|
اوز شهر هزاره ها
آنگاه که مادر
با سخوات
به هر يک از فرزنداش
پاره اي از هستي اش را
مي بخشيد
تو
آرام و تشنه لب
در فاصله دو کوه در دل دشتي
نشسته بودي
همه سهمشان را گرفتند
نفت،مس، طلا،فيروز،جنگل،دريا .....
به تو که رسيد ،
چيزي نمانده بود
حتي آب
پس
تمامي عشقش
را به تو بخشيد
و تو
فرزند خلف ايران
شهر هزاره ها
در فراخناي تاريخ
سر بلند زيستي
بي آب.
با عشق
سيلوانا سلمانپور دبي ۱۳۷۴
|