|
|
شعر
مردی که از سر کار می اید ؛ توقعات مرد وجواب زن به مرد ؛ با صدای شاعر میرزینل
امیری نزاد
شعر محلی اوزی با صدای شاعر میرزینل چندی پیش شعری از اقای ناصر چمن پیرا که در وصف اوز سروده بودند در سایت قرار دادیم که در همین صفحه موجود است و مورد استقبال همشهریان قرار گرفت اقای عبدالله قاضی زاده از همشهریان با ذوق در ستایش از این شعر و جهت قدردانی از این شاعر شعر زیر را گفته اند که با هم می بینیم
ناصر چمن پیرا که خود ازاهالی شهر جناح می باشد چندین سال در اوز معلم بوده است وبا فرهنگ وادب اوزیها اشنایی دارد اینرا براحتی از اشعاری که در وصف اوز گقته اند پیداست با تشکر از ایشان با هم این شعر زیبا را می خوانیم
بزرگداشت عطار نبشابوری در انجمن ادبی حافظ دبی
دیشب 31فروردین 87در سالن مولانا باشگاه ایرانیان دبی بزرگداشت یکی از شاعران بنام کشور فریدالدین محمد ابن ابراهیم عطار نیشابوری بود که از بزرگترین عرفای جهان محسوب میشود عطار کسی است که الگوی فکری مولانا جلال الدین محمد بلخی می باشد اگر سه قطب عارفان کشور را سه بزرگ عرصه ادب وشعر بدانیم حرفی به گزاف نگفته ایم که از ان میان سنایی غزنوی عطار نیشابوری و مولوی سه بزرگوار قله های عرفان وشعر وادب کشور هستند که بسیاری از عرفای یا از انها تقلید کرده اند یا از روش وسلوک انها تاسی جسته اند چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان من ز تاثیر دل او بی دل وشیدا شدم در این مراسم که از ساعت 8ونیم شب برگزار گردید اقای حاتمی رایزن فرهنگی به گوشه هایی از زندگی وکار عطار اشاره کرد انگاه اقای منصور فقیهی نزاد مروری بر اشعار عطار و زندگی نامه او داشت در ادامه خانم سیلوانا سلمانپور به شیوه زبان عطار اشاره کرد واقای خالد اسلوب به اهمیت منطق الطیر عطار اشاره ای گذرا داشت تا حاضرین بیشتر با این شاعر ارزشمند قرنهای ششم وهفتم بیشتر اشنا شوند در این بزرگداشت از اقای محمد مصلحی نزاد که از نابینایان کشور بودند نیز قطعاتی از موسیقی وشعر شنیده شد که مورد توجه حاضرین قرار گرفت در ادامه شاعران انجمن ادبی به همراه دیگر حاضرین قطعاتی از اشعار عطار برای دیگران خواندند پایان بخش جلسه صحیت های خانم کمریی بود که گزارشی از بزرگداشت عطار در تهران بود وسعی وکوشش استاد شفبعی کدکنی که به دوباره خوانی وتصحیح متون ادبی عطار پرداخته اند ستود جلسه در ساعت 12 پایان یافت وقرار شد هفته اینده بزرگداشت شیخ اجل سعدی در همین مکان برگزار گردد
تدبیرشمشیرهای مرده شمشیر تاخورده نگاه ما میان حرف های چرمی پدر بزرگ . واقعا در حیرتم که این چمدان کوچک با چفت وبند دو ادم مرده در زیر زمین خاطرات مادرم چه می کند .
تنش بوی کافور وعرق سرد شده از سرزنش دیروز می داد اما پدر با ابهت شمشیر زنگ زده اش را از جلد چرمی پدر بزرگ در اورد واز چاک صبور لبان مادرم گذراند.
گذشته های دیروز وحالاهای امروز هم همینگونه می گذشت ومی گذرد حتی بی شمشیر بی تیغ وبا عاطفه های زخمی . چقدر گنجینه ما پر از چاقو ودشنه است چفدر سبد دلهایمان پراز حرف های سربالاست دست خواهرم پر از وصله های بی پینه؛ بی تدبیر؛ بی تقصیر. من به جای پدر تکیه می زنم به عکس روبرو به نشانه ها خیره می شوم من خواهرم همسرم دخترم برادرم برادرت پسرم پسرت همسرت گنجینه های ما کنار گذر جوی زمان زنگار بسته اما هنوز در تب وتاب حرف های چرمی پدر بزرگ به عکس خمیده مادر بزرگم فکر می کنم به خنده نمناک چشمشهایش به قبل از رفتن به چنگ زدن رخت ها ی چرک ما که با شستن ان همه سال لکه ها یش باقیست. فرهاد ابراهیم پور (محمودا) دبی نوامبر 2007
هدف از رمان نویسی چیست ؟ پویایی وبالندگی یا ناامیدی ویاس . مدتی قبل به توصیه همسرم به مطالعه کتاب اگر او نبود نوشته ی خانم ارزو صالح نژاد پرداختم از شروع مطالعه همسرم مدت زمانی نمی گذشت که کتاب را بمن واگذار کرد ومن تعجب کردم که چرا به این زودی گفتم ناتمام گذاشتی وگفت نه !؟ خلاصه بنده شروع به مطالعه کردم که داستان با مرگ پدر شروع وبا مرگ فرزند به اتمام رسید نوشته ایشان هر چند روان وگیرایی دارد ویک رمان رئالیستی است اما هر روز که می خواندم بر اظطرابم افزوده می شد بطوریکه احساس میکردم هر ان ممکن است همین امروز در خانواده ما اتفاق بدی رخ دهد وخدای نکرده یک نفر از عزیزانم را از دست بدهم بعد از اینکه خانم صالحی روزانه یک نفر از خانواده واشنایان را بکشتن می دهد تازه متوجه شدم که چرا خانم من توان به اتمام رساندن این داستان را نداشته وکتاب را بمن واگذار کرده است. من داستانهای زیادی از نویسندگان بزرگ خوانده ام گرچه در بین ان کتابها خشونت وقتل هم در بعضی داستانها دیده میشود اما بدین گونه که از مردن وکشتن باعث جذابیت کتابی تلقی شود ندید ه ام همه ما در جهان نابسامان با مصیبت های فراوان اللخصوص با مرگ ومیر دست وپنجه نرم می کنیم ودیگر لزومی ندارد با بیان این دردها انهم بطور مکرر وکشنده روحیه مخاطب وخواننده خود را ازار دهیم تا نه تنها با کتاب ارتباط برقرار نکند بلکه انرا کنار بگذارد واز خواندن ان پشیمان شود بدین خاطر رمان خانم ارزو صالح نژاد را در مسیر بالندگی وپویایی که به انسان امید میدهد نمی بینم بلکه داستانی از این نمونه انسان را به پوچی ونهلیسم سوق می دهد وناامیدی را در ادم گسترش می دهد در یک کلام اینده را پوچ وتهی می بیند وباعث جلوگیری وشکوفایی نیروی جوان می شود که سازنده جامعه اینده ماست .البته نوع نوشتار ایشان وروایت ساده مطالب از حسن این رمان است که من به عنوان یک اوزی به ایشان تبریک میگویم ومایه افتخار ما ست امیدوارم در داستانهای بعدی ایشان روحیه بهتری ببینم که وصف زیبایهای این جهان زیبا وامید به اینده را ستون رمانهای خود کنند . فاروق رکنی – دبی 26اذر 1386
چند حکایت از عبید زاکانی شاعر طنز پردازقرن هشتم هجری قمری عبید زاکانی از شعرا و نویسندگان فارسیزبان قرن هشتم هجری قمری است. عبیدالله ملقب به نظامالدین از صاحبان صدور خاندان زاکان قزوین است و اشعار ی بی نظیر وحکایاتی در خور توجه دارد زبان شعر وحکایات اومفرح وگاه گزنده است .انتقاد از اوضاع زمانه با زبان هزل از ویزگیهای شعری ونوشتاری عبید زاکانی است شخصی دعوای خد ائی می کرد او را پیش خلیفه برد ند. او را گفت پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند .گفت نیک کرد ه اند که او را من نفر ستاد ه بو دم عربی را پرسیدند که چونی گفت نه چنانکه خدای تعالی خواهد و نه چنا نکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم .گفتند چگونه ؛گفت زیرا خدای تعالی خواهد که من عابدی باشم و چنان نیم و شیطانم کافری خواهد و آ ن چنان نیم و خود خواهم که شاد و صا حب روزی و توانگر باشم و چنا ن نیز نیستم وردکی خر گم کرده بود گرد شهر می گشت و شکر می گفت گفتند چرا شکر می کنی گفت از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی
*مردی از کسی چیزی بخواست او را دشنام داد گفت مرا که چیزی ندهی چرا به د شنام رانی گفت خوش ندارم که تهی دست روانت کنم *روباه را پرسیدند که در گر یختن از سگ چند حیله دانی گفت از صد فزون باشد اما نیکو تر از همه اینست که من و او را با یکدیگر اتفاق دید ار نیفتد *کسی مردی را دید که بر خری کند رو نشسته گفتش کجا میروی؟ گفت: به نماز جمعه. گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد. گفت: اگر این خر شنبهام به مسجد رساند نیکبخت باشم *زشترروئی در آ ئینه به چهره خود مینگریست و میگفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید و چون از نزد او بدر آمد کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید گفت در خانه نشسته و بر خدا دروغ میبندد *مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید او را گفتند این از بهر چه خریدی گفت طفلی را که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود
فرهاد ابراهیم پور ---- چند رباعی نرگس خودمان ..... یک چیز کمیاب --- ازدهام پائیز---تب کرده ام---لالا ليلا ..گل پونه میرزینل امیری نژاد. -- تابستان اوز حمید رکنی رسم ورسوم اوز----وصف یار رزیتا ایزدی آفتاب دل عادل دادگر عصیان مهسا محمودپور خط خورده----ابرهای بی آب مرتضی اسماعیلی چشم به راه---تو می آیی خالده اسماعیلی (میراحمدی) زنبیل مشوق مژگان حسینی مغول ها آمده اند سيلوانا سلمانپور خا طرات سبز---- اوز شهر هزاره ها محمد هادي کرامتي برکه ملا محمد---- بازار قيصريه حاجی محمد امین بدری در وصف خیرات---در وصف مهر مادر بی ریشه درخاک داشتم با یک پیاله روشن میشدم تا از برزخ تاریکی رهایت شوم خروس خوان سحر؛ بیدار نشد . من تا صبح ستاره شمردم تا نگاهت شوم ستاره رفت درون غیض هوا میان خروسخوان بی زبان وستاره های رفته ماندم کسی نیامد جز شبی که شمایل تو را بر دوش میکشید . هوای دم کرده خفه شرر شرجی نزاخ این ماسه های بی ریشه را من خوب می شناسم ارام وبی صدا از لابلای انگشتانت فرو می ریزد بی انکه بدانی کی تمام میشود کی تمام میشوی عمر ما شبیه شوریده بخت همین ماسه هاست. فرهاد ابراهیم پور (محمودا)دبی 31.7.2007 { نزاخ در زبان محلی مردم اوز به معنی چسپناک است } ------------------------------------------------------------------------------------- بشنو از نی چون حکایت میکند / وز جدایی ها شکایت میکند /از نیستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد وزن نالیده اند بمناسبت هشتصدمین سال تولد مولوی شاعر بزرگ ایران وجهان ----------------------------------------------------------------------------------------
دورترین نادیده ها نا دیده های دور دور .......... حواسم پیش مگسی ست که روی استین نه گلدار من نشسته وزوز نزدیکش دور ترین خاطره پرواز من شده ای کاش ای کاش دمی برجانم می نشست . فرهاد ابراهیم پور (محمودا) دبی اوز شهر عزیزم اوز همه ی وجودم اوز شهر گپک شهر فتیر وشهر مهوه اوز با تاگزو با دشته وبا بر دوبهنه اوز چدرو اشه پارو اشسته خاد برزگو چه حاکی اشه پیاده تک بهار اچش سر کوه اوز شهر عزیزم اوز همه وجودم (الف) اوز با لرد برکه لرد خون ولرد میری بهارش صحب وگه خاد تشی وخاد فتیری تیه سایه چای کتلی قلونی خاد حصیری همیشه زنده ی در خاطرم تا وقت پیری تکرار الف چه تفتونی چه نونی چه شلیته ی چه کلوچه ی چه برکیا چه مدرسه چه محلیا چه کوچه ای چه جای امن ودنج وخلوت وخش چه اسمی وچه رسمی وچه نقلی با دل خش تکرار الف اوز خاک عزیزم نازنین ومهربونم چه هشکی وچه بی ابید دده دردت بجونم اوز نه شهر گل نه شهر بلبل شهر سختی چه خاکی اش دده اکد بدبختی تکرار الف اوز شهر بدون هاو وهشک وبی طبیعت ولی زنده ی همیشه از حضور یک جمعیت بنازم خاک پاک استوارت که از پا نفتدش با خیر وصبر مردما نت تکرار الف اوز شهر وفا شهر صفا ومهربونی چهالی وکنر سزت تک ده افتد ه یاد جونی قلات کوه تو هم شاهد وهم ناظر ه از راه دوره ولی غصه مخو جای اما از تو نه دوره اوز نور چشوم خاک خشوم شهر وغرورم الهی زنده بش نفتش زپا یار عزیزم غریبی سخته وغربت نشینی ماهام فکر تو هم سنگ صبورم (2) محسن نامی –دبی ژولای -2007 - تیرماه 1386 شعری طنز به زبان اوزی از اقای بهرام اذری در باب موی بلند گذاشتن جوانان امروزی پچر تو پسه زلف چن زنیا تا هشته جمه گل منگلی وگیس چن بلک تا هشته تو مه نانش که رسم ورسوم اوز چیه از نیش وکنایه مردم تو نا ترسش گر چه روزگار عوض بده ودوره دوره انترنته ولی تو غافل مبش که هنوز رسم ورسوم قدیم سرجاشه اگه توه تو ادعا بکنش که مو چن درویشام درویشه ی قدیم ژل مو ورنگ مو که شو نازته جمه ی کرباس وننته خط خطی وملکی مه توز یاد چده که چن جاهلیا جوتن ادیداس تو تی پات بسته باراح نصیحت مو بشنو ودست واسه از رسم ورسوم فرنگ که مردمون خو مو همیشه افتخار اکنت اورسم ورسوم اوز خدای نکرده نرنجش از نصیحت واندرز موکه چن سوای تعصب رسم ورسوم شعر اسی خالی بندی عریضه ام گوته بهرام اگر حرفی اشزته ونصیحتی اشکردش تو اودل مگر هزار ما شاالله مردمون اوز همه شو اهل فضیلت دبی 20.5.2007 برابر با 30.20.1386 بهرام اذری بدلیل نبود فتحه وکسره واضافات در کی بورد بنده اگر بعضی اصطلا حات بدرستی فهمیده نشود پوزش می خواهم (فرهاد ابراهیم پور )
مادر من امشب در سکوت خلوت قلبم به یاد مادر تنهای تنهایم به یاد مادری کز شیره جانش درخت زندگیم بارور بنمود بیاد مادری کز نیمه هر شب سربالین دلبندش تک وتنهای تنها بود بیاد مادری که با نوای گرم لالایی خود در کهکشان خلوت شب چلچراغ زندگانی را به همراه نوایش رقص می کردند به یاد مادری که امشب تن وروح وروانش در نقاب چهره گور همچو سردی شب برف زمستان است تو ای مادر بدان کین کودک بی مادرت درسرسرای قلب خویش گریان ونالان است بسان تک درختی در کویر خشک وسوزانش در این دنیا تک وتنهای تنها است بسان زورق بی بادبانی در دل دریا گرفتار سهمگین گنبد امواج دریا است اگر چه از برم دوری ولی نام تو بر لوح دلم حکاکی است مادر وانگه نام تو بر این لبم خاموش شود مادر که اخر لحظه عمرم به پایان می رسانم من 20.10.1350 بهرام اذری (میلاد ) تاوستون اوز تاوستواوزگرچه هواگرم وتشه امادگه هم هرچی که به اوزخشه ابادوشلوغ همه کوچه خیابون هرشوچندجاعیش همه خونه چراغون هرخونه که اتدی چراغون ودرش باز گش کرکح که اندای صدای تمبلک وساز هرکی ابنش مهمواشسته ازده در ازکویت وبحرین دبی سرحدوبندر مردم همه شادت کسی کرشوکسی نی سویزنه چدایت هرروزبعد پسینی اماباهمه تعریف مشکلاتی هم هسته دست همه مردم ازبی هاوی اشکسته دادازدست بی هاوی باید برده تک موزه صد دبه مسافی قربون هاوتک کوزه بی برقی تاوستوگرچه خیلی هم سخته راه چاره پشدالو یاهم سایه درخته هرچی بح اوز اخر هم مهددلیرانه یک نقطه نورانی ازتاریخ ایرانه یاری ومددباید به همیشه ودایم تاخیال هراوزی راحت ودلش قایم پس بلگی همه باهم تیچم سوی ولایت انکح که به خاک پاکش همه موهح عادت منصور برکتی 17/6/2007
داستان
شعری از اقبال لاهوری هزاران سال باحیرت نشستم بدوپیوستم واز خود گذشتم ولیکن سرگذشتم این سه حرف است تراشیدم ؛ پرستیدم ؛ شکستم شعر ترانه تاریک از مجموعه اشعارکتاب ابراهیم دراتش زنده یاد احمد شاملو |