بازار اوزیها

عرصه زغالی    بازاراینه ای

پس از مطلب بازار مرشد وگذشته این بازار دوستان زیادی با تلفن وایمیل ضمن تشکر از درج ان خواهان ان شدند

که مطالبی هم از بازار قدیم اوزیهاو بازار اینه ای بنویسم  بازاری که کار اوزیها ودادوستد انها با بازار داخلی دبی وامارات وباکشورهای دیگر از انجا شروع شده وان مکان برای بسیاری پله صعود وترقی در زندگی شحصی بوده  وهست اوزیهای زیادی در این بازار امده اند ورفته اند اما نام بازار همچنان بر ان مانده وشاید چینی های چشم بادامی که کم کم دارند وارد این بازار میشوند هم به همین نام بشناسند بیش از نیم قرن این بازار با اوزیها وبا مردم وتجار در داد وستد بوده وکمتر اوزی می شناسیم که نام بازار اوزیهای دبی نشنیده باشند اما این بازار هم بدلیل رشد ونفوذ تجار دیگر بخصوص چینی ها مثل بازار مرشد از زیر پای اوزیها کشیده میشود واوزیها در صدد حفظ ان نیستند حداقل اینگونه بنظر میرسد که نسل جوان تمایل به همگرایی کمتری با هم دارند وبیشتر جاهای شیک ومرتب می پسندند واز طرف دیگر بسیاری از این جوان ها بدلیل اینکه در مدرسه عربی یا انگلیسی درس خوانده وکمتر با اوزیها ارتباط داشته اند لزومی بر حفظ ان نمی بیند در هر حال اوزیهایی که در بازار مرشد واینه ای بودند وهستند قسمتی از تاریخ وزندگی اوزیها در دبی میباشند که همیشه در ذهن بازماندگان خواهد ماند

ازانجا که از نسل گذشته چند نفری بیش نمانده اند بران شدم تا از اطلاعات انها استفاده کنم تا ایندگان وحتی انهایی که سن وسالی از انها نگذشته با تاریخ این بازار وتجار ان اشنا شوند ویکی از دلایلی که بیشتر مرا راغب کرد به تهیه این گزارش بپردازم کمک شایان توجه ای است که توسط خیرین همین بازار به شهر اوز ومردم ان شده است بازار اوزیها سوق اینه ای عرصه زغالی یک نام نیست بلکه برای اوزیها از بدو امر تاکنون مرکز تبادل هم جنس بوده وهم فکر جایی که نسل گذشته اوزی با سختی ومشکلات طاقت فرسا ان را برای نسل بعدی وفرزندان خود به جا گذاشته اند انکس که میخواهد وضعیت اوزیها از نظر تاریخی واجتماعی بررسی کند نمی تواند بدون توجه به حضورر بیش از نیم قرن تلاش اوزیها دردبی به نتیجه مناسب ودرست برسد چرا که نیمی از اوزیها وزندگی انها در دو بازار بزرگ وقدیمی دبی یعنی بازار اوزیها وسوق اینه ای وبازار مرشد  گره خورده است واین بازارها برای اوزیها بیش از هر قوم وملتی دیگر جایی برای دیدن قسمت مهمی از روزگار سپری شده مردمانی است که در غربت ودور از دیار خود بفکر ابادانی شهر خود بوده اند واین مهم از هر چیز دیگری مهمتر است یعنی با سختی بدست بیاوری وبه اسانی ورضای دل برای شهر وهمشهریت خرج کنی 

انچه در پی می اید مجموع مصاحبه هایی است با   اقایان –محمد عبدالغفور محب –محمد رضا میراحمدی فرزند هاشم –احمد اسماعیلی فرزند حاجی محمد امین                           

بعد ازساعت افطار روز پنج شنبه 28سبتمبر 2006برای رساندن یک بسته که از اوز برای کسی فرستاده بودند به بازار اینه ای رفتم  بازار اوزیها در دیره نزدیک عبره یا بهتر بگوییم در گذشته چسپیده به خور وعبره وبندر طالب دبی هست واز طرف دیگر به بازار مرشد واز سوی دیگر به بازار طلایی وقبل ازاینکه نفغ بزنند یعنی تونل بزنند به بازار ماهی فروشی هم را ه داشته است این بازار از قدیمی ترین محل داد وستددر دبی بوده ومحل ارتباط زنده وپایدار با مردمان وکاسبان دیگر کشورها . افراد زیادی از کشورهای مختلف دنیا به این محل رفت وامد داشته ودارند وحتی بعضی از اداب وسنن اوزیها تحت تاثیر این ارتباط قرار گرفته واز این بازار بوده که اوزیها به دیگر نقاط شهر دبی وکل امارات کشیده شده اند وارتباط زنده با ملل گوناگون تاثیر فرهنگی خوبی نیز در اوزیها داشته وبر دانش انها می افزوده  ارتباط با تجار کویت وقطر وعربستان ویمن ومصر وعمان وهند وپاکستان وکشورهای افریقایی مطمئنا شناخت بیشتری به اوزیها وبخصوص تجار اوزی داده است   

 سایت ستاره های اوز  www.ewazstars.com

بسراغ اقای محب می رویم

قدیمی وهنوز ماندگار بازار اینه ای که مغازه اشان در بازار اینه ای همچنان فعال است 

  • من محمد عبدالغفور محب هستم  متولد سال 1312هجری شمسی در اوز 
  •  
  • اقای محب شما چند سال است که در این بازار هستید؟
  • بیسشتر از 50سال است که در این بازار هستم به این بازار ومنطقه می گفتند عرصه زغالی یا بازار اینه ای ودر قدیم بیشتر اوزیها در این بازار وبازار مرشد بودند
  •  
  • برای چه میگفتند عرصه زغالی یا بازار اینه ای
  • چون انجا زغال هم می فروختند البته جنسهای دیگر هم بود انبه وخیلی چیزها وبازار اینه ای به خاطر اینکه هرکسی در همین محوطه وکوچه ها یک دکه داشت وجنس وسمپل خود را دران بارز می کرد این دکه ها زیاد بزرگ نبود وشبها ان را می بردیم داخل انبار میگذاشتیم مثل یک دکه متحرک بود نوکر وارباب خودمان بودیم البته بعضی ها یا برادرش یا پسرش به ان کمک میکرد
  •  
  • اقای محب یعنی کسانی که امروز ه بعضی از انها صاحب مال ومنال فراوان هستند وچندین مغازه دارند از همین جا شروع کرده اند
  • بله هرکسی یک اینه داشت ویکمشت جنس که یا خودش از هند وجاهای دیگر می اورد یا از این وان می خرید واینجا می فروخت
  •  
  • افراد اوزی که دراین بازار اینه داشتند چه کسانی بودند
  • اولین بار محمد ارچین بود  --اقای عبدالغفور افزایش بود –خواجه محمد وخواجه اسدالله بود  -محمد احمد خضری (مد پان )بود –یوسف حاج حسن صادق –حاج محمد امین وپدرمرحومشان امین غفورا بود –محمد رسول حاج مد عبدالله بود ویادم هست یکنفر اهل دشتی بود بنام خیرالله دشتی ویک نفر دیگر هم بود بنام عبدالرحیم رئیسی که از اهالی بیغرد بود البته کسان دیگری هم بودند که الان من یادم نمی اید
  • اقای محب اجناسی که شما در این بازار میفروختید چه بود
  • مثل همین اجناسی که الان در مغازه دارم ولی خیلی کمتر وتنوع ان هم مثل حالا زیاد نبود وبیشتر اجناس هندی بود مثل بدلی جات  النگو -- گوشواره-- تسبیح-- عطر عبادان –زبات که عربها به گوششان می کردند  شانه سر  بند دم مو رنگ مو چاپ میزان که هنوز هم هست ومال هند بود نخ ماهی  قلاب ماهی گنجه کاپیتان  جوراب  گریپ واتر واینه دستی وخیلی چیزهای دیگر
  •  
  •  اقای محب بازار وشکل ان مثل الان بود
  • نه انموقع بازار سرپوشیده با پش (حصیری) بود وشبها چراغ براساتی به ان اویزان میکردند وناتور هم داشت که های های میکرد که مردم بفهمند نگهبان دارد
  •  
  • شما قبلا هم همین جا کار میکردید
  • نه اول پیش خواجه صدیق نوکری میکردم بعد امدم پیش حاجی محمد امین ماهی 30روپیه حقوق میگرفتم که بعدها شریک شدم با روپیه ای 4انه و30روپیه هم حقوق بود .انموقع سرمایه افراد زیاد نبود با 2 یا3هزار روپیه مغازه می گردید وبا همین قدر سرمایه سالی 15هزار کارمیکردیم
  •  
  • وضع غذا چطور بود
  • انموقع که پیش خواجه صدیق بودم طباخی میکردم  2روپیه بمن می دادند که سبزی وماهی بخزم که 4انه هم برمیگرداندم  ماهی به کیلو نبود به مچاچ بود چند عدد ماهی داخل سیم یا برگ نخل میکردند به ان میگفتند مچاچ  انموقع اب هم نبود اب خوردن داخل پیپ اتراپدح  روی خر بود ومردم می خریدند ان اب از ابو هیل می اوردند وبعضی وقتها که دیر می امد می رفت جلویش واز نایف می خریدیم
  •  
  • محل زندگی شما یا بهتر بگویم منزل شما کجا بود
  • اکثر کسانی که در بازار بودند مجردی زندگی میکردند پنج شش نفر وبعضی خانه ها بیشتر یک خانه می گرفتند وبا هم زندگی میکردند که البته بیشتر محل خواب وخوراک بود مثلا در منزل ما  من بودم وخواجه صدیق خواجه عبدالغفور خواجه  محمد شریف  محمو زارعی  عبدالحمید نامور وخواجه محمود نامور منزل ما مال شیخ محمد رفیع فقیهی بود که بابت غذا ومنزل ماهی 15روپیه به ایشان میدادیم ان منزل در سبخه بود پهلوی منزل بدری  همانجایی که الان فندق (هتل ) سینا است
  • منزل بدری همیشه باز بود وهرکس از ایران می امد تا سرکار می رفت یا برای مدت کوتاهی در دبی ماندگار بود درانجا سکونت میکرد ادم خیر وبا خدایی بود
  •  
  • اقای محب من شنیده ام که اقای بدری گذشته ازاینکه با مردم کوچه وبازار رابطه بسیار خوبی داشت با خانواده شیخ راشد ومکتوم هم رابطه نزدیکی داشت
  • همینطور است که می فرمائید جناب بدری ادم فهیم ودرست کاری بود ومورد اعتماد خانواده شیخ وبا انها زیاد رفت وامد داشت یادم هست جناب بدری یک دستگاه پخش فیلم از هند اورده بودند ودر منزلشان فیلم نشان می دادند وفرزندان شیخ هم برای دیدن فیلم به انجا می امدند
  •  
  • اقای محب درگذشته با این گرمای طاقت فرسای دبی وبا نبود اب وبرق چگونه زندگی میکردید ؟
  • خیلی سخت بود وخیلی زحمت کشیدیم مثل حالا که پنکه وکولر هست نبود بیشتر جاها برای خنک کردن خود ومنزل از بادگیر استفاده می کردند در همین بازار اینهای یک بادکیر با گونی درست کرده بودیم تا هوای محوطه کمی خنک شود شبها بالای پشت بام می خوابیدیم روی حصیر برق هم نبود تا اینکه ناصر عبداللطیف یک کارخانه برق اورد وگذاشت نزدیک بازار طلایی وبه هر مغازه یک شعله داد
  •  
  • با این وضع اب وبرق وضع بهداشت چطور بود
  • خوب نبود چون اب شیرین برای شستشو نداشتیم وبیشتر از اب دریا استفاده میکردیم وحمام ودستشویی کنار دریا بود البته انها که وضعشان خوب بود با یک کتری اب شیرین می رفتند کنار دریا وبعد از شنا در دریا با اب شیرین خود را می شستند تا بوی نمک وخس دریا ندهند  البته بعضی هم یک پیپ در گوشه حیاط منزلشان کار می گذاشتند ودر مواقع اظطراری به انجا مراجعه می کردند  می بینید چه وضع سخت ودشواری داشتیم جوانهای حالا به اب شیرین هم ناز می فروشن
  •  
  • ان موقع دکتر ودوا هم بود
  • بله دکتر مکالی انگلیسی ودکتر یاسین پاکستانی پهلوی بازار طلایی یک منزل داشتند وهر که مریض میشد به انجا مراجعه می کرد
  •   اقای محب از وقتی که برای این مصاحبه در اختیار من قرار دادید متشکرم
  •  

       در همین رابطه وبا فاصله 3یا 4مغازه انطرفتر مغازه اقای محمد رضا میراحمدی است که یکی از فرزندان اقای هاشم نورالله است وبرای ادامه تحقیق ومصاحبه نزد ایشان رفتم

·        اقای میراحمدی می شود خودتان را برای بینندگان سایت معرفی کنید

·        من محمد رضا میراحمدی فرزند هاشم هستم که از سال 1338به دبی امدم انموقع که به دبی امدم 13سال داشتم تازه کلاس ششم را تمام کرده بودم که به اینجا امدم که سه سال اول در دبی به مدرسه ایرانی رفتم وضمن خواندن درس بعداز ظهرها به پدرم در بازار اینه ای کمک میکردم

·         ·        اقای میراحمدی اینطور که من فهمیدم شما 47سال پیش یعنی در سال 1968به دبی امدید دران زمان شما به همراه پدرتان در این محوطه مشغول کار بودید برایمان در اینباره بیشتر توضیح بدهید

·        پدر من از کویت امده بود ودر بازار اینه ای یک دکه داشت که اجناس خودرا دران به نمایش می گذاشت وهر مشتری که چیزی پسند میکرد اگر جنسی که میخواست کم بود ازانجا میدادیم واگر بیشتر بود از انبار می اوردیم وانبار همین نزدیکی بود مثل مغازه ای که من الان دران نشسته ام بیشتر اجناسی که ما می فروختیم خرازی بود اینه ای ها دورتا دور این محوطه بود البته به این محوطه سوق المناظر وسوق الظلام هم میگفتند چون برق نبود وشبها تاریک بود

·         ·        شما اجناس خود را از کجا تهیه میکردید

·        اجناس ما بیشتر درانموقع از بازار اوزیها وتجار اوزی این بازار بود مثل مغازه شیخ محمد رفیع فقیهی یا مغازه حاج عبذالله طلایی البته از ملا فخرالدین هم جنس می خریدیم

·        چه کسانی انموقع غیر ازشما دربازار بودند

·        البته قبل از من هم کسان دیگری بودند که میتوانید از انها سوال کنید ولی از موقعی که من بودم ویادم می اید این افراد بودند که بعضی ازاینها در بازار اینه ای بودند وبعضی در بازار اوزیها  هاشم نورالله پدر من – عبالرحمن ارچین –احمد شریف ملک زاده –محمد رفیع یادگاری  نعمت حیدری –محمد حیدری که یکی ازاینه ها مال حاج محمد نور بهدان بود

·        ازقدیمی های بازار چه کسی بیادتان هست

·        اوزیها وتجار اوزی دراین بازار خیلی بودند مثل مرحوم شیخ محمد سعید فقیهی –مرحوم شیخ محمد رفیع فقیهی مرحوم محمد ابراهیم افسر مرحوم حاج عبدالله طلایی مرحوم حاج یوسف پرواز مرحوم حاج یوسف فقیهی محمد شریف بهروزیان اقای انجام حاج محمد کهنه ای محمد هادی ملکی فرزندمرحوم امین قوام و...

·        مشتریان شما در این بازار چه کسانی بودند

·        عربهای بادیه نشین که معروف به بدو  بودند واز سواحل بندری ایران مثل بندر لنگه قشم وهرمز وبند رعباس وبلوچ ها هم بودند

·        جنس معروفی که شما می فروختید واز همه مهمتر یادتان هست چه بود

·        بیشتر اجناسی که اینه ما می فروخت بدلی جات مثل النگو وانگشتر وگردنبند واز این قبیل اجناس بود اما یک مورگه (مانند مهره تسبیح ولی بزرگتر از ان ) داشتیم که به مورگه موج معروف بود مال چکسلواکی بود رنگش تغییر نمی کرد ومشتری خوبی داشت . جنسها ی دیگری هم می فروختیم که خواص دارویی داشتند وکیفیت انها از حالا هم بهتر بود مرحم چشم  ایدین ودوای زخم

·        اقای میراحمدی منزل شما کجا بود

·        ان موقع در منزل مرحوم حاجی محمد نور بهدان بودیم با ماهی   60درهم بابت منزل وخوراک میدادیم حیاط دار بود و3اطاق داشت 15 نفر بودیم شبها بالای پشت بام می خوابیدیم چون خبری از پنکه وکولر نبود

·        دریا تا کجا بود

·        تا پشت حسینه یادم هست چون انموقع کسی برای خانه میوه نمی خرید هرکس پرتقال یا سیبی می خرید می رفت کنار دریا می خورد

·        شنیده ام در عرصه زغالی یا همان بازار اینه ای شتر بار می انداخت

·        بله درست است شتر عربها می امد انجا بار می انداخت ومعمولا هیزم یا چوب می اوردند برای فروش وزغال هم فروخته میشد

·        اقای میراحمدی بدلیل اهمیتی که این بازار وبازار مرشد برای اوزیها دارد لطفا مقداری هم از وضعیت رفت وامدتان به ایران هم برایمان در ان مقطعی که شما بودید برای بینندگان توضیح دهید

·        مسافرت به ایران با لنج بود وباید صبر میکردیم تا دریا ارام باشد مثلا پیش امده بود که لنجی میگفت فردا می رویم واز فردا دریا طوفانی میشد میدیدی 10 تا 20روز وضع همین طور بود

·        شما بعد از چند سال به ایران رفتید

·        انموقع مرخصی زود به زود نبود کمترین 3سال وبیشترین تا دلت بخواهد من بعد از 8سال به ایران رفتم

·        اجاره مغازه انموقع چقدر بود

·        من از سالی 2000ریال قطری دبی تا حالا که 60000درهم درسال است به خاطر دارم

·        اجاره اینه ای چقدر بود

·        سال 500تا600که به اوقاف میدادیم

·         تلفن وتلویزیون هم داشتید

·        انموقع امکانات کم بود تلفن نبود وتلویزیون اینجا از شبکه کویت پخش میشد که در دبی رله وتقویت میشد

·        در بعضی از عکس های قدیم بازار اینه ای هست که بعضی افراد کلاه به سر دارند ایا هوا خیلی سرد بود

·        نه  دیوارهای که پشت ان می ایستادیم بدلیل فرسودگی وگلی بودن باد که می امد گرد وخاک از ان بالا می ریخت پایین وبرای اینکه روی سرمان نریزد کلاه به سر می گذاشتیم

·        اقای میر احمدی ایا خاطره مهمی از ان دوران یادتان هست یا حرفی هست که دوست داشته باشید برای بینندگان سایت بگویید

·        والله زندگی ما همه اش خاطره است اما سال 81میلادی یک روز باران انقدر زیاد بود وتگرگ شدید ودرشتی امد که یادم نمی رود تگرگ بمیزان 20سانت در کوچه ها جمع شده بود ویکخاطره دیگر اینکه انموقع در مدارس به ما پاسپورت دادند چون انموقع دانش اموز اوزی در مدرسه ایرانی زیاد بودیم ومدرسه ایرانی بهترین مدرسه دردبی بود

·        اقای میراحمدی از وقتی که در اختیار بنده قرار دادید متشکرم

·        اقای میراحمدی دوعکس از ان دوران هم در اختیار ما قرار دادند که در سایت از ان استفاده شود

از جمله کسانی که سالهای کودکی ونوجوانی به دبی امده اند اقای احمد اسماعیلی فرزند حاجی محمد امین اسماعیلی هستند که پدر ایشان از تجار قدیم بازار اینه ای بوده اند ودرحال حاضر فرزندانشان در همین بازار فعالیت می کنند حاجی محمد اینجا نبودند وپسرشان اقای احمد اسماعیلی که خود نیز نزد پدر کار می کردند با ایشان مصاحبه کردیم

برایمان در باره بازار اینه ای توضیح میدهند

پدرم در بازار اینه ای مغازه داشت ومن شاگرد او بود بودم با ماهی 30روپیه

اقای اسماعیلی شما در چه سالی به دبی امدید

در سال 76میلادی وخوب یادم هست توسط اقای بهروزیان که در فجیره بودند توانستم پاسبورت بگیرم تاریخ 12/.1/1977

کار شما در مغازه چه بود

انموقع همه کار میکردیم هم حمالی هم بسته بندی هم فروشندگی

 اجناس مغازه شما چه بود ومشتریان شما چه کسانی بودند

اجناس ما خرازی بود وبیشتر مشتری های ما در انزمان عمانی بودند نوع جنسمان چینی وهندی بود ومن خودم هم جنس از گمرک راشد ترخیص میکردم اول بلافینگتری B/L  بیل  اف ا ینتری واوراق جمع وجور می کردیم وداخل گمرگ که جنس در ان چپره بود می رفتیم  چون مقدار جنس ما ان اوایل یک کانتینر نمی شد با بار های دیگر می امد که اگر روی یک پالت بود دردسر نداشتیم ولی اگر پخش وپلا بود تا انها را جمع وجور کنیم خیلی وقت می گرفت جنس ما در حدود 50کارتن بیشتر یا کمتر بود وبعد از اینکه جنس جمع میکردیم می رفتیم براساس میزان بارمان ماشین می گرفتیم  بقول انموقعی ها گیت پاس می کردیم

 از وضعیت زندگی اتان در ان سالها (1977ببعد) برایمان بگوئید

صبح خیلی زود می رفتیم سرکار  چون مشتری بیشتر صبح زودمی امد  پدرمان مارا صدا می زد بلند شید نماز بخوانید یعنی موقع شروع کار است با اذان صبح سرکار بودیم ساعت یک ونیم ظهر مرفتیم سریع غذا می خوردیم برمی گشتیم سرکار  تا ساعت 6 با اذان شب هم در مغازه می بستیم منزل ما در بنایه حاجی ناصر در داخل بازار بود2اطاق داشت وهال بصورت فلت بود  ما هشت نفر بودیم خرجی ماهانه 8نفر با اب وبرق 300درهم می امد یعنی نفری 25درهم  از اب لوله برای پخت وپز استفاده میکردیم اوائل که من بودم فقط پنکه داشتیم  دروازه مغازه ها چوبی بود صبح در می اوردیم شب دوباره سرجایش می گذاشتیم ودر را می بستیم بالای بازار حصیری بود که بعد تخته مربع شد

 از چیزهای جالبی که از انزمان یادتان هست برایمان بگوئید

بازار اینه ای همه جور ادم داشت وچیزهای جالبی هم می فروختند مثلا دارویی بود به نام زبات که برای گوش درد بود اول خوب مشتری داشت اما چون بهداشتی نبود از دور خارج شد  یا دوای سردرد بود که معروف به دوای دختر هندی بود وبه ایران هم زیاد می بردند واین دوا امیر تن جن می اورد ودر سطح بازار پخش می کرد وما از مشتریها ی او بودیم که صد تا صندوق هم از او خریده ایم  یا چراغ معروفی بود بنام سن کو که ملا عبدالرحمان می فروخت تا یادم نرفته این را هم بنویسید که اموقع هیچ جا گار(اسفالت) نبود وکوچه ها خاکی بود  یک داروخانه در بازار بود بنام صیدلیه شریف که در بازار طلایی بود 

اقای اسماعیلی از اینکه وقتتان را برای این مصاحبه در اختیار من گذاشتید متشکرم

 انچه در مجموع این مصاحبه ها در باره بازار اوزیها وعرصه زغالی  بازار اینه ای به اطلاع بینندگان رسید نه همه گفته ها بلکه قسمتی از گذشته این بازار است وامکان ادامه ان با توجه به دسترسی به اطلاعات دیگر میسر می باشد وکسانی که مایل باشند اطلاعات خود را در این باره در اختیار ما بگذارند با ما به نشانی ewazstars@yahoo.com تماس بگیرند

 فرهاد ابراهیم پور (محمودا) دبی- اکتبر 2006

  برای دیدن عکس هایی بیشتر از بازار اینه ای لطفا این جا را کلیک کنید