|
|
قفل ذهن
به كُشت گاه اینه
دوباره باز گشته ام .
ميان ماهی وزلال شب يكي كه از عبورموج
ىرگذشته است
گذشته را به گریه سر دوانده او
تمام ساحل جهان .
چه سخت میرود به خواب کلام بی کلید ما
درون پیرچاک ذهن
شب ......
وشب هراس دارد از خودش
مدام گفته میشوی
مدام گفته میشوم :
پرنده
سر بریده رفت
وخاک را به چشم باد برگشاد
فرهاد ابراهیم پور ( محمودا ) 30 .6.2010 اشعار اقای حمید رکنی در وصف بهار -تصویری لطفا اینجا را کلیک کنید .
لابلای
حرفهایت /
یک
کلمه گم کرده خودش را
بریده میشود
/
در قاب عکس خودش /
دوخته میشود بر پیراهن دلش
وفریاد میکشد
تا هستی اش ادامه خودش باشد اری هستی اش .... فرهاد ابراهیم پور (محمودا) - دبی 8.6.2010 دوباره شروع کرده ام که بسرایم لیلای پائیزی ام/به پنجره روبرو نگاه میکنم /نمی بینمت / به کوچه دل تنگی هایم نمی یابمت / به باد گوش سپرده ام و به اسمان ابی نگاه میکنم /نمی ایی ؛نمی بینمت / روبروی اینه ایستاده ام خوب که نگاهت میکنم / ارام از چشمانم فرو می چکی فرهاد محمودا - 15.5.2010 این شعر در حوالی شما چرخیده است وازسرانگشتان من جاری شده است /من ودیوار وقاب واین حکایت ندارم ذره ای شکوه ؛ شکایت پذیرا گشته ام با این وبا ان سکوتی دارم وبا غ صدایت //// فرهاد محمودا .
این اشعار که متعلق به مرحوم خواجه محمد نور اذری است ودر
وصف معشوقه اش در سال 1315 سروده شده است توسط مرحوم
مصطفی خضری که خود از شاعران وترانه سرایان قدیم اوزی
است نوشته شده است که برای اقای بهرام اذری نوشته اند
.سایت ستاره های اوز این شعر زیبا وارزشمند را به مردم
با فرهنگ اوز وعلاقمندان به شعر وادبیات وبینندگان
گرامی تقدیم می نماید .عنوان شعر از سایت ستاره های
اوز است
برای دیدن بقیه اشعار
روی شعر
کلیک
کنید
شدم سرچاه باغو یکزمانی بدیم دلبری ودلستانی نگاری مه رخ وشیرین زبانی که میکرد او ز گلها گل ستانی ---------------------همیشه پشت یک سکوت خبر مهمی نهفته است که مارا غافلگیر میکند پشت سکوت نم نم باران نیست سیل نهفته در دل توفان است که میتواند گاه ویرانگر وگاه تعجب همه مارا برانگیزد . سکوت نیمه ناتمام ماست که در چیدن لحظه های ناب مهارت دارد لحظه های ناب فقط لحظه های خوش من وشما نیست لحظه های ناب یک اتفاق است که میتواند سر از جنایتی هولناک در اورد یا به شعری زیبا قدم نهد .این را برای انها نوشتم که تفاوتی بین فکر کردن واندیشه کردن قائل هستند . بین یک امری حقیقی و واقعیتی عینی از سخنان نه چندان به کردار فرهاد محمودا ----------------------------------------
با کوله باری از دلتنگی
کنار چشمان
خیست اطراق میکنند
وتو بسراغ سفره هایشان می روی
سفرهایشان پر از ساعات نرسیده
پر از زمان هلاک شده
وباران نباریده
ودستانی که به اخر انتظار رسیده است
ومن وتو انجا هستیم میان سفره خاطراتشان
وپرنده میخواند : از خودت اغاز میشوی
وقتی پنجره ای روبه دلت باز میشود
وقتی
با دستان گرمت در باورهایت دانه سبز بودن میکاری ساعت 10شب يكشنبه 25 خوىما
از من تا خودم
ایا
ما همیشه تغئیر می
کنیم ؟ مثل
اب وهوا هستیم یا مانند دریا
؟ یا مثل موج
میمانیم ؛ که
از ارامش به فراز می اید وسکوت ساحل را میشکند .
ایا ما باید تغئیر کنیم ؟ ؟ ؟؟؟ یعنی چه بخواهیم
چه نخواهیم
مستلزم تغئیر هستیم ؛ مانند فصل ها مانند روز وشب
مانند بزرگ شدن موجودات زنده مثل بچه که بزرگ میشود
مثل درخت که قد میکشد مثل سال وماه که می اید .
ایا ما برای خودمان تغئیر میکنیم یا برای دیگران
باید تغئیر کنیم ؟ چه کسی وچه زمانی وبرای چه چیزی
باید تغیر کند
ایا من در تعئین این تغئیردخیل
هستم یا اینکه
شرط تغئیر به روندی بستگی دارد که من انرا شهادت یک
شاهد یک ناظر بر ان روندی بدانم یا بنامم که میخواهد
از درون من بگذرد .
ایا در مسیر تغئیر دیگران به خودم وخودم به
دیگران منتظرکسی هستم. براستی در تغئیر انگیزه باید
باشد یا نه ؟
بنیان بعضی چیزها بر خود خودشان است وبنیاد هر
فرد ملغمه ای از خودش وهمه خودمان وخودشان است که سعی
دارد این به هم ریختگی را ریختگری کند .تا شاید اری
شاید اری شاید بتواند جایگاه فرد را در این بهمریختگی
خودش وسامانه نگاهش به اتفاق دیگری به اوبشناساند.
تازه این مجهول دم به دم گشاده مثل دانایی از پیش
تعئین شده سرک میکشد که ایا هر تغئیری خوب است ؟؟. که
ایا تغئیر ناظر بر خوبی است یا خوبی پاسخ گشاده تغئیر
است ؟
این را برای این نوشتم که بی واسطه در متن ؛
مخاطب خودم باشم
/ 19اوریل 2010
خاطر اوسته
حور بهشتی اگه بش
وخته که نانش چه گتام
مز دل اچش
دلم شیه
وخته خنه ی دلم پر
خت بدانش چه تیه گته
دلم شیه
وخته میه یک چیت بگام
و یک اشاره ی کنگلایی
خت بدانش چه میه بگام
دلم شیه
شریک درد و غصه بش
تک خارامی
مکس شریک آدامه
درد دلت که اشناوه ؟
مک اشناوه و دل تددت
رفیقته .
هی مگا خاطرت میه
خاطر اوسته مندا نی
خاطر اوسته ینه تا
گاش کر کنش ، که ته دلم
چیا شوها چیا گتا
چه آگذشتا تک دلم
خاطراوسته ینه تا
خبر تز آرزون
ما به
*****
امنا طلا مسه بخلش
امنا موتک قصر هوشانش
میه گهراوایی
مو هد هنه یش
بگش چه بو، چه آ گذشت
میه وخته غرق غصه هام
مولی لوو برهست
موهد هنه یش
دستم اُ کف شاگ بگرش
بگش : بسه
غصه مخو ، درست
ابه
فقط همی .
******
مک ما میه نه مشکله
و له امانه
خاو و خیالی بشته نی .
انکه نمی داند /با همه ندانستنم /زبان را به کجاوه خیالش اویزان کرده /تا در کلام اولش گنگ بماند . او نگاه میکند به پنجره/ومن در دوردست ها دستم به انتظار قد کشیده اند/وبرگ ها وغصه ها هم میدانند /واو با دو دیده پائیزی اش به من می خندد / ومن می فهم مادرم گاه گاهی می اید/ ومن می خندم ودست هایم پیاله میشود . فرهاد محمودا/ ابان ماه88 چند کاریکلماتور اگر خیلی ساده بخواهیم تعریفی از کاریکلماتور ارائه بدهیم باید بگوئیم کاریکاتوری است که با کلمات نوشته شده اند کاریکلماتور نوعی طنز جملات است که در آن انواع آرایه های ایهام تشخیص، کنایه ....به کار می رود و با بیانی طنز و غیر مستقیم یک حس و یا اتفاق را ابراز می کندت ولد کاریکلماتور در ۲۱/۳/۱۳۴۶ در نشریه خوشه به سر دبیری احمد شاملو بود و خالق این سبک مرحوم استاد پرویز شاپور می باشد. راجع به پرویز شاپور وکارهایش طی فرصتی دیگر خواهم نوشت اما این چند کاری کلماتور که انتخاب کرده ام از حسین ناژفر است که جالب است آدم هفت خط، به دیگران هم خط می دهد بی کله، دچار سردرگمی نمی شود. بزها بدون تعجب، شاخ در می آورند. در جگرکی هم دلی و در کله پزی هم زبانی را یافتم
نامه بی نقطه نوشته اي كه ذيلا از نظر خواننده گرامي مي گذرد نامه اي است كه مرحوم ميرزا محمد الويري به مرحوم احمد خان امير حسيني سيف الممالك فرمانده فوج قاهر خلج رقمي داشته كه شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بي نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهكارهاي ادب زبان پارسي به شمار مي آيد. انگيزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و كثرت عائله و تنگي معيشت بوده است. اين نامه در زمان ناصرالدين شاه بوده بسمه
تعالي طول الله
عمره و دمره حاسده،
هلك اعدانه، اعطه ماله، اصلح
البته ناگفته نماند میشل فوکو مطلبی دارد با عنوان مولف چیست که در کنار
ان به اهمیت مولف ومتن وچگونگی روابط بیرونی ودرونی ان می پردازد هرچند دغدغه
اصلی میشل فوکو مرگ مولف نیست اما یادداشت ها ونظریه های او پیرامون مولف ومتن
جالب است بخصوص در توجه او به شیوه های گفتمانی وگفتمان در متن ونقش مولف....ادامه
مطلب .
این کوتاه شعر را به فرزندان خودم وهمه فرزندان جهان تقدیم می کنم ..ومن از دورترین دیرترین یارانم نغمه ای بر لب وباغی درچشم. من همان احساسم که شما در دل من کاشته اید دانه سبز محبت که نهالی شده تا قامت انسانی اتان را به جهانداری عشق ازلی بسپارم که شما سبز ترین سبز جهان می باشید .دبی 14.9.2009فرهاد ابراهیم پور
بیاد
وبمناسبت در گذشت احمد شاملوبزرگ مرد تاریخ شعر وادب ایران وجهان
احمد شاملو در بیست ویکم اذر سال 1304 در خانه 134خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد پدرش حیدر ومادرش کوکب عراقی بود
شاملوشاعری
بودکه فرياد می کشد: اينک چراغ معجزه مردم!/ تشخيص نيم شب را از فجر / در چشم های
کوردلی تان سويی به جای اگر مانده است / آن قَدَر تا از کيسه تان نرفته تماشا
کنيد
شاعری که می سرايد: در اين جا چهار زندان است / به هر زندان دو چندان نقب و در هر
نقب چندين حجره /در هر حجره چندين مرد در زنجير
شاعری که در ستايش زندانی مقاوم می گويد: وارطان بهار خنده زد و ارغوان شکفت / در
خانه زير پنجره گل داد ياس پير/ دست از گمان بدار / با مرگ نحس پنجه در پنجه
ميفکن / بودن به از نبود شدن خاصه در بهار / وارطان سخن نگفت/ سر افراز دندان
خشم بر جگر خسته بست ورفت
شاملو" با يک عمر پايمردی و تلاش در عرصه فرهنگ و ادب ايران و جهان در بامداد يکشنبه دوم مرداد ماه ۱۳۷۹ ديده از جهان فرو بست و در امامزاده طاهر آرام گرفت.
ایرانیان در دوم مرداد ، سالروز مرگ احمد شاملو ، فریاد آزادی وانسانیت اورا
بیاد خواهند داشت واشعار اورا زمزمه میکنند وبه احترام سالها خدمت وتلاش او به
ادبیات متعهدانه کشور ارج می نهند . فرهاد محمودا - دوم مرداد
88
----- بیژن ترقی ترانه سرای ارزشمند کشور روز جمعه در سن 80سالگی درگذشت سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز...... مرده آن است که نامش به نکویی نبرند بیژن ترقی ترانه سرای برجسته به علت نارسایی تنفسی جمعه شب درگذشت. به گزارش مهر این ترانهسرای پیشکسوت 80ساله، از آذر ماه سال گذشته در حالی که از بیماری آرتروز نیز رنج میبرد اظهار می داشت ک ادامه مطلب حکایت این شعر که از شعرهای زیبای اقای عنایت الله نامور است که به زبان اوزی سروده اند حکایت تلخ ومستبدانه پدرانی است که هنوز با کتک وتوهین به سراغ فرزندان خود میروند .این شعر را اقای نامور در شب شعر شارجه برای حضار خواندند که بد ندانستم عزیزان علاقمندان از این شعر بهره ای نبرند پوک اَینِلَستَ خَستَ بی هیاهو اِ غیضِ نِوِستَوُز کُ تا جو چَش کِردَ مَگُ خِشمِ هُماهم چون تِغَرگِ تَش اُز کو تا کو تُ برگِ گُلِش لطیفُ سادَ تُ پاکُ پلَشتِش گُلِ خوشبو قلب کِنگِلِت چون دِلِ مرغی تَپ تَپ چِ زَتایِ دُمِ دالو کُربُن لِوِرُت کِ وَر شُ بِستِ کُربُن خَرسِ تُ کِندِ تُ لِی لو کِش کِردِ اُ تُ ظلمُ تَریخی کِندُ یَگ دَفَ تَهرِشُ بدخو اُش گُت کِزّتستُم باباجونی شعرِ حافظُد مُز حفظ ناچو اُش زَتُم وَ دَسِتیَی گُتِ خُش هَی لِگَت شَزَ هَی اُشکَشی مو اُم گُت بابایی بَس بِکُ هیلَی چَش بِکُ بِبِن مَجُم سِیَه بو اُم گُت مامانی غورُم بِکُ تُ مامان اُش نِیست یا اُش نِشابو اُش گُت کِ بِخُ کِ هَکُتِ تُ اُت بُ هَدِ هَرمَ آبُرومو آخر تُ بِگُ چِ هُد گناهُم کِش پِریشِدُم ؛ خُردُمُ بی جو خانُم خُ شَگُت رازی شَ حافظ بامو نَنَمو سّرُش شُناجو؟؟ حرفی اُم نِهُد کِ اُش بِگُم مُ چون خالی هُدُمُ پوکُدُم ؛ پو
عنایت الله نامور آبان 87 -------------------------------------------- نِلَست َ : رشد نکرده ؛ نوجوان خَستَ : زخم خورده
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شعر
مردی که از سر کار می اید ؛ توقعات مرد وجواب زن به مرد ؛ با صدای شاعر میرزینل
امیری نزاد شعر محلی اوزی با صدای شاعر میرزینل چندی پیش شعری از اقای ناصر چمن پیرا که در وصف اوز سروده بودند در سایت قرار دادیم که در همین صفحه موجود است و مورد استقبال همشهریان قرار گرفت اقای عبدالله قاضی زاده از همشهریان با ذوق در ستایش از این شعر و جهت قدردانی از این شاعر شعر زیر را گفته اند که با هم می بینیم
ناصر چمن پیرا که خود ازاهالی شهر جناح می باشد چندین سال در اوز معلم بوده است وبا فرهنگ وادب اوزیها اشنایی دارد اینرا براحتی از اشعاری که در وصف اوز گقته اند پیداست با تشکر از ایشان با هم این شعر زیبا را می خوانیم
بزرگداشت عطار نبشابوری در انجمن ادبی حافظ دبی
دیشب 31فروردین 87در سالن مولانا باشگاه ایرانیان دبی بزرگداشت یکی از شاعران بنام کشور فریدالدین محمد ابن ابراهیم عطار نیشابوری بود که از بزرگترین عرفای جهان محسوب میشود عطار کسی است که الگوی فکری مولانا جلال الدین محمد بلخی می باشد اگر سه قطب عارفان کشور را سه بزرگ عرصه ادب وشعر بدانیم حرفی به گزاف نگفته ایم که از ان میان سنایی غزنوی عطار نیشابوری و مولوی سه بزرگوار قله های عرفان وشعر وادب کشور هستند که بسیاری از عرفای یا از انها تقلید کرده اند یا از روش وسلوک انها تاسی جسته اند چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان من ز تاثیر دل او بی دل وشیدا شدم در این مراسم که از ساعت 8ونیم شب برگزار گردید اقای حاتمی رایزن فرهنگی به گوشه هایی از زندگی وکار عطار اشاره کرد انگاه اقای منصور فقیهی نزاد مروری بر اشعار عطار و زندگی نامه او داشت در ادامه خانم سیلوانا سلمانپور به شیوه زبان عطار اشاره کرد واقای خالد اسلوب به اهمیت منطق الطیر عطار اشاره ای گذرا داشت تا حاضرین بیشتر با این شاعر ارزشمند قرنهای ششم وهفتم بیشتر اشنا شوند در این بزرگداشت از اقای محمد مصلحی نزاد که از نابینایان کشور بودند نیز قطعاتی از موسیقی وشعر شنیده شد که مورد توجه حاضرین قرار گرفت در ادامه شاعران انجمن ادبی به همراه دیگر حاضرین قطعاتی از اشعار عطار برای دیگران خواندند پایان بخش جلسه صحیت های خانم کمریی بود که گزارشی از بزرگداشت عطار در تهران بود وسعی وکوشش استاد شفبعی کدکنی که به دوباره خوانی وتصحیح متون ادبی عطار پرداخته اند ستود جلسه در ساعت 12 پایان یافت وقرار شد هفته اینده بزرگداشت شیخ اجل سعدی در همین مکان برگزار گردد
تدبیرشمشیرهای مرده شمشیر تاخورده نگاه ما میان حرف های چرمی پدر بزرگ . واقعا در حیرتم که این چمدان کوچک با چفت وبند دو ادم مرده در زیر زمین خاطرات مادرم چه می کند .
تنش بوی کافور وعرق سرد شده از سرزنش دیروز می داد اما پدر با ابهت شمشیر زنگ زده اش را از جلد چرمی پدر بزرگ در اورد واز چاک صبور لبان مادرم گذراند.
گذشته های دیروز وحالاهای امروز هم همینگونه می گذشت ومی گذرد حتی بی شمشیر بی تیغ وبا عاطفه های زخمی . چقدر گنجینه ما پر از چاقو ودشنه است چفدر سبد دلهایمان پراز حرف های سربالاست دست خواهرم پر از وصله های بی پینه؛ بی تدبیر؛ بی تقصیر. من به جای پدر تکیه می زنم به عکس روبرو به نشانه ها خیره می شوم من خواهرم همسرم دخترم برادرم برادرت پسرم پسرت همسرت گنجینه های ما کنار گذر جوی زمان زنگار بسته اما هنوز در تب وتاب حرف های چرمی پدر بزرگ به عکس خمیده مادر بزرگم فکر می کنم به خنده نمناک چشمشهایش به قبل از رفتن به چنگ زدن رخت ها ی چرک ما که با شستن ان همه سال لکه ها یش باقیست. فرهاد ابراهیم پور (محمودا) دبی نوامبر 2007
هدف از رمان نویسی چیست ؟ پویایی وبالندگی یا ناامیدی ویاس . مدتی قبل به توصیه همسرم به مطالعه کتاب اگر او نبود نوشته ی خانم ارزو صالح نژاد پرداختم از شروع مطالعه همسرم مدت زمانی نمی گذشت که کتاب را بمن واگذار کرد ومن تعجب کردم که چرا به این زودی گفتم ناتمام گذاشتی وگفت نه !؟ خلاصه بنده شروع به مطالعه کردم که داستان با مرگ پدر شروع وبا مرگ فرزند به اتمام رسید نوشته ایشان هر چند روان وگیرایی دارد ویک رمان رئالیستی است اما هر روز که می خواندم بر اظطرابم افزوده می شد بطوریکه احساس میکردم هر ان ممکن است همین امروز در خانواده ما اتفاق بدی رخ دهد وخدای نکرده یک نفر از عزیزانم را از دست بدهم بعد از اینکه خانم صالحی روزانه یک نفر از خانواده واشنایان را بکشتن می دهد تازه متوجه شدم که چرا خانم من توان به اتمام رساندن این داستان را نداشته وکتاب را بمن واگذار کرده است. من داستانهای زیادی از نویسندگان بزرگ خوانده ام گرچه در بین ان کتابها خشونت وقتل هم در بعضی داستانها دیده میشود اما بدین گونه که از مردن وکشتن باعث جذابیت کتابی تلقی شود ندید ه ام همه ما در جهان نابسامان با مصیبت های فراوان اللخصوص با مرگ ومیر دست وپنجه نرم می کنیم ودیگر لزومی ندارد با بیان این دردها انهم بطور مکرر وکشنده روحیه مخاطب وخواننده خود را ازار دهیم تا نه تنها با کتاب ارتباط برقرار نکند بلکه انرا کنار بگذارد واز خواندن ان پشیمان شود بدین خاطر رمان خانم ارزو صالح نژاد را در مسیر بالندگی وپویایی که به انسان امید میدهد نمی بینم بلکه داستانی از این نمونه انسان را به پوچی ونهلیسم سوق می دهد وناامیدی را در ادم گسترش می دهد در یک کلام اینده را پوچ وتهی می بیند وباعث جلوگیری وشکوفایی نیروی جوان می شود که سازنده جامعه اینده ماست .البته نوع نوشتار ایشان وروایت ساده مطالب از حسن این رمان است که من به عنوان یک اوزی به ایشان تبریک میگویم ومایه افتخار ما ست امیدوارم در داستانهای بعدی ایشان روحیه بهتری ببینم که وصف زیبایهای این جهان زیبا وامید به اینده را ستون رمانهای خود کنند . فاروق رکنی – دبی 26اذر 1386
چند حکایت از عبید زاکانی شاعر طنز پردازقرن هشتم هجری قمری عبید زاکانی از شعرا و نویسندگان فارسیزبان قرن هشتم هجری قمری است. عبیدالله ملقب به نظامالدین از صاحبان صدور خاندان زاکان قزوین است و اشعار ی بی نظیر وحکایاتی در خور توجه دارد زبان شعر وحکایات اومفرح وگاه گزنده است .انتقاد از اوضاع زمانه با زبان هزل از ویزگیهای شعری ونوشتاری عبید زاکانی است شخصی دعوای خد ائی می کرد او را پیش خلیفه برد ند. او را گفت پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند .گفت نیک کرد ه اند که او را من نفر ستاد ه بو دم عربی را پرسیدند که چونی گفت نه چنانکه خدای تعالی خواهد و نه چنا نکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم .گفتند چگونه ؛گفت زیرا خدای تعالی خواهد که من عابدی باشم و چنان نیم و شیطانم کافری خواهد و آ ن چنان نیم و خود خواهم که شاد و صا حب روزی و توانگر باشم و چنا ن نیز نیستم وردکی خر گم کرده بود گرد شهر می گشت و شکر می گفت گفتند چرا شکر می کنی گفت از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی
*مردی از کسی چیزی بخواست او را دشنام داد گفت مرا که چیزی ندهی چرا به د شنام رانی گفت خوش ندارم که تهی دست روانت کنم *روباه را پرسیدند که در گر یختن از سگ چند حیله دانی گفت از صد فزون باشد اما نیکو تر از همه اینست که من و او را با یکدیگر اتفاق دید ار نیفتد *کسی مردی را دید که بر خری کند رو نشسته گفتش کجا میروی؟ گفت: به نماز جمعه. گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد. گفت: اگر این خر شنبهام به مسجد رساند نیکبخت باشم *زشترروئی در آ ئینه به چهره خود مینگریست و میگفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید و چون از نزد او بدر آمد کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید گفت در خانه نشسته و بر خدا دروغ میبندد *مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید او را گفتند این از بهر چه خریدی گفت طفلی را که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود
فرهاد ابراهیم پور ---- چند رباعی نرگس خودمان ..... یک چیز کمیاب --- ازدهام پائیز---تب کرده ام---لالا ليلا ..گل پونه میرزینل امیری نژاد. -- تابستان اوز حمید رکنی رسم ورسوم اوز----وصف یار رزیتا ایزدی آفتاب دل عادل دادگر عصیان مهسا محمودپور خط خورده----ابرهای بی آب مرتضی اسماعیلی چشم به راه---تو می آیی خالده اسماعیلی (میراحمدی) زنبیل مشوق مژگان حسینی مغول ها آمده اند سيلوانا سلمانپور خا طرات سبز---- اوز شهر هزاره ها محمد هادي کرامتي برکه ملا محمد---- بازار قيصريه حاجی محمد امین بدری در وصف خیرات---در وصف مهر مادر بی ریشه درخاک داشتم با یک پیاله روشن میشدم تا از برزخ تاریکی رهایت شوم خروس خوان سحر؛ بیدار نشد . من تا صبح ستاره شمردم تا نگاهت شوم ستاره رفت درون غیض هوا میان خروسخوان بی زبان وستاره های رفته ماندم کسی نیامد جز شبی که شمایل تو را بر دوش میکشید . هوای دم کرده خفه شرر شرجی نزاخ این ماسه های بی ریشه را من خوب می شناسم ارام وبی صدا از لابلای انگشتانت فرو می ریزد بی انکه بدانی کی تمام میشود کی تمام میشوی عمر ما شبیه شوریده بخت همین ماسه هاست. فرهاد ابراهیم پور (محمودا)دبی 31.7.2007 { نزاخ در زبان محلی مردم اوز به معنی چسپناک است } ------------------------------------------------------------------------------------- بشنو از نی چون حکایت میکند / وز جدایی ها شکایت میکند /از نیستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد وزن نالیده اند بمناسبت هشتصدمین سال تولد مولوی شاعر بزرگ ایران وجهان ----------------------------------------------------------------------------------------
دورترین نادیده ها نا دیده های دور دور .......... حواسم پیش مگسی ست که روی استین نه گلدار من نشسته وزوز نزدیکش دور ترین خاطره پرواز من شده ای کاش ای کاش دمی برجانم می نشست . فرهاد ابراهیم پور (محمودا) دبی اوز شهر عزیزم اوز همه ی وجودم اوز شهر گپک شهر فتیر وشهر مهوه اوز با تاگزو با دشته وبا بر دوبهنه اوز چدرو اشه پارو اشسته خاد برزگو چه حاکی اشه پیاده تک بهار اچش سر کوه اوز شهر عزیزم اوز همه وجودم (الف) اوز با لرد برکه لرد خون ولرد میری بهارش صحب وگه خاد تشی وخاد فتیری تیه سایه چای کتلی قلونی خاد حصیری همیشه زنده ی در خاطرم تا وقت پیری تکرار الف چه تفتونی چه نونی چه شلیته ی چه کلوچه ی چه برکیا چه مدرسه چه محلیا چه کوچه ای چه جای امن ودنج وخلوت وخش چه اسمی وچه رسمی وچه نقلی با دل خش تکرار الف اوز خاک عزیزم نازنین ومهربونم چه هشکی وچه بی ابید دده دردت بجونم اوز نه شهر گل نه شهر بلبل شهر سختی چه خاکی اش دده اکد بدبختی تکرار الف اوز شهر بدون هاو وهشک وبی طبیعت ولی زنده ی همیشه از حضور یک جمعیت بنازم خاک پاک استوارت که از پا نفتدش با خیر وصبر مردما نت تکرار الف اوز شهر وفا شهر صفا ومهربونی چهالی وکنر سزت تک ده افتد ه یاد جونی قلات کوه تو هم شاهد وهم ناظر ه از راه دوره ولی غصه مخو جای اما از تو نه دوره اوز نور چشوم خاک خشوم شهر وغرورم الهی زنده بش نفتش زپا یار عزیزم غریبی سخته وغربت نشینی ماهام فکر تو هم سنگ صبورم (2) محسن نامی –دبی ژولای -2007 - تیرماه 1386 شعری طنز به زبان اوزی از اقای بهرام اذری در باب موی بلند گذاشتن جوانان امروزی پچر تو پسه زلف چن زنیا تا هشته جمه گل منگلی وگیس چن بلک تا هشته تو مه نانش که رسم ورسوم اوز چیه از نیش وکنایه مردم تو نا ترسش گر چه روزگار عوض بده ودوره دوره انترنته ولی تو غافل مبش که هنوز رسم ورسوم قدیم سرجاشه اگه توه تو ادعا بکنش که مو چن درویشام درویشه ی قدیم ژل مو ورنگ مو که شو نازته جمه ی کرباس وننته خط خطی وملکی مه توز یاد چده که چن جاهلیا جوتن ادیداس تو تی پات بسته باراح نصیحت مو بشنو ودست واسه از رسم ورسوم فرنگ که مردمون خو مو همیشه افتخار اکنت اورسم ورسوم اوز خدای نکرده نرنجش از نصیحت واندرز موکه چن سوای تعصب رسم ورسوم شعر اسی خالی بندی عریضه ام گوته بهرام اگر حرفی اشزته ونصیحتی اشکردش تو اودل مگر هزار ما شاالله مردمون اوز همه شو اهل فضیلت دبی 20.5.2007 برابر با 30.20.1386 بهرام اذری بدلیل نبود فتحه وکسره واضافات در کی بورد بنده اگر بعضی اصطلا حات بدرستی فهمیده نشود پوزش می خواهم (فرهاد ابراهیم پور )
مادر من امشب در سکوت خلوت قلبم به یاد مادر تنهای تنهایم به یاد مادری کز شیره جانش درخت زندگیم بارور بنمود بیاد مادری کز نیمه هر شب سربالین دلبندش تک وتنهای تنها بود بیاد مادری که با نوای گرم لالایی خود در کهکشان خلوت شب چلچراغ زندگانی را به همراه نوایش رقص می کردند به یاد مادری که امشب تن وروح وروانش در نقاب چهره گور همچو سردی شب برف زمستان است تو ای مادر بدان کین کودک بی مادرت درسرسرای قلب خویش گریان ونالان است بسان تک درختی در کویر خشک وسوزانش در این دنیا تک وتنهای تنها است بسان زورق بی بادبانی در دل دریا گرفتار سهمگین گنبد امواج دریا است اگر چه از برم دوری ولی نام تو بر لوح دلم حکاکی است مادر وانگه نام تو بر این لبم خاموش شود مادر که اخر لحظه عمرم به پایان می رسانم من 20.10.1350 بهرام اذری (میلاد ) تاوستون اوز تاوستواوزگرچه هواگرم وتشه امادگه هم هرچی که به اوزخشه ابادوشلوغ همه کوچه خیابون هرشوچندجاعیش همه خونه چراغون هرخونه که اتدی چراغون ودرش باز گش کرکح که اندای صدای تمبلک وساز هرکی ابنش مهمواشسته ازده در ازکویت وبحرین دبی سرحدوبندر مردم همه شادت کسی کرشوکسی نی سویزنه چدایت هرروزبعد پسینی اماباهمه تعریف مشکلاتی هم هسته دست همه مردم ازبی هاوی اشکسته دادازدست بی هاوی باید برده تک موزه صد دبه مسافی قربون هاوتک کوزه بی برقی تاوستوگرچه خیلی هم سخته راه چاره پشدالو یاهم سایه درخته هرچی بح اوز اخر هم مهددلیرانه یک نقطه نورانی ازتاریخ ایرانه یاری ومددباید به همیشه ودایم تاخیال هراوزی راحت ودلش قایم پس بلگی همه باهم تیچم سوی ولایت انکح که به خاک پاکش همه موهح عادت منصور برکتی 17/6/2007
داستان
شعری از اقبال لاهوری هزاران سال باحیرت نشستم بدوپیوستم واز خود گذشتم ولیکن سرگذشتم این سه حرف است تراشیدم ؛ پرستیدم ؛ شکستم شعر ترانه تاریک از مجموعه اشعارکتاب ابراهیم دراتش زنده یاد احمد شاملو بر زمینه سربی صبح / سوار / خاموش ایستاده است ویال بلندش در باد / پریشان می شود . خدایا خدایا / سواران نباید ایستاده باشند / هنگامی که / حادثه اخطار می شود . کنار پرچین سوخته / دختر / خاموش ایستاده است ودامن نازکش در باد / تکان می خورد . خدایا خدایا / دختران نباید خاموش بمانند / هنگامی که مردان / نومید وخسته / پیر می شوند
محاق – به گوهر مراد (غلامحسین ساعدی) به نوکردن ماه / بر بام شدم / با عقیق وسبزه واینه داسی سرد بر اسمان گذشت / که پرواز کبوتر ممنوع است . صنوبرها به نجوا چیزی گفتند / وگزمه گان به هیاهو شمشیر بر پرنده گان نهادند ماه / برنیامد ...... احمد شاملو -1351 احمد حیدربیگی شاعر رنج سرای مردم وعضو کانون نویسندگان ایران درگذشت
صبح روز چهارشنبه 21 شهریور ماه ،
پیکر پاک احمد حیدربیگی ، شاعر و نویسنده و یکی از
اعضای کانون نویسندگان ایران در میان غم و اندوه
مردم همدان به ویژه دوست داران فرهنگ و ادب به خاک
سپرده شد و شاعر رنج های مردم برای همیشه فسانه شد.
پیکر این شاعر بزرگ در میان دست های مردم ابتدا از آرمگاه بوعلی سینای همدان تشییع و سپس در قطعه هنرمندان باغ بهشت و در جوار آرامگاه ابدی نصرت اله بالاخانلو، شهردار پیشین همدان، آرام گرفت. پس از تدفین پیکر وی، چند تن از شاعران و برزگان همدان بالای سر مزارش به ایراد سخن و شعر خوانی پرداختند و جملاتی کوتاه درباره زندگی و شخصیت این شاعر فرزانه گفتند. در این مراسم جمعی از شاعران پیشکسوت و جوان استان ، شاعرانی از تهران و کرمانشاه و هنرمندان و بسیاری از اهالی فرهنگ و ادب حضور داشتند. احمد حیدربیگی از جمله شاعرانی بود که، بیش از آنکه به شهرت خویش به عنوان یک شاعر بیاندیشد، به دنبال رسالت شاعری خود بود و از این رو شعرهایش همه بویی از مردم و درد های آنان را داشت. اهل همدان نبود، اما به دلیل زندگی طولانی مدت در این شهر همگان و همدانیان او را بزرگ شاعر خود می دانستند و از همنشینی و هم کلامی با او لذت می بردند. حیدر بیگی بیش از آنکه برای شاعران جوان همدان یک استاد باشد، پدری مهربان بود که عاشقانه به آنها درس زندگی می داد. او در طول دوران پر بار زندگی اش تنها 3 کتاب بیشتر به چاپ نرساند ، اما همین 3 کتاب یعنی "لابیرنت" ، "تنهاییت را به دوش من بگذار" و " یک شاخه شعر سرخ" کافی بود تا او را به عنوان شاعری سترگ در جامعه ادبی ایران معرفی کند. جهت اشنایی با شعرهای این شاعر گرانمایه اینجا را کلیک کنید بمناسبت سالروز در گذشت نیما یوشیج پدر شعر نو فارسی ای ادم ها
|
|
|