرا با دل وجان انجام میدهیم چون اموزش انها به ما لذت خاصی میدهد وثمره کار خودرا ارج می نهیم . خانم عزیزه ضمن صحبت هایشان مارا با مجموعه کتابهای موجود اشنا کردند ودر پایان من نیز از زحماتی که در این راستا میکشند تشکر کردم وبه سالن دیگری که مربوط به اموزش کودکان ونوجوانان بود رفتیم

خانم فیروزه احراری متخصص شعبه خدمت رسانی (در تاجیکی میگویند خذمت) کودکان ونورسان (نوجوانان) در کتابخانه ملی بودند که به اتفاق 4کارمند کار میکردند به ما گفتند که حدود یک سال ونیم از فعالیت این بخش میگذرد واز صبح ساعت 8 تا 5 بعد از ظهر مشغول کار هستیم در این بخش دارای 14 کامپیوتر هستیم وکتاب های اموزشی در رده سنی کودکان ونوجوانان موجود می باشد ومعلم زبان روسی وانگلیسی هم داریم که برای بخش انگلیسی از هرفرد در ماه  150  سامانی میگیریم .

بعد از بازدید از این بخش به اتفاق خانم مهستی رفتیم در طبقات بالاتر ودر طبقه 4 که تالار الکترونیک بود که در این بخش 170 دستگاه کامپیوتر با میزوصندلی های مرتب پذیرای علاقمندان ومشترکین کتابخانه بود . از مسولین این بخش سوال کردم که مراجعه کننده شما در ماه چقدر است وانها توضیح دادند بین 4تا 6هزار نفر از این قسمت در ماه استفاده میکنند ومشترکین کتابخانه با دادن فقط 10 سامانی (چیزی حدود 8 درهم )در سه سال از امکانات اینجا ودیگر بخش های کتابخانه ملی استفاده میکنند ( واقعا کار بسیار باارزشی در این کتابخانه بزرگ وبا هزینه بسیار پائین انجام میدادند وبسیاری از نوجوانان وجوانان میتوانستند اوقات فراغت خودرا با کمترین یا در حد هیچ از امکانات ان استفاده نمایند ) با انها خداحافظی کردیم ورفتیم بخش فهرست نگاری کتاب ها ؛ این بخش از مهمترین بخش های کتابخانه ملی است ؛ محلی که همه کتاب های موجود در کتابخانه که حدود 10 میلیون جلد کتاب است کدگذاری شده ودر فایل بندی وقفس های مخصوص کدها شماره گذاری شده است؛  این قسمت در محوطه بسیار بزرگی با 9 کارمند رسمی که وظایف این قسمت را بعهده دارند مشغول خدمت رسانی هستند از شیوه کار انها پرسیدم گفتند :

هر فردی که وارد کتابخانه میشود به قسمت خوانش مراجعه میکند ودرخواست کتاب مورد نظرش را به انها میگویند انها در سیستم نگاه میکنند که ایا این کتاب در کتابخانه ملی هست یا نه ودر صورت موجود بودن کتاب ؛ فرد انجا منتظر میماند ویکی از مسئولین بخش خوانش ان درخواست بما میدهد ؛ ما براساس کدهای تعئین شده ؛  ان کتاب را رده یابی میکنیم ومیرویم در قسمت بایگانی که میلیونها کتاب هست برای ان فرد می اوریم وهمه این کارها بسهولت ودر زمان بسیار کمی انجام میگیرد.

پرسیدم در روز چند مراجعه برای دریافت کتاب دارید وبیشتر چه کسانی هستند؟

در روز بین 300 تا 400 درخواست داریم که بیشتر انها دانشجویان ودانش اموزان هستند البته از افراد عادی ومعلمین واساتنید هم مراجعه کننده داریم .

پرسیدم شما از هر کتابی معمولا چند نسخه دارید؟ / ما از هرکتاب که منتشر میشود 4 نسخه وارد کتابخانه ملی میشود البته کتابهایی که در گذشته جمع اوری شده ومال سالهای بسیار دور است کمتر از این تعداد می باشد وخیلی ها در حد یک نسخه داریم .

 

وقتی من به اتفاق خانم مهستی در ان مکان بودیم خانم مسنی نیز در انجا بود وبرای مراجعه کتابی به انجا امده بود وبه نظر فردی فرهنگی می امد واز اینکه من ایرانی هستم وامدم کتابخانه ملی وپرس وجو میکنم خوشحال شد . ایشان خیلی بهتر ازبقیه تاجیک ها به زبان فارسی ایرانی صحبت میکرد با ادیبان وشاعران ما نیز اشنا بود نام این زن لطافت برزویه بود از ایشان ومسئولین این بخش که با حوصله وعلاقه به سوالهای من پاسخ دادند تشکر کردم وراهی (این کلمه راهی خیلی مورد استفاده اهالی تاجیکستان است به جای بروم ومیروم از این کلمه استفاده میکنند مثلا نمیگویند کی میروید میگن کی راهی میشوید )بخش دیگری شدیم

خانم مهستی میگفت در این طبقه 5 گوشه داریم که مربوط به کشورهای ایران ؛ عربستان سعودی ؛ کره جنوبی ؛ امریکا وچین است وهر کدام از این گوشه ها (سالن ها یا بخش ها )ادبیات وکتابهای ان کشور با زبان خودشان وجود دارد ومترجمین نیز در انجا هستند

برای اینکه بیشتر متوجه شوم به اتفاق رفتیم گوشه کره که یک زن کره ای به اتفاق مترجمی که تاجیک بود انجا بود اثاری از صنایع دستی وفرهنگ کشور کره در ان بود ومیز وصندلی هایی که به سبک کره ای انجا پیده شده بود ؛ باضافه کتابهایی در باره تاریخ وادبیات وجغرافیای ان کشور.  مسئول این گوشه خانم سیاره بودند که توضیحات لازم به ما دادند وگفتند تاکنون هفتصد نفر عضو این گوشه هستند واز امکانات کامپیوتری برای دیدن فیلم واموزش نیز برخوردار می باشند .

از انجا بیرون امدیم رفتیم گوشه عربستان  این گوشه انروز تعطیل بود به نظرم موقع نماز بود وکسی انجا نبود وگفتیم در فرصت دیگری به انجا میرویم بعد از ان رفتیم گوشه ایران که حدود سی هزار جلد کتاب داشت واقای علی حدادی وخانم سونیا همسرشان مسئول این گوشه بودند ؛ چندین میز بلند با صندلی های زیادی انجا بود که افراد علاقمند برای خواندن کتاب به انجا میروند کتابهای بی نظیری وگاه کمیابی در ان کتابخانه بود ودر همه زمینه ها بخصوص ادبیات وشعر کتاب زیاد داشت وگفتند که روزانه حدود سی نفر مراجعه کننده دارند

گوشه بعدی گوشه امریکا بود که انها نیز همانند گوشه های دیگر از همان امکانات برخوردار بودند تعدادی جوان مشغول مطالعه بودند فردی که مسئول انجا بود خیلی سرد برخورد کردند وحتی اجازه گرفتن عکس ندادند نوعی غرور وتکبر در رفتارش بود برای همین دیدم ارزش بحث ندارد وبیرون امدیم

گوشه بعدی گوشه ادبیات خارجی 16 کشور دیگر بود که در انجا غرفه های کوچکی به هر کدام از این کشورها اختصاص یافته بود مانند غرفه  فرانسه ؛ انگلیس  المان که جدا جدا در ان سالن جا داده بودند . یکی از اساتید زبان المانی که تاجیک بودند نیز انجا حضور داشتند وتوضیحاتی در زمینه کتابها  وادبیات جمع اوری شده در ان دادند

گوشه دیگری که رفتیم گوشه تاریخ خط بود که اقای سیف الدین بابایف مسئول انجا بودند در این قسمت کتب  دست نوشته های تاریخی از زمان پیدایش خط وسیر تکاملی خط وخط های مختلف در انجا نگهداری میشد.  من تاکنون چنین یکجا جایی ندیده بودم که اثار خط بشکل تکاملی ان نگهداری شده باشد ؛ مطمئنا منبع خوبی برای محققین وپژوهشکران محسوب میشود تا با مراجعه به این نسخ خطی به دانش واطلاعات خود بیفزایند اقای بابایف که خود معلم زبان وادبیات فارسی بودند مارا در این قسمت همراهی کردند واجازه دادند از نسخ های خطی موجود  انجا عکس بگیرم نسخ هایی  ازخط میخی تا انواع خط اوستایی وتا امروز.  گوشه کم نظیر وجالبی بود. از اقای بابایف تشکر کردم وبیرون امدیم  

گوشه اخری گوشه مطبوعات بود که در انجا تمام روزنامه ها ووهفته نامه وماهنامه ومطبوعات منتشره در تاجیکستان وجود دارد وافراد علاقمند به خواندن انها میتوانند در فضایی ارام به مطالعه مطبوعات بپردازند از خانم موحده مسئول انجا پرسیدم چند نشریه روزانه در دوشنبه منتشر میشود ؟ که توضیح دادند 40 روزنامه تازه نشر بزبان تاجیکی و20 روزنامه بزبان روسی منتشر میشود و62 مجله که بصورت ماهانه می اید؛  خیلی از روزناها هستند که از سال 1932 همچنان منتشر میشوند چند دقیقه ای نزد انها بودیم ودر پایان  از انها نیز تشکر کردیم وبه اتفاق خانم مهستی که از وقت نهارش هم گذشته بودیم امدیم پائین ؛ خیلی از او که همه قسمت ها را به من نشان داد وبا حوصله بودند تشکر کردم واز کتابخانه امدم بیرون وتوی این فکر بودم که این ساختمان وکتابخانه ملی چقدر میتواند در رشد وسمت وسو دهی به نسل اینده موثر واقع شود واحداث این مجموعه بزرگ را باید به ملت ودولت تاجیکستان تبریک گفت

ساعت نزدیک یک بعد از ظهر بود وکلی وقت داشتم؛  شنیده بودم بازار بزرگ شهر دوشنبه بازار کاروان است گفتند از صدبرگ ماشین های ون خطی شماره 33 میبره بازارکاروان . از کتابخانه تا صد برگ پیاده رفتم وانجا سوار ماشین خطی 33 شدم  ماشین پر از مسافر بود اما ان اخرها یک جای خالی بود ؛ نشستم کنار پنجره تا اگه بشه فیلم یا عکس بگیرم که در مجموع فیلم کوتاهی از توی مسیر گرفتم که بد نبود .

تا کاروان حدود ربع ساعت تا بیست دقیقه راه است . بازار کاروان در شرق شهر دوشنبه است ودر حاشیه وانتهای شرقی شهر قرار دارد از  دختر خانمی که بغل دستم نشسته بود پرسیدم هنوز خیلی تا بازار کاروان مانده ؟ گفت نه الان می رسیم . میخواستم پیاده شم دختره گفت پیاده نشوید . گفتم چرا؟  گفت مثل اینکه بازار تعطیل است . روز دوم سال نو بود  وامروز کاروان باز نیست؛ بدون اینکه پیاده شوم توی همین ماشین دوباره پول دادم تا برگردم منطقه صد برگ .

 بین راه از یک اقای تاجیک که اومد بغل من نشست گفتم کاروان امروز بسته بود ایا همه بازارها بسته است ؟ گفت نه بازار سخاوت باز است گفتم بازار سخاوت کجاست ؟ گفت وسط همین راهی که داریم میریم صد برگ . گفتم میشه انجا که رسیدیم به من بگی . گفت مای لش یعنی باشه . وسط راه پیاده شدم رفتم انجا ؛ بازار سخاوت مثل بازار روز بود ؛ سبزی ومیوه وخواربار واز اینجور چیزها ؛ فرق زیادی با بازار زلونی نداشت؛  قسمت هایی سر باز وبعضی قسمت ها سر بسته ومغازه مانند بود.  چرخی زدم تا رسیدم به اقایی که داشت انواع واقسام برنج می فروخت؛ ادم خوشرویی بود  کمی با هم حرف زدیم دوست داشت ایران رو ببینه کمی از برنج ها حرف زدیم فهمیدم بیشتر برنج ها از روسیه می اید اما خود تاجیکستان هم برنج دارد؛  بین برنج ها برنج افغانی هم بود البته عده ای میگفتند این برنج پاکستانی وهندی است اما چون از افغانستان میاد اینجا میگن مال افغانستان ؛ اخرش هم نفهمیدیم افغانی است یا پاکستانی ؛ در هر صورت تنها برنجی که شبیه برنج هایی که خودمان در ایران ودبی میخوریم همین برنج بود البته برنج تایلندی هم بود قیمت ها بین 8 تا 13 سامانی در هر کیلو بود فرق زیادی با دبی نداشت تازه مال دبی به نظرم خیلی بهتر است.  برنج های انها البته یک خوبی دارد وان اینکه خیلی لعاب دار است وابش مخصوص برنجی است که قدیم ها هاولوسش میخوردیم همانطور خوشمزه ولعابدار است؛  یک کیلیویی قبلا از برنج خودشون گرفته بودم وتو خونه درست کردم ؛ خود تاجیک ها کمی شفته کمی نپخته میخورند وبا اون نمونه برنجی که خودمان ابکش درست میکنیم وجدا جدا هست میانه چندانی ندارند . از اقا عبدالله برنج فروش خداحافظی کردم وچند تا عکس گرفتم ودوباره سوار خط 33 شدم وامدم صد برگ (نام منطقه ای در قسمت جنوبی شهر واز مراکز مهم شهر دوشنبه است  )

از انجا سلانه سلانه به سمت بالای خیابانی رودکی حرکت کردم ؛ بعد از هتل سرینا که از هتل های تازه ساز وتر وتمیز بالاتر از صد برگ است واجاره اطاق هاش  شبی 200 تا 300 دلار است رسیدم به جایی که مثل یک کوچه بن بست کنار خیابان بود ؛ یعنی زیاد لب خیابان نبود.  دیدم تابلوی نقاشی شده  بزرگی از  لنین  رهبر فقید وبنیان گذار حزب کمونیست شوروی دم در گذاشته اند  بغل مغازه نوشته بود هدیه مللی مالهای پیشین وروی سر در مغازه اش داس وچکش نشان پرچم سابق اتحاد شوروی بود.  رفتم داخل مغازه ادم موقر ومتینی بود قیمت تابلو را از او پرسیدم  گفت 5هزار دلار وبعد برام توضیح داد که این تابلو لنین است وچه ادمی بوده وچه کارها کرده . خوب توضیح میداد معلوم بود خیلی به لنین علاقه داشت یا داشته؛  چون مجسمه های دیگری نیز از لنین در مغازه اش بود ؛ از سکه پولی بنام لنین بگیر تا دیگر اشکال از لنین . در مجموع عتیقه فروش بود قیمت بعضی از چیزهایی که می فروخت معقول بود میگفت اروپایی ها ومسافران خارجی خیلی می ایند  ومجسمه لنین وتابلوهاش که قدیمی هست میخرند . اجناس مغازه اش مخلوطی از اجناس قدیمی وجدید بود که البته بیشتر انها کار دست وارزشمند بود . حدود یکساعتی پیشش نشستم وکمی حرف زدیم اون هم مثل من سیگاری بود ودوتایی حرف زدیم وسیگار کشیدیم ودر اخر چند خواننده قدیمی وخوب از تاجیکستان به من معرفی کرد ولیستی برام نوشت تا اگر خواستم سی دی یا دی وی دی بگیرم انها را بخرم . از علاقمندان موسیقی سنتی بود واطلاعات خوبی داشت چند تا عکس گرفتم وازاقا جعفرخداحافظی کردم .

از انجا قدم زنان از بلند اشیانه گذشتم ورفتم انطرف خیابان که چند کتابفروشی کنار هم بود جنب یکی از انها باز عتیقه فروشی بود این یکی واقعا عتیقه فروش بود؛  هدفش فقط فروش بود تعداد وحجم اجناسش از مغازه جعفر بیشتر بود ؛ اما خیلی بد سلیقه بود وخرده ریز بیشتر داشت تا چیز بسیار با ارزش ؛ اما جوان بسیارخوشرویی بود اجازه داد از عتیقه ها عکس بگیرم وهم ازخودش عکس بگیرم

ساعت شده بود 5 عصر داشت هوا تاریک میشد ؛  فهمیدم تو خونه چیزی ندارم که شام درست کنم . تاکسی خط سه  سوار  شدم واومدم ودنه ساز بازار ورزاب ؛ انجا گوشت ومیوه وخواربار داشت ؛ گوشت گوسفندی نبود گاوی یا بهتر بگم گوساله ای خریدم گوشت خوبی بود اینجا گوشت را معمولا به اندازه های یک کیلو نیم یا دو کیلو طوری تقسیم واویزان میکنند که یک قسمتی از ان استخوان دارد وهمینطور هم میفروشند کیلویی 38 سامانی بود کمی میوه وگوجه وسبزی وپیازونان  گرفتم واومدم خونه تا شام درست کنم جاتون خالی هرچند کمی گوشت گاو دیر پخت است اما خوش مزه بود  

عکس های قسمت هفتم را ابنجا ببینید

 

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

قسمت هشتم

3.1.2015

هوا امروز نیمه ابری وخوب است دیروز که نشد از بازار کاروان دیدن کنیم؛  برای همین امروز ساعت های یازد ونیم از خونه حرکت کردم با خط 3 تاکسی های خصوصی رفتم تو مسیری از خیابون رودکی ؛ کمی فیلم گرفتم وگپ وگفتی هم تو مسیر با راننده داشتم ؛ رفتم پیش دلیر که روبروی چایخانه راحت بود دلیر بود اما از وضعیت تغئیر مغازه که حکیم قول داده بود خبری نبود چند دقیقه ای پیشش ایستادم , از انجا رفتم صدبرگ واز انجا سوار ماشین های خطی 33 شدم تا برم کاروان ؛ اینبار یکی دیگه از ماشین ون سوار شدم که مال شرکت بنز است؛  از ون تویوتا بزرگتر وجادارتر است مانند مینی بوس است دستگیره وسط دارد ومسافر بیشتری سوار میکند ؛ ان اخرها یک جا برای نشستن بود معمولا اول خط که سوار بشی جایی برای نشستن پیدا میکنی وگرنه وسط های مسیر انقدر ادم سوار میکنه که بزحمت ادم سوار وپیاده میشه .

جلوی من یک پیرزن با احتمالا دخترش نشسته بود بچه قشنگی تو بغل مادر بزرگ بود مادرش عصا زیر بغل نشسته بود انها بازار سخاوت پیدا شدند وقتی پیاده شدند متوجه شدم مادر بچه یک پا ندارد وبرای همین بچه تحویل مادر بزرگ بود واقعا اینجور معلولیت ها برای زن بچه دار خیلی سخت است بخصوص برای خانواده ای که توان مالی نداشته باشد تا یک پای مصنوعی برای خودش درست کنه تا چه برسه که خدامه یا نوکر بگیره اما همینکه این مادر فرزندش را همراهی میکرد جای بسی خوشحالی بود .

وقتی پیاده شدم از یک اقایی پرسیدم کدام بازار کاروان است؟ گفت همه اش . اینطرف عمده فروش هستند وان طرف خیابان خرده  فروش . رفتم سمت عمده فروشی ؛ شنیده بودم که به اینگونه بازارها میگفتند بازار کانتینری ؛ یکردیف کانتیر که انگار یک طبقه از زمین بالاتر بود دیده میشد فکر کردم حتما دوطبقه است ؛ دم در ورودی چندین جعبه بزرگ چوبی روی هم گذاشته بودند انها مانند چمدان برای داخل خانه استفاده میشود . روی جعبه ها نقش ونگار شده بود کار دست مردم خود تاجیکستان بود .

 وقتی وارد بازار شدم دو طرف بازار فرش وموکت های ایران وترکیه لوله شده می فروختند وبعد لباس های محلی وپارچه های ترکی وچینی که دارای نگین بودند ؛ کف بازار در این قسمت بد نبود هر چه جلوتر رفتم دیدم بازار بی در وپیگری هست قاعده خاصی ندارد ؛ هرچند خودشان میگفتند که 13 لین دارد لین اول را تا اخر ان رفتم ؛ رسیدم به قسمتی که خشکبار میفروختند انجا کمی اجیل خریدم ورفتم جلوتر دیدم این قسمت اصلا سقف ندارد وبیشتر سنگلاخی است ؛ ظروف معدن وچیزهای درهم برهمی می فروختند؛ در اکثر لاین ها و مسیرهایی که رفتم بیشتر انها پوشاک فروشی بود ؛ اجناسی از چین وترکیه ؛ قیمت چندان مناسبی نداشتند ؛ کیفیت بعضی از انها خوب بود وبعضی ها معتدل . بیشتر پوشاک ها زمستانی بودند ؛ چون فصل سرما بود؛  توی کوچه پس کوچه ها که مثل بازار درست کرده بودند چرخی زدم این بازار احتمالا همان بازار کانتینری بوده که سقفی براش زدند وشکل وشمایلی بهش دادند وقسمت به قسمت هم فرق میکرد

در ان فصل سال  مشتری زیادی نداشتند درست است که میگفتند این قسمت عمده فروش است ؛ اما اگر مشتری بودی به دانه هم جنس بهت میدادند به نظر من بازار کاروان حتی قابل  مقایسه با بازار بندرعباس ایران هم نبود ؛ انگار هر قسمتی از بازار بعد از مدتی ایجاد شده وبه همان سبک کنار هم قرار گرفته بودند ؛ خیلی زود از این بازار خسته شدم وحتی نرفتم انطرف خیابان که بازار خرده فروشی اش بود ببینم ؛ به نظرم در اینده مسئولان انجا باید فکری برای یک بازار خوب عمده فروشی بکنند

کار دیگری توی بازار کاروان نداشتم برای همین سوار ماشین شدم وبرگشتم صد برگ از صدبرگ تا چایخانه راحت پیاده رفتم دیدم دلیر هم نیست ومغازه بسته است ساعت حوالی 3ونیم بعد از ظهر بود دیدم خسته هستم وحوصله جایی ندارم برای همین برگشتم خانه

4.1.2015

پنجره زدم کنار فکر کردم خیلی زود از خواب پاشدم ؛ ولی ساعت 10 صبح بود وهوا کاملا ابری وخوب بود بلند شدم توی این هوای خوب صبحانه خوب ودرست وحسابی واقعا به ادم لذت خاصی میدهد  گاز روشن کردم البته قسمت برقی ان  ؛ دوتا تخم مرغ ابپز تا دوش گرفتم اماده شد ؛ با نان محلی جاتون خالی خوردم  ظرف هارو شستم وپشت ان یک چایی خوردم واماده حرکت شدم

ساعت 11وربع بود تصمیم داشتم امروز از بالاترین نقطه شهریعنی جایی که خونه من بود  تا پائین ترین ان که منطقه سمت صدبرگ بود همه اش پیاده برم ؛ لباس پوشیدم وحرکت کردم هوای بسیار عالی بود همه وجودم این هوای خوب را احساس میکرد وادم دلش می خواست که قدم زنان توی این هوا به هر طرفی برود.  چون مسیر از بالا به پائین شهر در خیابان اصلی رودکی سرازیری است راه رفتن خسته ات نمیکند ؛ یک مزیت بزرگ در راه رفتن وخیابان گشتن اشنا شدن با جاهایی هست که می بینی صد بار با ماشین از انجا رد شدی اما خوب ندیدیش ومتوجه جاهایی میشوی که برات تازگی داره ؛ تو مسیر که میرفتم چند ساختمان نوساز دیدم از جمله ساختمان رویال پلازا وبعد مرکز تجاری که بتازگی افتتاح شده بود .

در ساختمان تازه افتتاح شده در طبقه همکف ان بدلیجات واجناسی از سوارفسکی شرکت اتریشی استون(نگین) می فروختند که زیاد نبود ؛ پائین چند مغازه بوتیکی بود اما در قسمت بالا یک فروشگاه بسیار بزرگ کیف وکفش ولباس مردانه وزنانه بود . اجناس انجا ترکیه ای بود؛ قیمت ها سرسام اور ؛ بعضی از قیمت ها دوبرابر دبی بود؛  ده تایی کارمند داشت که بیشتر زن بودند ودر انموقع مشتری من انجا ندیدم ؛ نمی دانم هزینه واجاره چنین جایی با این قیمت های بقول خودشان کلان چطوری در میاد ؛ نمی دونم حتما در میاد که اینجا به این بزرگی اجاره کرده اند .

از ساختمان امدم بیرون ؛ در مسیر از کنار دانشگاه اگراری تاجیکستان رد شدم ؛ دانشگاه بزرگی بود که در انتهای پائینی ان  مجسمه ابو عبدالله رودکی قرار داشت ؛ از انجا چند تا عکس گرفتم روبروی ان حوضچه ها یی بود که فواره های ان خاموش بود وحوضچه ها اب نداشت . اوایل که امده بودم تاجیکستان برایم روشن نبود چرا اکثر فلکه ها وحوضچه ها خالی است وفواره ها کار نمیکنند اما بعدا متوجه شدم که دلیل ان وجود سرمای زمستان است ولوله ها در این فصل وبا این سرما یخ میزنند برای همین اب را بسته اند تا در فصل بهار وتابستان باز کنند ومنطقی به نظر میرسد

در ادامه مسیر رسیدم به چایخانه سعادت که شبیه چایخانه راحت بود البته داخلش نرفتم وخیلی خلوت به نظر میرسید گذاشتم برای روز دیگری انجا بروم؛ در مسیر که می امدم احساس میکردم امروز باران می اید از چایخانه راحت گذشتم ورفتم سمتی که بیمارستان ایرانی ابن سینا بود در ان خیابان فرعی چند مغازه شیک ویک سنتر کوچک بنام مرکز سودای موسی بود که روی یکی از تابلوهای ورودی اش نوشته بود ما گشاده شدیم یعنی افتتاح شد. کلمه گشاده در تاجیکی به معنی باز است مثل اوپن انگلیسی حتی روی درهایی که مغازه ها باز هستند هم میتوانید انرا به خط سرلیک زیاد ببینید .مسیر را ادامه دادم رفتم  سمت بیمارستان سینا برای دندان پزشکی  از بیمارستان که امدم بیرون دیدم هوا منقلب شده وداره نم نم بارون می باره هوا فوق العاده بود مسیرخیابان رودکی به سمت میدان سامانی رفتم ؛ ساعت یک وربع شده بود کاملا گرسنه بودم  در مجموع حدود دو ساعتی پیاده اومده بودم دیدم در نیم طبقه یک ساختمانی نزدیک پارک رودکی یک رستوران هندی است. میانه من با غذای هندی خوب است واکثر غذاهای هندی را خورده ام وامتحان کرده ام ؛ رفتم بالا از دبی که امده بودم تا اینروز رستوران هندی ندیده بودم ؛غذای هندی را سالهاست که میخورم ومن یکی که خوشم می اید شمارا نمی دانم ؛ توی این هوای بارانی وسرد غذای هندی با ان تند وتیزی اش به ادم می چسپد .

 توی ان رستوران چند تا مشتری کره ای داشتند غذا میخوردند ؛ کارکنان رستوران  همه تاجیک بودند ولی همه غذاهای هندی داشتند قیمت هاش نسبتا مناسب بود  بین 25 تا 35 سامانی من ترجیح دادم همان ماتان بریانی یا بریانی لحم (گوشت ) بخورم همراه با نان اضافه . اتفاقا بریانی را توی دیگ کوچک هندی اوردند خوب چسپید . نهار که تمام شد وقتی امدم بیرون باران شدتش بیشتر شده بود وخیابانها خیس بود وکمی نیز سرد شده بود مسیر را تو بارون ادامه دادم واز مسیر میدان سامانی وخیابانهای منتهی به صدبرگ گذشتم تا اینجا که روز بسیار خوشایند ودلپذیری بود خودم که خیلی کیف میکردم انهم توی شهری که ارام است وجنجال وزد وخوردی نمی بینی وکسی شتاب چندانی ندارد ناگفته نگذارم من تو هیچ بارانی تا حالا چتری بالای سرم نگرفتم حتی در باران شدید کشور تایلند

 تا انتهای صد برگ ومیدان دامپیچت رفتم ؛ انجاها چرخی زدم ویه خرده احتیاجات خونه خریدم وبا ماشین خطی شماره سه برگشتم سمت چایخانه راحت انجا پیاده شدم خبری از دلیر وحکیم نبود ؛ رفتم داخل چایخانه توی این هوا یک قهوه داغ  می چسپید

یکساعتی انجا سرپایی ایستادم وبا بارمن وچند نفری که انجا ایستاده بودند صحبت کردم وبعد از ان به سمت خانه حرکت کردم روز بسیار زیبا وخوبی گذرانده بودم واز این بابت شادابی خاصی داشتم .

عکس های این قسمت را اینجا ببینید

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

قسمت نهم

5.1.2015

امروز از اول صبح نم نم بارون داره میاد کلاه پشمی ام گذاشتم سرم اما اوایلش دوست داشتم بارون کمی به سر وصورتم بزنه بعد دیدم خیس میشم گذاشتم سرم  هوا خیلی خوبه رفتم پیش دلیر مغازه حکیم ؛ یک نسکافه خوردم واز انجا رفتم اتحادیه نویسندگان تاجیک که همان نزدیکی تقاطع خیابان رودکی جنب چایخانه راحت بود . با پیاده 7 دقیقه ای راه بود چندی پیش انجا رفته بودم چون نزدیک تعطیلات بود فقط توانسته بودم رئیس انجا اقای میهمان بختی را ببینم وچون فردا سال نو میلادی بود زودتر تعطیل شد ونتونستیم بیشتر با هم حرف بزنیم برای همین امروز دوباره میرم انجا .

 ساختمان اتفاق نویسندگان تاجیک ساختمان بزرگیست که مجسمه ماکسیم گورکی با صدرالدین عینی در محوطه ورودی ان قرار دارد این اتحادیه در چند طبقه ساختمان است که قسمت های مختلف دارد وتوسط شورایی 11 نفره اداره میشود .

رفتم طبقه یک توی راهرو از اقایی سوال کردم استاد بختی هست ؟ گفت الان جلسه دارند.  گفتم ایرانی هستم وعلاقمندم شعرا ونویسندگان تاجیکستان را ببینم .  ایشان مرا به اطاقی بردند که اطاق مدیر شورای نظم اتفاق نویسندگان تاجیکستان بود سلام وعلیک کردم ایشان اقای سید علی مامور شاعر ومترجم معاصر تاجیکستان بودند وفرصتی شد تا با ایشان به گفتگو بنشینم

استاد سید علی مامور متولد 28 دیسمبر 1944 در روستای یکه باغ ولایت سغد تاجیکستان هستند ودر زمینه شعر درقالب های مختلف شعر کلاسیک شعر سروده اند در مثنوی وغزل در رباعی وچهار پاره در قطعه های مختلف در دو بیتی شعر دارند واز سال 1963 بیش از پنجاه سال است که بسرودن شعر مشغول هستند . ایشان تاکنون 20 جلد ومجموعه شعری برای بزرگسالان منتشر کرده اند و5 کتاب شعر همراه با تصویر قصه ای برای کودکان دارند؛  یک دفتر شعر ایشان با عنوان چشم ستاره در سال 1990 بزبان وخط فارسی منتشر شده است ؛ ضمنا در سال  2009 گلچینی از اشعار استاد مامور به  زبان فارسی توسط سفارت ایران در تاجیکستان به چاپ رسیده است . اخرین کتاب ایشان دولت دیدار است که منتخب اثار اوست واشعاری از این کتاب در ایران نیز چاپ شده است .

از مجموعه اشعار ایشان زورق امید 1967 – سوگند 1972- همسالان 74- راز دریا 77 - محور 80 -  طالع 81  -  روح بلند 83 –افتاب دل 86 - ریشه پیوند 89 – چشم ستاره 90 – سالگره 94 –گرد افتاب 94- شاخه شکسته 98 – اوای مرغ شباویز 2000 –اتش میرایی 2002- نظرگاه دل 2003- چهار ضرب ( رباعی ) 2003 – افتابگردان 2007 – پائیز سبز 2011 – ستاره شکفت 2011

از مجموعه اشعار برای کودکان سوزنک 1985 – نواهای گلدره 1988 – کرچ (کاچ خربزه ) 1993- الونچک 2013 - انوشه جان جان ما 2004

از استاد سید علی مامور مجموعه مقالات وتقریر وسفرنامه هایش با عنوان سخنی از دوستان واستادن در سال 2007 منشر شده که در تشکر از یاداوری محافل ادبی از ایشان وهمران ایشان است .

از مجموعه اثار مامور تاکنون 7کتاب در روسیه بزبان روسی منتشر شده ؛  در ازبکستان 2 کتاب ؛ در بلا روس 1 کتاب ودر ایران دو کتاب

سید علی مامور شاعر برجسته تاجیک در زمینه ترجمه نیز کارهای مهمی انجام داده است که از انجمله اثاری از شاعران ازبک عبدالله عارفا – انه بردی اقایف شاعر ترکمن – ریگاربردلین شاعر بلاروس؛  لودمیلا شیپاخینا شاعر روس –از گارسیا لورکا شاعر اسپانیایی – واز شاعران خلق های سابق اتحاد شوری ونیز بیاض شعر مغولستان واشعار شاعران قرن هیجده ونوزده روسیه ونیز از شاعران بلغارستان ونیز چکسلواکی سابق  به زبان تاجیکی ترجمه نموده است .

ایشان به ایران ؛ سوریه ؛ عراق وکویت نیز سفر کرده اند ودر ایران از شهرهای تهران ومشهد وطوس زادگاه فردوسی دیدن کردند علاقه زیادی به ایران وادبیات ایران دارند  

بیش از 50 سال فعالیت ادبی در عرصه شعر وترجمه وکار برای کودکان در کارنامه درخشان شاعر معاصر تاجیک اقای سید علی مامور است که تاکنون جوایز متعددی نسیب ایشان کرده است جوایز دریافتی بشرح زیر است :

جایزه سازمان جوانان جمهوری در سال 1978 – جایزه دولتی رودکی که از جوایز مهم ومعتبر تاجیکستان است در سال 1997 –وافتخارنامه های متعدد از شورای عالی تاجیکستان و بلا روس ودیگر نقاط

سید علی مامور که از سال 1972 عضو اتحادیه نویسندگان تاجیکستان هستند همچون گذشته در سمت مدیریت شورای نظم اتحادیه در دفتر کوچکش در طبقه اول ساختمان اتحادیه نویسندگان تاجیکستان به فعالیت ادبی خود ادامه میدهند.

این گفتگوی صمیمی با استاد مامور در روزی بارانی در تاریخ 5.ژانویه 2015 انجام شد .در این روز فرصتی نیز پیدا شد تا دو جلد از مجموعه اشعار خودم بنام دود وانار باغ بی کسی ودو مجموعه از اشعار خانم سیلوانا سلمانپور شاعره شهرمان ونیز دیوان تائب اوزی به ایشان معرفی نمایم وبه کتابخانه اتحادیه نویسندگان تقدیم کنم . ایشان نیز ابراز خرسندی نمودند واز اینکه ارتباط فارسی زبانها بیشتر گریده خوشحال بودند . در ادامه ایشان مارا تا اطاق استاد رستم همراهی کردند وفرصت کوتاهی پیش امد تا با شاعر واستاد ودکتر ومحقق بزرگ تاجیک  سردبیر مجله ادبی شرق اقای رستم وهاب نیا اشنا ودر فرصتی اندکی که بود به گفتگو بنشینیم .

اطاق استاد رستم وهاب نیا بزرگتر از اطاق سید علی مامور نبود بلکه در این اطاق میز دیگری نیز بود که نویسنده نام اشنای تاجیک اقای یونس یوسفی کنارش نشسته بود هنرمند جماعت اگه خوب ومردمی باشه احتیاج به جا ومکان زیاد وبزرگی نداره احتیاج به تسخیر قلب ها داره ودر این اطاق چنین بود

بعد از سلام وعلیک ومعرفی همدیگر از استاد خواستم توضیحاتی در باره اتفاق نویسندگان برایم بدهد

ایشان خیلی متین وارام وبا حوصله توضیح دادند که کشور ما 8 میلیون نفرجمعیت دارد و400 نفر در تاجیکستان عضو این اتحادیه نویسندگان هستند که در زمینه های ادبی شعر وداستان ودرام نویسی فعالیت دارند ؛ سه شعبه مهم در ولایت سغد ؛ ختلان وبدخشان داریم ودر بخش ها وشهرها نیز اعضا فعالیت دارند  ؛ 11 نفر عضو شورای مرکزی هستند ومن نیز یکی از اعضای این شورا هستم این افراد عبارتند از:  عسکر حکیم  شاعر محقق دکتر وپزوهشگر ومنتقد ادبی – گل نظر شاعر مردمی تاجیکستان ومولف سرود ملی تاجیکستان – رحمت نظری شاعر خلقی – محمد غایب شاعر – نظام قاسم شاعر ونماینده مجلس ملی  - سید علی مامور شاعر ومترجم – عطا میر خواجه شاعر – ضیا عبدالله شاعر – پرده حبیب شاعر – رستم وهاب شاعر ومحقق وخانم رعنا مبارز شاعر

البته شورای مرکزی دارای زیر مجموعه های دیگری هستند که هر کدام از انها در عرصه های مختلف ادبی کار وفعالیت میکنند

در ادامه من از مشکلات خطی تاجیکی برای ارتباط بیشتر ادبی گفتم چون خطی که تاجیک ها می نویسند گویش فارسی را با خط کرلیک یا همان سرلیک مینوسند که ایشان توضیح دادند ؛ مدتی است اموزش خط فارسی از مقطع ابتدایی شروع شده ومردم نیز علاقمند هستند که با خط فارسی بخوانند وبنویسند ولی اینرا به سادگی نمیشود تغئیر داد ما بیش از چندین دهه است که با این خط مینویسیم ومیخوانیم  ایشان در ادامه توضیح دادند که ما در اینجا 53 شاعر و17 داستان نویس نام اشنا داریم .

ایشان ادامه دادند : در تاجیکستان هنوز مدرنیسم سنن ملی را خفه نکرده است ومردم به سنن واشعار فارسی وادبیات کهن علاقه دارند وبه داستانها واشعاری که بیانگر حکمت وپند واندرز ومسائل اجتماعی وعشقی  توجه دارند وخلوص وپاکی خریدار دارد وخوشبختانه گرایش دینی واسلامی در تاجیکستان گرایشی صوفیانه وقناعت طلبانه وبدور از جنگ وکشمکش است وصلح وارامش نیز نزد ملت ودینداران ما از همیت والایی برخوردار است البته نادیده نمیگیریم که روسیه ونظام سوسیالیستی که در کل اتحاد جماهیر شوروی بود تاثیر خوبی در زمینه های نظم ودرست کاری وفداکاری وگذشت بر جای نهاده که ما انرا پاس میداریم

از استاد وهاب در باره کارهایشان در عرصه زبان وخط فارسی پرسیدم ایشان گفتند که بتازگی کتابی از ایشان بنام بوی جوی مولیان بزبان وخط فارسی در ایران وبه همت انجمن شاعران ایران منتشر شده که نسخه های چند هم به ما رسیده است  ضمنا فصل نامه رودکی ومجله شعر از دوسال پیش ونیز مجله رودکی ویزه داستان نویسندگان تاجیک نیزمنتشر میشود

در این اطاق وکنار میز اقای استاد وهاب اقای یونس یوسفی بودند که زاده شهر پنجيکت تاجيکستان(در گذشته رستاقي از روستاهاي سمرقند.) اقای یوسفی حالا در شهر دوشنبه، پايتخت تاجيکستان به سر مي برند. ایشان مسئول بخش نثر در مجله ملي ادبي "صداي شرق" هستند و دارنده جائزه ادبي به نام عيني می باشند .از ایشان داستانها ورمان های زیادی به چاپ رسیده که بشرح زیر می باشد : مجموعه داستانهايش :  "صداها خاموش نمي شوند"، "زن و عنکبوت"، "افسانه هفت برادران"

رمانهايش : "آتش افروز" و "کمينگاه" به طبع رسيده اند. بخشي از آثارش به زبانهاي روسي، قزاقي و اوزبکي ترجمه شده است.

اشنایی من با این عزیزان غنیمتی بود در سفر من به تاجیکستان که انرا قدر میدانم وبرای این عزیزان عرصه ادب وفرهنگ ارزوی توفیق مینمایم .

از این عزیزان که جدا شدم رفتم تا میدان سامانی وبازاز انجا رفتم به سمت قهوه خانه کارگری پشت ساختمان بلند اشیانه که به نظرم غذاهای خوشمزه وخوبی دارد  انروزگفتم لیستی غذایی برایم بیاورد ببینم چه غذاهایی دارد.  دیدم اش ( پلو مخلوط با گوشت گوساله که در ان نخود وهویج رنده شده با هم هست  .ن.عی استانبولی پلو ) دارد سوپی تی گاو وگوسفند دارد کرتاب دارد کله پاچه دارد شوربای گاوی وفتیر شوربا وچند تا غذای دیگر که اول سفارش اش کردم وبعد از ان برای انکه بدانم کله پاچه تاجیکی چطور درست میکنند سفارش کله پاچه داد م کله پاچه انها از میزان بسیار کمی ادویه استفاده میشود وبیشتر پاچه است تا چیزهای دیگر نخود وکمی سبزی معطر هم دران می ریزند اما در کل خوشمزه بود وبا نان محلی خودشان خوردم .

برای دیدن عکس های این قسمت اینجا کلیک کنید

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

قسمت دهم

امروز ساعت 9 از خواب بیدار شدم دیشب با اقبال قرار گذاشتیم که صبح با پسر کوچکش ساعت 10 روبروی چایخانه راحت همدیگر را ببینیم دیشب تا دم دمای صبح بارون اومده بود ؛ پرده که کنار زدم دیدم امروز افتابیست . تا دوش گرفتم وچایی درست کردم شد ساعت نه ونیم ؛  نون نداشتم که صبحانه بخورم ؛ نوعی نام محلی تفتون اوز که با خودم با خرمای دوشابی داشتم انها را خوردم وراه افتادم

دو خونه انطرفتر از خونه ای که من زندگی میکردم نبش کوچه عده ای جمع بودند؛  تعدای روی صندلی های بلند چوبی کنار خونه نشسته بودند تعدادی هم سرپا نشسته بودند ؛احتمال کسی مرده بود وبرای تعزیه امده بودند . حواسشان به من نبود رد شدم وخودمو به خیابان رساندم . تاکسی های خطی سه سامانی سوار شدم تا چایخانه راحت رفتم انجا پیاده شدم نه دلیر مغازه اش باز کرده بود ونه خبری از اقبال بود . نیم ساعتی صبر کردم رفتم داخل چایخانه وبرگشتم ؛ تا ساعت 11 ایستادم ؛ دیدم خبری از اقبال نشد دوسه بار به اقبال تلفن زدم کسی برنداشت ؛ پول سامانی  کم داشتم ؛ رفتم همان نزدیکی صد دلار چنج کردم وپیاده به سمت میدون سامانی راه  افتادم . به خودم گفتم تا صد برگ پیاده میرم از میدان سامانی داشتم رد میشدم که تلفنم زنگ زد گفتم حتما اقبال است ؛ دیدم اقایی پشت خط است میگوید اکه فرهاد من از کتابخانه ملی زنگ میزنم شما برای دیدن تالار خوانش میتوانید الان بیایید ؟ گفتم بله الان میایم

برگشتم به سمت کتابخانه ملی ؛  دم در ورودی که مسولان انتظامات هستند بدون داشتن کارت اجازه ورود نمی دهند گفتند نمی توانی بدون کارت بروی.  به انکسی که به من زنگ زده بود تماس گرفتم ؛ امد وانوقت اجازه دادند وارد کتابخانه شوم  ؛ با هم رفتیم طبقه دوم.  تالار بزرگی بود؛  خانم سریا انجا بود ؛ مرا که  دید کلی خوشحال شد قبلا خانم سریا را انجا دیده بودم اما چون انروز افراد کمی داخل تالار خوانش بودند به من قول داد روز دیگری بروم انجا ؛ دوست داشت وقتی تعداد افراد زیادی برای کتاب خواندن می ایند تالار به من نشان بدهد.  واقعا انموقع روز تعداد زیادی در تالار  بودند؛ ایشان  مسئول بخش خانم شبنم را به من معرفی کرد ونشستیم با خانم شبنم کمی از انجا وفعالیتشان حرف زدیم ؛ معلوم بود زنی کاردان وتحصیل کرده وجدی است خودمو معرفی کردم وگفتم میشه چند سوال کنم؟  گفت بفرمایید .

ببخشید ؛ نام این قسمت وکار این قسمت چگونه است ؟

نام این قسمت تالار خوانش است وکسانی که برای مطالعه کتاب به کتابخانه ملی می ایند اول نوع کتابی که میخواهند بخوانند به ما میگویند ما بررسی می کنیم اگر هست انرا از خزینه (محل نگهداری 10 میلیون کتاب )می اوریم ودر اختیار افراد میگذاریم وافراد از (پگاه )صبح ساعت 8 تا 6 شب (بیگاه ) میتوانند اینجا باشند ومطالعه کنند (تاجیک ها به صبح تا ظهر میگویند پگاه وبه بعد از ظهر تا شب میگویند بیگاه )

این افراد در کتابخانه مشترک هستند ؟

بله افراد مشترک هستند هر فردی با دادن 10 سامانی وارائه شناسنامه یا پاسپورت؛  کارت الکترونیکی میگرد وبمدت سه سال میتواند از کلیه کتاب های موجود در کتابخانه ملی استفده کند وبخواند .

در هر روز چند مراجعه کننده برای خواندن کتاب دارید وچه افرادی هستند وچه نوع کتابی درخواست میکنند ؟

روزانه بین 200 تا 300 نفر در روزهای عادی می ایند ودر ایام تعطیل این بخش باز است وروزانه بین 300 تا 400 نفر برای مطالعه می ایند ؛ بیشتر افرادی که می ایند دانش اموزان ودانشجویان هستند افراد عادی ومعلمین واساتید هم داریم اما کمتر است در باره کتابهای درخواستی باید بگویم همه نوع است در رشته تحصیلی هست اقتصادی سیاسی اجتماعی وتخصصی وقصه وداستان وکتاب های دینی هم داریم .

شما در این قسمت چند کارمند دارید وحقوق شما از چه طریقی تامین میشود ؟

ما در گروه تالار خوانش 8 نفر هستیم که هر چند روز یکبار 8 نفر دیگر می ایند .حقوق ما از طریق دولت تامین میشود وما راضی هستیم چون به کارمان علاقمند هستیم .

ببخشید یک سوال فرعی داشتم وان اینکه مدارس اینجا چگونه است ؟

مدارس اینجا از ابتدایی تا کلاس یازده هست ورایگان می باشد برای دانشگاه هم دو نمونه دانشگاه دولتی وغیر دولتی هست که هزینه زیادی ندارد

خانم شنبم از اینکه وقتتون در اختیار من گذاشتید ممنون هستم  .

 

چند تا عکس از ان تالار گرفتم واز دوستان همراه تشکر کردم وامدم بیرون . از کتابخانه تا صد برگ پیاده رفتم میخواستم مرغ تازه بگیرم چون مرغ تازه خیلی کم پیدا میشود وهمه جا نیست میدانستم تو پیاده روها وبعضی مغازه ها در منطقه صدبرگ می اورند  به انجا که رسیدم دیدم ماشینی بغل خیابان صندوق عقبش بالا زده ومرغ تازه خجندی دارد عین مرغ های محلی بود 15 سامانی و14 سامانی هر عدد می فروخت ؛  یکعدد مرغ خریدم وکمی نان ویک بسته چایی کیسه ای احمد ویک کیلو برنج افغانی گرفتم ؛ دنبال پنیر سفید میگشتم چون طی این چند روز اصلا نتونسته بودم پیدا کنم . خودشون زیاد پنیر مثل ما صبحانه نمیخورند ؛ معمولا پنیرهای زرد مثل پنیرهای پیتزا میخورند انهم با کالباس وهمراه غذاهای دیگه .

 اینجا هم پنیر پیدا نشد امدم تا میدان عینی صدبرگ وبا تاکسی های سه سامانی برگشتم خانه . تازه ساعت 3 بعد از ظهر شده بود سر کوچه هنوز عده ای تعزیه نشسته بودند ؛ رفتم پیششان سلام وعلیک کردم روی صندلی چوبی دراز کنار انها نشستم ؛ ملایی داشت دعا برای مرحوم وطلب امرزش میکرد ومردم امین میگفتند بعد از دعا مردم بلند شدند ؛ من از بغل دستی که جوانی بود حدودا 30 ساله پرسیدم کسی فوت کرده گفت بله پدرم؛  دوباره به او تسلیت گفتم . گفتم چند سالش بوده ؟ گفت76 سال . برای خودش وبازمانده هاش طلب عمر داراز وسلامتی کردم.  مثل اینکه اینجا تا سه روز دیگر هم برای مرده مجلس ترحیم دارند ؛از او خداحافظی کردم از اینکه من به انجا رفته بودم خوشحال بودند . به نظر من همه مردم دنیا در حوادث واتفاقات احتیاج به همدلی وهمدردی دارند .

 امدم خانه مرغ را  شستم وبرنج بار گذاشتم وچایی دم کردم ونشستم پشت لب تاب تا کمی شعرهایم را بررسی کنم .  برنجم یکساعته اماده شد اما مرغ عین سنگ بود ابش ته کشیده بود امانپخته بود دوباره اب ریختم تا مرغ که به نظرم خروس بود (چون استخوناش انقدر سخت بود که نمیشد شکست ) بپزد. در کل سه ساعتی طول کشید وساعت 6 مرغ بالاخره پخت . جاتون خالی هرچند دیرغذا اماده شد اما توی این هوای سرد ویخی خوشمزه شده بود امروز نهار وشام با هم خوردم چون ساعت 5 هوا تاریک میشود وتا ساعت 8 صبح خبری از افتاب نیست .

برای دیدن عکس های این قسمت به اینجا مراجعه کنید

 

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

قسمت یازدهم

 

 

7.1.2015

دو روز پیش رفتم کلینک سینا که متعلق به جمهوری اسلامی است ونزدیک خیابان رودکی روبروی پارک بیرق است ؛در طبقه دوم یک ساختمان چند طبقه کلنیک خوبی هست که انواع خدمات پزشکی ارائه میدهند میخواستم دندونم روکش کنم واگه بشه جرم گیری هم بکنم از قسمت پذیرش پرسیده بودم که برای اینکار باید چکار کنم انهم گفت باید بری از قسمت دندانپزشکی که ته راهرو است بپرسی رفتم انجا زن تاجیکی که انجا بود وبیشتر روسی به نظر میرسید تا تاجیک گفت باید بری اول ازمایش بدی گفتم برای چی گفت اینجا برای قسمت دندانپزشکی سه ازمایش میگیرند ازمایش هپاتیت ازمایش سفلیس وازمایش زردی گفتم باشه الان میگیرید گفت اول باید برید خزینه ( قسمت پرداخت ) رفتم انجا 90 سامانی گرفتند وبرگشتم قسمت ازمایش خون ؛ چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید وگفت باید پس فردا ساعت یازده صبح اینجا باشی .

امروز با وجود اینکه بفکر رفتن پیش دکتر دندانپزشک بودم ؛ ساعت 9 بوقت موبایلم پا شدم در اصل ساعت نزدیک به ده بود که دیدم زنگ زدند .گفت من از کلنیک هستم میایید ؟گفتم میام گفت الان ساعت نزدیک یازده است متوجه شدم ساعت موبایلم بوقت دبی تنظیم شده ؛ سریع لباس پوشیدم ورفتم تاخیری بیست دقیقه ای داشتم اما دکتر خوشرویی بود ؛ اسمش نریمان بود به روسها بیشتر شبیه بود ولی تاجیکی خوب حرف میزد بابت تاخیر پوزش خواستم ونشستم تا دندونهام جرمگیری کرد ویک قالب برای روکش داندان گرفت ؛ یکساعت ونیمی طول کشید . نرخ پزشکی تو این کلنیک هم از دبی ارزانتر بود هم از ایران کلا نصف قیمت انجا بود قرار شد برای روکش دوروز دیگه مراجعه کنم  .

از کلنیک که بیرون امدم رفتم سمت میدان سامانی بعد از خیابان تهران در سمت چپ یه قهوه خانه کارگری توی یکی از کوچه ها نزدیک ساختمان بلند اشیانه پیدا کرده بودم که غذاهای خوب تاجیکی با نرخ ارزان داشت.  چند روز پیش انجا نهار خورده بودم کله پاچه هم داشت امروز غذای دیگه ای سفارش دادم اسمش سوپ تی گوسفندی بود؛ تو ی ظرف سفال مانندی مانند پیگوی مهوه خودمان بود در اصل نوعی ابگوشت تاجیکی بود؛  دو تکه گوشت با دنبه داشت نخود داشت وهویج ویک نصفه سیب زمینی وپیاز وچیزی شبیه البالو خشکه که با سبزی خرد شده گشنیز وشویدقاطی  بود ؛ داغ وخوشمزه بود در ان ادویه ای بکار برده نشده بود جاتون خالی با نان محلی خودشون خوردم ؛ کلا 16 سامانی شد

ساعت دو شده بود قرار بود امروز به اتفاق اقای شفیعی یکی از کتابداران مشهدی که نزدیک میدان سامانی کتابخانه کوچکی داشت وکتابهای  مختلف ادبی وتاریخی و...بزبان فارسی می فروخت با هم برویم انجمن شعر تاجیکستان . اقای شفیعی زنگ زده بود که شاید دیر بیاید برای همین خودم راه افتادم تا کتابخانه ملی رفتم .داخل کتابخانه مثل همیشه مسئولین دم در گفتند کجا ؟ گفتم میخواهم برم محفل خیر اندیش ؛ چون این انجمن سالهاستند که به این نام می شناسند وتوسط اقای خیراندیش از ادیبان تاجیکستان اداره میشود .گفت صبر کنید.

  در این بین دیدم عده ای برای ثبت نام ومشترک شدن در کتابخانه ملی جایی صف کشیده اند بد  ندانستم که من هم عضو کتابخانه ملی شوم . از مسئول ان قسمت پرسیدم امکان پذیراست که من هم عضو کتابخانه ملی شوم ؟ گفتند اگه پاسپورت همراهت هست میشود . رفتم داخل صف ثبت نام ؛ دختران وپسران جوان وچند نفر دیگر ثبت نام کردند بابت داشتن کارت اشتراک باید ده سامانی میدادم این کارت سه سال اعتبار داشت واقعا خوب وعالی بود ؛ هرچند من مدتی دیگر بیشتر انجا نبودم اما برای شهروندان خودشون خیلی خوب بود انها میتوانستند با دادن ده سامانی وکپی شناسنامه یا پاسپورت سه سال از امکانات کتابخانه ملی استفاده کنند عکس را انجا همانموقع روی صندلی کنار دیوار نشاندند واز من گرفتند ؛ با وجود اینکه ده نفر جلو من بودند بیشتر از یکربع طول نکشید حالا من مشترک کتابخانه ملی شده بودم ومیتوانستم راحت به انجا رفت وامد کنم واز امکانات این کتابخانه بزگ استفاده نمایم .

ساعت نزدیک به سه بود تالار محفل خیراندیش در طبقه 5 بود روبری در اسانسور محل برگزاری محفل بود. سالنی نسبتا خوب با گنجایش بیش از 30 نفر. وارد که شدم ده دوازده نفری بیش نبودند؛  اقایی که از همه مسن تر به نظر میرسید بلند شد وگفت شما اقای فرهاد هستید؛ فهمیدم اقای شفیعی لطف کرده اند وپیشاپیش به اقای خیراندیش گفته اند که امروز میهمان داریم ؛ رفتم وبا همه احوالپرسی کردم وچند دقیقه ای با اقای خیراندیش ودوست ایرانی دیگری که از اهالی شیراز بود کنار هم نشستیم وفرصتی شد که قبل از شروع رسمی جلسه انجمن با اقای خیراندیش و اقای تاکی صحبت کنم. بعدها اقای تاکی از همراهان من در جلسه انجمن ادبی شد واین دوستی واشنایی دم بدم بیشتر گردید

 اسم اصلی اقای خیراندیش قربانف خیرالدین شریف اویچ معروف به خیراندیش هستند واز زمان دانشجویی تاکنون بمدت 34 سال این محفل ادبی را اداره میکنند اسم محفل انها بتازگی به محفل همیشه بهار تغیر نام داده است اما استاد خیراندیش همچنان مسولیت اداره ورشد وتکاپوی انرا بعهده دارند .به خوبی با شعر وشعرای فارسی اشنا هستند وانواع سبک های شعری را می شناسند واین باعث رشد همراهان این محفل شده است .اقای خیراندیش کتاب زیادی به چاپ نرسانده اند جز کلیاتی که چند سال پیش در 50 سالگی خود منتشر نموده اند ؛ خاضع ومتین هستند وبصورت جدی این محفل شعر وادب را اداره وبه پیش می برند از بین شاعرا ن کلاسیک ؛حافظ را بیش از دیگران دوست دارند  بقول خودشان : حافظ همه چیز شعری من است او بزرگوار وحامی ماست وخیلی مواقع که به اشکالی وموانعی برخورد میکنم به او رجوع میکنم.

طی مدت کوتاهی که مشغول گفتگو با اقای خیراندیش بودم افرادبیشتری امدند که بیشتر جوان بودند ؛ چند زن ومرد میانسال هم امدند صندلی ها پر شده بود اقای خیراندیش با چند تک بیت جلسه را شروع کردند / بنام خداوند جان افرین / بهترین گوهر گنجینه هستی هنر است وابیاتی از رودکی خواندند . در ادامه استاد شاعران را به مشاعره فراخواند مشاعره بین استاد وشاعران جوان وبین خود شاعران ؛ ربع ساعتی این وضع بود تا اینکه استاد کاری برایشان پیش امد واز من خواستند قدری برای انها صحبت کنم؛  بدلیل تجربه ای که سالها در انجمن ادبی حافظ دبی داشتم اداره این جلسات کار اسانی مینمود ؛ من نیز ضمن مختصر معارفه ای از خودم از شاعران حاضر خواستم  به نوبت اشعاری از خودشان بخوانند تا من با اشعار انها بیشتر اشنا شوم ؛  تا اقای خیراندیش برگشت اشعار چهار نفر از شاعران جوان شنیده شد واستاد ترجیح دادند مشاعره نباشد وشعرخوانی ادامه پیدا کند .

شاعران این محفل بیشتر غزل ودوبیتی ومثنوی ورباعی خواندند که بعضی از انها قوی بود البته شاعران جوانی هم بودند که شعر نو نیمایی میخواندند  در شعر خوانی انها پی بردم که وزنی که اشعارش شبیه اشعار پروین اعتصامی بود در شعر انها هست . اشعار فروغ وسیمین بهبهانی وبزرگانی چون اخوان وشاملو برای انها اشناست؛ اما گرایش شعری انها در شعر کلاسیک است وشعر نو نیز در حد نیمایی بود ؛ هنوز تبلور شعری مدرن وپست مدرن جایی در ادبیات شعری تاجیکستان پیدا نکرده است؛ که باید زمان بگذرد ونشر وحشر بیشتری در حوزه شعری ادیبان تاجیک اتفاق بیافد تا دریچه های دیگر شعری راه خودرا باز نماید . هر چند در ترانه سرایی رپ وغیره در خوانش خوانندگان تاجیک هست اما انرا نمیتوان نمود گرایش ها وسبک های دیگر شعری دانست واینرا اضافه کنم که شعری در حال حاضر در بین مردم تاجیکستان اهمیت دارد که به مسائل اخلاقی ؛ حکمت وپند واندرز ومسائل اجتماعی واحساسی توجه داشته باشد. گرایش به سمت ناب شعری که شاعر فقط برای خودش وبقول دهه هفتادی ها ی شعر ایران بود که خدا را نیز بنده نبودند جای انچنانی وپذیرشی ندارد. اینکه روند شعری شعرای تاجیک به چه سمت وسویی خواهد رفت به اتفاقات شعری ونیاز ادبی وانسانی این جامعه بستگی دارد .

در مجموع من از اینکه در این جمع بودم جمعی که با همت استاد خیراندیش این محفل 34 سال پابرجاست وهر هفته اثار این شاعران جوان در مجله هفتگی زن ومرد به چاپ میرسد ومورد توجه مردم است بسی خوشحال شدم  .چون در پایان هر جلسه شعر؛  اشعار تعدادی از افراد که قویتر سروده اند با حضور اقای خیراندیش ومسئولین امر ویراستاری میشود وبرای مجله فرستاده میشود نیز نیک دانستم وکار بسیار با ارزشی برای نسل جوان شعر است .

جا دارد در این محفل  از شاعری بگویم که در ابتدا اصلا فکر نمیکردم شاعرهستند فکر میکردم همراه یا پدر یکی از شاعران جوان هستند تا اینکه در پایان انچنان شعر بلند ظنزی خواندند که موجب مسرت وخوشحالی همه گردید . شاعری بسیار قوی وبا خوانشی تاجیکی وزیبا ؛ حیف که ترجمه انرا به خط فارسی نداشت وتنها توانستم قسمت های اخر شعرش را هنگام خواندن فیلم بگیرم

در پایان از من خواسته شد که صحبتی با شاعران وحاضرین داشته باشم که من مجددا ضمن معرفی خود واثار نشر یافته خود از فعالیت انجمن ادبی حافظ در دبی گفتم واز انجمن های ادبی ایران وتوانایی شاعران ایرانی صحبت کردم واین ارتباط را غنیمت دانستم تا در اینده ارتباط ما با انها بیشتر گردد واز مردم ومحافل ادبی تاجیکستان در شهر دوشنبه نیز تشکر کردم که هر جا رفتم با حوصله بسیار پذیرای من بودند ودر پایان اضافه نمودم که ما وشما فقط دو هم زبان نیستیم ما پیکره بزرگ فرهنگ ودین  وسنن مشترکی هستیم ودارای احساس مشترک وتاریخ بزرگی هستیم که باید انرا پاس داریم وبه نسل های بعدی منتقل نماییم .

برای دیدن عکس های این قسمت اینجا را کلیک کنید

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

قسمت دوازدهم

8.1.2015

امروز پنج شنبه ساعت 9ونیم از خواب بیدار شدم ؛ ساعت 10 با دکتر قرار داشتم ؛ برای همین از خانه بیرون امدم ورفتم بیمارستان ؛ باید دوتا از دندانهایم تعمیر اساسی بکنه؛ یکساعت ونیمی انجا بودم تا کارش تمام شد ؛  دهنم وزبانم سر وبی حس شده بود ؛ از انجا که امدم بیرون ؛سمت خیابان رودکی کنار پیاده رو دیدم چند عکس بز به دیوار زده اند؛  جلوتر رفتم دیدم پیرزنی تقویم سال نو میلادی می فروشد ؛ فهمیدم امسال سال بز است از انجا رفتم سمت یکی  از مراکز فروش پاساژ بزرگی بود چرخی انجا زدم بیشتر عتیقه جات وبدلیجات میفروختند ضمن اینکه پوشاک وموبایل فروشی نیز بود اقا جعفر چند روز پیش لیست چند خواننده تاجیک به من داده بود توی این مرکز خرید یک سی دی فروشی خوب بود رفتم با زنی که انجا کار میکرد لیست را به او نشان دادم لیست به خط سرلیک بود گفتم از این خواننده ها سی دی یا دی وی دی داری گفت بده نگاه کنم . لیست که نگاه کرد شروع به جداکردن سی دی ها نمود بالخره 6تا نوار سی دی ودی وی دی دستم داد چند تا سی دی ودی وی دی ترانه های تاجیکی از او خریدم.

 از انجا رفتم برای نها ر پشت ساختمان بلند اشیانه همان رستوران یا قهوه خانه قدیمی  با انها اشنا شده بودم بلافاصله احوالپرسی کردند گفتند چه میخوری گفتم امروز احتیار دست شماست یه چیزی بیار که قبلا نخورده باشم وقتی اورد دیدم چیزی شبیه ابگوشت است بی رنگ بود اما خوشمزه .نهار که خوردم رفتم تا سمت صدبرگ انجا ها کمی چرخیدم  وساعت های سه بعد از ظهر سوار ماشین شدم اومدم تا چایخانه راحت .  از داخل چایخانه دو تا ابجو تایگر انرژِی زا که مثل ردبول الکلی هست گرفتم ویک بطر عرق تاجیکی که خیلی خوش طعم وگیراست واز انجا سوار تاکسی شدم وامدم منزل .

9.1,2015

امروز جمعه است وهوا یکدست ابری می باشد قرار بود امروز یکی از شاعران طنز پرداز شهر تاجیکستان کنار چایخانه راحت ببینم.  قرارمان ساعت دوازده بود داشتم لباس می پوشیدم دیدم یکنفر در خانه می زند ؛ چون روز بود درو باز کردم ببینم کیست.

 دیدم جوانی که شمایلی روستایی داشت تقاضایی میکند؛ اول متوجه نشدم فکر کردم طلب پول میکند؛ گفتم ندارم بعد فهمیدم غذا میخواهد؛ مقداری نان وغذا داشتم وبه او دادم اوهم تشکر کرد. در خونه رو بستم وحرکت کردم وسط راه بودم که اقای حیران شاعر طنز پرداز زنگ زد کجایی ؟ گفتم تو راهم .داشت نم نم بارون شروع میشد؛ وقتی رسیدم چایخانه هرچی گشتم دیدم اقای حیران نیست اومدم زنگ بهش بزنم دیدم موبایلم اصلا پول نداره ؛ همان نزدیکی دستگاه شارژموبایل بود که هرمقدار مبلغی که بخواهی میتوانی با وارد کردن شماره خود وشرکت اتصالات انجا ومبلغ مورد نظر موبایلت را شارژ کنی . دست کردم تو جیبم دیدم کیف پولیم نیست اولش خیلی نگران شدم که نکنه توی تاکسی از جیبم افتاده یا کسی جیبم را زده ؛ اما یکمرتبه یادم امد تو خونه شلوارم که عوض کردم کیف پولی از توش برنداشتم . دیدم سه سامانی توی جیب کاپشنم هست دوباره سوار تاکسی شدم وبرگشتم خونه کیف پولی را برداشتم و دوباره بسمت چایخانه حرکت کردم . وسط های راه دوباره حیران زنگ زد گفتم کجایی من که اومدم شما نبودید گفت دارم میرم نماز جمعه بعدا میام پیشت گفتم اشکالی نداره بعدا می بینمت .

دیدم تا حیران نشدیم وتا حیران بیاید طول میکشد  پیاده خودمو به میدان سامانی رساندم اقای تاکی یکی از دوستان تازه اشنای محفل ادبی خیراندیش تو کتابخانه ملی بود ؛هوا خیلی سرد شده بود ونمیشد بیرون توی این هوای بسیار سرد که باد هم می وزید ماند ؛ برای همین زنگ زدم به اقای تاکی گفتم من دم در کتابخانه هستم. گفت بیا بالا من تو قسمت کتابخانه ایران نشستم ؛ رفتم بالا انجا بود تعدادی دانش اموز ودانشجو داشتند کتاب می خواندند ؛ با اقای تاکی احوالپرسی کم صدایی کردم ؛ کمی نشستیم دیدیم نمی شه بلند حرف زد ومزاحم کتابخوانی دیگران میشویم؛  امدیم پائین کتابخانه .

بیرون از داخل ساختمان که یک چایی خوری وغذا خوری داشت  جای نسبتا گرمی بود ؛ چای وکمی کیک سفارش دادیم و از وضعیت شعر وادبیات وکمی از کار وبار اقای تاکی پرسیدم . ساعت نزدیک دونیم شده بود من قرار دکتر دندانپزشکی داشتم از رستوران امدیم بیرون؛ اقای تاکی رفت کتابخانه من هم پیاده به سمت بیمارستان سینا که تا کتابخانه ده دقیقه ای بیشتر راه نبود راه افتادم . از وسط پارک رودکی به سمت بیمارستان حرکت کردم هوا فوق العاده شده بود نمیشد توصیفش بکنم با وجود سردی انقدر این هوا ومنظره وسکوت وارامش در نم نم باران زیبا بود که لذت ان فراموش کردنی نیست ؛ مثل یک شعر وموسیقی زیبا بود هیچ عجله ای برای رفتن نداشتم ؛ گوش ها ودست وپاهام  وچشم هام کاملا سردشون شده بود اما لذت بودن در این هوا نعمتی بود که شاید تا مدتها بدست نیاورم پس با همه وجود از ان استفاده میکردم .

وقتی رسیدم بیمارستان دکتر یک مشتری دیگه داشت گفت کمی صبر کن ؛  گفتم باشه.  تا فرصت بود گفتم برم دستشویی ؛ رفتم دیدم اینجا هم دستشویی هاش شلنگ اب  نداره کاغذ توالت هم نداشت ؛ برای همین صرف نظر کردم . حداقل ادم انتظار داره تو بیمارستانی که به همت ایران ایجاد شده ؛ دستشویی هاش شلنگ اب داشته باشه که متاسفانه نداشت .

مریض قبلی که مرخص شد ؛ نوبتم شد ورفتم تا روکش دندانم که دکتر میگفت از مسکو امروز رسیده سوار کنه ؛نیم ساعتی طول کشید ؛ کمی با دکتر صحبت کردیم فهمیدم دکتر مادرش ایرانی است وپدرش که تاجیک بوده قبلا چند سال در مازندران کار میکرده تو دلم گفتم ببین روزگار چه چرخ هایی داره که ادمو بچرخونه با این دکتر مهربان عکسی با هم گرفتیم وازاو بسیار تشکر کردم وخداحافظی نمودم.

 بیرون از بیمارستان سینا هنوز داشت نم نم بارون می امد. از انجا دوباره به اقای حیران زنگ زدم گفت من کتابخانه هستم .مسیر رفته را دوباره برگشتم . کارگران شهرداری که بیشترشان زن بودند داشتند فضای انجا را حرس میکردند تو اون هوای سرد دستشان توی اب وخاک بود. جدا زنان تاجیک زنان پرکار وزحمتکشی دارند نه اخمو بودند ونه وقتی باهاشون حرف میزدی مثل ما ایرانیها شروع به شکوه وشکایت میکردند ؛ میانگین سن زنان ومردانی که کار میکردند 40 و50 سال بود شاید ارزوی هر کدام از انها این بود که توی خانه بودند وشوهرانشان کار میکردند وبه فرزندانشان می رسیدند نعمتی که بسیاری از زنان ایرانی انرا قدر نمی دانند وفقط بر مدعاهایشان اضافه شده است ؛ تازه وقتی هم میخواهند کار کنند مطمئنا دنبال کاری مثل جاروکشی خیابان وکار در پارک ورستوران وپیش خدمتی وفروش در دکه ها نیست ؛ بلکه اکثرا میخواهند بروند اداره ای وبوتیکی وجای شیک وتمیزی کار کنند .اری  دنیا گشتن به ما می اموزد تا ببینیم ما کجا هستیم ودیگران در کجا؛  ما چکار میکنیم ودیگران چگونه روزگار میگذرانند .

کمی کنار اون زنها ایستادم چهار زن به اتفاق دو مرد داشتند درخت خشکیده ای از داخل زمین در می اوردند؛ نگاهشان میکردم وبرای تلاششان برای یک زندگی ابرومندانه تحسینشان میکردم .از بس ما در شهرهای مدرن بوتیک وسنتر وادم های دیگری دیده ایم که زحمات کارمان را انها میکشند دیدن ملتی که خودش کار خودش را انجام میدهد ستایش برانگیز هست .

بگذریم وقتی رسیدم کتابخانه دیدم اقای حیران دم در انجا ایستاده ؛ گفتم بریم بالا گفت نه اقای تاکی هم دارن میان پائین . منتظر شدیم دم در تا اقای تاکی امد تا امدن اقای تاکی چندین شعر برایم خواند. ادم معتقدی بود رفتارهای شعریش مثل میرزینل خودمان بود اما ایشان کمی پیرتر ودر هر زمینه ای وقالبی شعر میسرودند . سه تایی قرار شد بریم منزل اقای تاکی که در یکی از هتل ها یا بهتر بگویم مسافرخانه های منطقه زرافشان بود )بیست سال پیش که به ازبکستان سفری داشتم در شهر تاشکند ونزدیک میدان مرکزی شهر نیز منطقه ای بود بنام زرافشان که با زرافشان شهر دوشنبه خیلی فرق داشت ) . باید با ماشین های خطی مینی ون به سمت شمال غربی شهر دوشنبه می رفتیم ؛ تا ان لحظه من به ان منطقه نرفته بودم ؛ تا ایستگاه عبور ون ها پیاده با هم راه افتادیم ؛ از انجا تا زرافشان نفری 2سامانی بود چون ون پر شده بود ما سرپا ایستادیم . این ون ها انقدرمسافر پر میکنند که جای سوزن انداختن نباشه ؛ حق هم دارن؛ با بنزین نرخ 6سامانی باید هم مسافر بیشتری بزنند تا خرج ودخل در بیاد وتهش چیزی  براشون بمونه .

اقای تاکی در هتل کوچکی که بیشتر به مسافرخانه شباهت داشت اقمت داشت  اطاقش در طبقه سوم بود اسانسور نداشت در طبقه سوم بود باید 44 پله بالا می رفتیم ؛ اطاقش که حمام وتوالتی در ان بود ماهی 200 دلار اجاره کرده بود . فقط اطاق بود با دو تخت یکنفره امکان اینکه دوست یا اشنایی پیشش شب بماند ؛ اشکالی نداشت.  برای ادم مجرد خیلی هم خوب بود ؛ یک کتری برقی ویک  هیتربرقی کوچک برای غذا درست کردن داشت؛  دو تا شوفاژ داشت که یکیش خوب کار نمیکرد.

 بعد از چند دقیقه که نشستیم وبا هوای اطاق خو گرفتیم از حیران خواستیم تا انشعربلند وطنزی که انروز تو انجمن ادبی خواند برایمان دوباره بخواند تا من فیلم بگیرم واو هم با اشتیاق قبول کرد . نور زیادی تو اطاق نداشت وبا همان دوربین عکاسی ازش فیلم گرفتم در کل بد نشد؛  بعد از ان شعر بلند طنز  چند شعر دیگر هم خواند ؛ متاسفانه شارژ دوربینم تمام شد ودستگاه شارژ کن هم نیاوردم ؛ برای همین به ان چند شعر قناعت کردیم .

اقای حیران بعد از ان ده دوازده تا شعر دیگر در زمینه مسائل اجتماعی وپند واندرز وحکمت واسلام برایمان خواند ؛ حافظه عجیبی داشت بدون توقف شعر میخواند وشعر گفتن برایش مثل اب خوردن بود.   شام همانجا خوردیم سالاد اولویه که اقای تاکی درست کرده بود وسوسیس وتخم مرغ که من درست کرده بودم با هم خوردیم مهم نبود که چه چیزی میخوریم مهم این بود که چند نفر که دوستدار شعر وادبیات بودند کنار هم لحظات خوشی با هم سپری کنند . اقای حیران که اصلیتش ایلاتی بود وبه رسم مردم تاجیکستان که خیلی بی تعارف هستند ؛ گفت من می خیزم یعنی من میروم .من گفتم باش الان هوا سرده وکجا تو این بارون میخواهی بری ؛ اگه میشه بمان او هم بدون اینکه تعارفی بزند گفت باشه میمانم .

چند دقیقه بعد روی روال همیشگی زندگی اش که زود میخوابد روی یکی از تخت ها خوابید ومن واقای تاکی نشستیم وکلی راجع به شعر وموسیقی وادبیات ایران وتاجیکستان حرف زدیم . اقای تاکی حدود 35 سال از عمرش میگذرد  نه تحصیلکرده دانشگاهی بود نه بیش از سیکل درس خوانده بود ؛ با رانندگی ماشین های سنگین وبعد ساندویچی کار کرده بود اما علاقمند به ادبیات وموسیقی اصیل ایرانی بود .اطلاعات ایشان واقعا در زمینه شعر وادب وموسیقی وکارهای موسیقیایی کم نظیر بود واین علاقه واهمیتش برای ادبیات وموسیقی ونیز انساندوستی اش از هر مقام ومرتبه ای برای من مهمتر بود .  تا ساعت های 1 شب نشستیم وحرف زدیم ؛ چون امشب سه نفر بودیم ودوتا تخت بیشتر نبود ؛ خودش روی زمین خوابید ومن روی تخت اما پتو کم بود وهوا خیلی سرد؛ تنها کسی که خوب خوابید حیران خان بود دم دمای صبح من کمی خوابیدم بقول ما ایرانیها تعارف اومد نیومد داره ؛ دو پتو برای سه نفر؛ این چیز ها هم داره اما اشکالی نداشت انهم میشه خاطره ای زیبا برای روزگار سپری شده ما .

10.1.2015

صبح که شد بیشتر ابرها رفته بودن وخیابانها هنوز خیس بود؛ اقای حیران گفت من باید برم واز ما خداحافظی کرد تا دیدار بعدی . من واقای تاکی بعد از صبحانه رفتیم سمت بازارفراوان که یک بازار عمده فروشی مواد غذایی وبهداشتی ومایحتاج مردم است . بازارفراوان بازار  سر بازی مثل بسیاری از بازارهای ایران شیک ومرتب نبود.اقای تاکی همان نزدیکی ها جایی کار داشت تا ایشان برگردند من سری انجاها زدم ویک سمبوسه داغ کنار پیاده رو خوردم ؛ چند تا عکس گرفتم وبرگشتم سر جای اول ؛ اقای تاکی که امد از انجا دوباره ماشین سوار شدیم ؛ بسمت بازار کاروان حرکت کردیم بازار کاروان را قبلا رفته بودم ؛ اما خیلی وقت نکرده بودم انجا را خوب ببینم. بازاری در دو طرف یک خیابان که سمت راست ان جمله فروش ها هستند ودر سمت چپ ان خرده فروشی ؛ از شیر مرغ تا جان ادمیزاد ؛ با کوچه پس کوچه های تو در تو ؛ درهم وبرهم که دارای نظم ونظوم خاصی نبود. البته ردیف هایی برای خودشان ترسیم کرده بودند اما چندان برای ما واضح نبود .اقای تاکی چون چندین ماه اینجا بود وبا این بازار رفت وامد داشت میدونست کجا چه چیزی باید خرید ؛کجا ارزانتر است ؛ توی اون بازار چند تا دوست ورفیق تاجیک هم داشت ؛البته این رسم مراوده وکسب وکار است تا جایی نروی اشنا نمیشوی .

دو ساعتی انجا بودیم جنس های ان یا در حد قیمت دبی وبازرار دراگون چینی بود ؛ یا گرانتر ترجیح دادم هیچ چیزی نخرم ؛ جز کمی دوگه خودمون (گندم بو داده ) که زنها کنار خیابون می فروشند.

از انجا با ماشین های شماره 33 به سمت منطقه صد برگ در خیابان رودگی برگشتیم ؛ صاحب خانه ام هنوز پول برق پرداخت نکرده بود؛  قرار بود امروز پرداخت کنه ؛ولی بیل برق پیش من بود. پول برق 95 سامانی شده بود که صاحب خانه میگفت خیلی زیاد است . در هرحال به اتفاق اقای تاکی رفتیم محل کار صاحب خانه ؛ ایشان  انجا نبود موبایلش را زنگ  زدم گفت بیائید من خانه هستم ؛ دوباره سوار تاکسی شدیم وامدیم خانه.  دیدیم او به اتفاق یکی از همکارانش  انجا ست؛ بیل برق به ایشان دادم وکمی چایی خوردیم . انها که رفتند چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره مامور اداره برق امد؛  گفتم بیل دادم به صاحبخانه تا پرداخت کند اما مامور یا متوجه حرف های من نمی شد که باور نداشت که صاحب خانه پول برق پرداخت میکند چون این عدم پرداختی نربوط به 5 ماه پ.ل اب وبرق میشد  برای همین  فکر میکرد من دروغ میگم برای همین به صاحب خانه زنگ زدم وگوشی دادم به مامور اداره برق ؛  کمی با هم صحبت کردند او هم گفت اگه پرداخت نشه برق قطع میشه ؛ من هم گفتم نگران نباش حتما پرداخت میکنه .

بعد از ان با اقای تاکی نشستیم از هردری سخن گفتن وضمن گپ وگفت  شروع کردم به غذا درست کردن ؛ کمی نوشیدنی خوردیم وغذا خوردیم اقای تاکی گفت من باید برگردم خانه ؛ اصرار زیادی نکردم گفتم هرطور راحت هستند  دوستم که رفت تا ساعت حدود 12 شب بود بیدار بودم . وفرصتی بود تا کمی با همسرم در دبی چت کنم واحوالپرس خودش وبچه ها باشم وانوقت با خیال راحت  خوابیدم .

اما دوساعتی از خوابم نگذشته بود که از سرما پا شدم ؛ دیدم تاریک تاریک است هیچ جایی نمیدیدم تو دلم گفتم مرتیکه مامور برق اخر کار خودش را کرد وحتما صاحب خانه پول واریز نکرده است .  با نور موبایلم رفتم تا کنار پنجره دیدم بیرون هم تاریک است حالا نمیدانستم که برق خانه من رفته یا همه جا برق رفته است  دیدم غیر از چند تا شمع هیچ چیز دیگری برای گرم شدن ندارم نیم ساعتی دستامو بالای شمع گرفتم وهرچه لباس گرم داشتم پوشیدم ورفتم زیر پتو نمی دانم کی خوابم برد اما دوباره از خواب بیدار شدم مثل اینکه دوساعتی خوابیده بودم ؛ دیدم برق اومده خوشحال شدم وباز گرفتم خوابیدم ؛ ساعت شش دوباره از سرما از خواب بیدار شدم دیدم دوباره برق نیست اهمیتی ندادم پتو سرم کشیدم وکلاه هم روی سرم کشیدم واقعا شب سرد وعجیب وغریبی بود .

برای دیدن عکس های این قسمت اینجا کلیک کنید

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

 قسمت سیزدهم

11.1.2015

صبح ساعت 9 که بیدار شدم ؛ هوا کاملا ابری بود دیدم برق نیست ؛ میخواستم به صاحبخانه زنگ بزنم دیدم خط تلفن راه نمیده ؛ رفتم سوپر محل دیدم انجا هم برق ندارند.  ازسوپری پرسیدم کی برق میاد ؟ گفت نمیدونم . اومدم خونه چند دقیقه بعد برق اومد .خوب شد که برق اومد ؛ چون نه موبایلم دیگه شارژ باطری داشت ؛ نه باطری دوربینم . بلافاصله تا برق دوباره نره چایی درست کردم وصبحانه خوردم . چون تو خونه همه چیز برقی است .

 وکامپیوترم را اوردم  وسیم اتصالش را به برق زدم تا شارژ بشه ؛ تا عکس ها ی دوربین وموبایلم بریزم تو لب تاب.  ساعتهای ده ونیم بود که نم نم بارون شروع شد . اینکه برم بیرون یا نه تردید داشتم وکمی هم خسته بودم؛  برای همین ترجیح دادم کمی خونه را جمع وجور کنم ؛ جارویی بزنم ؛ رختی بشورم واگه حوصله داشتم چیزی بنویسم .

 مدتها بود که رخت شویی نکرده بودم؛ ماشین لباسشویی بود اما طرز کارش را نمی دانستم چون علامت هاش با خط وزبان روسی بود؛  چند بار به صاحب خانه زنگ زدم انهم یکجورهایی راهنمایی میکرد که اصلا بدردم نخورد دیدم نمیشه  صرف نظر کردم ولباسهامو پوشیدم واز خانه زدم بیرون؛  گفتم برم بازار ورزاب برای خانه چیزی بخرم . نه پیاز داشتم ونه سیب زمینی ونه گوشت ونه نان وسبزی پیاده توی هوای خوب ابری که نم نمکی هم بارون میزد تا انجا رفتم ؛ بازار شلوغ بود یک کیلو نیم گوشت گوسفندی گرفتم وپیاز وچیزهای دیگری که لازم داشتم وبا تاکسی خطی برگشتم خونه ؛ تا وسایل مرتب کردم شد ظهر وشروع کردم برنج وگوشتی به سبک ایرانی خودمان  درست کردم ؛ غذام اماده بود که حکیم زنگ زد گفت اگه خونه ای بیام گفتم بیایید نیم ساعت بعد حکیم با اقبال  اومدند تا ساعتهای چهار حکیم واقبال خونه بودند ؛ موقع رفتن ازشان پرسیدم که این لباسشویی چه طوری کار میکنه انها هم خیلی راحت برام راه انداختند وشروع کردم به رختشویی ؛ کار اصلا زحمتی نبود واقعا کار خانم ها با این تکنولوژی کلی راحت شده ؛ ماشین خودش لباسها رو میشوره ابش هم میگیره فقط باید پهن کنی.  اما من چون جای پهن کردن لباس توی منزل نداشتم واصلا حیاط وبالکنی هم نداشت باید توی اطاق روی شوفاژ خشک میکردم . بعد از انکه همه لباسها را شستم ؛ یکی یکی انها را بمدت 6ساعت  روی شوفاژ خشک کردم وکلی خیالم راحت شد , چون هزینه شستن واطو کردن لباس در شهر دوشنبه خیلی گران است .

هوا همچنان بارونی بود وصدای ان از پشت پنجره بوضوح شنیده میشد صدایی دلنشین رادیو تاجیکستان ترانه محلی پخش میکرد وباران وموسیقی توامان بر دل وجان من نشسته بود واین را من همیشه لحظات ناب زندگی میدانم حتی در تنها ترین حالت ممکن؛ طبیعت نغمه دل انگیز وفرح بخشی دارد . در کل امروز کاملا خانه داری کرده بودم خرید کرده بودم جارو کرده بودم ظرفهارا شسته بودم ورخت هایم شسته وخشک شده بود فقط باید یه شوهر خوب برای خودم دست وپا میکردم .

12.1.2015

 صبح ساعت 10 که پاشدم دیدم هنوز بارون میاد ؛ هوا مه الود بود به نظرم عالی بود هر دو پنجره ها رو باز کردم وکتری برقی برای چایی روشن کردم؛ دوشی گرفتم با وجودی که بیرون هوا سرد بود اما داخل خونه بد نبود این هوا واین طبیعت زیبا را نمی باید از دست داد . بساط صبحانه از کره ومربا ودوتا تخم مرغ عسلی با نان محلی چیدم روی میز وجاتون خالی نوش جان کردم .مورموری هم سردم میشد اما خودم دوست داشتم این سرما یه خورده به بدنم حال وهوای دیگه ای بده ؛ صبح با نشاطی بود ومن با تمام وجود از ان لذت میبردم.  تا ساعت 3 بعد از ظهر چند تا سی دی ترانه تاجیکی که چند روز پیش خریده بودم گوش کردم وبعد از ان نشستم پای کامپیوتر تا کمی از شعرهایم بازبینی کنم .اقای تاکی چند بار زنگ زده بود چون من خط نداشتم متوجه پیام ها وتلفنش نشده بودم . قرار بود اگه بشه سری به یک خواننده نابینا یا بهتر بگویم یک خواننده زن کم بینا بزنیم که فرصت از دست رفته بود وگفتیم برای فردا یا اینده قرار دیگری بگذارد.

 تا ساعت 7 خانه ماندم حکیم گفته بود میخواهم تورا به یک دیسکویی ببرم که خیلی خوب است واهنگ های زیبایی میزنند وخوب صورت هستند ونغز میخوانند قرارمان برای ساعت 9 شب بود از ساعت 7ونیم تا 8 توی هوای سرد ودنه ساز کنار بازار ورزاب ماندم؛ دیدم نیامد.حالا تو بلاتکلیفی بودم برگردم منزل یا برم جای دیگری سوار تاکسی شدم  رفتم سمت چیخانه راحت از انجا دوباره زنگ زدم انها گفتند که کار پیش امده امشب نمیشود؛ ظاهرا تاجیک ها سر قول وقرار نیامدن از عاداتشون هست تا حالا خودم چند مورد داشتم واقای تاکی هم قبلا به من گفته که به قول وقرار ها زیاد مطمئن نباش اما چه کنیم که ادمی هستیم وتا خودمان تجربه نکنیم تجربه دیگران کم اهمیت هستند .البته تو همه جا این وضعیت میتواند باشد ومختص کشور خاصی نیست فقط زیاد وکم دارد

هوا خوب بود ونم نم بارون هنوز می امد ؛ رفتم مسیری که به بلند اشیانه می رسید ؛ دیدم تو کوچه جایی نوشته ترب خانه (اسم جالبی برای مشروب خانه است ) سرمو کج کردم وراهی انجا شدم ؛ در که باز کردم دیدم بار بزرگی مثل بار امباسادور یا لانگ بار دبی است؛ میز وصندلی زیادی داشت ؛هم پیشخوان داشت هم میز وصندلی های متفاوت چوبی؛ فضایی اروپایی داشت .هرچند اروپایی یکی دونفری بیشتر نبودند؛ اما روسها وتاجیک های کلاس بالاتری انجا بودند . قیمت مشروباتش از 10 سامانی تا 35 سامانی بود؛ منوی غذا هم داشت ومشروبات هم انواع واقسام داشت . من سفارش یک قهوه اسپرنتو دادم 

 جای خوبی بود یکساعت ونیمی انجا نشستم موقع حساب کردن دیدم قیمت پشیرینی که برام اورده اندازه قیمت اقهوه است  هست ؛به قول تاجیکها مای لش یعنی مسئله ای نیست ؛بالاخره خوردبودم  وخوش گذشته بود دیگه فکر کردن راجع به ان بی فایده بود . اومدم بیرون هوا همچنان بارانی بود ؛ دوست داشتم تو اون خلوت شب وخیابان های کم رفت وامد قدم بزنم نیم ساعتی به سمت خانه پیاده امدم دیدم داره سردم میشه ؛ ماشین سوار شدم  سر نبش کوچه پیاده ام کرد هوا سرد سرد بود ومن  هوس چایی داغ کرده بودم

 

تاجیکستان ؛ سرزمین مرحمت  و رحمت

 قسمت چهاردهم

 

13.1.2015 /

از ارزوهای من بوده وهست که در مسافرت به جایی بروم که باران باشد وهوایی خوب با طبیعتی دلنشین داشته باشد وخوشبختانه از روزی که امدم کم وبیش هوا اینگونه بوده است . هرچند فصل سرما امدم ودرختان چندان سبز نیست ؛ اما این بارانهای بی نظیری که طی چند روز گذشته امده ؛ لذت این سفر را خوشایند کرده است ؛ امروز صبح هم که پا شدم دیدم مه تا دم پنجره خانه هم امده وشهر را به بزرگی توی اغوش خودش گرفته است ؛ دیدم ماندن در این هوا در خانه ظلم به خودم است.  لباس گرم پوشیدم وراه افتادم خانه من در شماتی ترین قسمت شهر در منطقه پارک صدرالدین عینی که بعد از ان چند سری خانه بیش نیست واز انجا میرود به سمت روستای ورزاب که کنار کوههای برف گیر  ورزاب است قرار دارد . تصمیم گرفتم امروز از انجا تا جنوبی ترین قسمت شهر یعنی ایستگاه مرکزی قطار شهر دوشنبه پیاده بروم ؛ چون این مسیر سرازیری دارد رفتنش زیاد سخت نیست هرچند مسافتی در حدود ده کیلومتر است

همه چیز برای راه رفتن اماده بود پس راه افتادم هرچه بیشتر میرفتم احساس زنده بودن ودر دل طبیعت بودن در من بیشتر میشد احساس میکردم زمین وهوا ودرختان سمفونی زندگی وحیات می نوازند ؛ شاید من نتوانم این احساس را در شما بوجود بیاورم تا حسش کنید اما خودم با تمام وجود انرا در تک تک سلولهایم حس میکردم ؛ چون دلایل امدن ورفتن به مسافرت نه برای دیدن مراکز تجاری وخرید از انها نه خوش گذرانی های معمولی که خیلی ها دنبالشان هستند وهمه جا پیدا میشود؛ بلکه دیدن سرزمین دیگری با اداب وفرهنگ ان؛  نشست وبرخاست با ادم های ان سرزمین ؛ خوردن غذاهایشان ؛ اشنایی با رسم ورسومشان ,رقص وپایکوبی اشان ؛  شیوه زندگی اشان ودیدن گل وگیاه ودرخت وهوایشان  بیش از همه مرا مجذوب میکند .

توی مسیر که میرفتم دیدم پدران ومادران بعضی از دانش اموزان  دم در منتظر مرخص شدن بچه هایشان از مدرسه هستند.  در اینجا به مدرسه میگویند مکتب خانه ؛ مدرسه بسیار بزرگی بود .اینجا در تاجیکستان دختر وپسر از مقطع ابتدایی تا کلاس یازدهم که اخرین سال مدرسه می باشد در یک مدرسه درس میخوانند ؛دانش اموزان پسر ودختربا لباس های تر وتمیز وفرم دار که واقعا زیبا بود  داشتند از مدرسه مرخص میشدند ؛ به نظرم یکی از دلایلی که این مردم به پوشش مناسب ومرتب خود اهمیت میدهند وخوب وشیک میپوشند تاثیر ان در دوره دانش اموزی است .

مسیر را ادامه دادم تا رسیدم به جایی که عده زیاد دیگری در محوطه یک ساختمان رفت وامد داشتند؛ از حاجی رییش سفیدی که انجا بود پرسیدم که اینجا کجاست گفت اینجا دانشکده اموزگاری است . گفتم میشه از شما عکس بگیرم ؛خوشحال شد گفت بله . عکس که گرفتم در صحبت باز شد از من چند تا سوال کرد من هم گفتم که ایرانی هستم وبرای میهمانی (اصطلاحی که معمولا به گردشگران میگویند )به تاجیکستان امدم وعلاقمند به فرهنگ وزبان وادبیات اینجا هستم . حاجی هم  از خودش گفت.  گفت که ما از ولایت دیگری هستیم والان در بیمارخانه مریض داریم  بعد ادامه داد ما همه مسلمانیم وبرادر هستیم ؛ میگفت حج رفته ودوست دارد به ایران برود واز من خواست با هم برویم به مسجد بزرگ شهر دوشنبه که مسجد مرکزی را به من نشان بدهد ؛ با وجودی که من قبلا یکبار به انجا رفته بودم قبول کردم.

 با هم مسیر کوتاهی با اتوبوس رفتیم ؛خواستم پول بدهم گفت من میدهم خواست میهمان نوازی کند من هم اصرار نکردم ؛ وقتی رسید یم مسجد ؛ افراد زیادی برای نماز ظهر می امدند؛ بیشتر افراد جوان یا میانسال بودند دم در ورودی که رسیدیم گفت تا ما نماز میخوانیم شما میتوانید عکس بگیرید واز مغازه های اینجا که بیشتر کتابفروشی بود دیدن کنید من هم قبول کردم .

مسجد مرکزی که از مساجد مهم وبزرگ شهر دوشنبه است گنجایش چند هزار نماز گزار دارد که در چند طبقه درست شده است معماری ان کاملا معماری مساجد ایرانی همچون اصفهان بود؛ سردر ان ومحوطه داخلی ان با کاشی های فیروزه ای ودیگر رنگها درست شده بود؛ به نظرم بیش از 60 سال قدمت داشت از ان محوطه وبیرون ان چند عکس گرفتم ؛مسجد احتیاج به تعمیرات جزیی داشت مثلا در قسمت بیرونی چندین پنجره خراب بود وشیشه های چندین پنجره شکسته بود که از زیبایی ان کاسته بود. در کنار وروبروی مسجد محوطه ای بود که مغازه های کوچک کتابفروشی بود که اکثر انها کتاب های مذهبی به زبان تاجیکی ؛ایرانی وعربی داشتند .بیشترکتابها  به زبان وخط تاجیکی بود.

در این مکان ها  سجاده نماز؛ تسبیح ؛ کلاه نماز تاجیکی وعربی ومال مکه نیز بود؛ پوشش برای روسری خانم ها نیز داشتند ؛ دم در مسجد ماشینی ایستاده بود ودر صندوق عقب ماشینش کتاب های دینی می فروخت . هنگام نماز که شد همه ان مغازه های کنار مسجد در مغازه را بستند ورفتند نماز بخوانند. یک زن دستفروش کنار خیابان همانجا نماز خواند تا یادم نرفته بگویم در تاجیکستان هیچ کس حق ندارد در خیابان یا در مسیر گذر یا حتی در راهروی مکان های عمومی نماز بخواند.  اگر کسی اینکار را بکند دستگیر وجریمه میشود میگویند نماز گزار یا باید در خانه نماز بخواند  یا در مسجد یا در اطاق کار خودش  ؛ بالاخره هر کشوری قوانینی برای خودش دارد وباید به قوانین انها احترام گذاشت .

ان نزدیکی یک دانشکده مذهبی نیز بود که به دانشجویان دروس مذهبی ودینی می داد و بین این دانشکده ومسجد یک مغازه کوچک ومحقری نیز بود که پیراشکی می فروخت . پیراشکی انها مخلوطی از خمیر نان وسیب زمینی پخته شده است که وسط ان خمیر نان میگذراند ودر روغن سرخ میکنند. در تاجیکستان سمبوسه وپیراشکی خودشان چون ارزان است ونیم غذا محسوب میشود مشتری زیادی دارد وبرای همین همه جای شهر دوشنبه این دکه ها به وفور دیده میشود . قیمت پیراشکی در بازار ومحل های عمومی نیم سامانی ودر جاهای سرپوشیده ومرتب تر 1 سامانی می باشد ؛ که انرا با سس گوجه میخورند . هوای خوبی بود وپیراشکی گرم هم می چسپید من هم سه تا سفارش دادم ؛ خوشمزه بود اما کمی چرب بود

نمازگزاران داشتند ازنمازجماعت برمیگشتند؛ نیم ساعتی طول کشید تا حاجی رئیس بیاید ؛ دم در منتظرش شدم تا سر کوچه با هم امدیم وکمی حرف زدیم ؛ ادرس وشماره تلفن ایران از من خواست گفت شما شیعه هستید؟ گفتم ما اوزیها که در جنوب هستیم اهل تسنن هستیم اما شافعی واو گفت ما حنفی اهل تسنن هستیم وکمی از سفرش به مکه برایم گفت واینکه کمی عربی وانگلیسی میداند و من نیز بابت همراهی اش تا مسجد از او تشکر کردم وبرای بیماری که در بیمارستان داشت اروزی سلامتی کردم واز هم جدا شدیم.

اری زندگی هزار چرخ دارد واین دنیا پر از ادم های مختلفی ست  که هر کسی به هر طریقی روزگار میگذراند؛ اشنا شدن ودیدن دنیا این ارزش را دارد که فقط خودت را نبینی وبا عادات واعتقاد بسیاری از مردمان سرزمین ها اشنا شوی ؛ البته به شرطی که دیده باز داشته باشی وتعصب وخودخواهی کورت نکرده باشه .

هنوز تا کتابخانه ملی کلی راه بود ؛ هوا خوب بود نم نم بارونی می امد که بیشتر به ریزه برف می مانست هوا هم سردتر شده بود کارت اشتراک کتابخانه ملی داشتم وجای گرم وراحتی برای وقت گذرانی خوب ومفید بود . وقتی رسیدم بالا طبقه 4 که گوشه فرهنگی وکتابخانه ایرانی بود ساعت 3ونیم شده بود ؛ دیدم اقای تاکی هم انجا هستند وعده زیادی جوان دختر وپسر مشغول خواندن کتاب هستند ؛ البته خیلی ازانها کتاب به زبان فارسی نمی خواندند خیلی ساکت بود با هم رفتیم کنار میزی که کلی کتاب در زمینه های مختلف روی ان بود ؛ کتابهایی بود که مال قبل از انقلاب ایران بود از جمله دو جلد لغت نامه دهخدا انجا بود که نشر سال 1348 بود وکتاب های دیگری در زمینه جامعه شناسی ؛ مسائل اجتماعی ؛ ایرانشناسی ؛ تاریخ ایران که خیلی از انها نشر قبل از سال 56 بودند کتاب های جدید نیز زیاد بود که بیشتر تاریخ نشر انها به بعد از انقلاب مربوط میشد ؛ یکساعتی انجا نشستیم وبعد امدیم رستوران وچایخانه ای که پائین کتابخانه ملی بود .

دختر جوانی امد تا سفارش ما را بگیرد ما  یک قوری چایی با پیراشکی سفارش دادیم؛  قرار بود امروز بریم زرینه یکی از خوانندگان کم بینای تاجیک را ببینیم . اقای تاکی میگفت در وضعیت بدی قرار دارد وروزبروز وضع چشماش بدتر میشه وکسی هم حمایتش نمیکنه . از انجا به زرینه زنگ زد  او هم قبول کرده بود که اورا ببینیم .دوستم گفت برویم نزدیک خانه اشان که نزدیک فرودگاه هست ؛  برای همین ساعت 6 راه افتادیم ؛ باید با ماشین های خطی میرفیتم تا انجا ربع ساعتی راه بود؛ کنار خیابان فرودگاه یک منطقه فقیرانه ای بود که اقای تاکی میگفت خونه اشان به نظرم این دوروبر باشه. نیم ساعتی صبر کردیم نیامد ؛ دوباره زنگ زدیم .گفت تا یکربع دیگه میاد میدان نزدیک فرودگاه ؛ چون هوا تاریک بود من همش فکر میکردم این زن کم بینا احتمالا دچار مشکل خواهد شد ؛ هنوز کمی وقت داشتیم ؛  دیدیم کنار خیابان یک نانوایی هست که دو زن ویک مرد در ان کار میکنند ونان محلی گرم از تنور در می اورند طلب یک نان یک سامانی کردیم واقعا توی ان سردی هوا بهترین چیز بود بوی نان گرم وتازه در تمام فضا پیچید

دوباره باید ماشین سوار میشدیم وتا میدان فرودگاه می رفتیم وقتی رسیدیم دیدیم دو نفر انطرف خیابان ایستاده اند؛ اری خودشان بودند زرینه همراه دختر خواهرش امده بود تا در این هوا خدای نکرده گم وگور نشود واسیبی نبیند . همانجا کنار خیابان ؛ سرپا ایستادیم نور چراغ های خیابان خوب بود واو میتوانست مارا ببیند ؛ دو چشم روشن زرینه که نمی توانست خوب مارا ببیند وبیشتر با حسش با ما گفتگو میکرد ؛ زرینه هنگام صحبت خودش را کمی عقب میکشید وتیک عجیبی هراز گاهی در سرش دیده میشد ؛ نوعی وحشت از پیش مانده در او بود که من فکر میکنم احتمالا کسی در گذشته خواسته اورا مورد اذیت وازار قرار دهد؛  این فکر من مورد تائید اقای تاکی هم بود واقعا دلم برایش سوخت ؛ قرار بود من واقای تاکی کمک کنیم تا اوبرود نزد یک چشم پزشک تا اورا ببیند .

زرینه اما نامید بود از دکترهای تاجیکستان؛  میگفت هربار رفته گفته اند که ایراد نابینایی اش در کودکی ومادرزادی بوده ؛ اما خودش میگفت که از چهار سالگی دچار چنین عارضه ای شده؛ ظاهرا اورا همیشه پیش یک دکتر خاص برده اند ودکتر دیگری نرفته بود.  من وتاکی پیشنهاد کردیم که به یک دکتر نزد بیمارستان ایرانی ابن سینا در شهر دوشنبه برود ؛ اولش قبول نمیکرد اما با صحبت های ما قانع شد و موافقت کرد ونیز ما قبول کردیم که هزینه ویزیت دکتر وازمایش ها بدهیم ؛  چون اقای تاکی که در شیراز زندگی میکنند به من گفت که من میتوانم اگه پرونده اش اماده بشه ونظر دکتر اینجا را بدانیم بفرستیم پیش متخصصان چشم پزشکی در شیراز. وچون اقای تاکی  چون اشنایی هم با دکتر خدادوست متخصص برجسته چشم پزشکی داشت ؛  کار ما صرفا کمک به هنرمندی بود که بدلیل مشکلات مالی روزبروز چشمایش تحلیل میرفت.

 زرینه میگفت اینجا خیلی از من در رادیو وتلویزیون دعوت میشود وچندین بار انجا رفتم وخوانده ام اما پولی نمیدهند واگه من بتوانم سی دی بخوانم وپر کنم پولی گیرم می اید ومیتوانم خودم را معالجه کنم وبه ایران بروم . اما چون پول سفر به ایران را ندارم مشکل من دوباربر شده . من از او پرسیدم برای پر کردن سی دی ترانه چقدر هزینه دارد ؟ زرینه میگفت برای پر کردن یک ترانه در استودیو باید 500 دلار بدهم که من ندارم ؛ واقعا اسفناک  وناراحت کننده بود ؛ فعلا انچه از دست ما برمی امد انجام دادیم وقرار شد فردا اقای تاکی همراه او برود تا بیمارستان  سینا . امید که تلاش ما نتیجه بخش باشد وروزنه برای شفای او باز گردد .

از ازرینه وهمراهش خداحافظی کردیم . من توی مسیر پیاده شدم تا برم سمت رودکی ؛ اقای تاکی هم رفت سمت هتلش که در منطقه زرافشان بود .

نم نم باران می امد ؛ نیم ساعتی توی بارون به سمت بالای خیابان رودکی راه رفتم که اقبال دوست تاجیکم زنگ زد. گفت بیا ودنه ساز با هم بریم یک دیسکو . هر چند زیاد حوصله چنین جایی نداشتم ؛اما قبول کردم . یکساعتی در رستوران منطقه دیدار نشستیم وبا هم چایی و شام خوردیم وبعد از ان ساعت های 9ونیم با ماشین رفتیم سمت ساختمانه بلند اشیانه ؛ سر خیابان پیاده شدیم مسافتی باید پیاده می رفتیم ؛ اقبال خیلی از این بار تعریف میکرد .میگفت دوستش انجاست وسعی میکند پول ورودی نگیرد وجای نغزی ست.

بالاخره بعد از طی چند خیابان وکوچه  رسیدیم به جایی که روی ساختمان نوشته بود جیم (جایی که فعالیت بدن سازی می باشد ) اولش کمی گیج شدیم ؛ فهمیدم که اقبال با اینهمه تعریفی که از انجا میکرد خودش تا حالا نیامده  اینجا . چیزی به او نگفتم تا ببینم چکار میکند .

شانس اوردیم یکنفر انطرف خیابان اقبال را صدا زد؛  فهمیدیم همان دوستش است که توی دیسکو کار میکند گفت جیم زیرزمین است ودیسکو بالا . رفتیم بالا خیلی خلوت بود فقط صدای دامپ ودامپ موسیقی خارجی بود وچند تا دختر وپسر جوان ان جلو داشتند می رقصیدند ما کمی عقبتر نشستیم . اقبال میگفت اینجا میزش کلان مبلغ است ؛ یعنی شارژ میزهای جلویی زیاد است .تو دلم گفتم چیزی که زیاد دیدیم از این بارهاست .زن میانسالی که پیش خدمت انجا بود امد وگفت چی میخورید ؛ من یک دیدم امشب امکان داره اقبال حساب کند فقط یک نسکافه سفارش دادم   اقبال هم پپسی البته  اقبال مشروب نمیخورد نه اینکه مذهبی باشد به نظرم از زنش وخانواده اش می ترسید وشاید هم حالی بهش نمی داد ؛ منم چیزی نگفتم.  غیر از ما شش نفر دیگر هم بودند.این بار  قلیان هم داشت وانقدر دود قلیان وسیگار به هم پیچیده بود که اوایلش تصمیم داشتم زود بیام بیرون؛  اما به خاطر اقبال تا ده ونیم طاقت اوردم . اگه برای من جای زیاد جالبی نبود ؛ برای اقبال جالب بود وخوشش امد به نظرم اینجور جاها نرفته بود یا خیلی کم دیده بود ؛ مرتب به من میگفت اینجا شب یکشتبه شلوغتر میشود وبهتر است . گفتم دلش را نرنجانم وبقول خودشان خفه اش نکنم (ناراحت شدن )  چیزی نگفتم .

اقبال توی همه چیزهایی که گفته بود یک چیزش درست از اب درامد وان اینکه پول شارژ میز اصلا از ما نگرفتند ؛ از دوستش به خاطر این لطفش تشکر کردیم وبه سمت خانه راه افتادیم .اقبال ودنه ساز پیاده شد ومن هم رفتم بالاتر پارک عینی پیاده شدم .جدا ادم های جالبی همه جای دنیا پیدا میشوند؛  صبح با حاجی رئیس ؛  سر شب با زرینه واخر شب با اقبال .تو دلم میگفتم  بعضی ارزوها چقدر کوچک وزیباست ودست یافتنی برای بعضی ادم ها وبعضی ارزوها سالیان درازی باید چشم براهش بود که ایا براورده بشود یا نشود.به نظرم دو چیز مهمه برای ارزوها یکی امید ودیگری تلاش برای رسیدن به ان .

برای دیدن عکس های این قسمت به اینجا مراجعه کنید

 

/قسمت پانزدهم

Description: C:\Users\User\Desktop\taj14jan.jpg

امروز چهارشنبه 14 زانویه 2015 است فکر کردم شاید امروز هم بارونی باشه ؛ پرده که کنار زدم دیدم هوا نیمه ابریست خوب خوابیده بودم ومثل دبی که وقتی از خواب پا میشی انگار یکنفر سخت تورا زده وهمه جای بدنت کوفته وخسته است نبودم ؛ احساس خوب وسبکی داشتم به نظرم علت اینکه در دبی هر چه ادم میخوابه بازم احساس کسلی میکنه وجود کولرهای گازی واز طرف دیگه رطوبت زیاد هواست که بدن ادمو کرخت وبی حال میکنه ؛ چیزی که خوشبختانه در اینجا احساس نکردم وصبح ها که از خواب بیدار میشم احساس سرزندگی وخوبی دارم . در مجموع اینجا طبیعت خوبی داره ؛ سروصدای زیاد ماشین نیست وهوا تر وتمیز است وخود اینها باعث سرزندگی بیشتر ادم میشه.  نه ترافیکی نه هجوم سر سام اور ماشین ها در خیابانها ونه شتابی ؛ همه اینها دست بدست هم میده تا روند زندگی ارامش بخش باشه .

امروز ساعت 3 بعد از ظهر باز جلسه هفتگی انجمن ادبی خیراندیش (بنام همیشه بهار ) در کتابخانه ملی تاجیکستان است وبا اقای تاکی قرار گذاشتیم که قبل از سه انجا باشیم .  نهار وصبحانه یکجا ساعت یک ونیم خوردم ونشستم کمی پای کامپیوتر؛ سرعت انترنت خوب نیست ومن تا حالا نتونستم یکبار هم فیس بوک باز کنم . سایت های خبری بزحمت باز میشه؛ یوتیوب که اصلا باز نمیشه اما سایت اوز استارز وگویا وپیک نت وعصر ایران خوشبختانه باز میشه , به شرطی که نخواهی همزمان چند سایت باز کنی . هر چند روز یکبار سری به خبرهای اوز از طریق سایت کهنه اوز وصحبت نو لار میزنم واز اینطریق از اخبار ورویدادهای انجا مطلع میشوم ؛ خوشبختانه خبر نگران کننده ای نبود واوضاع خوب است . در کل اینجا زیاد تمایل به خبر ندارم ودوست داشتم در این مدت فضای دیگری تجربه کنم .تلویزیون ایران ندارم فقط خبر دار شدم تیم فوتبال ایران تیم بحرین را در مسابقات اسیایی برده که خوشحال کننده بود .از دبی و اوضاع احوال کار وخانواده در حد وات ساپ خبر دارم وبا خانواده وهمسر وفرزندان ویکی دوتا از دوستان که روی خط امده اند احوالپرسی کردم همه خوب بودند .

از بس حواسم پای کامپیوتر ونوشتن بود نفهمیدم کی ساعت دونیم شده ؛ تا لباسمو پوشیدم شد یکربع به سه. سریع خودمو سر خیابان رساندم تا برم کتالخانه ملی ؛ 5 دقیقه ای دیرشد اکثرا امده بودند . اقای خیراندیش صندلی کنارش خالی کرد ورفتم انجا نشستم وبرام یک چای کبود اوردند . جلسه به شعر خوانی شاعران اختصاص داشت؛ امروز چند شاعر معلول هم امده بودند ونسبت به جلسه قبلی بیشتر بودند ؛ کلا همه صندلی ها پرشده بود . شاعران شعر های خودشان را میخواندند واقای خیراندیش نظرات اصلاحی خودش را میداد وبقیه شاعرها  هم نظرات اصلاحی میدادند . در بیشتر موارد نظر اصلاحی اقای خیراندیش معقول تر به نظر میرسید هر چند گاها نظر دیگر شاعران جوان نیز مقبول می افتاد . بیشتر اشعار غزل بودند وچند تایی رباعی و دوبیتی وچهارپاره البته اقای حیران نیز که هجویات بلند وزیبایی داشتند نیز بودند وشعر زیبایی سرودند که موجب خوشحالی ومسرت جمع شد.

 بیشتر اشعار اقای حیران دولت لطیفی ظنز با مضامین اجتماعی وروز هستند . سعی کردم تا اخر شعر خوانی شاعران چیزی نگویم وبیشتر شنونده باشم . چون یکی از ایراداتی که قبلا برای من ایراد بود عدم هماهنگی بعضی از اوزان وحتی ردیف بود که بعد فهمیدم این مورد با توجه به لحن واوای زبان تاجیکی در گویش انها برطرف میشود.  چون کشیدن بعضی از کلمات وانشقاق حرف از کلمه در زبان انها وجود دارد که نوعی زیبایی وهماهنگی به خوانش انها میدهد ودر گفتار عملا نقیصه محسوب نمیشود همچنان که در ترانه هایشان وسروده ها چنین است.

 شاعران هرکدام در فرصتی که بود یک یا دو شعر خواندند اقای علی شیر مسئول قسمت تاجیک شناسی کتابخانه ملی که صاحب کتاب شعر است نیز کمی دیر امد وچند دوبیتی خواندند که زیبا بود . حدود یکربع به پایان جلسه از من خواستند که شعری برایشان بخوانم که قبل از ان در خواست کردم چون این هفته اخریست که من اینجا هستم اگه میشود من در باره این دوجلسه ای که حضور داشتم وشعرهای خوانده شد وموقعیت شعر تاجیکستان کمی صحبت کنم که مورد موافقت قرار گرفت .

که خلاصه صحبت های من چنین بود :  اولا تشکر میکنم از اقای خیراندیش که طی 34 سال سال این محفل را در دورانهای مختلف توانسته اند پایدار نگهدارند وباعث شدند تا محفل شعر وادب گرم بماند وشاعران جوان روزنه وفضایی داشته باشند تا شعر خودرا عرضه کنند وبا شعر وادبیات اشنا شوند . ونیز تشکر میکنم از همه عزیزانی که اینجا حضور دارند وبا شعر خود گرمی بخش این محفل هستند . جا دارد از محفل همیشه بهار تشکر کنم که معلولین را کنار خود جای میدهند وبا اینکار نشاط بیشتری در انان بوجود می اورند چون وجود معلولین نه فقط برای خود انها مهم است بلکه برای ما نیز مهم است چون انها با عیوبی که دارند جلوه هایی از احساس نابی با ما در میان میگذارند که ما تاکنون حسش نکرده ایم واین به ما کمک میکند تا انها را بیشتر حس ودرک کنیم /

در میان شعرهای شنیده شده در این هفته ودر هفته گذشته اشعار بسیاری در وصف مادر( در تاجیکستان خیلی زیاد به مادراهمیت میدهند وشعر گفتن برای مادر سطرهای زیادی از متون شعر وادب تاجیک را به خود اختصاص داده است وترانه وسروده های زیادی از خوانندگان تاجیک در وصف مادر است ) گفته شد که انرا به فال نیک میگیریم چرا که مادر زبان روحی همه ماست پرورش دهنده اغازین حس ونفس وکلام است اینکه یاد میکنیم واحساس و وجود او را ارج می نهیم بسیار خوب است اما در شعر واحساس بیان باید دنبال نو اوری وخلاقیت هم بود وشعرها باید از حالت کلیشه ای هزارها بار گفته شده خارج شود تا انچه من یا شما اکنون میگو.ییم متفاوت از انچه دیگران گفته اند باشد وگرنه شعر جدیدی نسروده ایم بلکه انچه دیگران قبلا گفته اند ما تکرار کرده ایم وگاه فقط تقلید نموده ایم واشاره دارم به شعر یکی از شاعران جوان که امروز شعر خواند ودر نوع خود نواوری داشت.

 موضوع دیگر اشعاری ست که زنان ودختران می سرایند . واقعیت این است که در تاریخ هزار ساله شعر پارسی  فقط 100 ساله اخیر است که نشانی از اشعار زنان به چشم میخورد که در بسیاری از مواقع این زنان نیز شعرهایی مردانه سروده اند وما تا قبل از فروغ فرخزاد شاعر توانا یی نمی یابیم که اشعارش مملو از احساس زنانه باشد؛ چون هزار سال مردان در باره حس واندیشه اشان در باره زن وروزگار گفته اند اما اینکه یک زن احساس درونی اش را بیان کند کم بوده اند ومن خوشحالم که امروز یکی از زنان شاعر که در جمع ما حضور دارند رباعی زیبایی خواندند که احساس درونی خودش را که زنانه بود بیان کردند . امیدوارم شاعران زن ودختران جوان که تازه قدم بر این راه میگذارند به این مهم توجه کنند . شما شاعران خوبی مثل گلرخسار صفی اوا وفرزانه خجندی ورعنا مبارز دارید که میتوانید از انها الهام بگیرید ومیتوانید با خواندن اشعار فروغ وسیمین بهبهانی به شعر زنانه بیشتر اگاهی یابید (قابل ذکر است که در تاجیکستان فروغ فرخزاد وسیمین بهبهانی نزد اهالی شعر وادب وحتی جوانهای تحصیل کرده نامی اشناست  وبا اشعار انها اشنا هستند فرزانه خجندی شاعر جوان تاجیک نیز گرایش وتاثر زیادی از شعرهای فروغ دارد واثار این دو شاعر زن تاجیک نیز در ایران منتشر شده است )

موضوع دیگری که احساس میکنم اگه نگفته بگذارم وبروم درست نیست وموجب خفگی ( موجب ناراحتی )کسی در این جمع نشود مسئله ماندن فقط در شعر کلاسیک است .چون در این جمع بیشتر اشعار کلاسیک خوانده شد وفقط دو نفر شعر نیمایی خواندند که کمتر مورد توجه محفل است. زبان فارسی گنجایش های زیادی در زبان وفرم دارد وتاکنون در ایران توانسته فرم های دیگر شعری ارائه دهد ودلنشین باشد ؛ که امید است با خواندن اشعار ایرانی وحتی تاجیکستان فرم ها وانواع سبک های دیگر شعری مورد توجه قرار گیرد

در پایان یک مثنوی در باره گذر عمر دارم که تقدیم عزیزان میکنم .

شعر خوانی وجلسه انجمن راس ساعت 5 عصر پایان یافت وچند تا عکس یادگاری گرفتیم ودر فرصت اندک بعد از جلسه با تنی از شاعران به گفتگو در باره شعر نشستیم.. (این شعری که انجا خواندم چند روز بعد در یکی از مجلات تاجیکستان چاپ شد ).  با اقای خیراندیش وجمع ان عزیزان خداحافظی کردم وبه اتفاق اقای تاکی رفتیم نزد اقای علی شیر محمدی از شاعران جوان وخوب که در همان طبقه مدیر بخش تاجیک شناسی بود تا در دفترشان بیشتر در باره شعر تاجیک وشعر امروز ایران صحبت کنیم ....

چون وقت زیادی نبود با اقای علی شیر خداحافظی کردیم وبه اتفاق اقای تاکی رفتیم یک دیسکو رستورانی بنام دی بی دی . این رستوران ؛ یک خیابان پائین تر از میدان سامانی بود.  در یک خیابان فرعی تابلو ان  پیدا بود ؛ باید چند پله بالا میرفتیم تا به انجا می رسیدیم وقتی رفتیم دیدیم چند میز که احتمالا دو تا از میزهاش که به نظر می امد ایرانی هستند  پر بود ؛  از دور سلام وعلیکی کردیم ورفتیم جلوتر ان وسط نشستیم . سمت چپ هم دو میز افرادی تاجیکی بودند وجلوتر سمت راست سر یک میز 4 نفر نشسته بودند گارسون ها که اغلب زن بودند در حال سرویس دهی نوشیدنی وغذا به مشتریان بودند . پیش ما امدند وما هم سفارش دادیم اقای تاکی ظهر هم چیزی نخورده بود ؛ دیدیم قیمت غذاهاش نسبتا برای چنین جایی مناسب است از 16 سامانی تا 35 سامانی قیمت غذاهاش بود ما نیز غذا سفارش دادیم . تا جوجه کباب وپوره سیب زمینی اوردند بیست دقیقه ای طول کشید . در این حین اقایی داشت اهنگ های تاجیکی میخواند ؛ فضای خوبی داشت یواش یواش دو زن تاجیک امدند وبا ترانه های تاجیکی که پخش میشد می رقصیدند طی مدتی که امده بودم دوست داشتم رقص تاجیکی را از نزدیک ببینم واین فرصت خوبی بود. در ادامه  یک نفر امد بین برنامه رقصی ترکی عربی یا همان رقص  اندولسی کرد ورفت ؛ دوباره دونفر امدند با لباس محلی رقص تاجیکی کردند من حواسم نبود که نباید فیلم گرفت اما دیگه از هر رقصی چند ثانیه ای گرفته بودیم .

اقای تاکی هم برای اولین بار اومده بود چنین جایی ؛ فضای خوب ومناسبی حتی برای خانواده ها بود نه برای فیلم گرفتن انهم با دوربین موبایل ؛ اصلا مناسب نبود اما برای یادگاری وخاطره داشتن از یک سفر بد نبود . دو ساعتی انجا بودیم اواخر یک نفر امد سر میزمان وبا ما سلام علیک کرد از ما پرسید کجایی هستیم ما هم گفتیم ایرانی . خودش را معرفی کرد از افراد میز جلویی بودند گفت از کارگردانان افغانستان می باشد ودارند در اینجا یک فیلم کمدی برای کانال اریانا می سازند وادامه داد افراد سر میزش از دست اندرکاران فیلم وتهیه کننده ویکی از بازیگران هستند ؛ که بعدا ان بازیگر جوان به ما ملحق شد وگفتگوی بیشتری راجع به سینما وفیلم ومشکلات انجا داشتیم .

واقعا فیلم ساختن در افغانستان با این درگیریها ومشکلات مختلف وفرهنگ وسنتی که وجود دارد کاری بس دشوار است . در بین صحبت از اقای محسن مخملباف کارگردان مشهور ایرانی  صحبت شد وتاثیری که ایشان با فیلم هایشان در افغانستان به جا گذاشته اند. اقای سید  سعیدی کارگردان با ایشان همکاری داشتند .از وضعیت ناامنی در افغانستان از اقای سعیدی سوال کردم .ایشان گفتند انطور که مطبوعات وخبرگزاریها مینوسیند نیست؛  درست است که مشکلات داریم اما خبرگزاریهایی مثل بی بی سی وغیره زیاد ناامنی در افغانستان را بزرگ میکنند .گفتم دوست دارم افغانستان را از نزدیک ببینم .گفتند ما هفته اینده بر میگردیم به افغانستان واز راه زمینی میرویم خوشحال میشویم با ما بیائید .

در ادامه از اشتراکات فرهنگی مذهبی وزبانی گفتیم وحس کردم افغانها خودرا نسبت به تاجیک ها بیشتر به ما نزدیک میدانند و طبیعی هم بود ؛ چون انها بخصوص فارسی زبانانشان با خط وزبان ما اشنا هستند وخیلی از دانش جویان واز تحصیل کرده های انان در ایران تحصیل کرده اند وطی بیش از سه دهه جنگ در افغانستان بسیاری از انان در ایران کار کرده ورفت وامد مدام داشته اند . در کل ایشان به نیکی از مردم ایران یاد کردند ومن هم برایشان ارزوی ارامش وصلح وموفقیت برای مردم افغانستان کردم هنگام خداحافظی مدیر ومسئول گروهشان نیز نزد ما امد وبسیار صمیمی چند لحظه ای با ما حرف زدند ادم کار کشته ومطلعی بودند.

انها که رفتند چند دقیقه بعد ما هم رفتیم اقای تاکی رفتند زرافشان من هم رفتم سمت پارک عینی که نزدیک خانه ام بود .ساعت 11 شب بود؛  توی کوچه ای که از سر خیابان به سمت منزل بود بقول اوزیها توت خون هم پر نمیزد وخیلی ساکت وخلوت بود خوشبختانه در این مدت انقدر در این منطقه رفت وامد داشتم که هیچ احساس نگرانی نداشتم واز بابت امنیت هم خیالم راحت بود . داخل خونه بر خلاف بیرون گرم بود.لباسهامو دراوردم و چایی درست کردم ؛ دیدم یکی از کانالها فیلم ایرانی داره  پخش میکنه ؛ نشستم ونگاه کردم ؛ نمی دانم کی روبروی تلویزیون خوابم برده بود ؛ نصفه های شب از خواب بیدار شدم خیلی تشنه شده بودم دیدم اب قطع است اما تو یخچال یک کاسه یخ دارم؛  صبر کردم تا کمی اب شد خوردم ؛ رفتم بخوابم دیدم اصلا خوابم نمیبرد .دیدم زور زدن برای خوابیدن گناه کبیره برای مغز محسوب میشه ؛ کانالهای تلویزیون یکی دو تا کردم یک فیلم ایرانی دیگه نگاه کردم از ان کانالهایی بود که ازهر 7 دقیقه فیلم  ؛ ده دقیقه اگهی میزارن . اگه شماره تلفن ان کانال داشتم حتما بهش زنگ میزدم وکلی لیچار بارش میکردم ؛ بالاخره یک فیلم یکساعته به سه ساعت دیدم .

ساعت 6 صبح شده بود اما هنوز هوا کاملا تاریک بود گرفتم خوابیدم وصبح ساعت ده از خواب بیدار شدم .بدلیل بد خوابی کسل بودم برای رفع این کسلی  بهترین چیز یک دوش اب گرم بود.

 

15.1.2015/ قسمت شانزدهم

Description: C:\Users\User\Desktop\tajik phot folder\taj15.16jan\taj15.16jpg s.jpg

امروز هوا افتابی ست وچندان سرد نیست وچل چل پرنده ها از پشت پنجره شنیده میشه.  گنجشک ومینا اینجا خیلی زیاد هستند ؛ کبوتر وکلاغ هم داره وگه گاهی قمری نیز دیده میشه . این پرنده ها  تو همه جای دنیا بی ویزا وپاسپورت حضور دارند . کمی برنج ویک مشت تخمه افتاب گردان داشتم ؛ ریختم پشت پنجره تا بخورند تو هوای سرد وزمستون پرنده ها کمتر دون پیدا میکنند؛  خوبه اگه جایی دیدیم که هستن دون یا چیزی براشون بزاریم تا بخورند .

دیدم حال وحوصله بیرون رفتن ندارم نشستم تا تعدادی از شعرها و دو بیتی های محلی  که سالها نتونسته بودم جمع وجورشان کنم سری بهشون بزنم که خوشبختانه تا ساعت های سه بعد از ظهر نصف انها جمع وجور شد.  دیدم گرسنه هستم وصبحانه هم نخورده بودم جاتون خالی برنج وگوشت یکهوه ای ته چینی درست کردم حواسم بهش نبود شفته از اب درامد اما خوشمزه شده بود . بعدش چند تایی رخت شسته شده خشک شده داشتم که اطو نکرده بودم انها را با زحمت زیاد اطو کردم ؛ از این اطو کردن واقعا خوشم نمیاد برای همین بیشترین لباسهایی که میخرم طوری میگیرم که اگه اطو هم نشه بشه یه خورده صافش کرد وپوشید سر شب هم  کمی کتاب خواندم وتلویزیون نگاه کردم . امروز تماما به استراحت گذشت وبد هم نبود .

16.1.2015

امروز جمعه است اما در اینجا همه کار میکنند چون یکشنبه ها به رسم اروپایی روز تعطیلشان هست . از چند تا از تاجیک ها شنیده بودم که اینجا پارک زیبایی دارد که از بقیه بزرگتر وزیبا تر است ؛ بنام پارک یا انگونه که خودشان میگویند باغ باتانکی . صبح کمی زودتر بلند شدم هوا کاملا خوب بود وبیشتر افتاب بود تا ابری ؛ از سمت پارک عینی ومنطقه ودنه ساز تا انجا دو ایستگاه راه بود تا ودنه ساز پیاده رفتم وچون مسیر دقیق نمی دانستم سوار خط 17 ون ها شدم که میگفتند از کنار ان باغ میگذرد . با ماشین حدودا 7 دقیقه راه بیشتر نبود . دربان در وقتی دیم من داخل شدم گفت برگرد. گفتم چرا ؟ گفت باید 5سامانی بابت ورود به پارک بدهی؛ همانجا پول دادم ورفتم داخل باغ .

ورودی پارک باتانکی داخل این خیابان از در شمالی ان بود ؛ فضای تفکیک شده ی  مشخصی نداشت ؛ بیشتر شبیه پارک جنگلی بود کمی که رفتم جلوتر بر زیبایی ان افزود . درختان بزرگ چنار وسروهای سر به فلک کشیده وکاج های بزرگ خودنمایی میکردند الان که فصل سرد زمستان بود به نظر زیبا وباصلابت بودند؛  مطمئنا در بهار وتابستان بسیار زیباتر خواهند شد . در مسیر چند تا عکس از درختان تنومند وکهنسال انجا گرفتم؛  به نظرم بعضی از انها دویست سال هم بیشتر عمر دارند. درخت شناس نیستم بر اساس بزرگی اشان میگویم چون یکی از انها حداقل دور تا دورتنه اش بیش از سه متر بود.

داخل پارک  یک چایخانه داشت در وسط های پارک که اجازه ورود ندادند ؛ داخل باغ مامورانی هستند که مواظب پاکیزگی ونگهبانی از درختان وفضای انجا هستند .یک مسیری مستقیمی تا انتهای این پارک بود که به نظرم بیش از سه کیلومتر طولش بود ویک مسیر برگشت. در مسیرها اسباب و وسایل ورزشی بود ؛ برای کسانی که علاقمند به ورزش هستند. ادم های زیادی در این صبح نبودند جوانها بیشتر بودند ؛بخصوص دخترو  پسرهای عشاق وپسرانی که با دوست دخترشون در این باغ ودر فضایی خلوت؛ خلوت کرده بودند ونجوا میکردند؛ کسی کاری به انها نداشت رهگذران هم به راحتی از کنارشان میگذشتند چند ادم مسن هم با نوه هایشان در باغ بودند از یکی از ماموران انجا پرسیدم که در دیگر فصل ها پارک وبازدید کننده چطور است ؟ گفت خیلی زیاد می ایند والان سرد است وگل ها وسبزه های زیادی نمی توانند در این سرما برویند ؛اما در بهار واوایل تابستان اینجا خیلی زیباست .

در مسیر برگشت چند عکس گرفتم تا رسیدم به درب شرقی ان که خیلی زیبا بود ؛ با حوضچه ای که به درب انجا منتهی میشد این در مستقیم به خیابان اصلی رودکی راه داشت وفهمیدم من چندین بار پیاده از رودگی گذشتم وهیچ وقت فکر نمی کردم در این خیابان فرعی باغ باتانیکی است .دم در که دو مامور ایستاده بودند از انها خواهش کردم یک عکس از من بگیرند .گفتند ما حق عکس گرفتن از کسی نداریم یک ارتشی ویک نهگبان در ورودی نگهبان بودند.

 دم در ورودی نقش هایی بر دیوار بود که مربوط به دوران هخامنشی بود یکی از انها که فهمید من ایرانی هستم چند سوال از من در باره ایران کرد ؛ بعد فهمیدم برادرش در زاهدان در دانشگاه انجا درس دینی میخواند وکلی از اسلام ودین برایم گفت بهش گفتم برو ایران بیشتر ببین حتما خوشت میاد. گفت میرویم یک زمان  .

از انها خداحافظی کردم وراه افتادم ؛ وقتی پیچیدم تو خیابون رودکی دیدم نبش یک ساختمان مغازه ای صنایع دستی میفروشه. خانمی میانسال بود .فرش های خودشان نمد رو میزی وروتختی وجوراب ولباس محلی ؛ کلاه زنان هنگام ازدواج وغیره داشت؛ بیشتراجناس  دوختنی هایی بود که با ابریشم بافته شده بود؛ میگفت الان مثل سابق چیزهای خوب نمی بافند واینها که می بینید بیشتر در روستا ها می بافند وکار دست است وخیلی روی اینها کار شده است .راست هم  میگفت از ان تیپ ادم هایی که به هر طریقی میخواهند چیزی به تو بفروشند نبود؛ ادم مطلعی بود چند جنس پرسیدم به بعضی ها که میرسید میگفت اینها اصل نیست وجنس هایی هم بود که میگفت اینها از چین اماده ارزانتر هستند اما ارزش کاری ندارند وماشینی هستند . چقدر خوبه ادمی این صداقت داشته باشه که برای پول در اوردن نخواهد به هر دری وهر دروغی دست بزنه تا جنسش بفروشه . نامش گل غنچه بود دو ترکیب زیبای گل مثل اجناسی که میفروخت نامش بسیار سنتی وزیبا بود اما غیر قابل فروش.

 دو تکه کوچک از کارهای دستی خریدم از او تشکر کردم وراه افتادم به سمت چایخانه راحت.  دیدم پشت تئاتر خانه لاهوتی حکیم دوست تاجیکم که قبلا روبروی چایخانه راحت یک مغازه سوپری داشت انجا ایستاده ؛ رفتم پیشش گفت که ان مغازه رها کردم چون اجاره اش 750 دلار در ماه بود ودیگر نگرفتم وحالا امدم در این رستوران که غذا می فروشد دکه بار زدم.  رفتم داخل قهوه خانه ؛  رستورانی فقیرانه بود روبری یک مدرسه بزرگ روسی زبان؛  با میز وصندلی های پلاستیکی . گفت که این قسمت را از صاحب رستوران ماهی 300 دلار اجاره کردم؛ اولش درامدش خوب نیست بعد که اشنا شوند خوب میشود. جدا از حوصله وصبوری وگاه بی خیالی مردم تاجیک تعجب میکنم؛ یکی از ایرانیها که از سال 2009 انجا مشغول کسب وکار بود وکارهای ترابری ساختمانی انجام میداد ولودر وچند دستگاه کامیون داشت میگفت اقا فرهاد من شریکی داشتم که تو کارش به مرحله ورشکستگی افتاده بود ؛ من اگه جای اون بودم تا حالا ده بار سکته کرده بودم اما این ادم انگار نه انگار که در حال ورشکستگی است ؛ بگو بخندش که براه بود تازه به من هم دلداری میداد ؛ واقعا اینجوری هستند احتمالا صیوری وارامشی که دارند مدیون رها کردن اینده است ودر حال زیستن می باشد .

انجا یک اش خودشان که پلو با هویج سرخ شده وکمی گوشت است سفارش دادم حکیم کار داشت رفت ؛ من منتظر دوستم بودم که با هم برویم زووپارک یعنی باغ وحش . چند دقیقه ای نگذشت که دیدم دوستم جلوی چایخانه راحت هستند؛ همراهشان یکی از دوستان ایشان بود که اصفهانی بودند وچندین سال بود که در تاجیکستان زندگی میکردند هنوز وقت بود که بریم زوو بارک . به اتفاق دوست دوستمان رفتیم داخل چایخانه راحت نشستیم وچایی سفارش دادیم وکلی حرف زدیم بعد از انجا از دوست اصفهانی خداحافظی کردیم رفتیم باغ وحش .

قبل از رسیدن باغ وحش نزدیک انجا رودخانه بزرگی است که تاجیکستان را از وسط به دو نیم میکند اب کمی در ان جریان داشت ایستادیم عکس بگیریم دوست داشتیم عکس دونفری هم داشته باشیم چند دختر جوان که انجا رد میشدند به انها گفتیم میشه از ما عکس بگیرید که انها هم قبول کردند ودوستانشان هم امدند کنار ما عکس گرفتند ؛دخترانی زیبا وقشنگ با سیمای تاجیکی ؛ مطمئنا اگه ایرانی بودند تا حالا صد فحش وناسزا بارمان کرده بودند از انها تشکر کردیم وبراهمان بسمت باغ وحش ادامه دادیم.

دم در باغ وحش دستفروش ها انواع چیزها از جمله تنقلات میفروختند ؛ کمی تخمه خریدیدم؛ ورودی باغ وحش نفری دو سامانی بود ؛ به نظرم ارزان بود .از حیوانات انجا که شبیه بیشتر باغ وحش ها بودند  چند تا عکس گرفتیم  باغ وحش تمیز ومرتبی نبود به نظر من  نه تمیز وشیک بود ونه فضای چشم نوازی داشت؛ بخصوص قسمتی که در ان مارها بودند واکواریوم ماهی ها خیلی خفه کننده ومحیط بسیار تاریک وبدبویی بود . احتمالا این مکان باغ وحش از دوران شوروی سابق به جا مانده بود هرچند دوستم میگفت که خیال نکنم از اول اینجا برای پارک یا باغ وحش ساخته باشند ؛ امکان دارد اینجا کمپی ؛ چیزی یا کارخانه بوده  که بعد تصمیم گرفتند باغ وحشش کنند ؛ در هر حال به دیدنش می ارزید چون تا ادم نرفته جایی نمی داند چه خبر است ؛ من هم همینطور بودم چیز دیگری انتظار داشتم که ان نبود. اما دولت ومسئولین میتوانند با اندکی تغئیرات ونظارت بیشتر وهزینه کمی انجا را جذابتر ودیدنی تر کنند یا انکه در حاشیه شهر وجایی بهتر باغ وحشی در خور شهر دوشنبه بسازند اگر این کار را بکنند مطمئنا بازدیده کننده بیشتری خواهد داشت .  

یکساعت واندی انجا بودیم وبعد به سمت خانه دوستم که در منطقه زرافشان بود پیاده روی کردیم . دیدم کنار کاخ نوروز هتل حیات ریجنسی است وکمی بالاتر کاخ باربد ؛ چند تا عکس گرفتم وچون غروب بود نرفتیم انجا ها .تا میدانی که مجسمه ابن سینا در ان بود پیاده رفتیم واز انجا با ماشین های خطی رفتیم زرافشان ؛ شب نیز خانه دوستم ماندم

تا دیر وقت و نصف شب با هم از هر دری حرف زدیم وبعدخوابیدم . من معمولا توی خانه کسی راحت نمی خوابم ؛ شاید شما هم همینطور باشید ؛ چون قدیم ها زیاد خروپف میکردم اما چند سالی بود که خبری از خروپف نبود؛  اما صبح که پا شدم دوستم گفت معلومه خوب خوابیدی ؛ چون خروپفت بلند بود ؛ کمی شرمنده شدم وتصمیم گرفتم از ان شب به بعد خانه او نخوابم ومزاحم خواب کسی نشوم .

17.1.2015/ قسمت هفدهم

Description: C:\Users\User\Pictures\Picasa\Exports\Collages\taj17jan.jpg

اقای تاکی قرار بود برای کارش که خرید یک ماشین کامیون بود برود شهرخجند ( خجند از شهرهای بسیار قدیمی ومهم تاجیکستان است که متاسفانه نتوانستم به انجا بروم ) دوستم به من هم گفت اگه میایی با هم بریم؛  چون روزهای شنبه نمایشگاه فروش ماشین های سنگین است ودست دوم است  من با وجودی که دوست داشتم برم خجند اما از اینکه یک مسیر طولانی وکوهستانی 6 ساعته پر از برف باید طی میکردیم قبول نکردم ؛ تازه نمی دانستیم تو مسیر با بارش برف روبرو بشیم یا نه.

 صبح که پا شدیم هوا نیمه ابری بود ایشان نیز تردید داشتند که بریم یا نه ؛ برای همین صبحانه ای با هم خوردیم وکمی نشستیم دیدم تردید او بیشتر شده  وعجله ای برای رفتن ندارند ؛ من هم چیزی نگفتم خودشان گفتند شاید بعد از ظهر برم که بعدا تصمیمشان عوض شد وبا هم رفتیم دانشگاه ملی تاجیکستان .

دانشگاه ملی تاجیکستان که یکی از بزرگترین دانشگاههای این کشور است در منطقه ای بسیار زیبا قرار دارد که از خیابان اصلی تا انجا بوسیله پل های عابر رو به انجا می روند . محوطه کناری ان بسیار دل باز وخوب است. این دانشگاه در سال 1948 تاسیس شده است وحدود 17000 دانشجو در رشته های مختلف دارد . دوست ما با رئیس دانشگاه ورئیس کرسی زبان وادبیات فارسی وزبان عربی دانشگاه ملی اقای عمر صفر اشنا بود .ما بدیدار ایشان در طبقه 4 این دانشگاه رفتیم ؛ در اطاق بسیار ساده به اتفاق منشی ایشان در انجا بودند وبعد از احوالپرسی به گفتگو در باره دانشگاه وموقعیت ادبیات فارسی پرداختم .

اقای عمر صفر متولد 1960 از ولایت ختلان تاجیکستان هستند ودارای پنج فرزند می باشند استادعمر صفر  چندین سال است رئیس کرسی ادبیات این دانشگاه هستند .من در این رابطه چند سوال از ایشان کردم که پاسخ اقای عمر صفر چنین بود :  

کرسی ادبیات فارسی وعرب بطور رسمی از سال 1970 شروع بکار کرده اما زبان وادبیات فارسی خیلی قدیمی تر بوده است ؛ در اینجا 9 استاد داریم که در رشته ادبیات فارسی وزبان عرب تدریس میکنند واز کارشناسی تا کارشناسی ارشد داریم . در حال حاضر 120 دانشجو در این رشته داریم  دانشجویان تاجیک مشکلی برای ورود ندارند وهزینه هر سال برای ادبیات فارسی 1000دلار وبرای زبان عربی 1500 دلار است اما برای دانشجویان خارجی که به دانشگاه ملی می ایند که معمولا با مدرک کارشناسی می ایند 1500 دلار درسال می باشد البته ما اینجا خوابگاه دانشجویی داریم که هزینه ان برای هر فرد در ماه چیزی حدود 30 دلار است ودر هر اطاق معمولا دو دانشجو هستند وخوابگاهها از تاسیسات اب گرم وسیستم گرمایشی برخوردار می باشند وامکانات لازم دارد .

استاد اضافه نموند : در این دانشگاه دانشجویانی که تمایل به فراگیری زبان عربی دارند بیشتر از گذشته شده است ودلیل ان بیشتر مذهبی وگرایشات دینی در بین مردم وشهرستانهای تاجیکستان است.  دانش انها راجع به جهان عرب واموزه های دینی کم است ویک گرایش سنتی باید محسوب کرد تا گرایشی اکادامیک.  برای فراگرفتن زبان وادبیات عرب اگاهی این دانشجویان کم است اما در مورد زبان وادبیات فارسی فرق میکند چون انها با انگیزه بیشتر ادبی وتاریخی بسراغ این رشته می روند ؛ از سویی دیگرمردم تاجیکستان وایران دارای زبان مشترک هستند وهردو به مقوله ادبی ان توجه زیادی دارند .

درس هایی که اینجا داده میشود در کل دانشگاه بزبان تاجیکی وبا خط سرلیک است؛ اما در رشته های ادبیات فارسی وعربی هرسه  خط فارسی وعربی وتاجیکی نیز کاربرد دارد .

از انجا که اساتید مانند استاد صفر  مشغولیت های زیادی دارند سعی کردم سوالاتم خلاصه وکوتاه باشد تا وقت این استاد گرامی گرفته نشود چند سوال دیگر کردم از جمله اینکه در ادبیات معاصر شما بعنوان یک ادیب ونویسنده واستاد زبان وادبیات چه کسانی در ایران می شناسید ؟

دانشگاه ملی تاکنون برنامه ها وهمایش های مختلفی در این زمینه برگزار کرده که اخرین ان دوسال پیش بزرگداشت شاعره بزرگ ایرانی خانم سیمین بهبهانی بود که مورد استقبال فراوان قرار گرفت وقبل از ان ودر سالهای اغازین شاعر گرانقدر ایرانی سیاوش کسرایی چندین بار وطی سالهای مختلف 1986-87-و89 در دانشگاه ملی سخنرانی داشتند ودر بزرگداشت لاهوتی – در بزرگداشت حافظ واندیشه های حافظ ودر باره نیما وشعر نو سخنرانی کردند که نوارهای ان به نظرم موجود باشد .

استاد از اساتید ایرانی هم بهره می برید ؟

بله استاد خوبی داریم بنام اقای تاج الدینی که از زمانی که در این دانشگاه شروع بکار نموده اند فوق العاده تاثیر گذار بوده اند

استاد میشود کمی از خودتان بگوئید ؟

خیلی متواضعانه لبخندی زدند ونشستند پای کامپیوتری که انجا بود . فایلی باز کردند صدای دلنشینی به گوش میرسید کسی شعر سایه را دکلمه میکرد اول فکر کردم نکند شاملو باشد ؛ اما صدای احمدشاملو نبود؛ چون لحن صدا تاجیکی بود پرسیدم این دکلمه از کیست باز لبخند ملایمی زد وگفت خودم . من با شوق وذوق تمام گفتم استاد واقعا صدای زیبایی دارید که با موسیقی بسیار دلنشین در امیخته اید .  

در ادامه گفتگو متوجه شدیم استاد نویسنده هم هستند ویکی از نوشته هایشان که داستانی  است بنام بازگشت پدر به دو زبان فارسی وعربی به من دادند .کتابی نیز در سال 1996 در باره اشعار سیاوش کسرایی نوشته بودند که ان نیز از اثار ایشان است البته به زبان تاجیکی وخط سرلیک و من عکس انرا گرفتم واینجا ملاحظه میکنید ضمنا کتاب های صدایی از خلوت  وبوی شب نیز از اثار ایشان می باشد که به زبان تاجیکی وخط سرلیک منتشر شده است

در ادامه صحبت ها استاد گفتند 4 سال از سالهای 1992 تا 96 گوینده بخش فارسی رادیو تاجیکستان بوده اند وکار دکلمه نیز در انجا انجام میدادم ودر زمینه ادبی انجا نیز فعالیت داشته اند

از استاد عمر صفر راجع به موقعیت وکم وکیف شاعران معاصر تاجیک پرسیدم

استاد صفر در این باره گفتند : انچه شما از شعر معاصر دارید ما هنوز بدانجا به لحاظ کیفی نرسیده ایم؛  شما دارای شاعرانی بزرگی همچون شاملو  نیما اخوان ثالث فروغ فرخزاد شفیعی کدکنی سیاوش کسرایی وسیمین بهبهانی هستید وخیلی از شاعران بزرگ دیگر.  ما در تاجیکستان نیز شاعران خوب داشته وداریم اما نه در قد واندازه ایران ؛ بسیاری از شاعران زمانه ما هنوز در بند شعرهای کلاسیک مانده اند وان رشد شعری که در ایران بوده وهست تا ان اندازه در اینجا نمیشود مشاهده کرد ما نیز شاعرانی چون رستم وهاب داریم مانند محمد علی عجمی مانند گلرخسار صفی اوا همچون فرزانه خجندی که متاثر از شعرهای فروغ فرخزاد است وشاعری چون اقای اذر  ودر بین دانشجویان نیز گرایش به شعر معاصر هست مانند اقای نوروز که کتابی هم منتشر کرده است وشاعر خوبی می باشد .

در پایان گفتگو چند سوال جنبی نیز از او پرسیدم ؛  اینکه در تاجیکستان چند دانشگاه است وچند درصد دانشجویان دختر ویا پسر هستند ؟

دانشگاههای معتبر ومهمی که تا انجا بیاد دارم دانشگاه ملی تاجیکستان / دانشگاه اموزگاری / دانشگاه پلی تکنیک / دانشگاه طبی (پزشکی) /  دانشکده تجارت / دانشکده صنعت وادبیات (در تاجیکستان صنعت به معنای فن وهنر است در اینجا به معنای دانشکده هنر وادبیات است )

در تاجیکستان بر خلاف ایران که گاه تعداد دانشجوی دختر بیش یا همسان پسر ها هستند تعداد دختران دانشجوی ما 30 تا 35 درصد ودانشجویان پسر ما 65 تا 70 درصد تحصیل کنندگان هستند

ا بعد از اینکه دانشجویان در اینجا فارغ التحصیل شدند برای انها کار هست ؟

کار هست اما ان کار مناسبی که بتواند با توجه به تحصیلش وزحماتی که کشیده امرار معاش نماید به سختی گیر میاید وخیلی از انها جدب بازار کار میشوند ؛یا در شغلی غیر از موقعیت تحصیلی واموزشی که یاد گرفتند کار میکنند که امیدواریم این وضع بهبود یابد

استا از اینکه وقت گرانبهای خودرا در اختیار ما گذاشتید بی نهایت ممنون وسپاسگزاریم وبقول تاجیکی ها رحمت .

 

دیدارم با استاد صفر بپایان رسید با انسان فرهیخته واستادی ارجمند اشنا شده بودیم از دانشگاه بیرون امدیم بعد از ان رفتیم تا سر خیابان . اقای تاکی رفت خانه خودشان من هم برگشتم خانه خودم .

میخواستم بلیط برگشتم به دبی را تغئیر دهم .به خودم گفتم  تا ویزایم وقت دارد واجاره خانه دادم بمانم؛  چون معلوم نیست دیگه کی وقت میکردم که به این کشور بازگردم . مرخصی کاری هم هنوز داشتم ؛ برای همین سراغ دفاتری که بلیط تاریخش را عوض میکردند گشتم ؛  گفتند سمت تلویزیون سفینه انجا چند دفتر هست که اینکارها انجام میدهند دوباره از خانه به سمت رودکی برگشتم وبا تاکسی تا انجا رفتم . بعد از ظهر شنبه بود وفردا هم تعطیل بود برای همین گفتند دفاتر تا ساعت 5 باز هستند خوشبختانه زود به ان دفاتر رسیدم ؛ هرچند دو دفتر بیش نبود اما گفتند ما بلیط مربوط به شرکت سامانی ایر عوض نمیکنیم. رفتم داخل یکی از دفاتری که فکر میکردم انجا دفتر فروش بلیط هم هست ؛ بعد دیدم مخابرات راه دور است ؛  داشتم بیرون می امدم دیدم یک ایرانی از داخل کابین تلفن بیرون امد پرسید دنبال چی میگردی ؟ گفتم دفاتر هواپیمایی. گفت باید بری زلونی همه دفاتر هواپیمایی انجا هستند ؛ مسیر را به من نشون داد گفت با پیاده یک ربعی راه است گفتم کجایی هستی واینجا چه میکنی ؟ گفت شمالی هستم واینجا دانشجو هستم فرصت بیشتری نبود از او وراهنمایی اش تشکر کردم وراه افتادم .

راست میگفت وقتی رسیدم زلونی دفاتر زیادی انجا بود چند جا رفتم تا بالاخره دفتر سامان ایر پیدا کردم او هم نگاهی به بلیط انداخت وبعد از چند دقیقه گفت ما نمی توانیم وباید بری دفتر مرکزی که در فرودگاه است. گفتم تا ساعت چند باز است گفت 6 . دوباره ماشین های مسیر فرودگاه شماره 8 سوار شدم وخوشبختانه خیابانها خلوت بود وزود رسیدم چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید وبلیط عوض کردم .

انجا کنار خیابون زنی میانسال داشت تخمه افتابگران می فروخت تاجیک ها خیلی تخمه افتابگردان میخورند وتوی خیابانها وکوچه پس کوچه ها مرتب ادم هایی می بینی که از این تخمه ها میفروشند؛  بالای سرم پرنده ها روی یک درختی جمع شده بودند وبزم جغ جغ کنان راه انداخته بودند شنیدن صدای انها خوشایند بود چند دقیقه ای انجا وزیر ان درخت ایستادم وبه صدای پرندگان گوش دادم ؛ از انجا دوباره سوار ماشین شدم وبرگشتم سمت رودکی ؛ تو راه به دوستم زنگ زدم قرار بود با هم بریم یک رستورانی که رقص تاجیکی هم داشته باشه . قرارمون سر صدبرگ بود او گفت من با ماشین از منطقه زرافشان میام انجا ؛ من هم پیاده تا انجا رفتم از انجا باید مسیری تا خیابان سامانی ورستوران یاقوت می رفتیم . ده دقیقه ای راه بود اما انگار انجا نبود اسم اون رستوران یادمون رفته بود خیلی اسم سختی داشت ونمیشد خوب تلفظ کرد .

چقدر خوبه هر کسی مغازه ای ؛ رستورانی واز این جور چیزها میزنه یک اسم ساده ومعمولی براش پیدا کنه . رسیدیم به یک خیابانی که اکنون وسط ان گود برداری کرده بودند وخیلی هم تاریک بود ؛ ان مسیر تا نیمه رفتیم وپرسان پرسان انجا را پیدا کردیم در طبقه دوم یک ساختمان ؛ بار رستوران بزرگی بود که هم پائین وهم بالا داشت ؛ داشتند چند نفر تمرین رقص میکردند. از قیمت واین جور چیزهای رستوران پرسیدیم دیدیم خیلی گران است وخیلی هم خلوت است پشیمان شدیم.

 چرا ادم بره جایی که هم جنب وجوش زیادی نداشته باشه وهم گران باشه . ما دنبال دیدن رقص محلی تاجیکی بودیم از اینجور چیزها که تو دبی فراوان بود. از انجا دوباره به سمت صد برگ پیاده حرکت کردیم واز انجا با اتوبوس های برقی تا بلند اشیانه رفتیم ودوباره به سمت خیابانی که به زلونی میخورد پیش رفتیم تا به اولین خیابان سمت چپ رسیدیم.  گفته بودند رستوران شکارچی موسیقی خوب سنتی دارد؛  تا رسیدیم انجا نه شب شده بود وتازه موسیقی شروع کرده بود دو تا میز پر از ایرانی بود وبقیه تاجیک بودند وعده ای هم بنظرم ازبک ویکی دونفر هم خارجی به مفهوم اروپایی بودند . من ودوستم جایی که خوب رقص ببینیم نشستیم هنوز به صندلی تکیه نداده بودیم که بلافاصله منوی غذا اوردند گفتند چی بیاریم ؟ ما یک پارچ البالو وخرده ریزهایی نیز سفارش دادیم غذا را گذاشتیم برای بعد.

 جای نسبتا خوبی بود  کلی رقص های متنوع تاجیکی دیدیم وکمی هم با جماعت انجا به اتفاق دیگر ایرانی ها وتاجیک ها رقصیدیم .رقص نشاط وسرزندگی می اورد ودر بسیاری از کشورها رقص یکی از عوامل تنش زدایی وکاهش فشارهای روحی است؛ ای کاش در جامعه ما برای فرار از مشکلات وهزاران درد بی درمان این فرصت های شادی بیشتر می بود تا جوان وبزرگ برای رها شدن از غم ورنج وگرفتاری به مواد مخدر وصد چیز دیگر روی نیاورند. در اینجا ودر این کشور تاجیکستان چه استاد دانشگاه باشد چه رئیس پلیس چه ادم معمولی چه جوان وپیر با هم می رقصند وخجالتی هم از همدیگر ندارند  . تا 11 ونیم انجا بودیم وبرگشتیم خانه این اولین شبی بود که دو نفر روی تخت دونفره خوابیدیم دو مرد  که از خستگی راه رفتن زیاد ورقص از پای افتاده بودیم اما به خستگی اش می ارزید خوب خوابیدیم  اتفاقا صبح هم زود پاشیدم .

18.1.2015 / قسمت هیجدهم

Description: C:\Users\User\Desktop\New folder\taj18.19.20jan\taj18.19.jpg

امروز یکشنبه است از صبح خانه بودم اقای تاکی خیلی زود ساعتهای 9 رفت خونشون تا به یکسری از کارهاش برسه؛  منم کمی خونه مرتب کردم هوا کاملا ابری بود وخیلی هم سرد شده بود تا نهارم اماده شد کمی با خانواده وات ساپی گپ زدیم دیدم حوصله بیرون رفتن ندارم بعد از نهار خوابیدم ؛ ساعت های سه دوباره پاشدم رفتم سراغ رختشویی وخشک شویی تمام که شد دوستان تاجیکم زنگ زدند اگه خونه ای یک کم پیشتان می اییم گفتم بیائید . کمی از نهار ظهر مانده بود جالب اینها اینه که هیچ تعارفی ندارند وقتی امدند گفتند اکه فرهاد ما از صبح چیزی نخوردیم ؛ مادر حکیم نان فتیر پخته کرده داغ برای شما اوردیم فتیر نغزی پخته میکنه مادر حکیم .

دستشون درد نکنه  کمی از نان انها که اسمش فتیر بود خوردم خوشمزه بود .  فتیر اینها خمیرچند لایه شده ی  پهن شده که روی ان روغن میمالند وکمی کنجت سیاه روی ان می ریزند ودر در فر مانندی میگذارند تا بپزد . حکیم میگفت روزهای یکشنبه که تعطیل است مادر بزرگم می اید خانه وبا مادرم این نان را می پزد وهمه اهل خونه ازاین فتیر خوششان می اید .

.من صبح نان گرفته بودم که انها با همین غذای ظهر من وکمی پنیر زرد خودشان ویک کاسه ماست خوردند  وتا ساعت های 9ونیم شب پیش من ماندند . لنها که رفتند  دیدم سیگارم تموم شده ؛ تا سوپری محل رفتم همه بسته بودند. اینجا در محلات سوپری ها که تو کوچه ها وخیابانها کم رفت وامد است سر شب می بندند؛  بخصوص امروز که روز تعطیل بود دیدم نم نم بارون میاید بد ندیدم کمی تا سوپری که تو خیابان اصلی هست قدم بزنم واب ونان وسیگار برای فردا بگیرم .

19.1.2015

امروزدوشنبه  است تا ساعت 10 خوابیدم دیشب تا صبح بارون بارید اما نم نم باریده ؛ صبح که پاشدم هوا کاملا ابری بود فرصتی بود تا بعد از صبحانه با دبی وتعدای از دوستان تماس بگیرم متاسفانه تا ساعت 11 خط انترنت نداشتم تا ساعت 1ونیم خونه بودم واز انجا رفتم کتابخانه ملی تاجیکستان هواا خیلی خوب بود وگاهی نمکی بارون میزد ؛ دیگه دم در ورودی کسی جلویم را نمی گرفت چون کارت مشترک عضویت داشتم وکارت میزدم و وارد میشدم ؛ مثل بسیاری از مشترکین تاجیک به کتابخانه ملی رفت وامد میکردم . رفتم طبقه 4 دوستم انجا بود در حال مطالعه اشعار وحکایات سعدی . دیدم روی میز کتاب کلیله ودمنه است.  همیشه فکر میکردم این کتاب کار ایرانی هاست اما بعد از مطالعه مقدمه کتاب ممتوجه شدم این کتاب اول بزبان هندی قبل از سامانیان نوشته شده ودر زمان سامانیان بوسیله یک ایرانی به فارسی برگردانده شده ؛ کتابی که حاوی داستانهای پنج گانه بوده ودر زمانهای بعد نیز توسط رودکی وابن مقفع وابومعالی  وبعد نیز توسط پسر ابن مقفع باز نشر گردیده است . این کتاب در سال 1362 در ایران منتشر شده بود وکتابی بسیار مفید وبا ارزش است .

 یکساعتی در بخش کتابخانه ایرانی بودیم وبعد رفتیم پیش رئیس قسمت تاجیکستان شناسی اقای علی شیر محمدی . کتابی از شاعران معاصر داشتم که به او هدیه دادم ؛ خیلی خشحال شد وایشان نیز کتابی از اخرین شعرهای منشر شده اش که مربوط به سال 2005 بود به من هدیه کردند . کمی در باره شعر وشعرهای ایشان صحبت کردیم . ساعت از 6 گذشته بود از ایشان خداحافظی کردیم ؛ من به سمت خانه خودم واقای تاکی هم رفتند زرافشان .

 وقتی رسیدم خانه در که باز کردم دیدم برق ندارم ؛ اول فکر کردم دیگران نیز ندارند که متوجه شدم دیگران برق دارند.  به صاحب خانه زنگ زدم انها فورا امدند ایشان گفتند که امکان دارد اتصال برق دم در قطع شده باشد وچنین بود.  برادرش از توی ماشین انبرست اورد ؛ یک پله اهنی کوچک در خانه بود رفت بالا وسیمی گذاشت بغل سیم دیگری فورا برق امد . بعد که نگاه کردم از این شلوغی برق و وضعیت سیم ها تعجب کردم انقدر سیم های لخت واویزان بالای درورودی بود که تشخیص اینکه کدام مربوط به خانه اجاره ای من است دشوار بود ولی خودشان میدانستند . چراغ اشپزخانه هم دیشب قطع شده بود ولامپش سوخته بود فهمیدم انهم پوسیده بود . با ظاهر شیکی که چراغ ولوستر داشت اما داخلش بقول خودشان پوک شده بود.  صاحب خانه میگفت جنس ختایی است دیگر یعنی مال چین است . چراغ لوستر هم  درست کردند وبعد نشستیم کمی با هم حرف زدیم وچایی خوردیم . نهار درست وحسابی امروز نخورده بودم انها که رفتند فکری برای نهار وشام باید میکردم ؛ سیب زمینی با تخم مرغ اب پز هم راحت بود هم مقوی. خیلی زود امد شد وشام خوبی از اب درامد .

20.1.2015

دیروز غروب به دوستم گفته بودم اگه موافق هستی فردا بریم شهر حصار که همین نزدیکی دوشنبه است اوهم گفت اگه صبح زود یعنی 8 میایی در خونه ما بیا تا از اون مسیر بریم . منم قبول کردم صبح ساعت 7ونیم از خواب بیدار شدم پرده  کنار زدم دیدم بارون میاد . دیدم اینجوریه از فکر رفتن به حصار بازماندم چون گفته بودیم اگه هوا خوبه . خواستم به دوستم  زنگ بزنم دیدم خط ندارم صبر کردم ساعتهای 8 لباسامو پوشیدم که برم از مغازه محل نان تازه وتخم مرغ بخرم اومدم دم در دیدم به به داره برف میاد ؛ باورم نمیشد . کلاه وموبایل ودوربینم همراهم بود دیگه از فکر خرید سوپر محل صرفنظر کردم . این یکی از ارزوهای من در سفر به تاجیکستان بود؛  باران وهوای خوب دیده بودم اما برف را بیش از 15 سال بود که ندیده بودم ؛ داشت یواش یواش از یادم می رفت که برف هم هست .

واقعا چه روز خوبی شروع شده بود از خانه تا ودنه ساز که حدودا یک کیلومتر ونیم میشه تو برف پیاده رفتم وراه براه عکس گرفتم هم از خودم هم از طبیعت واطراف خیابان لذتی مانند لذت بچه ها داشتم وهر چه جلوتر میرفتم بر شدت باریدن برف افزوده میشد هنوز کوچه وخیابون سفید پوش نشده بود اما روی پالتوی من پر از برف بود . رفتم توی یکی از این چایخانه های منطقه ودنه ساز رستوران دیدار که رستورانی عمومی ومعمولی است ؛ داخل رستوران گرم بود ؛ برف همچنان می بارید ؛ سفارش تخم مرغ نمیرو ویک سیخ جگر وچایی دادم . تا غذا اورد چند مسج وعکس برای همسرم وبچه هام فرستادم ؛ اونها هم از اینکه بالاخره برف بارید خوشحال بودند البته نه به اندازه من ؛ انجا در رستوران خط انترنت خوب بود وعکس ومتن زود راهی میشد .

نیم ساعتی توی ان فضا ماندم وبعد دوباره مثل بچه ای که شوق بازی دارد راه افتادم ؛ حالا بارش برف بیشتر شده بود وروی ماشین های پارک شده کنار خیابون وساختمان کاملا برف نشسته بود .روی کاج ها وسروها ؛ روی شاخه درختان وبوته ها ؛ انگار اسمان داشت با برف هایش زمین را نقاشی میکرد ؛ زیبا بود وفرح بخش . گفتنش برای شما شاید این حس تمام مرا القا نکند؛  اما خودم میدانم که چه احساس شعف انگیزی داشتم ؛ شاید یک موسیقی بتواند انرا القا کند وگرنه با هیچ متن وشعری قابل توصیف نیست .دوست داشتم کسی بود تو بعضی از مناظر از من عکس بگیرد ؛ دم در دانشگاه اگرا جوانی داشت از باجه تلفن شارژ ؛ پول شارژ به حساب موبایلش می ریخت از او خواستم یکی دو تا عکس از من بگیرد او هم قبول کرد؛  من هم از او عکس گرفتم موقع خداحافظی گفت کجایی هستی؟ گفتم ایرانی عکس خودش هم بهش نشون دادم خیلی خوشحال شد .

مسیر را ادامه دادم اورکت یا تن پوشی که داشتم خیلی خوب نبود و اب وبرف را جذب میکرد وفکر اینو نکرده بودم ؛ یواش یواش داشت سردم میشد ودم به دم بر سرما افزوده میشد ؛ دستام یخ زده بود؛ اما نمی تونستم از این هوا وبرف دست بکشم ؛ بالاخره انقدر سرما فشار اورد که دیدم بیش از این نمیتونم ادامه بدهم . از انجا سوار ماشین های خطی شدم وبه خانه برگشتم ؛محله وکوچه پر از برف شده بود  وروی شاخه درختان کوچه پر از برف بود؛  داخل خانه اما گرم بود ؛ شوفاژ روشن کردم وسریع یک نسکافه داغ داغ درست کردم ؛ پرده پنجره را کنار زدم تا شاهد زیبای باریدن برف از داخل خانه باشم .

ساعت های دوبعد از ظهر رفتم سوپری محل تا اب وسیگار بگیرم دیگه برف نمی امد اما نم نم بارون بود برف ها هنوز اب نشده بودند وهوا لطافت خاصی داشت ؛ به خودم گفتم خوردن سوپ توی این هوا میچسپه با چیزهایی که داشتم در عرض نیم ساعت سوپ درست کردم ونشستم پای کامپیوتر چون دیگه میلی به جای دیگه رفتن نداشتم یکساعتی خوابیدم وبلند شدم ؛ بارون شدتش بیشتر شده بود وصدای زیبایش از پشت پنجره به گوش می رسید .

 

21.1.2015  چهارشنبه / قسمت نوزدهم

ساعت ده صبح از خواب بیدار شدم دیدم یکنفر در میزنه.  پیرزنی بود تقاضای نان یا غذای مانده میکرد ؛ دیدم از شب کمی غذا مانده ونصف نان هم دارم اونو بهش دادم کلی تشکر کرد .طی مدتی که اینجا هستم روزانه همین ساعت ها افرادی پیدا میشوند که در میزنند ودر همسایه ها وطبقات بالایی هم میزنند ؛ اینها تقاضای پول نمیکنند بلکه تقاضای نان یا غذا وخوردنی دارند. از چهره چند تایی اشان معلوم بود از روستاها وشهرهای دیگر هستند .من هم هر وقت در زدند اگه چیزی داشتم بهشون دادم.  واقعیت این است که حقوق ومعاش بعضی از خانواده ها خیلی پائین است وبا درامدی که دارند نمی توانند شکم زن وبچه اشان را سیر کنند . حقوق افراد معمولا از 500 سامانی چیزی حدود 300 هزار تومان در ماه تا 1000 سامانی می باشد .بیشتر کارگرها در حدود 100 تا نهایت 150 دلار حقوق بیشتر نمیگیرند ودر این فصل سرما کار کمتر است درامدها نیز پائین امده توان مالی انها نیز کم میشود .

تاجیکستان کشوری صنعتی نیست وبیشتر مناطق ان کوهستانی وبیشتر مردم در روستا ها وشهرهای کوچک زندگی میکنند اکثریت روستائیان از طریق کشاورزی ودامداری مشغول کار هستند. مواد نفتی اکثرا ازکشورهای خارجی  میخرند. بنزین ونفت وگاز وگازوئیل اینجا چیزی حدود دو سه برابر ایران است . هر لیتر بنزین 6و20 سامانی است یعنی حدود لیتری 4 درهم امارات ؛ گاز نصف ان است وگازوئیل از بنزین گرانتر است . ماشین ها دو گانه سوز وگازی زیاد است ؛ از طرف دیگر بدلیل ایمنی وسابقه گذشته تاجیک ها از برق برای پخت وپز درشهرها زیاداستفاده میکنند .این امر مختص شهر های بزرگ است وگرنه نوع سوخت برای پخت وپز وگرم کردن در شهرهای کوچک وروستا ها از زغال سنگ(کومور)  وهیزم وچوب است .در فصل زمستان مصرف زغال سنگ وچوب زیاد میشود واز انجا که توان برقی تاجیکستان کم است ؛ در روستا ها وشهرهای کوچک معمولا بیش از 8 ساعت برق در فصل زمستان ندارند.  در بعضی جاها از ساعت 5 تا 9 صبح وبعد از ظهر ها از ساعت 5 تا 9 شب برق هست .وضعیت اب لوله کشی هم همه جا استفاده نمیشود لوله کشی ها مربوط به سالیان گذشته است که دولت در نظر دارد انرا بهبود بخشد ؛ در بعضی از روستاها خانواده هایی منبع اب دارند که یا اب میخرند یا از مسیرهای گذر اب کانال کشی میکنند به داخل منبع اب واز ان استفاده میکنند .به نظرم بدلیل کمبود برق قدرت پمپاژ اب زیاد نیست وگرنه در تاجیکستان تا دلت بخواهد منابع ابی دارند وبارش باران در این کشور بسیار خوب است وبرف هم زیاد می بارد .

 از طرف دیگر هزینه های خورد وخوراک با توجه به میزان دستمزدها  بالاست . هر کیلو گوشت گاو وگوسفندی 38 تا 40 سامانی است وهر کیلو برنج خودشان بین 8 تا 11 سامانی وپیاز وسیب زمینی 3تا 4 وگوجه فرنگی در این فصل هرکیلو ده سامانی می باشد در اینجا بدلیل وضعیت معیشتی مرد غذاهایی میخورند که اب دار است .نوعی ابگوشت ونیز سوپ دارند که با ان میشود یک خانواده با چند تا نان سیر شوند . این سرشت زندگی ست که ادم ها بمرور خودشان را با شرایط معیشتی که دارند وفق میدهند . به نسبت کشور ما انها در شرایط سختتری بسر می برند اما قناعت عجیبی دارند ونق نمیزنند وپر توقع نیستند وبا انچه دارند زندگی میکنند واتفاقا ادم های صبور وارامی هستند واین موضوع معیشتی ودرامدی انها را عصبی نکرده است. اینکه بعضی ها میگویند بدلیل اقتصادی مردم ایران عصبی هستند وانگار همه وقت طلب کارند وادم راضی توش پیدا نمیشه با توجه به این موقعیتی که من در اینجا دیدم زیاد وفق نمیکند ؛ باید علت های دیگری مزید بر ان در ان جستجو کرد .

امروز هوا ابری توام با نم نم باران وخیلی مه الود است . امروز ساعت سه نیز انجمن ادبی خیراندیش در کتابخانه ملی شعر خوانی داشت من هفته پیش از انها خداحافظی کرده بودم ؛ دوستم گفت اگه میایی ساعت 12 بیا چایخانه راحت تا با هم بریم . ساعت 12 ونیم از خانه راه افتادم توی چایخانه راحت همدیگرو دیدیم  .از زیر گذر خیابان رد میشدیم صدای نازنین مردی ترانه خوان ونوازنده در زیر گذر خیابان مارا مجذوب خود کرد بی نظیر وبا اه وسوز زیبایی مینواخت ومیخواند .از انجا پیاده تا میدان سامانی رفتیم نم نم بارون خوبی بود وراه رفتن توی این هوا لذت بخش بود . قبل از رفتن به کتابخانه رفتیم ان پائین تا نهاری بخوریم وچای بنوشیم یکساعتی انجا بودیم ساعت سه شده بود دوستم گفت من میرم انجمن ؛ من گفتم تو برو من میخوام برم قسمت تاجیک شناسی در طبقه 5 کتابخانه که مسئول ان اقای علی شیر محمدی از شاعران جوان است . دو ساعتی نزد اقای علی شیر بودم وراجع به شعر وتاجیکستان وبعضی از رسم ورسوم انها صحبت کردیم

 از اقای علی شیر نام های  زنان ومردان تاجیک پرسیدم که برایم چنین توضیح دادند :

نام های مردان تاجیک : علی شیر – نظر الله – اسفندیار – رستم – سهراب – فردوس – اقبال – محمد نبی – احمدجان –محمد خوجه –کمال – سفال – محمد نسیم محمد علی – محمد – رحیم – هاشم – اسماعیل – رشید – دلیر – جسور – دلاور – شهرت – سیاووش – سامان – اسکندر – ایرج – فرزاد – فرهاد – سلیمان – لقمان – حکیم – حاکم – قاسم – سیف الدین – سنگ علی – سنگک – لنگری – اذر – اذرخش – اسلام الدین – علاادین – ولی – گرگ علی – گرگی بیگ – شاهین – لاچین (چیزی شبیه عقاب )- ماکس (مخفف اول اسم های انگلس ومارکس ولنین )- صدرالدین – نجم الدین – یقین – رحمان – عبدالرسول – مازندران – یاور – باور – داور – سنجر – شمشیر – سلامت شاه – فرخ – صابر – میهمان – تشکر – رحمت – خوش امد باقر ویوسف ( در باره نام یوسف میگفت انزمان که فیلم ایرانی یوسف که ایران ساخته شد ودر تاجیکستان پخش شد خیلی ها نام بچه هایشان یوسف گذاشتند و انرا بی تاثیر ندانستند )و..

نام های زنان تاجیک : مروارید – صدف – لاجورد – سلامت – مهستی – گوهر – هلاله – مونسه – عایشه – زهرا- نادره – پسند گل – گل دانه – گل بهار – گل نار – قمری – فاطمه – تهمینه – منیژه – مینا – سیاره – ستاره – ثریا – فرزانه – گل رخساره – نگینه – رحیمه – سلیمه – فیض نسا – شعله نسا – دلارام – دلربا – دلناز – گل ناز – فرح ناز – شهناز – برنا – رعنا – عدالت – سعادت – شفاعت – عبادت – تلاوت – خاصیت – معرفت – مغفرت – مقدس – مدینه – زرینه – پروینه – شهلا – لیلا – گل پری – پری گل – بهار – بحریه – شهریه – ادیبه – جمعیت – زلیخا – نظیره – نظاره – یاسمن – لاله – صدبرگ (به نظر گل محمدی بود ) – نسترن – نرگس – مریم – مژگانه – مرجانه و...

در تاجیکستان به افراد فامیل ونسب ها چه میگویند؟  

به پدر اته یا دد – به مادر اچه – به پیر مرد پیر یا چال میگویند وبه پیر زن ؛  کم پیر میگویند .

به خواهر کوچک  خواهر – به خواهر بزرگ اپه – به برادر کوچک داد – به برادر بزرگ اکه  -  به عمه میگن عمه – به عمو میگن عمک – به خاله میگن خاله – به دایی میگن تغا –

میتوانید نام های مواد گوشتی وغذایی در تاجیکستان برایم بگوئید ؟

گوشت همان گوشت است - گوشت گاو وگوسفند میگن – به گوشت چرخی میگن قیمه کردگی – به دل ؛ دل میگن-  به جگر؛ جگر میگن – به کلیه میگن گرده – به شش میگن شش – به دمبلان میگن خایه – به کله هم میگن کله – به جوجه میگن چوجه – به مرغ میگن مرغ  – به خروس هم خروس میگن – مرغابی هم مرغابی میگن – به بوقلمون  ایندوک میگن – به ماهی میگن ماهی – سوسیس ؛ سوسیس – کالباس ؛ کالباس – برنج ؛ برنج –

به سبزیجات چه میگن : به هویج میگن سبزی – به سیب زمینی میگن کارتوشکه  ( احتمالا روسی است )– به پیاز ؛ پیاز میگن – به گوجه فرنگی میگن پامیدور – به بادمجان میگن بادیمچان – به ترب ؛ ترب میگن – به کدو ؛ کدو – به کلم؛ کلم – به لیمو؛ لیمو میگن – به خیار سبز  بادرینگ میگن – شلغم هم میگن شلغم –

به میوها چه میگن ؟

ا نار؛  نار است – سیب ؛ سیب میگن – به گلابی ؛ ناک میگن – به انگور؛  انگور میگن

در این گفتگو معلوم شد بسیاری از کلمات مورد استفاده ما وتاجیک ها شبیه هم هست مگر در مواردی که طی سالیان کلمات روسی امده جایگزین فارسی انها شده است اما در نام ها تاجیک ها بیشتر از ما ایرانی ها اسم های اصیل ایرانی دارند ونام های عربی در انها کمتر دیده میشود .

ساعت 5 وربع دوستمون امد انجا واز اقای علی شیر خداحافظی کردیم وامدیم چایخانه راحت که جنب ان یک رستوران ایرانی دارد یکی از دوستان اقای تاکی که اصفهانی بود انجا بود با ایشان قدری نشستیم صحبت کردیم ایشان اطلاعات زیادی از تاجیکستان داشت چون از سال 2009 تا حالا در انجا زندگی میکرد ومشغول کار بود ایشان میگفت کار در تاجیکستان ویژگی خودش را دارد اینجا اکثر مردم شتاب وحرصی که بسیاری از کشورها دارند خیلی کم است البته روابط پارتی بازی واستفاده از لابی هم اینجا کارساز است که در همه کشورها هست میگفت اگه حکومت تدبیر بهتری بیندیشد تا دست واسطه ها از تجارت کمتر شود وروند کارهای اداری سرعت گیرد واطمینان بخشی بیشتری راجع به تجارت انجام پذیرد تاجیکستان فضای مناسبی برای سرمایه گذاری دارد ایشان از بهبود زیر ساخت هایی میگفت که دولت در نظر دارد در اینده به ان توجه  کند از جمله تاسیسات اب وبرق از جمله راه اهن وقطار درون شهری وبین شهری از جمله تعمیرات اساسی در زمینه تاسیسات اب درون شهری ونیزاطمینان بخشی به امنیت سرمایه گذاران خارجی . صحبت های ایشان برای شناخت بیشتر تاجیکستان برایم مفید بود تا ساعت های حدودا 8 حرف زدیم وچای نوشیدیم وبعد  از همدیگه خداحافظی کردیم وهرکس رفت سمت خانه خودش .

22.1.2015 پنج شنبه / قسمت بیستم

Description: C:\Users\User\Pictures\Picasa\Collages\taj22jan.jpg

صبح که از خواب بلند شدم ساعت 9ونیم صبح بود پرده راکنار زدم دیدم چه برفی داره می باره ؛ کلی خوشحال شدم دست وصورتم شستم از دفعه قبل بیشتربرف اومده بود؛  لباسم پوشیدم ورفتم بیرون . رفتم خیابانهای اطراف خونه وپارک عینی قدم زدم ؛ هنوز داشت برف می اومد چند تا عکس گرفتم دیدم داره سردم میشه برگشتم خونه . توی این هوای سرد بعضی از پرنده ها مثل مینا وگنجشک ها روی شاخه درخت بودند کمی گندم کوبیده شده ونان خشک وچند تایی استخوان وگوشت مانده داشتم؛  پنجره رو باز کردم تا اونا هم غذایی توی این هوای سرد داشته باشند . اول نمی امدند بعد یکی یکی پیداشون شد نیم ساعتی وقتم صرف غذا دادن انها کردم خودم که لذت میبردم ؛ اونا خونه ای جز در دل طبیعت نداشتند وسهم من همین اندازه کمک به انها بود ؛ از کاری نکردن که خیلی بهتر بود اضافات هر کدام از ما گر صرف نداریهای این دنیا  بشه واقعا چقدر خوب میشه . دوست داشتن طبیعت یعنی با انها بودن وانها را پذیرفتن .

قبل از ظهر دوستم زنگ زدم که اگه میایی بیا زرافشان اینجا نهاری با هم باشیم . دیدم توی این هوا که بازار نمیشه رفت. تا ودنه ساز پیاده رفتم برف دیگه نمی بارید ونم نم بارون داشت برف ها رو اب میکرد. تو ودنه ساز سمت بازار ورزاب مرغ گریل چرخون داشتند  یک مرغ  با کمی چیزهای دیگه خریدم؛  دیدم درست نیست این وقت مزاحم دوستم بشم .اون خونه اش تو هتل بود وامکانات پخت وپز مثل من نداشت .سوار خط 26 شدم که میرفت زرافشان خیابون خلوت بود وزود رسیدم خونه دوستم .

با دوستم که از امدنم خوشحال بود کمی با هم گپ زدیم قراربود اقای سید عمر که در دانشگاه ملی تاجیکستان مسئول کتابداری انجا بود بیایند پیش ما . صبر کردیم تا ایشون امد ادم بسیار متواضع ومتینی بودند ؛  ایشان قبلا در دانشگاه ملی دیده بودم از وضع کار وبارش وزندگی اش پرسیدم .گفت 110 دلار حقوق ماهانه اش است ودر نزدیکی شهر دوشنبه زندگی میکند ؛ به نظرم حاشیه شهر را میگفت چون خونه اش میگفت بصورت حیاطی است . میگفت دو کیلومتری تا اینجا راه است ؛ سه بچه داشت خونه اینها هم شب ها برق نداشت وساعت ده میخوابیدند گفت قبلا از زعال سنگ استفاده میکردند اما الان رفتیم شوفاژ برقی خریدیم .گفتم شبها پس چطور بی برق میخوابید؟  گفت بی برق اشکال ندارد ؛ پتو بیشتر رو خودمان می اندازیم ومشکلی نیست .میگفت در اعیاد هم پاداش به ما میدهند معمولا 200 سامانی البته مال اساتید بیشتر است وتا 500 سامانی هم هست .

سید عمر ادم راضی از زندگی اش به نظر میرسید گفتم همسرت کار میکند؟  گفت نه .اما همسر خوبی دارم وقانع است وزن سازگاریست.  از خدا ونعمتی که به او داده بود  سپاسگزار بود ؛ کمی مذهبی به نظر میرسید اما از ان ادم هایی که دین را برای عاقبت خودشان میخواهند نه برای حکومت وسیاست . کمی بعد با هم غذا خوردیم  اقای سید عمر تا ساعت های 5 پیش ما بود وبعد رفت من هم یکساعتی بیشتر ماندم وامدم به سمت خونه خودم . از ودنه ساز تا خونه پیاده اومدم بعد از امدن برف حال سوز وباد کمی که همراهش بود سرما را دوچندان کرده بود تا خانه که پیاده امدم خیلی سردم شد داشتم یخ میزدم ؛ اما خونه ام چون دلم گرم گرم بود .

 

جمعه 23.1.2015/ قسمت بیست ویکم

ساعت های نه ونیم صبح در زدند؛  باز بچه ها بودند برای تکه نانی یا غذا امدده بودند. نان داشتم وچند تا شکلات وکمی غذا بهشون دادم از اینکه روزگارشون این است اندوه وغم همه جانم را گرفت.  برای همین چند روز است هر وقت نان میگیرم یا غذا درست میکنم بیشتر درست میکنم ونان اضافه میگیرم تا صبح که امدند چیزی داشته باشم بهشون بدهم یواش یواش به امدنشان عادت کرده بودم نه تنها از امدنشان ناراحت نمیشدم بلکه دلتنگشان هم میشدم .

امروز هوا افتابی ست وبهترین وقت برای رفتن به شهر حصاراست ؛  زنگ زدم به دوستم او هم گفت حاضر است برویم حصار .  ساعت 10 صبح رفتیم ایستگاهی که ماشین ها مسافر به شهر حصار می برند . نزدیک همان منطقه زرافشان بود؛  چند دقیقه ای طول نکشید تا به انجا رسیدیم . نرخ انها با ماشین های خطی شخصی برای هر نفر 5 سامانی بود؛ چون مسافر دیگری غیر از ما دو نفر نداشت قبول کردیم کرایه سه نفر بدیم وحرکت کند.  ماشینش خوب بود چرخی در خیابان زد وازدروازه حصار گذشتیم وبه سمت شهر حصار حرکت کردیم . جاده ای اتوبانی بود ومسیر راحتی برای سیر وسفر بود .  راننده میگفت تا انجا 20 کیلومتر است جاده اش هم خوب بود ودر دشت مانندی حرکت کردیم ؛ راننده خودشاز اهالی شهرحصار بود وما را به مرکز شهر حصاربرد .

 وقتی به دوراهی که میرفت به شهرحصار جاده دیگه کیفیت قبلی را نداشت وشهر حصار نیز چندان تر وتمیز به نظر نمی رسید خیلی در هم وبرهم بود. جایی که مارا پیاده کرد مردم زیادی در رفت وامد بودند ؛ مغازه ها هیچ جایی انساعت صبح برق نداشتند چند دقیقه ای انجا نگاه کردیم چون قصد داشتیم که برویم قلعه تاریخی شهر حصار ببینیم برای همین ماشین دیگری سوار شدیم که مارا به انجا می برد . کرایه ان نفری 3 سامانی بود؛  از مسیری رفتیم که درختان توت دوطرف جاده را گرفته بود؛ البته در این فصل سرد نه برگی داشت ونه توتی .  حدود 10 دقیقه ای بیشتر تا قلعه حصارراه نبود تا رسیدیم به تپه سبزی که راننده میگفت قلعه حصار پشت ان تپه است .

قلعه حصار با قدمتی بیش از ۳۰۰۰ سال در ۷کیلومتری شهرک حصار و ۳۰کیلومتری غرب شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان واقع شده است و به عنوان یکی از قدیمی ترین بناهای تاریخی آسیای مرکزی و کشور تاجیکستان محسوب می شود و تا سال های ۱۹۲۱ میلادی حصار مرکز بخارای شرقی بوده است. حصار یکی از امارت بخارا بوده که هم به لحاظ هنری و هم تجاری معروفیت داشته است. اما منطقه حصار که مهم‌ ترین اثر تاریخی آن  قلعه حصار می باشد متعلق به قرن ۱۷ میلادی است، همه ساله توجه عده زیادی از بازدید کنندگان و جهانگردان را به خود جلب می‌ کند اما کسی که انجا باشد ومعلوماتی راجع به ان داشته باشد درون قلعه نبود؛ جز جوانی که نامش داستان بود وانجا کار میکردو فقط زبان تاجیکی بلد بود .

انچه از قلعه به جا مانده بود غیر از سر در بزرگ قلعه دیواری بلندی وچند بخش داخلی که درهایش بسته بود چیز دیگری در ان قلعه نبود. قلعه را معلوم بود در چند دوره بازسازی کرده اند ؛ از نوع اجرها وسیمانی که در بازسازی ها استفاده شده بود میشد حدس زد .اززوایای مختلف قلعه چند عکس گرفتیم . این قلعه به احتمال زیاد حفاظی برای شهر بوده یا جایی که حاکمان یا اشخاص مهمی در ان زندگی میکردند.

 بعد از دیدن این قلعه رفتیم سراغ مدرسه یا مکتب خانه ای که پائین تر از انجا بود وفردی که انجا بود انرا به سال 1700 میلادی میدانست . چندین اطاق در گرداگرد بنایی بود که راه هایی به بالا داشت بعضی از مکان های بالایی به شکل حفاظ های نظامی دوران های قبل میمانست ؛ البته اطلاعات من در زمینه اثار باستانی کم است ونمی توانم در باره بنا وسازکار ومکان های ان نظر خاصی بدهم . چند دقیقه ای انجا بودیم چندعکس وفیلم گرفتم وبعد از ان رفتیم در مکان دیگری که میگفتند انجا موزه است که متاسفانه درش بسته بود؛  از همان مسیر به سمت قلعه برگشتیم .

زمان نماز ظهر جمعه بود وعده زیادی راهی مسجد بودند برای همین صبر کردیم تا ماشین بیاید ؛ ده دقیقه بعد ماشین امد وبرگشتیم شهر حصار. من ودوستم تصمیم داشتیم تا هوا خوب است و وقت داریم برویم تا شهر دیگری که اسمش تورسون زاده است. این شهر در 40 کیلومتری شهر حصار ودر 60 کیلومتری شهر دوشنبه است.  تورسون زاده یکی از شاعران خلقی وملی تاجیکستان است که بناها ومجسمه های زیادی در تاجیکستان به نام اوست وخود او نیز مال همان شهر بوده واکنون نام شهر بنام او بود.

تصمیم رفتن به انجا جدی بود ؛  از چند نفر مکان ماشین های مسافر بری به شهر تورسون زاده پرسیدیم که انها مارا راهنمایی کردند خیابانهای شهر بعد از باران گل الود ؛اسفالت های بهم ریخته ودرب وداغونی که توی کوچه ها داشت نمای زیبایی به ادم منتقل نمیکرد وحس خوبی نداشتیم .

مردم شهر حصار بیشتر از طریق کشاورزی امرار معاش میکنند اما در این فصل کار انها خوابیده بود ودستفروشی وکارهای جانبی میکردند ویا به دوشنبه رفته وانجا کار میکردند .البته در تاجیکستان خیلی ها برای کار به روسیه میروند چون هم تاجیک ها وروس ها زبان همدیگر را می فهمند وبا فرهنگ یکدیگر اشنا هستند ونیروی کار ارزانی برای روسها محسوب میشوند واز طرفی درامد افرادی که به روسیه میروند برای تاجیک ها حدود یک برابر ونیم و تا دوبرابر درامدشان در تاجیکستان است فصل سرما عده ای به روسیه میروند هر چند در روسیه نیز هوا گرم نیست .

ساعت 12 ظهر بود توی یکی از کوچه های شهر حصار نانوانی داشت نان گرم می پخت وکنار نانوایی زنی کباب کوبیده رو اتش باد میزد؛سیخی  یک سامانی من یک سیخ برداشتم وگذاشتم لای نصف نان ؛ بد نبود اما خیلی پرچرب وپر از پیاز بود؛ دهانم توی این هوای سرد بوی یخ زده چربی کباب کوبیده میداد با پیاز مانده میداد معلوم بود تا تونسته بود چربی قاطی کباب کرده بود البته اندازه اش اندازه انگشت وسط دست بود اینهمه برای خودش تجربه ای بود .

ساعت دوازده ظهر به سمت شهر تورسون زاده حرکت کردیم قبلا پرسیده بودیم که نفری چند تا انجا میبرند چون مسافت زیاد بود نفری 10 سامانی از هر نفر گرفتند . مسیر نیز مانند قبل بود البته کمی سردتر به نظر میرسید چون کنارهای جاده بیشتر از منطقه حصار برفی بود دو طرف جاده پر از درخت های انگور وگیلاس وسیب بود اما در فصل زمستان جز شاخه های انها چیز دیگری دیده نمیشد داشتند ارارام ارام خودشان را برای بهار وتابستان اماده میکردند بخودم میگفتم واقعا در فصل بهار وتابستان این مناطق چقدر زیبا خواهد شد.

تا شهر تورسون زاده نیم ساعتی راه بود ابتدای شهر کارخانه بزرگ المنیوم سازی شهر تورسون زاده قرار داشت واز کارخانجات مهم شهر تاجیکستان محسوب میشود . ورودی شهر برخلاف حصار نشان از شهری به مراتب مرتب تر وتمیز تر از شهر میداد از راننده خواستیم  ما را در مرکز شهر وجاهای دیندنی پیاده کند  واو نیز در اولین چراغ قرمز ایستاد وگفت ان پشت موزه شهر و روبروی ان پارک تورسون زاده است. از او تشکر کردیم وپیاده شدیم وبه سمت موزه حرکت کردیم . موزه در قسمت پائین ساختمان قرار داشت ودر قسمت بالای ان کتابخانه بود . وارد موزه شدیم ؛ نفری یک یا دو سامانی برای بازدید از ما گرفتند با وجودی که محوطه زیاد بزرگی نداشت اما چیزهای خوبی از فرهنگ وزندگی گذشتگان به نمایش گذاشته بودند. از انجا چند عکس گرفتیم وبا افرادی که انجا بودند کمی صحبت کردیم ورفتیم طبقه بالا که کتابخانه بود .انجا چندین کتاب به زبان فارسی بود که عمدتا سفارت جمهوری اسلامی به انها داده بودند وخیلی کم بود .مسئولین انجا انتطار داشتند که کتاب های بیشتری به زبان فارسی داشته باشند که امیدواریم سفارت به انها بدهد . در کل بیست کتاب به خط فارسی  نبود ودر بین این کتاب ها تازه چند کتاب دانش اموزان بود .ناگفته نگذارم که  سه جلد کتاب خوب ونفیس از دیوان حافظ وسعدی وخیام بود که بسیار زیبا وبا خط خوب فارسی نوشته شده بود . با انها وکارمندان انجا عکس گرفتیم وبا انها خداحافظی کردیم در کل تاجیک ها از اشنایی وارتباط با ایرانیها خوششان می اید واستقبال افراد موزه از ما وراهنمایی هایشان اینرا بخوبی نشان میداد .

بعد از دیدن موزه به سمت پارک تورسون زاده حرکت کردیم .پارکی شبیه پارک نوروز اوز ومعمولی بسیاری از شهرهای کوچک ایران ؛ اما کمی بزرگتر بود پارکی  بود که دستفروشیهایی در ان اجناس خودرا می فروختند وهیکل تورسون زاده در وسط ان خودنمایی میکرد. دم در خروجی پارک کلی دستفروش بود که زنان ومردان مشغول فروش پوشاک وکیف و... بودند وکل پیاده روی انجا را اشغال کرده بودند. من ودوستم  گرسنه شده بودیم وجایی باید غذا میخوردیم از چندنفر ادرس رستوران پرسیدیم تا رسیدیم به انتهای خیابانی که مثل میدان میمانست وهیکل یا همان مجسمه تورسون زاده در ان قرار داشت . ان کناره ها رستورانی بود عین رستورانهایی که اتوبوسهای ایرانی توی جاده های بین شیراز تهران می ایستند . کلی صتدلی داشت ؛ در کل غذای زیادی نداشت ما سه سیخ کباب ویک شوربا که چیزی مثل ابگوشت است اما جانیفتاده با دو تا نان خوردیم ؛ یک قوری هم چایی خوردیم وراه افنتادیم .

داخل رستوران متاسفانه توالت ودستشویی نداشت گفتند ان پشت هست ؛  رفتیم ان پشت دیدیم چیزی نیست ؛ از چند نفر پرسیدیم باز هم گفتند ان پشت ؛ تا بالاخره دیدیم منظورشان کنار ریل قطار است . رفتیم انجا دیدیم پشت یک ساختمانی پلاستیکی ابی رنگ که در وپیکرش پیداست انجا دوبچه مشغول پیاب کردن بودند گفتند همین جاست . احتمالا یکی از ان درهای بسته شده توالت بوده و یک جایی که احتمالا دستشویی بوده بسته بود . از بوی بد وابی که راه افتاده بود معلوم شد توالت پرشده وزده بیرون.

 ازرفتن به توالت صرف نظر کردیم دیدیم انجا تو میدان دو اتوبوس شیک ایستاده ؛ دوستم میگفت اینها میروند دوشنبه میخواهی با اتوبوس بریم ؟ گفتم چرا که نه ؛خیلی هم خوبه تنوع خوبیست . بلافاصله سوار شدیم وچند دقیقه بعد اتوبوس حرکت کرد میگفتند از این اتوبوس ها زمانی که اقای بابک زنجانی اینجا بوده دویست تا از اینها به دولت اینجا داده ؛ درست وغلطش را نمی دانم اما اتوبوس های بسیار خوبی بود وخیلی راحت مارا به شهر دوشنبه رساند .

ساعت های 5 ونیم بود که برگشتیم زرافشان خونه دوستم یکساعتی انجا بودم وبعد امدم منطقه ودنه ساز که مرکز بازار ورزاب ونزدیک خانه ماست . در ان منطقه که ایستگاه ماشین های خطی ومسافربری نیز هست دستفروش ها نیز بساط پهن میکنند ؛ داشتم از دستفروش های انجا کمی گلابی ونارنگی میخریدم که یکی از تاجیک ها از من پرسید به ناک چی میگید ؟گفتم گلابی . گفت پس شما ایرانی هستید  گفتم بله ؛ ایشان خودش را معرفی کرداقای مسعود واحدی  استاد زبان وادبیات فارسی بودند؛  چند دقیقه ای انجا با هم صحبت کردیم میگفت الان درس نمی دهد ایران وشهرهای ایران را می شناخت ؛ بدلیل موقعیت زندگی وکاری شغلش را رها کرده بود ومدتی بود که از دبی ماشین های دست دوم می خرید وبه تاجیکستان برای فروش میاورد؛ مرا  به خانه اشان دعوتم کرد که من بدلیل خستگی نپذیرفتم واز موهبت ولطفشان تشکر کردم اقای واحدی شماره تماس داد وگفت که هر وقت وقت کردی خوشحال میشوم دوباره شمارا ببینم از او تشکر وخداحافظی کردم واومدم منزل .لباسهامو دراوردم وروی تخت دراز کشیدم ساعت های 8 از خواب بیدار شدم .

 

 

24.1.2015/ قسمت بیست ودوم

ساعت های 12 شب بود که توی این هوای برفی برق رفت . همه جا تاریک شده بود ؛ دیدم بیرون هم کسی برق ندارد ؛شمع داشتم دوسه تا شمع را یکجا روشن کردم گفتم زودتر بخوابم تا اطاق سرد نشده اما نه خوابم می امد ونه برق می امد یواش یواش اطاق سردتر میشد دیدم خبری از برق نیست اومدم تو اشپزخانه سیگار کشیدم هر چه بیشتر میگذشت اطاق سردتر میشد دوباره رفتم تو پتو شاید خوابم ببره اما نشد که نشد.  تا ساعت های 5 صبح بیدار بودم  مثل اینکه ساعت 6 برق امده بود ومن متوجه نشده بودم. صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم دیدم برف زیادی اومده .پنجره ها رو باز کردم برای پرنده ها غذا گذاشتم پشت پنجره وچای تازه دم کردم وبساط صبحانه چیدم روی میز ؛ صبحانه که خوردم لباسهای گرم خودمو پوشیدم و.رفتم تو هوای برفی اطراف خونه قدم زدم .برف جلوه های بکر وتازه ای به این کوچه پس کوچه ها ودرختان داده بود ؛ کار خاصی نداشتم ؛ به نظرم وقتی ادم خودش لذت میبره فکر میکنه همه چیز خوب وروبراه است ومن چنین حس خوبی داشتم کوچه پس کوچه ها را یکی یکی ان اطراف منزل گشتم وبرگشتم به سوپری محل ؛ کمی اجناس از سوپر محل خرید کردم وامدم خانه .

ساعت های دونیم بود داشتم نهار درست میکردم دیدم یکی در میزنه . مامور اداره اب بود میگفت بدهی اب دارید ومربوط به چند ماه است وباید هرچه زودتر پرداخت کنید . گفتم به من ربطی نداره وباید از صاحبخانه بگیرید.  گفت من برگه اش مینویسم ومیدم به شما تا دوشنبه اگه پرداخت نشه اب خونه شما قطع میشه. ؛  همان موقع به صاحبخانه زنگ زدم موبایلش بسته بود برگه رو از مامور اب گرفتم گفتم به صاحب خانه میدم تا پرداخت کنه . مثل اینکه صاحب خانه ما زیاد به این مسائل توجه نداره چون قبلا برق هم همینطور شده بود ساعت 4ونیم دوباره به  صاحب خانه زنگ زدم که این دفعه گوشی برداشت ومسئله براش توضیح دادم گفت میام قبضو میگیرم وپرداخت میکنم. تا اخر شب هرچه منتظر شدم نیامد .

امروزاز صبح تا شب برف اومد تا 9 شب همه اش خونه بودم وبرف همچنان می بارید وبرای اینکه از کسلی خونه نشینی در بیام  ویک پاکت سیگار بگیرم یک کیلومتری تا ودنه ساز پیاده رفتم وبرگشتم فقط مغازه عرق فروشی کنار رستوران دیدار باز بود 2 سامانی سیگار گرانتر میداد چند تا جوان ایستاده بودند وکنیاک میخوردند میخواستند تو این هوا کمی گرم بشن یکی از اونا چند تا شعر خیام برام خواند وهمین شعر خوانی او باعث شد کمی با هم حرف بزنیم .تو اون هوا تا رسیدن به خونه دو نخ سیگار پشت سرهو دود کردم وبه این فکر میکردم که همزبانی هم خیلی جاها همدلی میاره اگه زبانش ازار دهنده نباشه   .

25.1.2015

امروز یک ماه است که امدم تاجیکستان از اینکه برای مسافرت تاجیکستان را انتخاب کرده بودم خوشحال هستم چون به لحاظ فرهنگی وزبانی مشترک هستیم وطی مدتی که این یک ماه اینجا بودم احساس غریبی نمیکردم به لحاظ امنیتی نیز تاکنون خوب بوده است واز نظر هزینه برای من که یک ماه مانده ام زیاد نبوده است من طی این مدت سعی کردم مثل بسیاری از مردم تاجیکستان زندگی کنم نه ولخرجی کردم ونه به خودم بد گذراندم از صبوری وقناعت این مردم خوشم امده و در مجموع برایم این سفر تا اینجا خوب بوده است . من سعی کردم سطح تواقعاتم از کشور ومردم تاجیکستان توقعی معقول ومعمول باشد چرا که نمیشود هر کشوری را با کشور دیگر صددرصد مقایسه کرد بلکه باید شرایط اقلیمی جغرافیایی وسنن وفرهنگ ان مردم را سنجید وبا شناخت انها به مراوده پرداخت .

امروز تا ظهر منزل بودم وبعد از ظهر ساعت های 5 رفتم پیش اقای ماهی صفت در رستوران جامی جایی که دوستم اقای تاکی قرار بود در باره وضعیت وکارش با اقای ماهی صفت صحبت کنند ان شب تا ساعت  10  انجا بودیم شب دوستم امد منزل من اما صبح رفت منزل خودشان

26.1.2015

امروز رفتیم پیش رستوران جامی قرار ساعت 12 بود تا من رسیدم ساعت 1 بود اقای تاکی از انطرف امد تا غروب انجا بودیم وصحبت کردیم شب هنگام رفتم منزل اقای تاکی از 6 شب تا صبح برق نبود واقعا شب سردی بود از شدت سرما چاره ای نداشتیم جز اینکه با چند تا شمع خودمان را گرم کنیم حتی نتونستیم غذا یا چایی درست کنیم .

27.1.2015

به خاطر سرمای زیاد دیشب ونبود برق خوب نخوابیده بودم به نظرم ساعت های ده بود که از خواب بیدار شدیم با هم صبحانه خوردیم هوا افتابی بود اما چون خوب نخوابیده بودیم کمی کسل بودم ..  ساعت های 11 حرکت کردیم ظهر رستوران جامی بودیم دوستم وصاحب رستوران راجع به کار با همدیگر صحبت کردند تا انها قرار ومدارشان بگذارند تا ساعت 2 انجا ماندم بعد از انها خداحافظی کردم رفتم صدبرگ نهارخوردم واز انجا سوار تاکسی شدم ورفتم خانه  به خاطر بدخوابی فورا خوابیدم ساعت های 6 از خواب بیدار شدم  از ان موقع تا دیر وقت مشغول بررسی شعر ها ونوشته هایم شدم  

28.1.2015

امروز صبح هوا کاملا ابری بود تا ساعت 12 خونه بودم بعد از ظهر از خانه تا ودنه ساز پیاده رفتم از انجا با تاکسی رفتم چایخانه راحت از انجا رفتم مغازه های بدلی جات که بیشتراجناس ان چینی بود وقیمت ها از دبی نیز گرانتر بود. مال خودشان هم گران بود از انجا قدم زنان تا میدان سامانی رفتم  پیش اقای تاکی در رستوران جامی؛ نهار خورش سبزی بود تا 4 بعد از ظهرانجا بودم بعد رفتم کتابهایی که قبلا خریده بودم از مغازه دار گرفتم وامدم خانه.هوا کاملا ابری بود سوز سرما کمتر شده بود تا اینکه  شب از ساعت های 7 ونیم شروع به بارش برف کرد هر چند هوای بیرون تاریک بود اما برفی که بر کوچه وخیابان می نشست از پشت پنجره دیده میشد برای اینکه شاهد بارش برف از تو منزل باشم پرده ها را کنار زدم . اما دیدم قانع نمیشم برای همین دوباره لباسهامو پوشیدم وکلاهم گذاشتم سرم وتا ودنه ساز توی برف پیاده رفتم وقتی که برف میاد سردی ان کمتر است اما درجه هوا امروز دو درجه زیر صفر بود وسرما ارام ارام سردی خودش را بر جانم تحمیل میکرد برای همین به شدت راه رفتنم افزودم ومسیر رفته را برگشتم خانه سر راه از سوپری نان تازه گرفتم همین که رسیدم منزل بلافاصله کتری برقی را زدم به برق وچایی درست کردم هوس تخم مرغ نیمرو کرده بودم جاتون خالی شام مختصر ومفیدی بود که توی ان هوای برفی چسپید .

29.1پنج شنبه

صبح ساعت 8 از خواب بیدارشدم ؛ خیلی برف امده بود به نظرم بیست سانتی برف امده بود ؛ از هر دفعه دیگه بیشتر اومده بود لباسهامو پوشیدم وتا حوالی ودنه ساز رفتم  وبرگشتم هر دفعه ای که توی این هوای برفی می ایم بیرون جلوه دیگری دارد برای همین دوست داشتم از این  فضاها عکس بیشتری بگیرم ؛ همه جا سفید پوش شده بود منظره بسیار زیبا وقشنگی بود سر راه رفتم سوپری محل  کمی نان ویک بطری شیر از سوپر محل گرفتم  وامدم خانه تا ساعت 12 خانه بودم جالب بود تو راه که بر میگشتم دیدم داره هوا افتابی میشه

در شهر دوشنبه تاجیکستان یکی از جاهای دیدنی پارک نوساز پایتخت است که در دامنه ای منتهی به کوهی وکنار رودخانه بزرگ شهر قرار دارد که شهر را از وسط نصف میکند تصمیم داشتم که امروز که هوا هم خیلی خوب است سری به این پارک بزنم از منزل در باغ عینی تا ودنه ساز پیاده رفتم از انجا سوار ماشین های خطی که برای زافشان میروند سوار شدم بین راه پیاده شدم پارک بسیار بزرگی بود اما هماینطور که گفتم نسبتا نوساز به نظر می امد وپارک بازی هم بود . بر سر در ان نوشته بود باغ پایتخت .

باغ پایتخت باغ زیبایی بود که انواع اسباب بازیهای بچه ها ونیز برای بزرگسالان داشت چرخ فلک ان از خیلی جاها دیده میشود وهمانند بسیاری از پارک های امروزی از امکانات نسبتا خوبی برای بازی بچه برخوردار بود مرکز ان با سکوی هایی که در نظر گرفته بودند برای ایام جشن ها وشادی ها بود ومجموعه ابی داشت که در این فصل سال بدیل سرما ویخبندان کار نمیکرد در این فصل سال تعداد افرادی که به باغ پایتخت امده بودند زیاد نبود اما مسئول پارک میگفت در ایام تعطیل ونیز فصل بهار وتابستان افراد زیادی به پارک می ایند البته مبلغ اندکی بابت ورود به پارک دریافت میکنند وبرای بعضی از بازیهای خاص داخل پارک نیز باید مبلغی پرداخت کنی مانند بسیاری از کشورهای دیگر در مجموع پارک خوب ومتناسب با گنجایش بالایی بود .میتواند پذیرای بسیاری از بچه ها وخانواده ها در ایام تعطیل واوقات فراغت باشد  

حدود یک ساعت ونیمی همه جای باغ پایتخت را گشتم وپیاده به سمت پائین اتوبان حرکت کردم تا رسیدم به رودخانه بزرگ شهر که خیلی ها در تاجیکستان به ان میگویند دریا وابی که از کوههای شمالی می اید به سمت پائین شهر می برد در قسمتی از رودخانه ماشین های ماسه جمع میکردند . از انجا رد شدم تا در انتهای سرازیری به میدانی رسیدم که میدان طاووس است  طرحی برنزی در وسط میدان با پرهای گشوده طاووس در ان میدان خونمایی میکرد سمت راست ان خیا بان حافظ شیرازیست ودر سمت چپ ان مسیری ست که به سمت ورزاب وشهر خجند میرود  از میدان ومسیر چند تا عکس گرفتم وامدم قسمتی که ادامه ان خیابان میرفت به سمت باغ باتانکی وخیابان رودکی . دیدم سربالایی تندی دارد ومسیر هم کوتاه نیست سوار ماشین های خطی شدوم ونبش خیابان رودکی پیاده شدم . از انجا سلانه سلانه تا میدان سامانی پیاده طی کردم ورفتم پیش دوستم در رستوران جامی  تا شب انجا ماندم واز انجا سوار تاکسی شدم امدم منزل که نزدیک باغ عینی است .

30.1 جمعه/ قسمت بیست وسوم

امروز صبح ساعت 8 ونیم از خواب بیدار شدم ؛ زمانی که هوای خوبه نمیشه زیاد خوابید ؛ بخصوص اگر هوا خشک وخنک باشد هوا کاملا ابری بود ورادیو هم صبح میگفت امروز برفی نخواهد بارید. تا ساعت یک بعد از ظهر خانه بودم ؛ حوصله ام سر رفت تا دو ایستگاه اتوبوس از خانه تا ودنه ساز پیاده رفتم . هوای خیلی خوبی بود رفتم بازار ورزاب که تو همان منطقه است ؛ دنبال گردوی خوب میگشتم . گردوهای تاجیکستان هر چند اندازه اش از مال ایران کوچکتر است اما خوشمزه وتازه است .چرخی تو ان بازار زدم دیدم یکی از روستا نشینان عسل میفروشه ؛ همه نوع عسل دیده بودم جز عسلی که رنگش شیری بود وبه سفیدی وکرم رنگ میزد . گفتم چرا این رنگی است گفت مال پارسال است . البته عسل امسال هم داشت.  ناگفته نماند اگه عسل خوب وبی غل وغش گیر بیاد حرف نداره .

از عسل فروش چیزی نخریدم واومدم سمت نوار فروشی که البته الان باید اسمش گذاشت سی دی ودی وی دی فروشی . چون دنیا پیشرفت کرده ودیگه تو دهات کوره افریقا هم کسی نوار نمیفروشه . پسری که اونجا بود منو شناخت گفت تو قبلا از من سی دی خریدی بالافاصله یادم امد رفتم داخل مغازه اش همه جور سی دی و دی وی دی داشت ؛ انگلیسی هندی ؛ افغانی وایرانی . بیشتر فیلم هایی که میفروخت  هالیوودی وهندی وروسی وتاجیکی بود وسی دی های خوانندگان تاجیک وروس وافغان وایرانی هم داشت .

تو تاجیکستان چند خواننده ایرانی را بیشتر از بقیه میشناسند ؛ سیاوش قمیشی – لیلا فروهر – گوگوش – منصور وامید ومعین ومحس چاووشی وچند تای دیگه که نوارهای انها را تو تاکسی ها شنیدم . جوان های اینجا زیاد با موسیقی سنتی واصیل ایرانی اشنا نیستند البته شجریان را تا اندازه ای میشناسند؛ اما من جایی ندیدم ونشنیدم که نواری از انها باشد ؛ به نظرم چند سال پیش چند تا از این خواننده هایی که نام بردم اومدن تاجیکستان وبرنامه اجرا کردند وبرای همین بیشتر از بقیه انها را می شناسند ؛ ناگفته نماند تاجیک ها علاقه زیادی به خواننده ونوع خواندن ما دارند وتا کنون سعی نمودند منبع تقلیدشان در زبان پارسی ایرانی ها باشند؛  البته اهنگ های افغانی هست اما از چند نفر که پرسیدم وجوان بودند زیاد تمایلی به ترانه واهنگ های افغانی نشان ندادند . صنعت سینمای تاجیکستان هنوز نوپا است در مجموع در ابتدای راه هستند چند تا فیلم که کار خودشان بود خریدم اما فرصت نگاه کردن پیدا نکردم از سی دی فروشی ها که سراغ میگرفتم بیشتر فیلم های خارجی با دوبله تاجیکی داشتند .

از فروشنده چند تایی سی دی ودی وی دی  انتخاب کردم ؛ دنبال کلکسیونی از کارهای فولکور میگشتم که در یک جا باشد که نیافتم بیشتر خوانندگانی هم که ترانه خوانده بودند در استودیو پر نشده بود بلکه در میهمانی ها وجشن ها ومناسبت های مختلف بود. البته بودند وهستند کسانی که برنامه بهتری و ویدیوهای بهتری کار کرده اند اما انها اندک هستند .در کل طی این یک ماه گشت وگذار فهمیدم  بعد از فروپاشی اتحاد شوروی نسل جدید در حال سپری کردن بین انچه داشته وانچه ندارد می باشد ؛ مهم در این عرصه خلاقیت وتوجه صاحبان فرهنگ ورسانه است که مسیر مشخصی برای نواوری وبهبود در اهنگ سازی وترانه خوانی ایجاد کنند وگرنه این بازار روزبروز درهم وبرهم تر خواهد شد.

در فروشگاه که بودم و زمانی که تلویزیون داخل مغازه یک اهنگ رپ از خواننده جوان تاجیک گذاشته بود  من داشتم گوش میدادم؛ زنی که همراه دخترش انجا ایستاده بود ومیخواست سی دی یا دی وی دی بخرد گفت شما می فهمید چی میگه ؟ گفتم سخت متوجه میشوم .گفت من که تاجیک هستم نمی فهمم وای به حال تو که ایرانی هستی.  معلوم بود از این نوع موسیقی ها وچخ چخ ها(صحبت های خوانندگان وحرفها ) خوشش نمی اید .

از مغازه بیرون امدم وسوار تاکسی شدم رفتم منطقه صدبرگ در جنوبی ترین قسمت شهر دوشنبه سمت راه اهن . زنهای زیادی تو پیاده رو مشغول فروختن جنس هایشان بودند از نان بگیر تا سبزیجات تا میوه وسیب زمینی وصدتا چیز دیگر کمی انجا چرخ زدم ویک مقدار از چیزهایی که برای خانه لازم داشتم خریدم وباز سوار تاکسی شدم و برگشتم سمت خانه . ساعت نزدیک 5 عصر بود یعنی داشت یواش یواش تاریک میشد نشستم نهار یا همان شام درست کردم . یکی از دوستای تاجیک معمولا بعضی از شب ها میاد پیشم وبا هم غذا میخوریم که اتفاقا ساعت 6ونیم امد وبا هم شام خوردیم .

دوستم میگفت میخواد زن بگیره ومادرش قراره بره با دختره صحبت بکنه میگفت خودم با پدرش صحبت کردم واو هم گفته بگو اچه ات یعنی مادرت بیاد مادرم گریپ داشته امروز نتونست بره خوب که شد میره صحبت میکنه . میگفت اگه قبول کنند باید سه هزار دلار به خانواده عروس بدم برای خرجی اشان .

پرسیدم اونا ؛ خانواده عروس برای تو چه چیزی  میارن ؟  گفت تختخواب وکمد ؛ ماشین لباسشویی – جاروبرقی – یک دانه گلیم یک عدد لوستر برای اطاق خودش ( منظور اطاق عروس یا همان حجله بود ) یک جعبه لباس های خودش (که معمولا این جعبه ها چوبی وکنده کاری شده است ) .

ازش به شوخی پرسیدم شب که با عروس رفتید داخل اطاق کسی پشت در می نشیند ببیند چه خبر است ؟ گفت بله مادرکلان یعنی مادر بزرگ عروس می نشیند.  گفتم دستمال واینها در کار است ؟ گفت بعضی اوقات هست.  یک پارچه چهار گوش نیم متری گلدوزی شده زیر عروس می اندازند وسحر معلوم میشود ومادر کلان برمی دارد . گفتم الان که خیلی ها میروند قبل از شب وقبل از عروسی پیش دکترواحتیاج به این کارها نیست  .گفت اکه فرهاد ولی همه جا نیست .

دیدم رفتاری که هنوز در مراسم هایشان هست سنتی است وجالب است بدانید که این نقش را بیشتر مادرها به عهده دارند وحرف مادرها در بگو ومگوهای انتخاب وازدواج بیشتر از نقش اقایان در تاجیکستان است .

متاسفانه تا انجا که من پرسیدم در تاجیکستان زنهای مطعلقه خیلی زیاد است ؛ چون شوهرها خیلی راحت زنهایشان طلاق میدهند چیزی به نام مهریه اینجا وجود ندارد ودر اخر اگر کار زندگی مشترک به طلاق بکشد  همه چیز که دارند نصف میشود؛  مرد میرود پی کارش؛  زن هم همینطور ودر بیشتر مواقع بچه ها پیش مادرهایشان هستند.

 از چند نفر پرسیدم چرا این وضعیت پیش می اید میگفتند چند علت دارد یکی اینکه تو سنین پائین ازدواج میکنند وبخصوص دخترها 16 و17 ازدواج میکنند وهنوز بیست سالش نشده دوسه تا بچه دارد . بعد وضعیت کاری است که یا کار نیست وکم است ویا با درامدی که دارند هزینه انها را نمی توانند تامین کنند ومسئله سوم رفتن خیلی از تاجیک ها به روسیه برای کار که بعضی ها انجا می مانند ودرگیر روابط دیگر میشوند ومسائلی از این قبیل که باعث افزایش طلاق میشود .

انچه من فهمیدم بسیاری از زنان در عرصه کار بیشتر از مردان فعالیت دارند واحساس مسئولیتشان در برابر خانواده بیشتر از مردان است واین را میشود در حجم زنانی که همه جا کار میکنند مشاهده کرد .

دوستم دوساعتی پیش من بود ورفت .موقع خداحافظی دم در دیدم باران می اید من هم درو بستم ونیم ساعتی توی این هوای بارانی قدم زدم وبرگشتم خانه البته با سری خیس چون کلاه یادم رفته بود با خودم ببرم شایدم به عمد نبرده بودم به قول مش قاسم بازیگر سریال دایی جان ناپئلون دروغ چرا تا قبر اه اه اه اه

 

31.1. شنبه /قسمت بیست .چهارم

امروز صبح هوا افتابی بود کلی لباس داشتم که طی این چند روز برفی کثیف شده بود اونها را توی ماشین انداختم چند دقیقه ای نگذشته بود که برق رفت ؛ حالا نه میشد از ماشین بیرون اورد ونه میدونستم کی برق می اید . کلید برق را از پریز کشیدم ودیدم دیگر در خانه ماندن بی فایده است وچون هوا خوب بود تصمیم گرفتم پیاده برم ودنده ساز واز انجا برم شهر ومنطقه ورزاب که در بیست کیلومتری شهر دوشنبه است تعریف انجا را زیاد شنیده بودم

در ودنه ساز که ماشین های خطی زیاد هستند از چند نفر سوال کردم که چطور میشود به شهر ورزاب رفت ؟ فهمیدم دوراه دارد یا اینکه با سرویس های خطی برم؛ که معمولا تا انتهای ورزاب نمیرفت وباید ان عقب ها توی ماشین می نشستم وخوب نمی تونستم مسیر راببینم و عکس بگیرم؛  یا اینکه با تاکسی های دربست میرفتم . تاکسی ها دو نوع نرخ داشتند انها که باز مرکز شهرفقط میرفتند ؛ ویا با تاکسی که تورا می بردند تا انتهای منطقه ورزاب . دیدم فرقش فقط 20 سامانی است گفتم دربست میرم .

با یکی از راننده های تاکسی که خودش از اهالی ورزاب بود صحبت کردم ماشینش سمند ایرانی بود ؛ تاکسی های زرد رنگ که تو تاجیکستان است وهمه انها سمند ایرانی هستند که از سه سال پیش وارد خطوط مسافرکشی شهری وخارج از شهر شده اند . به راننده گفتم رفت وبرگشت تا ورزاب چند؟  گفت 60 سامانی ؛ ولی با صحبت با 45 سامانی توافق کردیم وگفتم من دوست ندارم سریع بری وبیایی ؛ میخواهم از مسیر عکس وفیلم بگیرم وتوراه هم غذا بخوریم .

ادم متین وخوش اخلاقی بود قبول کرد ؛ راه افتادیم . مسیر زیبا وقشنگی بود طبیعتی زیبا که با درختان بسیار ونهرهای اب ورودخانه پر اب ورزاب وبرف هایی که بر کوه ودره ها نشسته بود تزئین شده بود . مسیری ییلاقی وقشلاقی که یاداور منطقه اوشن فشم تهران بود . کلبه های زیادی کنار رودخانه بزرگ ورزاب ساخته بودند؛  که بسیاری از انها اجاره میدادند ؛ از 50 تا 150 دلار بود بنا به امکانات ومساحت کلبه ها قیمت ها متفاوت بود .

اسم راننده خورشید بود که در طی مسیر ازاو در باره کلبه ها وموقعیت این منطقه گردشگری وتفریحی سوال میکردم واو که اشنا به این منطقه بود برایم توضیح میداد .میگفت شهر ورزاب در وسط این منطقه قرار دارد وخیلی ها بخصوص گردشگران وتوریست ها در فصل بهار وتابستان زیاد به اینجا می ایند چون این منطقه در فصل بهار بخصوص ماههای می واوریل بسیار زیبا میشود ؛ این موقع سال الان سرد وزمستان است وبرگ سبز درختان وگلها نیست . میگفت بیشتر این درختان که کنار جاده وروی کوهها هستند درختان میوه وگردو وپسته هستند وشما دوباره در فصل می واوریل بیایید ببینید چقدر نغز وساز است .

خورشید راست میگفت . سالیان درازی من از دیدن این مناظر بکر وزیبا محروم بودم وحالا دیدن این مناظر برایم خیلی لذت بخش بود ؛ سکوت وخلوتی جاده وهوای بسیار مطبوع وکوه وجنگل ورود که بسیار زیبا بود احساس شعف به ادم میداد ؛ از این مسیر عکس وفیلم گرفتم تا این خاطره ها را با دیگران نیز به اشتراک بگذارم ؛ چون همیشه دوست داشته ام که حسم را چه اندوه وغصه باشد چه لذت وخشی با دیگران به اشتراک بگذارم واز این بابت نیز احساس خوشایندی دارم ؛ چون مدفون کردن احساس بزرگترین گناه در حق خود است . ادم های زیادی متاسفانه میشناسم که در بیان احساس وابراز ان ؛ خودداری میکنند یا به خسساست حسی وعاطفی مبتلا  هستند ؛ مثل ادمهایی که دوست دارند برقصند اما نمی رقصند ؛ دوست دارند به کسی بگویند دوستت داریم ؛ اما نمیگن دوست دارند از ته دل بخندند ؛ اما نمی خندند ؛ اینها در وهله اول به خود ظلم میکنند ودر وهله دوم دیگران را از دیدن احساس خوب درونشان محروم میکنند .جدا مگه ما چند بار به دنیا می ائیم .

خورشید حلیم چند برادر خوش اسم داشت که وقتی من گفتم اسمم فرهاد است کلی خوشحال شد. گفت اسم یکی از برادرانم فرهاد است وبقیه نام هایشان خرسند وجمشید است .خورشید که در یکی از دهات منطقه ورزاب زندگی میکند صاحب هفت فرزند 4 بچه و3دختر است در تاجیکسان وقتی میگویند 4تا بچه دارم یعنی 4 پسر دارم. خورشید  صاحب نیم هکتار باغ در روستایش بود که درختان سیب وگیلاس وناک (گلابی ) دارد؛  در حیاط خانه اش هم سی درخت میوه دارد که قسمتی از خرجی زندگی اش از این طریق تامین میشود.  بچه هایش بجز پسر کوچکش همه به مدرسه میروند وزنش خانه دار است؛  تاکسی را از دولت اجاره گرفته وپولی نداده فقط باید روزی 42 سامانی به دولت بدهد .خورشید میگفت حدود 100 تا 150 سامانی خرج در رفته کار میکند وکلا 25 سال است که راننده است اما تاکسی دوسال است که دارد .

از وضعیت اب وبرق در دهشان پرسیدم . گفت در زمستان برق از ساعت 5 صبح تا 9 صبح داریم وبعد از ظهرها از ساعت 5 تا 10 اما در تابستان خوب است وقطعی برق نداریم . میگفت برای پخت وپز غذایی بیشتر از کومور (زغال سنگ ) وچوب استفاده میکنیم ؛ چوب خودمان داریم ونمیخریم اما کومور سالی اگه زیاد سرد باشه یک تن مصرف داریم که میشود 400 سامانی البته ما چراغ برقی منظورش اجاق برقی وگازی هم داریم ؛ اما غذا روی اتش خیلی بامزه تر است .  در کل اقا خورشید از زندگی اش راضی بود ومرتب میگفت ده سال دیگر تاجیکستان خیلی بیشتر پیشرفت میکند ؛ من از اینجور ادم ها که بزحمت زندگی میکنند وبا سختی امرار معاش میکنند اما نق نمی زنند واز زندگی اشان راضی هستند خیلی خوشم میاد .

ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود حیفم امد که تو این هوا نهار نخوریم به خورشید گفتم قهوه خانه ای بایست نهاری بخوریم. گفت باشه ؛  توی مسیر چند جا رفتیم غذای خوبشان تمام کرده بودند تا بالاخره خورشید گفت بریان گوشت سرکه ای میخوری ؟من گفتم اگه میدونی خوبه اره میخوریم . رفتیم انجا کنار رودخانه ای یک قهوه خانه نه زیاد تر وتمیز اما مثل قهوه خانه های تو راهی ایران بود ایستادیم .خورشید گفت چند تا بریان گوشت بیاره ؟ گفتم تو مگه غذا خوردی ؟ گفت نه . گفتم دو پرس بیاره  .

وقتی غذا اورد دیدم گوشت ابپز شده تفت داده شده که تو سرکه خوابانده بودند با کمی پیاز خوشمزه بود با نان محلی .  جاتون خالی پشتش یک چایی کبود زدیم وبرگشتیم سمت شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان ا. قا خورشید شماره تلفنش هم داد که اگه کسی از دوستانم خواست بهش بدم . ادم خوبی بود ومنو تا میدان سامانی رساند به جای 45 سامانی 50 سامانی بهش دادم کلی خوشحال شد . از همدیگر خداحافظی کردیم وبهش گفتم اگه بخواهم دوروز دیگه برم فرودگاه منو میبری گفت حتما فقط قبلش زنگ بزن که من جایی گیر نباشم .

ساعت از دو نیم بعد از ظهر گذشته بود رفتم رستوران جامی پیش دوستم  ایشان نبودند مثل اینکه رفته بودند از بازار برای رستوران لوازم لازم بخرند تا ایشان امدند یکساعتی طول کشید این رستوران با وجودی که مدت زیادی از عمرش میگذشت اما انچنان مشتری نداشت شاید تحولات جدید وبازسازی وهماهنگ کردن بیشتر ان باعث جلب مشتریان بیشتری شود دوستم ایده هایی داشت تا انرا بهبود بخشد ومشتریان بیشتری پیدا کند داشتند دکور جدیدی میزدند با یک سکو که اگر بخواهند خواننده بیاورند سن مرتبی داشته باشند چند تا کارگز انجا مشغول کار بودند وکار در حال اتمام بود ساعت های 5ونیم اماده شد وموسیقی پخش میکرد از موسیقی ایرانی وتاجیکی وچند تایی نیز روسی بود اما این موسیقی زنده نبود قبل از ان چند شبی انجا یک خواننده ویک ارگ زن داشت که میخواند .

تا ساعت های 8 ونیم انجا بودم امدم پائین هوا سرد بود وخیابان خلوت سر نبش میدان سامانی در خیابان رودکی به طرف ودنه ساز ایستادم انتظار اینکه زود ماشسینی گیرم بیاید نداشتم از شانس یک ماشین تاکسی کنارم ایستاد دیدم دو مسافر زن ویک بچه داخل ماشین هستند گفتم ودنه ساز . راننده ماشین پیرمردی مسن  بود اما خوش مشرب بود تا رسیدیم منزل کلی حرف زد نمی دانم شاید زنها وبچه  از فامیلشان بود چون تا سر خیابان ما امد واز انجا دوباره دور زد وبرگشت .

 از ماشین که پیاده شدم نم نم باران شروع به باریدن کرد وچه چیزی بهتر از این .هیچ عجله ای برای رفتن به خانه نداشتم توی این هوای بارانی چرخی در کوچه های اطراف منزل زدم انوقت شب فقط یکی دونفر توی کوچه بودند ودر حال عبور که میرفتند خانه هایشان بقیه داخل منزل بودند. کوچه ارام وخلوت در سکوتی که فقط پذیرای نم نم زیبای باران بود ومن با تمام وجود در ان لحظه زندگی را حس میکردم انگار مکان وزمان از ان من بود . جالب است که طی این مدتی که اینجا هستم شعر کمتری سراغم امده ودلیل انرا باید در این بدانم که انقدر همه چیز بدیع وتازه بود که خودش نوعی شعر شده بود .

وقتی رسیدم منزل هوای داخل مطلوب وخوب بود چراغ ها را روشن کردم  لباسهامو دراوردم وروی تخت دراز کشیدم .نمی دونم کی خوابم برده بود تو خواب دیدم یک عده ای امده اند دم در وخیلی در میزنند نمی توانستم تشخیص بدهم دارم خواب می بینم یا در بیداری چنین اتفاقی افتاده . رفتم در را باز کنم دیدم لباسهام تنم نیست هرچه دنبال لباسهام میگشتم پیداش نمیکردم بدون اینکه در باز کنم دیدم سه نفر همراه یک پیرمرد داخل خانه هستند پیرمرد مثل ادم های توی فیلم های جن گیرها بود ولخت لخت بود و پاهایش کوتاه بود ودو زن اورا از بالای صندلی به طرف پنجره هل میدادند سعی کردم خودم را به در برسانم ودر برم دیدم کلید ندارم برگشتم داخل اشپزخانه دیدم انها از پشت پنجره اشپزخانه به من می خندند گربه ای که هر روز بهش غذا میدادم امد وانها ناگهان ناپدید شدند ولرزش عجیبی به تنم نشست واز خوابید بیدار شدم . دیدم اطاق تاریک است فکر کردم هنوز خواب می بینم رفتم دم در دیدم در بسته است پنجره هم بسته بود بزحمت فندق سیگارم را پیدا کردم شمعی روی میز اشپزخانه بود روشن کردم انوقت بود که فهمیدم برق رفته ومن همه اینها را خواب دیده ام .

ساعت یک ونیم شب بود چند تایی شمع توی کمد اشپزخانه داشتم همه انها را اوردم ودوتا از انها را روشن کردم تا سردم نشود از پشت پنجره صدای نم نم باران به گوش میرسید به حال وهوای خودم برگشته بودم خیلی دوست داشتم توی این هوا وبعد از این خواب عجیب وغریب چایی بخورم که متاسفانه برق نبود تا ساعت 4 صبح بیدار بودم برق نیامد شمع ها رو به اتمام بودند هر چه لباس گرم داشتم پوشیدم ورفتم زیر پتو نمی دانم کی خوابم برد اما خوب خوابیده بودم وزودتر از روزهای دیگه از خواب بیدار شدم . برق نیامده بود وبه جای باران حالا داشت برف می بارید همه ان خواب ها وبی برقی ها از یادم رفت وروز دیگری سرشار از هوای خوب وبا نشاط اغاز شده بود .

 

1.2.یکشنبه / قسمت بیست وپنجم واخرین قسمت

ساعت 7ونیم از خواب بیدار شدم برق هنوز نیامده بود رفتم بیرون دیدم داربرف میاد از انجا تا دوایستگاه پیاده رفتم چون برق نبود نمی تونستم تو خونه چیزی درست کنم رفتم رستوران دیدار بعد از صبحانه رفتم نزدیک چایخانه راحت ؛ شدت برف بیشتر شده بود دیدم خیلی سردم شده برگشتم خونه؛ امیدوار بودم که برق اومده باشه رفتم سوپر محل اونا هم برق نداشتند . نون گرفتم واومدم خونه ساعت 11 برق اومد شروع کردم به رختشویی وجمع و جور کردن وسایلم  دیدم حوصله ام سر رفته ؛ساعت حدود 6 بعد از ظهر پاشدم رفتم رستوران جامی پیش اقای تاکی که چند روزی بود انجا شروع بکار کرده بود دیگه برف نمی امد اما سوز سرما خیلی زیاد بود  تا ساعت 9 شب انجا بودم بیرون که امدم هوا بی نهایت سرد شده بود خیابانها یخ زده بود.  اومدم ودنه ساز رستوران دیدار دو تا ششلیک سفارش دادم . این اخرین شب من در تاجیکستان بود یک ماه واندی کلی خاطرات واشنایانی که در گذر این روزها پیدا کرده بودم؛  به خودم میگفتم وقتی یک ادم در مدت یک ماه با شهر ودیار غریبی انس پیدا میکند ؛ در تعجبم چرا بعضی ها از ولایت وشهر ودیار خود فراری هستند .

2.2 دوشنبه

امروز اخرین روزیست که در شهر دوشنبه تاجیکستان هستم صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدم مثل روزهای دیگه کتری را به برق زدم تا اب جوش بیاد وعسل وکره ویک تخم مرغ نیمرو درست کردم  پنجره را باز کردم مقداری از نان وچیزهای دیگری که داشتم ریختم پشت پنجره یواش یواش سروکله پرنده ها پیدا شد توی این هوای سرد وبرفی که هنوز روی شاخه ها وکوچه ها بود چرنده ها نیز همنشین من در این سفر شده بودند احتمالا به من عادت کرده بودند دیگه مثل روزهای اول با تکون من در نمیرفتند وبعضی از مینا ها انقدر به پشت پنجره نزدیک میشدند که گاهی پشت به من نان ودانه ها را برمیداشتند چقدر خوبه ما با طبیعت انقدر انس بگیریم که حیوانات از ما وحشت نداشته باشند .

امروز ساعت 3 بعد از ظهر دوساعت قبل از پرواز باید میرفتم فرودگاه   دوروز پیش خورشید گفته بودم که اگه بخواهی تورا تا فرودگاه میرسانم برای همین به او زنگ زدم وگفتم ساعت سه بعد از ظهر بیاد در خونه تا بریم فرودگاه او هم قبول کرد ادرس را قبلا بهش داده بودم . دیدم تا انومقع وقت زیادی دارم اول باید هرچه که با خودم اورده بودم وهرچه اینجا خریده بودم در چمدان وساق دستی ام جا میدادم نمی باید بیش از بیست کیلو بار داشته باشم با توجه به لباسهایی که اورده بودم وچیزهایی که اینجا خریده بودم اضافه بار داشتم  تعدادی از لباسعای گرم که دیگر احتیاج به ان نبود گذاشتم کنار یک جفت کفش وچند جوراب گرم وتاسپلاو خرمایی وهر انچه دیدم انچنان ضروری نیست که برگردانم گذاشتم کنار حدود 5 کیلویی شد  . انروز خیلی منتظر شدم که ان بچه ها بیایند تا این لباسهارو به انها بدهم اما نیامدند . حکیم که فهمیده بود امروز بعد از ظهر میروم نزدیکهای ساعت 1 ونیم خودشو رساند به منزل جکیم دوست خوبی برام بود ادمی دل پاک وبی توقع ادمی صبور وبا حوصله وقتی که امد خیلی خوشحال شدم از دوست دیگرم اقبال که دوست وفامیل جکیم بود  وطی این مدت تا انجا که توان داشت راهنما وهمراهی ام میکرد پرسیدم . گفت حکیم برای کار رفته شهری دیگر از انجا با تلفن تماس گرفتم واز او خداحافظی کردم وبابت همه خوبی ها ازش تشکر کردم  حکیم ساعت 2ونیم رفت ومن همه وسایل ولباس ها وکاپشن وچیزهای دیگر به او دادم او هم خوشحال شد وبا خودش برد . احساس دلتنگی برای رفتن از تاجیکستان داشتم با مردمانی که ارام ارام در ذهن من جای گرفته بودند

قرار بود صاحب خانه برای تحویل گرفتن خانه وکلید منزل بیاید از بس تو اومدن وقرار گذاشتن بد قول بود نگران بودم که نکند نیاید  دوباره به او زنگ زدم با اطمینان گفت ساعت سه انجا هستم ساعت ده دقیقه به سه صاحب خانه امد کلید را تحویل دادم وبه او گفتم همه جای خانه را بررسی کند که اشکالی نباشد اما او که طی این مدت فهمیده بود که خانه اش را به چه کسی داده اصلا نگاه نکرد وتشکر کرد راننده تاکسی اقا خورشیده امده بود. با صاحب خانه خداحافظی کردم وسایلم را گذاشتم پشت ماشین وبه سمت فرودگاه حرکت کردیم .

هوا نیمه ابری بود ومن حواسم طی مسیر به کوچه ها وخیابانها ومردمان وطبیعتی بود که طی مدت 40 روزی که انجا بودم با انها وزندگی انها انس گرفته بودم  . ساعت سه ونیم به فرودگاه رسیدیم .از خورشید خداحافظی کردم وبه سمت قسمت ورودی حرکت کردم نمای فرودگاه جدید تاجیکستان قشنگ بود ودر قسمت داخلی از طرح ساده وخوبی استفاده شده بود.وسایل وچمدان  از زیر قسمت بازبینی رد شد از انجا رفتم قسمت تحویل بار.  چند کیلویی اضافه بار داشتم که گفتند باید پرداخت کنید پول را یکنفر از من گرفت ولی هیچ رسیدی به من نداد . گفتم تمام شد.  گفت بله .فکر کردم کار خوبی نبود که به من رسید نداد . 

بارها تحویل دادم رفتم  قسمتی که محل چک کردن پاسپورت و ورود به سالن انتظار است ؛ یک نفر قبل از اینکه وسایلم رد بشود گفت خارجی هستی ؟ گفتم بله .گفت چقدر دلار داری ؟ گفتم زیاد ندارم 50 دلاری باضافه دویست سامانی داشتم ویکصد درهم  . طرف گفت با من بیا ؛ رفتیم داخل اطاقی مثل حراست بود با کمی صحبت متوجه شدم انگار باید چیزی بدهم ان 50 دلار را دادم طرف چند بار گفت راضی هستی ؟ منم دیدم بهتر است این سفر تا اخرش خوب باشد وجای بحث وجدلی نباشد گفتم اره راضی هستم  .به نظرماین کار  یه جور باج خواهی محترمانه بود با رضایت طرفین. از ان قسمت که رها شدم؛  راهی قسمت خرید شدم چند چیز کوچک با پول باقیمانده تاجیکی خریدم وسوار هواپیما شدیم . هواپیما پر پر نشد دو جوان با لباس ورزشی مثل لباس منزل کنار من نشستند فهمیدم میروند دبی وانجا موبایل ولوازم الکترونیکی میخرند ومیبرند تاجیکستان میفروشند .چند لحظه بعد هواپیما از زمین بلند شد وبه سمت کشور امارات حرکت کرد . سفر بی خطر وخوبی بود وبعد از سه ساعت ونیم رسیدیم فرودگاه دبی . اما همینکه پیاده شدم با اب وهوایی روبرو شدم که زمین تا اسمان با اب وهوای تاجیکستان فرق داشت .تازه وسط زمستان وبهمن ماه بودیم .

در کل سفر خوبی داشتم وبا مردمی اشنا شدم که هم زبان دیرینه ما ایرانیان هستند . مردمی با سنن وفرهنگ مشترک وخوشحال بودم که طی این مدت بدون هیچ مشکلی ومسئله ای این کشور را ترک میکردم برایشان ارزوی خوشی وپیشرفت وترقی دارم وامیدوارم دو ملت ایران وتاجیکستان بیش از پیش با هم ارتباط داشته اند ؛ ارتباطی که به پویایی وسعادت هردو بیانجامد ومن این ظرفیت واین علاقه را در مردم تاجیکستان بوضوع در این سفر دیدم .

 

 

http://youtu.be/MvlDqTnK7rA /1

http://youtu.be/qko7m7AwoRM /2

http://youtu.be/X6RbmGVvaQ0 /3

http://youtu.be/18jKVFmawwg /4

http://youtu.be/oyq4JdL_swE /5

 

 

چاپ وانتشار سفرنامه تاجیکستان در هفته نامه نگاه در شهر دوشنبه تاجیکستان

 با خبر شدم یکی از نویسندگان تاجیکستان که از اعضای مهم کانون نویسندگان تاجیکستان است سفرنامه مرا به کشور تاجیکستان بزبان وخط سرلیک برگردان نموده وبه چاپ وانتشار رسانده است که جا دارد ازاین دوست گرانمایه وارجمند  تشکر نمایم .هفته نامه نگاه از پرتیراژ ترین هفته نامه خبری واجتماعی در کشور تاجیکستان است

خود من تا اندازه زیادی با حروف وخط سرلیک وخواندن انها اشنایی دارم حروف انها همان حروفی است که در زبان روسی استفاده میشود اما تلفظ وزبان ان فارسی است / بر بالای این ه