دود

مجموعه شعر / فرهاد ابراهیم پور / چاپ پائیز 1380 /انتشارات نیم نگاه

 

من می خوام

من می خوام

سقفی نباشه تو هوا

من می خوام

ابری نگیره روی ماه

تندی باد ومی خوام

دل دریا رو می خوام

چشای اب ومی خوام 

می خوام اهسته بیای 

که بگیری دستمو

 ببری تا ته باغ 

در دشتو وا کنی

 گره از زلف شبامو واکنی

سرمو تو دامن کوه بذاری

واسه ان شاخه گل

که توی دره ای مرد

 حس تو جابذاری  

می خوام اهسته بری

نشکنه رنگ چشات

 وقتی ائینه شکست

رمزورازی دیگه نیست

 دیگه منشور نداریم

 دیگه از ترس کلام

نمی مونیم تو راه

 

 

هرگز

 

هرگز

خانه ای بر تاک بلند ارزو نساختی

تا

امیدهای باد اورده ام

بر ابرسینه ام

بباوراند باران

هرگز

ننشستی به اواز گمشده رودی

تا

تلاوت چشمه

نشان دهد

به نشانی ات  دریا .

هرگز

نیامدی

به خلوت صمیمی شب ها

تا

رهاکنی مرا

زتنش

زعطش

زهول این دنیا

ای ستاره شب ها .

 

من وتو

 تو

چقدر دوری از این فاصله ها .

چقدر نزدیکم

روی پرچین خیال نفست

پیشتر خاطره می دزدیم

لیکن اکنون

زوصال دم باد

نرم واهسته

فرو میریزم از همه خاطره ها

 

ادم

این همه ادم به راه

این حضور مکرر درهم

ای کاش

دمی می نشستند به اواز پرنده ای

به نسیم بادی

ووزش مهربانی دستی .

 

دلواپسی ها

 

پیکر سبز درختم می گسست

شاخه ی اندیشه ترد درازم می شکست

سیل وتوفان همره این حادثه ست

ساحل صدها امیدم هم فرو پاشیده است

زخم تن سبز و

به صحرا زخم روح زرد است زرد

دست وپا نزدیک

اما می رود از خویشتن

جای فانوس سرا

چشمان هول ومرده است

وان صدای اتشین

سرمای سرد روزگار

مه گرفته است ویخی افسرده است

من ملول از پای خود از جای خود

ازخش خش برگ درخت

همچنان

در زیر پایم می شکست

کومه ها در سر رسید برف وسوز

مه گرفته است وفرو پاشیده است

لانه اندیشه را

موریانه می خورد از پیش وپس

اما

ای عزیز ای یادگار

ای همچو من

قلب من

زین پیش وپس

اندر سپس ها وسپس

همره دستان یاری

جمله در باغ بهاری

می تپد .

 

درد یگانه

 

روزی که افتاب

از هر دریچه تافت

پیک شبانه بود .

روزی که ابری سیاه

کوچه ی  دل را گرفت

ما را نشانه بود .

 روزی که عشق

سوگوار خانه بود

دردی یگانه بود .

 

قدح

 

عصیان چه میکنی ؟

باد به عرصه دریا طوفان ماجراست

غمگین چه میشوی ؟

مگر این عمر قد خیال ماست

برگیر جام می

که جامه دران صد فتنه وبلاست

پرکن قدح رفیق

که نه هنگام ادعاست .

 

قصه ی ما

ای بهار جادودانه

گلشنی در هر کرانه

من به کویت عاشقانه

امدم سویت دوباره

بشنو ای مه

بشنو ای گسترده باغ ارزویم

قصه ات را قصه ام را

قصه ما :

قصه های شب دگر

در اختر صبحت شکسته

ان حدیث رنج وحرمان

تلخ بود

اما گذشته

شبنمی بر برگ شب بویی نشسته

جغد ویرانگر دو چشمش کور  بالش سوخت

رخت از شاخه امید بسته .

بسته پیمانی دوباره

ماهی ودریا

رود وصحرا

کوه را با بوته ها با سنگ خارا

ریشه در خاکی شکسته

سنگ سخت ناشدنها

غنچه در حال شکفتن

صبر بودش در دل تاریک شب ها

 اینکم من

ای مه من

باشدم تا بیشتر از مهر تو دامن بگیرم

لطف را درجام تو

از ساغر کویت بگیرم .

 

فراق

برای او که همیشه بهتر از من بود

نابوده ای جانم چرا

اکنون بهار نوگلت

اندر چمن ها می دود

زار وپریشانی به من

اندر دمن ها می رسد

صدخنده بر لب شد به شادی گلت

تنهایی من در فراقت می دود

باغ وگلستانی کنون

رشکم به رعنایی تو

سوز جگر امد به لب

در گستر جانم دود

حلقه به حلقه گیسویت

اهنگ ان سوز دلت

اندر جهانی می دود

کان را به هجران می رود .

 

ترسیم

 

کلام ها اتشین

سوزان

گیرا

دلربا

لباس ها

شیک

اطو خورده

مارکدار

فریبنده

اداها

انسانی

ادبی

کلیشه ای

اما راه کلام زهری

پشت لباس  چرکین

رسم ادا نیرنگ

 

این که میشنوی دور نیست

گه نیاز

همسایع نزدیک ماست

غل وزنجیر ندارد

با تیر وکمان نمی اید

چشم ها را با پنبه پاک میکند

دلسوز ماست

دیشب که چراغ خانه امان شکست

گفت : بهتر است بخوابید

صبح بیدارتان می کنم

چشم که گشودیم  دیدیم شب است .

 

تنهای دور

 

روزها عاطل وباطل می شد

همچو سرمازده ای در ته گور

بی تو خورشید خفه نمناک است

شب هیولا شده برجان من وتنهایی

کدرم میکند از دوری تو

این شب وروز

 

صبح دلتنگ گشاید بر خویش

شام افسرده به بالین ایم

خانه پژمرد

کوچه را مهر وصفا برد .

باغ پر گل

باغ پربارتر از رویایم

کس نمی داند کز دوری تو

اه ه

من چقدر تنهایم .

 

امتداد

 

مفتون لحظه هاست

شاید که عیسی اش باز اورد دمی

از گرمی اش نفس

عمری به لحظه ها پشتش نموده بود

غافل که لحظه ای میگیرد عمراو

از اسب تندرش چیزی نمانده بود

جز بی رمق سمی

شاید که شیهه ای با اه وناله ای

در چرخشی چنین

در تنگ دایره

نادید نقطه ای ست در بطن فاصله

حاصل به هاله ای گرد وجود خویش

مغرور باده ای اندر سجود خویش

افسوس او ندید

تقسیم دو به یک

تفریق کائنات

منظور امتداد .

 

اغاز

بوی باران زکجا امده بود

دل دشتی پیمود

خاک را شیدا کرد .

شب یلدایی بود

یا نسیم سحری ذهن گل را اشفت ؟

من نمی دانم

من نمی دانم از این جوی پراز حادثه اب

روان سوی چه باشم .

به که بسپارم دل

خاک شیدایی من

بستر مرداب است .

سر اغازی باران زچه بود ؟

 

گلی از جنس کاغذی

 

گل بی تپش

تپش به گلی از جنس کاغذی

انجماد ساعت گریز

وسوزباد در قطب های بی انتظار حادثه

روز به اندکی

شب جرعه جرعه

اهسته ومدام

چون یکی گربه

از سرانگشتان واهمه بالا می رود

ومی مکد

ومی نوشد از خاطرات پنجره

وپنجره هنوز ایستاده سایه اش روی نگاه اب

ابی ندیده ماه .

سقفی به زیر پا

ائینه شکسته گریخته زماه

پژواک بی انتها

می اید

می سوزد

می بازد رنگ شفق

در این شب سیاه

وبه اندازه ی زدن پلکی

دالانی گشودنم

در امتداد شب .

ان جا

که دشت از خیال من تهی بود

ومن از خیال دشت

من دیدم

من زمیانه دیدم امتداد رازیست مرا با گلی از جنس کاغذی .

 

ایام کودکی

سپید چه میروی اینگونه سرخ

نازکتر از نوا

چه فریاد می کنی

پچ پچه با پائیز

برگی به زیر پای تو

عمری به پای من

پیاله ای به کف بهار نیامده است هنوز

گره پیچ سبزه چه میشوی

بخت سریز غصه هاست

در هر بهار

سیزده بدر میکنی با شادی ایام کودکی

بگذر زبخت خویش

ناید دگر ایام کودکی .

 

هیاهوی کوچه بن بست

 

پژمردگی گل

بدرقه اش خار نیست .

سپیدی ورای عمر

قاصد بهار نیست .

هیاهوی کوچه بن بست

دهلیز خونفشان جوانی وشباب نیست .

با این همه ریشه در فصول

اوندی صعوده به شاخه انتظار نیست .

 

حجم زمان

دست نیاز من

به این حجم بی انتها

چه کوتاه چه کوتاست

این حجم به ذهن ما گرچه عجیب وزیباست

اما به باورم

هنوز هیولاست .

تنیده ام به چرخشش

سپرده ام دل به کاوشش

ولی

مانده ام در خلا به جا مانده اش هنوز .

 

ای کاش

ای کاش

چون عروس نورسیده بهار

زمین را با لبخندت زمزمه میکردم

اما

بهارم از لبان فروبسته ات گذشت .

ای کاش

فریاد بی زمانی ام

در اغوش مهرت می شکست

اما دریغ

اما دریغ در چشمان از من بریده ات  فرو نشست .

ای کاش

تاطم درد

اوارگی

زخم

از ائینه نگاهت می زدود مرا

ولی دیدم که ارزو

در ائینه ات شکست .

 

هدیه ی باغ بهار

بال پروانه

چونان بوم

پر از رنگ

پر از خاطر دیدار گل سرخ

در این لحظه

در این لحظه که من می خواهم

باغ گلی هدیه کنم

بال او یخ زده است

شهد در شاخک او جان داده ست .

 

هجرت فاصله ها

باد می اید

باد سرد شب دی

روی پرچین همه غم زدگان

بی امان می اید

تا دل شب زدگان .

قصه دارد زمه وباد وفلک

لیک من می خواهم

از سر وصل به هر هجرانی باز روم

یا که چون جامه زهر فصل گذشت

تن وجان فاصله گیرد ز زمان

بروم در دل خاک

ریشه را لمس کنم

یا دوم سوی بلندای خیال

در دل تاریکی سبز شوم .

 

قرص ماهی به شب یلدا

 

در دل تاریکی

لحظه ای

دیده به اختر سحری روشن شد

چه عجب دیدم من

پشت یک پلک نهان بود دل دریایی

رنگ ابی تن مه را داشت

سر اغازی رنگ همه ی دریا بود

قرص ماهی به شب یلدا بود

ساحل پاکی ابی بودند

در دل مردمکی

مژه ها گه گاهی

مثل یک ابر سیاه چشم مه می بستند

خواستم باز ببینم شب دریا چون است

سایه ام چون تن بیدی لرزید

ترس این داشت دلم

که تن ابی ماه

در دل همزادش

دوبرابر کند این ابی رنگ .

خواب وبیداری من فرق نداشت

هرچه بود

ان لحظه

میتوان لحظه ی عمرش بشمرد .

 

کال

من در این  وادی

که زمانی

سببی بود به راه

وه چه گل ها دیدم

سوسنی رقص کنان

نرگسی چشم براه

لاله ای غرقه به خون

ان یکی ملتهب از جام شراب

ان دگر شیفته رنگ وسراب

رنگ رخسار پریشانی ووهم

رنگ سرخ یک دشت

ابی مهتابی

سبز ماشینی ماشی شده ای بر تن ها

من در ان وادی

در جنگل گمگشته ی صد بیم وامید

مهر می دزدیدم

من از ان وادی بی ابادی

که زمانی سببی بود براه

برگشتم .

در لانه تهی

چه میشود تورا

با تندرهای اب وخاک وباد

که باد مجال پناه نمی دهد

حتا به دشت شن

درختی سنگی

حتا بوته خرزهره ای برای پناهت نیست

چه میشود تو را

چه میکنی ؟

با من بگو

با من بگو مادرت در شب زایش پروانه ای چو تو

همبستر کدام سوی ناشناخته رنگی بود

که جان تو را کرد بومی

برای پردازش هجران روزگار

با من بگو ائینه ات کجاست

تا شرم روزگار

ببینند زپاکی ات

این خیل نابکار .

با من بگو ان شب که ماهتاب

تردید از غنچه می زدود

ای بشکفته در کویر

با سایه ات چه کرده ای ؟

تو اواز چلچله ها

بر شاخه های خشک شنیده ای

پرستو ها به هر غروب

زیر بال ابر دیده ای

با من بگو

گم گشته گان راه عشق

در لانه تهی

دیگر چه میکنند ؟

 

تو.....

تو کیستی

با جامه های رنگین

که هر شب

پیکر مرا

وصله میزنی با خارهای روزگار

تو از کدامین واژه با من میگویی

که معنی نمی دهم

در دل های شاد .

تو از کدام سرسرا

مرا به خلوت خویش می بری .

 

زمان

هر دمان

ساقه ی ترد زمان می شکند

دورترین نقطه این خط

به کجا می ریزد ؟

نفس حرف

درون کلمات

تا کجا می ایند ؟

جان پر باور من

تا کجا می ماند ؟

ساقه ترد زمان

هر دمان

می شکند .

درخت

اتش تشنه کدام تنی

که می بری مرا

تاخاکستر فسون ؟

پیدایش کدام انگیزه ای در ساز باد

نامت به سیر حوادث است

وجانت

زایش گونه های پست

یدین نام وبدین جان چه میکنی پرورده جنون ؟

شب ها

که چون باد می روی از کنام خویش

یادت به یاد کیست ؟

نه ره اورد باغ بودی

نه غنچه ای به یادت شکفت

گریخته کدام جنگل سوزانی ای درخت ؟

 

راز باغچه ای در دل کویر

با خود می بری به گور

بی باغ ؛  بی غنچه

بی چرخش پروانه ای به گرد

تنها چه میکنی ؟

 

باران

بوی باران امد

بوی پیوند دو ابر

کزدل سرد شبی خندیدند

بوی هم صحبتی دریا با جو زمین

بوی سحر انگیز خاک وگیاه .

بوی باران سحر

شیشه غم بشکست

گل به وجد امد و

سرو

خرمی از دل هر قطره گرفت .

 

نگاهی

تو نگاهی داری

پاک وزلال

میتوان هرصدفی را ته ان دریا دید

قصدم ان نیست که اشفته کنم خواب صدف

یا از او دل بربایم به فریب .

 

تو نگاهی داری

همچو یک شط فراخ

میتوان نرم وسبک

بلمی راند در ان

سوی ساحلهای خوشبختی

فارغ از صخره وموج

لیک من بی بلم و

ساحل من ناپیداست .

 

تو نگاهی داری

کهکشان ها همه در ان جاری

کهکشان دل من

همه شب

خواب چشمان تو را می بیند .

 

سراب

هزار دست چون لعل

هزار چنگ محزون

هزار سینه ی چاک

هزار چشم چون گرگ

هزار خواب بی وقت

هزار چنگ ودندان

فتاده لاشه او

به پای شهوت دون

برای لقمه نون .

هزار چرخش تن

هزار غمزه یک جا

هزار اه بی خود

هزار هوی بی جا

هزار خنده تلخ

هزار اشک پرسوز

هزار گونه خیس

هزار گل به یغما

نمانده دیگر از او نشان صبح فردا

حکایت دل اوست هوای سرد اینجا .

 

هزار رنگ بی نور

هزار سوی واو کور

هزار کس به یک درد

هزار درد وبی کس

هزار مرده ی جان

هزار جان مرده

تنش ملول وخسته

زکام بر گرفته

لبش کویر تفته

نموری صدایش

به هر کجا نشسته

هزار اختر دور

هزار ابر پاره

هزار رفته از یاد

هزار داده بر باد

هزار داده بر باد

هزار ........

 

 

اگر

من تو را

 دوست می داشتم

همچو برگی بی صدا

همچو گل

بی التهاب وحرص واز

همچو اواز قناری

بر درخت وشاخسار انتظار

من تو را

دوست می داشتم

همچو اواز نی ایی

خشک وفتاده دست باد

همچو اشک ابر

درخواب رعد وبرق اب

همچو یک اسب چموش

اشنا با بوی مهر

همچو ابی بی تفکر

در دل جویی روان .

من تو را دوست می داشتم

اگر

بی تفکر

بی سخن

بی حرف وگفت

همچو غنچه باورت گل بود وبس .

 

یاد

سپیدی نبودی

که گویمت من

سپیدم از تو

نشان نداری

زابر وباران

که گویمت من

تن کویرم

نمی کنی یاد

زگلشن وباغ

که گویمت من درخت خشکم

یه سرنوشتم تو باغ قصه

نمی دوی تو مثال اهو

که گویمت من تمام دشتم

 

نمی کنی یاد

دل غمینم

که گویمت من شراب عشقم

نمی نهی سر

به دامن من

که گویمت من حیاط عمرم .

 

خوشه مهر

ره ما

نقطه اغازین بود

ارثیه ای از زن طولانی درد وغم عشق

تن ما

خاکی بود

که دران ریشه دوانید گیاه وسبزه

حس ما

مهر ووفا

وصمیمت بود جامه ی تن

وگریزان بودیم از سرما

از شب وتنهایی ووهم

 

وبرای دانه اب وخاکی بودیم

وبه گستردگی دشت ودمن

بذر نیکی داشتیم

خوشه های خوش مهر از صبا می چیدیم

بوی ریحان

بوی گل

نرگس وسوسن بودیم

وبه گلبرگ زمان

پاک چو شنبنم بودیم

وهراسان بودیم از همه شب زدگان .

 

 

رنگ

رنگ ها همه صدایند

رنگ ها همه نگاهند

لیک نه به ساز دل مایند

رنگ ها شعله شادی

رنگ ها ناله وفریاد

انعکاس غم وعشقند

رنگ ها هویدای خودند وپرهیز زمایند

رنگ ها

نقش هوس در تن زیبای گناهند .

 

بوریا

بوریا چه خسته

بوریا نشسته بود

بوریا ریشه شبدر شده بود

بوریا گذشته بود از راه ها

بوریا گسسته بود از کوه ها

بوریا مثل یک شب پره

توی جالیز خیال

پرسه میزد واسه خود

بوریا خانه به دشتی می جست

بوریا چشم نداشت

بوریا سرو نبود  کاج نبود

هوس جنگل سرسبز نداشت

تن او ذوق لب جوی نداشت

بوریا شکل ترک خورده یک اوند است

 

بوی ترشیده خاک

چشم ماه می ازرد

بوریا ساقه ی ماهی به لب حزن گرفت

بوریا در سفر حجم به افلاک نرفت

بوریا

ذره به حجمی گسترد و

به فراسوی زمان گام نهاد .

 

دود

تا نفس

گرم شود

از تن چوب دل افروخته ای

من

پی دود

روان میگردم

 

مه

زمین تب کرده از دیدار مه

مه نزدیک

مه همراه گلبرگ است در شاخه

وقله از حضور مه مسرور است

هوای ارزو

لبریز گشته از نسیم جنگل سر سبز

نمی دان

نمی دانم دلم

ئر این هوای

همچون غبار قله ها مسرور می گردد ؟

نمی دانم دلم

همچون سواری سوی دشت ارزو

پی جو میگردد

حضور مه

حضور غنچه ها در فصل پائیزی چه زیبا وچه دلگیرند

حلول غتچه ها زیباست

ولیکن انتهای خط زیبایی نزدیکست .

 

دانه

کسی می گویدم اری

کسی می گویدم پیداست

هر انچه دیده یا نادیده این جا هست

کسی گوید :

نشان ارزو هر چند نزدیک است

ولیکن راه ناپیداست

کسی دیگر چنین گوید :

چمن در معبر بادی نمی میرد

گرت صبر است

صبا از ارزو صد بوسه می گیرد

کسان گویند :

سخن از خواهش یک دانه در خاک است

دمیدن خوشه ی نور است و

اندک قطره ای باران

دلم می سوخت

از تردید باران در دل ابری

ولاپوشانی انوار .

 

سال نو

نفس الوده

دلم بیمار است

به چه کس گویم

در سال نوام باوری نیس به دل

باوری که کند بارور دانه ی من

سبدم خالی از سال دی است

هرچه من سخت دویدم

پی پروانه وگل

گل گریزان زمن وباغ دلم گم می شد

به کجا جویم ره

به چه کس گویم درد

زخم سالی که گذشت

به که اش بسپارم .

 

شبنم

روی اوصاف چمن

شهر چراغانی بود

می شد از چهره گل

شبنمی را بوسید

نف برگ پر از شادی ماه

ساق تن را میشست

ریشه از کاکل هر سبزه هویدا می گشت

ونسیم

لای هر شاخه وبرگ

در دل ساکت شب

چه خرامان می رفت

وزمین

روح دلداده ی خاک

اب را زمزمه میکرد به گوش دانه .

 

تاک تقدیر

تن خشکیده خاک

پاره ابری به هوا می پاید

جام خونی به لب هر شب ببرم

تاک تقدیر کجاست ؟

 

همین نزدیک

کسی این جا

نزدیک من

از بادی که هر دم نبض مارا

می برد تا اوج احوالی نمی پرسد

وگیجی غبار بادرا

از پشت هر دیده نمی بیند

کسی این جا

نمی داند

که هنگام بهار هم یک شقایق

پشت یک پرده

بدون پنجره

از غصه می میرد

کسی این جا

نمی پرسد

چرا پشت پرنده در مسیر کوچ

خالی از هر توشه وباری ست

مگر اینده را باور نمی دارند

مگر معنی فردا را نمی دانند

حقیقت گونه حال است وما از این افق بسیار هم دوریم

کسی این جا

نمی داند

که هر رنگی صدا دارد

که بومی ندا دارد

کسی این جا

همین نزدیک

ندیده لانه موری به زیر پای یک عابر فنا گشته

ولیکن دیده اند عابر

قدم هایش

وخرسندی هر گامش .

 

رفتن

شبی به خلوت سایه ای رسیدن

جای بر جای پای کسی نهادن

ورفتن تا انشعاب راه .

چه مکدر بوده ام ان سالها

چه پرشتاب رفته ام

که نسیم خاطرم هنوز ازرده است .

بوسه

گر از کوچه های محبت

مکرر گذر می کنی

گر از شانه های نجابت

به گیسوی شب می دوی

مرایاد کن

در نوازش ترنم به خواب

مرا بال ده

سوی گل ها واب

کشانم به نقش نگاه

نشانم به خواب علف

ببوسم به جای وداع .

گذر

سالها می گذرد

همچونان جاری ام

روی صدها دل وامانده زغم

روی پرچین نوید دم صبح

 

سالها می گذرد

همچونان جاری ام

همچو شبنم به خیال گل عمر

همچو یک عاشق دلداه به اب

می دوم تا دم موج .

 

سالها می گذرد

همچونان جاری ام

همچو یک نغمه ناخوانده

زهر پنجره بسته وهر حنجره ای می مانم

لیک من

می مانم .

 

بارش خواب

در هوایی که تو بودی ونم بارش خواب

ان قدر

خیس شدم

در تن شب

که هوای نفست

در نگهم دریا شد .

 

 

برای او که چشمی از لحظه داشت

زورقی بود طلب

سوی بی سویی امواج نیاز

دیده بر پشته تنهایی شب می لغزید

حامل بی سبب این مردمک است

که کشانم منش از دشت خیال

سوی مزگان وصال

طرح یک زاویه در چشم من است

چشم

تقلید مسلم زجهان گذر است

دل

فرارویش صد خاطره است

نظرم درگذر است

سوی بی سویی حجمی که منم

سوی ان سوی زمانی که تویی .

 

یقین پایدار   /   برای او که امید بود وصبر

لطافت گل

بوی خاک

مزه گیلاس

نغمه بارش به فصل خواب

چکیدن اشک از گونه های کوه

تپیدن خون برلبان دشت

دویدن افق

تا مرز اب وخاک

نگاه ما ه در انحنای شب

حضور غنچه های مهر در دل خزان

سپید

سپید تر از برف در ورای جان

سازش دل با گونه های ابر

خواهش مهر در گرداب حادثه

تماشای گل درجوار خار

ترانه ای هوسی نسیمی به شب های بی قرار

ای عشق

ای یقین پایدار

در باورم اینها تو میشوی .

 

خواب دیده ی دریا

ای

یادگار ترانه وباران

نوید کلامی از بوسه

پرسان کوچه های مه گرفته دی ماه

اه که چه نزدیکی به لاله ها

نه پشیمان گذری

نه شتابان به جاده ها

چقدر با من بی من بوده ای

به تنهایی وگذر

خواب دیده ی دریا

زیباتر از نشاط فروردین

چشم پوش بی همتا

اکنون بیا

بیا وبخوان به غریبی ام

تلاوت دریا .

 

می دانی ام

می دانی ام

هر گاه

در نسیم شبی شناور میشوم

بوی زلال تو تسلای دلم میشود

روشنم می کند .

می دانی ام

هرگاه به خاکسترین لحظات خاک می رسم

دستانی هست

که از افق باورت صدایم کند

نویدم دهد

می دانی ام

هرگاه زخمی دهان باز کرد

تا بسرایدم جنون

هست چشمی که نگاهش التیامم دهد

می دانی ام

عبور از گاهه ی زمان

دشواراست وسخت

هرگاه

به بی گاهه ای روم

هرگاه چو اسب سرکشی در بی گا هه ای دوم

هست کمند عشق تو تا در برم کشد

می دانی ام

می دانمت .

 

شعر

شعر جاده دور ودراز نیست

که کس نبیندش

یا کوته چو سقف خانه امان

شعر بالش نرم خواب زدگان نیست

که کس نفهمدش

رگ گیاهی

یا که جوانه ای

تخمی به خاک

جویی  دریایی نبضی ست

روح می شناسدش

روان می کاودش

شعر

رویای ادمی ست .

 

باید گذشت

گره در خواب پائیزم

طراوت خاطری در چشم هر چشمه

نوای دل  زمانی چند

به اوای تو ای پارینه گل

پارینه دل

مستانه میخواندم

ببین اکنون این حال پریشانم

حضورم

بی مکانی شد

در این سرد زمستانی

فسردم در زمانهای سکوت وفرط تنهایی

به خود گفتم چرا ائینه ها در چشم من خفتند

چرا لختی نمی اید برون ماه از قفای ابر

در این عزلت گزین فصل پائیزی

به دل دادم امید دیگری

گفتم :

که از دیوار ها باید گذشت

باید شتابان در مسیر باد چرخی زد

به سوی جاده های سبز همسویی

قدم برداشت .

 

دختر دلداه خواب

شتاب نکن

عزیز شب های نخفته

بیداری

دختر دلداده خواب ادمی ست

فرض بر این باور که تو بیایی

به خواب شب ونیلوفر وپنجره های بسته وباد خسته

با این همه از ترادف روز وشب

یکسان نمی شود گذشت .

 

شهید

به گاه زمانی

کبوتری بال گشود

ودر بی گاهه ای

جغدی زشاخه ای که بود پرید

در هوایی که نه طلوع بود ونه غروب

نه افتاب عالم گیر شده بود و

نه شب به خواب ستاره رفته بود

ستاره ای قدکشید تا شانه صبح

پروانه ای گذشت از مسیر باد

وگلی نشئه ی شهد وبلوغ پرپرشد

وتو رفتی به میهمانی خواب وباغ وائینه .

 

 

بال پروانه تماشا دارد

بنشینید وفراموش کنید

که دل از حادثه ای مجروح است

بنشینید وچونان سنگ

به این بی قدمان در درگاه کنون گوش دهید

بنشینید و به تالاب زمان دل بندید

هر سرابی که به چشم ایدتان خوش باشید

بنشینید وبه این وازده از وازدگان

خنده تلخ پس لب هایتان وام دهید

نگران قفس عشق نباشید اینجا

 

ای سفر کرده به نوش شب دوش

گر بدزدید نگه از نگهم باکی نیست

خاصه هنگام وداع

گرچه تصویر کشیدم تن خودرا به شما

گرچه از حوصله ها وقت خریدم پی امال صبا

دگر از حوصله سبز دمی باقی نیست

شاید این دم

به مناجات دلی پردازد

شاید از حادثه ها

پی یک بوسه نگاه

بگریزد زهمه خاطره ها

دوستان

جام تان زرین باد

گرچه با جامه ی پروصل تن ریش نشستم اینجا

 

در دالان محبت

خیس چشمان عزیزی ست سفر کرده به موجودی خویش

می توانید ونشینید وببندید سرهر گذری

می توانید به خود بازائید

یا خودراز خاطره ای بزدائید

خواهشی دارم از این باد صبا

لااقل محض درخت

بگذارید روم تا ته باغ

بنشینم به سکوت دل هر شب پره ای

لااقل محض درخت .

 

خواب گرفته

خواب گرفته ای ؛ مهتاب می بیند

در چشمان نقره ای اش ستاره میکارم .

خواب گرفته ای

اب می بیند

در زلال جاری اش

رود می کارم .

 

خواب گرفته ای

باغ می بیند

در فصول روشنش

ترانه می خوانم  .

 

اه

اکر این خواب گرفته

زخواب برخیزد .!

 

بر بام لحظه ها

چه بیکرانه بوده ام

چه بیکران سروده ام

تمام نغمه  های خفته گلی

رسیده ام به نام تو

کشان کشان

کشیده ام تمام هستی ام به بام تو

خدای صبح در رسیده است و

من هنوز

در نموری شبی مکیده میشوم

بیا قبول کن

ندامت گذشته های بی خودی .

بیا به لحظه های زندگی .

 

دهکده عشق

به همه اهالی محبت سلام برسانید

بگوئید

تا دهکده عشق

راهی نیست

ان جا که دل

به قیمت دیده میدهند

من انجا در چهار راه دیده هایتان

منتظرم .