روز مادرم

دردیست غیر مردن ؛ پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

معمولا برای خیلی از مراسم ها روزی ماهی یا سالی نام گذاری میکنند مانند روز مادر پدر روز تولد سالروز درگذشت روز زن روز درخت کاری روز حمایت از ...و صدها روز وماه وسال دیگری که بمناسیتی نام گذاری شده من برای خودم روزهایی دارم که نه معمول بوده اند ونه توانسته ام انها را معمولی کنم چون مربوط به من یا چند نفر از نزدیکانم بوده است وروز مادر من روزی است که او با کوله باری از غم واندوه وخاطره رفت ودیگر هیچ وقت برنگشت روزی که مفهوم عمیق تنهایی را برای اولین بار به تمام پیکر من ریخت تا نتوانم ونتوانسته هیچ گاه از یادش ببرم .تا در کنارش هستی همیشه اطمینان خاطر است برای لحظاتی که غمی بیاید وبا او قسمت کنی اما همینکه رفت می بینی پاره ای از تنت جدا شده که هیچ گاه به جان وتنت وصل نخواهد شد بعد ها میبینی که هیچ شادی ولذتی به ارزش لبخند عاشقانه اش نمی ارزد  9ماه تمام در محبلی تاریک تورا با خود دارد تو اگاه او هستی وناخوداگاه خود تازه وقتی با اولین جیغ بلند به این دنیا پای می نهی می بینی که چشمان نگران اوست که دنبال اگاهی توست تا مبادا بر سنگی فرود ایی یا در چاله ای به زخمی بنشینی .اینه ات میشود تا اینه اش شوی وچه بسیار فرزند ناخلف روزگار که با دست خویش همین اینه را میشکنند

مادرم که زنی بود به مفهوم واقعی کلمه در مدت زمان کوتاه حیاتش بیش از ان اموخت که مجال وامکان اموختن داشت نه مدرسه رفته بود نه اکابر تلاش وکار کردن را در منزل مادرش خوب اموخته بود هر چند پدرش خیلی زود به خارج رفت ودیگر هم برنگشت اما مادری داشت که انچه از تلاش وکار ومحبت به دیگران اموخته بود با سرافرازی به فرزندش که مادر من بود به خوبی منتقل کرده بود .از سختی واهمه نداشت نه گلایمند روزگار بود نه توقع وحریص به دنیا چشم دوخته بود فقط گاه که تلخی این پدر سالار زبانه میکشید اشک هایش را در گوشه چارقدش بدور از چشمان ما پنهان میکرد  اه که این چارقد نخ نما چقدر بوی باران وعشق میدهد هنوز. به اندازه کفایت ودرایت ریشه وشاخه وبرگ دوانیده بود اما نتوانست به چشم پرفروغ خویش ببیند که این درخت کی ببار می نشیند سخت است واقعا سخت است اینکه بپذیری که درختی تنومند باشی پر از غنچه های نورس ونتوانی میوه اش را بر لبان خسته وتشنه ات لمس کنی . دستانی پر از صداقت وصفا داشت اینرا برای اینکه مادرمن بود نمی گویم دوستان دور ونزدیک همسایگان وهر انکس که با او اشنا بود خود بارها وبارها گفته اند وافسوس وتاسف خورده اند که چنین ادمی چه زود رفت شیر زنی که هم کار مردانه میکرد وهم یک زن قابل واینده نگر برای اتیه فرزندانش بود هم کمک حال خرج پدر بود هم به فرزندانش اموخت که شجاعت وراستی هزینه پاک زندگی کردن است. من که بزرگتر از بقیه بودم شاهد بی محابای لحظه هایی بودم که جز عشق وعلاقه هیچ چیزدیگری نمی توانست خانواده را در شرایط سخت وتنگدستی نگهدارد

اری امروز 16سال از مرگ او میگذرد یا بهتر بگویم از رفتن او 16سالی که من نتوانستم ونه خواسته ام فراموشش کنم من خیال نمی کنم چنین عشق وعلاقه ای هیچ گاه فراموش شود از انزمان تا کنون همواره بی او نه زندگی کرده ام نه روزگار وخوبی هایش فراموشم شده بلکه تا توانستم سعی کرده ام به ان چه که او برایش مهم وعزیز بود وفادار بمانم به کارهای بسیار خوبش فکر کرده ام به سختی وتوان مقابله اش با انها فکر کرده ام حتی به گاه گذشت ونباید گذشت هایش فکر کرده ام به انچه که مجال اموختن نداشت به انچه حتی ایراد واشکالاتی که داشت اری به همه ان چیزها هنوز فکر میکنم من نه مرده پرست بوده ام ونه بر توهمی خیال انگیز پای میفشارم بلکه وفادار انچه هستم که به نیکی در من به جای نهاده است مادرم وقتی که مرد نه تنها از من بلکه قسمت مهمی از زندگی اعضای خانواده را با خودش برد ودیگر نیامد تا انهمه عاطفه را با ما تقسیم کند نیامد وخوب هم میدانیم که برگشتی در کار نیست اما رضای دل خود را بر باورهایش وکار نیکش باید گذاشت تا اگر زود رفتیم بزودی از یاد نرویم او چنین مادری بود انسانی که دوست داشت هنوز زندگی کند اما فشار کار وسختی روزگار ونابخردی ما جانش را گرفت

من خوشحالم که از همان اوان کودکی کنارش بودم حتما سرمن داد زده وگاه ویشگون گرفته شاید بد و بیراه گفته یا نفرین مادرانه کرده  اما انها زیاد به چشم ودلم نمی اید کنار او بودن همیشه بهترین فرصت زندگی من بود دیدنش همیشه غنیمت تا در حیات بود انچه از من حقیر برامد کردم نه زخمی بر جگرش زدم که حالا نگران وجدان خویش باشم نه بر مسیری رفتم که ندانم او چه میخواهد یک دمکراسی عاشقانه بین من او و اوی من  برقرار وپایدار بود حرف دل هم دیگر را خوب می فهمیدیم احتیاج به حرف زدن زیاد نبود نگاه من واو هزار حرف داشت ورفتار من و مادرم گواه این نوع دلبستگی به همه علایق دیر و زودمون بود ما مثل دو ادمی بودیم که به تابلوی زندگی نگاه میکند مادنبال  تشخیص رنگ نبودیم ما قلب خود رنگ را ورق می زدیم .حضوری پربار وپر ثمر داشت وهمین امر باعث شد تا رفتن اوبرای همهامان سخت وسنگین باشد همین حضور بود که هنوز مثل ابر پر بارانی بر چشم های ما سنگینی میکند گریه دوای درد نیست اما دریای همه اندوه جهانی است که رودهای دلتنگی  به ان می ریزد عشق همیشه میان لذت واندوه غوطه وراست . من وخواهران وبرادرانم  وپدری که در حوالی نگاه او چند سال بعد ازاو می چرخید می دانست که او دیگر معشوقی دست نیافتنی شده است من برای فهم او به کتاب وداستان وسالگشت کسی مراجعه نکرده ام به مراسم های معمولی هم که دراین رابطه برگزار میشود کاری ندارم من فکر میکنم هر کسی یک مادر دارد وزندگی او به رغم بعضی از شباهت ها با دیگر زنان ومادران  ویژگی های خاص خودش هم دارد وگرنه او مادر من نبود پس امروز وبه همین خاطر امروز روز مادرم هست وبدین خاطر یک شعرکه چند سال قبل سروده ام  و منبعث از یاد وخاطره اوست وبیستر اوست که در من می سراید برای دل خودم وخواهران وبرادرانم وهمسر وفرزندانم وعزیزانی که اورا از نزدیک میشناختند  روی سایت قرارمی دهم .

شما هم اگر مادری پدری مادربزرگی در قید حیات دارید میتونید یک کم به انها وزندگیشون فکر کنید توقع شما اگه زیاد باشه توقع اونا خیلی کمه من ادمهایی در همین دبی میشناسم که سالی 3تا 4بار بیشتر به مادرشون زنگ نمی زنند  تا چه برسه که به انها سرکشی کنند

اما همون مادر اگه ازش بپرسی که چرا بچه ات بهت زنگ نمی زنه مدونی چه میگه ؟ میگه بچم کاروگرفتاریش زیاده حتما وقت نداره  همینکه سلامت هستن خیالم راحته اره مادرا بیشترشون اینجوری هستن بیشتراز انچه ما فکر میکنیم برای بچه هاشون ارزش قائل هستن وبا تمام وجود به بچه هاشون فکر میکنن ؛اما فرزند ها چکار میکنن ؟   

25مهرماه 1386فرهاد محمودا - دبی

لیلای پائیزی ام

 

عزیز دور از همه

خوب نگاهم کن

قد بوسه های تو قد کشیده ام

تا از هر اسمان در این شب سیاه ستاره می بارد

یکی

یکی

بردارم  بگذارم روی طاقچه دلم

که بی قراری امان نمی دهد .

 

می دانم که از هر چه سفر بود

پای تو برای دلخوشی ما بر جاده ها دراز میشد و

کوچه در دستان مهربانت کوچک وکوچکتر .

 

انروزها که درد  درد تازه داشت بهانه امدن میگرفت

پری از ققنس نگاهت بال گشود

ولبخندت هوشیار امدن بود

وترانه گلویت از شیار مکیدن

به هیاهوی اواز  گنجشکان

در اولین طلوع صبح میمانست .

 

نه این که ندانم بازوان درخت تازه رسیده ات

از امدنم خانه را باغ کرده بود

ولی نگفته بودی که پس ان ابر

که سراسیمه باغچه خانه را نظاره می کند

یک دشت پر از باران نهفته در نگاهت داری .

 

انار خانه تازه شکوفه کرده بود

گفتی که فرقی نمیکند

شیرین باشد چون ارزوهایت

یا ترش از پس هر چه نگفته است

چه طعم گسی  کنار پنجره رو به حیاط به ما لبخند می زند

 

وقتی که باد امد

وپائیز چشم گشود

من تازه به خواب خواهرم برگشته بودم

داشت از لالایی تو در بهار حرف می زد وعطر بابونه

داشت زلف شانه به سر را برای روز مبادا شانه می زد

سکوت دراینه قد کشیده بود

این را مادر بزرگ جایی گفته بود که:

عکس هیچ کس از یاد پنجره نمی رود  

 

میان خواب خواهرم ؛ براردم مکث می کند

میگوید این مکث که گاهی در تراوت بهار مانده

مال همان روزهای ست که افتاب پشت به سایه ها از درخت بالا می رفت

می رفت تا لانه اش را بر بام دل ما بسازد .

 

ان روزها  روزها  چقدر برای اسمان ترانه خواندیم

ننوی همه ی قبیله بوی گندم تازه میداد

با پستانی که در دهان کودکی از جنس ماه واب واینه اب میشد.

 

حالا به خودم میگویم کجا بودی لیلا  لیلای پائیزی ام

که هر چه مینویسم به اخر خط نمی رسم .

 

 این حرف ها

جواب ان همه پرسش برامده از جگر سوخته من نبود

اگر می بینی گاهی به اشاره

قرص ماه را به سینه دلم پیوند می زنم

یا به نخل خانه تکیه داده ام تا سبز وپایداربمانند

به خاطر همان عکسی ست که از قاب عکس دلت دزدیده ام

 

وگرنه فرصت تنهایی همیشه پهن است

برای هرچه زخم که تازه دارد سربلز میکند

 

راستی تا یادم نرقته بگویم لیلا

بچه ها گفتند  ان چادر قد گلدار پر از پروانه را

داده ابم پدر برایت بیاورد

                                                                                              فرهاد ابراهیم پور (محمودا)