داستان کوتاه از نویسندگان ایران وجهان
برای اشنا شدن همشهریان وعلاقمندان به ادبیات ایران وجهان سعی کرده ام داستان های کوتاه از نویسندگان بزرگ جهان وایران اینجا بیاورم تا بیشتر بااثار این نویسندگان اشنا شویم
نویسنده : انتوان چخوف
خوش اقبال
قطار مسافري از ايستگاه بولوگويه كه در مسير خط راه آهن نيكولايوسكايا قرار
دارد به حركت در آمد. در يكي از واگنهاي درجه دو كه « استعمال دخانيات » در آن آزاد
است ، پنج مسافر در گرگ و ميش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آنها دقايقي پيش غذاي
مختصري خورده بودند و اكنون به پشتي نيمكتها يله داده و سعي دارند بخوابند. سكوت
حكمفرماست.
در باز ميشود و اندامي بلند و چوبسان ، با كلاهي سرخ و پالتو شيك و پيكي كه انسان
را به ياد شخصيتي از اپرت يا از آثار ژول ورن مي اندازد ، وارد واگن ميشود.
اندام ، در وسط واگن مي ايستد ، لحظه اي فس فس ميكند ، چشمهاي نيمه بسته اش را مدتي
دراز به نيمكتها مي دوزد و زير لب من من كنان ميگويد:
ــ نه ، اينهم نيست! لعنت بر شيطان! كفر آدم در مي آيد!
يكي از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد مي دوزد ، آنگاه با خوشحالي فرياد مي
زند:
ــ ايوان آلكسي يويچ! شما هستيد؟ چه عجب از اين طرفها!
ايوان آلكسي يويچ چوبسان يكه ميخورد و نگاه عاري از هشياري اش را به مسافر مي دوزد
، او را به جاي مي آورد ، دستهايش را از سر خوشحالي به هم ميمالد و ميگويد:
ــ ها! پتر پترويچ! پارسال دوست ، امسال آشنا! خبر نداشتم كه شما هم در اين قطار
تشريف داريد.
ــ حال و احوالتان چطور است؟
ــ اي ، بدك نيستم ، فقط اشكال كارم اين است كه ، پدر جان ، واگنم را گم كرده ام. و
من ابله هر چه زور ميزنم نميتوانم پيدايش كنم. بنده مستحق آنم كه شلاقم بزنند!
آنگاه ايوان آلكسي يويچ چوبسان سرپا تاب ميخورد و زير لب ميخندد و اضافه ميكند:
ــ پيشامد است برادر ، پيشامد! زنگ دوم را كه زدند پياده شدم تا با يك گيلاس كنياك
گلويي تر كنم ، و البته تر كردم. بعد به خودم گفتم: « حالا كه تا ايستگاه بعدي خيلي
راه داريم خوب است گيلاس ديگري هم بزنم » همين جور كه داشتم فكر ميكردم و ميخوردم ،
يكهو زنگ سوم را هم زدند … مثل ديوانه ها دويدم و در حالي كه قطار راه افتاده بود
به يكي از واگنها پريدم. حالا بفرماييد كه بنده ، خل نيستم؟ سگ پدر نيستم؟
پتر پترويچ ميگويد:
ــ پيدا است كه كمي سرخوش و شنگول تشريف داريد ، بفرماييد بنشينيد ؛ پهلوي بنده جا
هست! افتخار بدهيد! سرافرازمان كنيد!
ــ نه ، نه … بايد واگن خودم را پيدا كنم! خدا حافظ!
ــ هوا تاريك است ، مي ترسم از واگن پرت شويد. فعلاً بفرماييد همين جا بنشينيد ، به
ايستگاه بعدي كه برسيم واگن خودتان را پيدا ميكنيد. بفرماييد بنشينيد.
ايوان آلكسي يويچ آه ميكشد و دو دل روبروي پتر پترويچ مي نشيند. پيدا است كه ناراحت
و مشوش است ، انگار كه روي سوزن نشسته است. پتر پترويچ مي پرسد:
ــ عازم كجا هستيد؟
ــ من؟ عازم فضا! طوري قاطي كرده ام كه خودم هم نمي دانم مقصدم كجاست … سرنوشت گوشم
را گرفته و مي بردم ، من هم دنبالش راه افتاده ام. ها ــ ها ــ ها … دوست عزيز تا
حالا برايتان اتفاق نيفتاده با ديوانه هاي خوشبخت روبرو شويد؟ نه؟ پس تماشاش كنيد!
خوشبخت ترين موجود فاني روبروي شما نشسته است! بله! از قيافه ي من چيزي دستگيرتان
نميشود؟
ــ چرا … پيدا است كه … شما … يك ذره …
ــ حدس مي زدم كه قيافه ام در اين لحظه بايد حالت خيلي احمقانه اي داشته باشد! حيف
آينه ندارم وگرنه دك و پوزه ي خودم را به سيري تماشا ميكردم. آره پدر جان ، حس
ميكنم كه دارم به يك ابله مبدل ميشوم. به شرفم قسم! ها ــ ها ــ ها … تصورش را
بفرماييد ، بنده عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم ميفرماييد كه بنده يك سگ پدر
نيستم؟
ــ شما؟ مگر زن گرفتيد؟
ــ همين امروز ، دوست عزيز! همين كه مراسم عقد تمام شد يكراست پريديم توي قطار!
تبريكها و تهنيت گوييها شروع ميشود و باراني از سوالهاي مختلف بر سر تازه داماد مي
بارد. پتر پترويچ خنده كنان ميگويد:
ــ به ، به! … پي بي جهت نيست كه اينقدر شيك و پيك كرده ايد.
ــ و حتي در تكميل خودفريبي ام كلي هم عطر و گلاب به خودم پاشيده ام! تا خرخره خوشم
و دوندگي ميكنم! نه تشويشي ، نه دلهره اي ، نه فكري … فقط احساس … احساسي كه
نميدانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نيكبختي؟ در همه ي عمرم اينقدر خوش نبوده
ام!
چشمهايش را مي بندد و سر تكان ميدهد و اضافه ميكند:
ــ بيش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بكنيد: الان كه به واگن خودم برگردم
با موجودي روبرو خواهم شد كه كنار پنجره نشسته است و سراپايش به من تعلق دارد.
موبور … با آن دماغ كوچولو و انگشتهاي ظريف … او جان من است! فرشته ي من است! عشق
من است! آفت جان من است! خدايا چه پاهاي ظريفي! پاي ظريف او كجا و پاهاي گنده ي
شماها كجا؟ پا كه نه ، مينياتور بگو ، سحر و افسون بگو … استعاره بگو! دلم ميخواهد
آن پاهاي كوچولويش را بخورم! شمايي كه پابند ماترياليسم هستيد و كاري جز تجزيه و
تحليل بلد نيستيد ، چه كار به اين حرفها داريد؟ عزب اقلي هاي يبس! اگر روزي زن
گرفتيد بايد به ياد من بيفتيد و بگوييد: « يادت بخير ، ايوان آلكسي يويچ! » خوب
دوست عزيز ، من بايد به واگن خودم برگردم. آنجا يك كسي با بي صبري منتظر من است … و
دارد لذت ديدار را مزه مزه ميكند … لبخندش در انتظار من است … مي روم در كنارش مي
نشينم و با همين دو انگشتم ، چانه ي ظريفش را ميگيرم …
سر مي جنباند و با احساس خوشبختي مي خندد و اضافه ميكند:
ــ بعد ، كله ام را ميگذارم روي شانه ي نرمش و بازويم را دور كمرش حلقه ميكنم.
ميدانيد ، در چنين لحظه اي سكوت برقرار ميشود … تاريك روشني شاعرانه … در اين لحظه
هاست كه حاضرم سراسر دنيا را در آغوش بگيرم. پتر پترويچ اجازه بفرماييد شما را بغل
كنم!
ــ خواهش ميكنم.
دو دوست در ميان خنده ي مسافران واگن ، همديگر را به آغوش ميكشند. سپس تازه داماد
خوشبخت ادامه ميدهد:
ــ و اما آدم براي ابراز بلاهت بيشتر يا به قول رمان نويسها براي خودفريبي افزونتر
، به بوفه ي ايستگاه ميرود و يك ضرب دو سه گيلاس كنياك بالا مي اندازد و در چنين
لحظه هاست كه در كله و در سينه اش اتفاقهايي رخ ميدهد كه در داستانها هم قادر به
نوشتنش نيستند. من آدم كوچك و بي قابليتي هستم ولي به نظرم مي آيد كه هيچ حد و مرزي
ندارم … تمام دنيا را در آغوش ميگيرم!
نشاط و سرخوشي اين تازه داماد خوشبخت و شادان به ساير مسافران واگن نيز سرايت ميكند
و خواب از چشمشان مي ربايد ، و به زودي بجاي يك شنونده ، پنج شنونده پيدا ميكند.
مدام انگار كه روي سوزن نشسته باشد ، وول ميخورد و آب دهانش را بيرون مي پاشد و
دستهايش را تكان ميدهد و يكبند پرگويي ميكند. كافيست بخندد تا ديگران قهقهه بزنند.
ــ آقايان مهم آن است آدم كمتر فكر كند! گور پدر تجزيه و تحليل! … اگر هوس داري مي
بخوري بخور و در مضار و فوايد مي و ميخوارگي هم فلسفه بافي نكن … گور پدر هر چه
فلسفه و روانشناسي!
در اين هنگام بازرس قطار از كنار اين عده ميگذرد. تازه داماد خطاب به او ميگويد:
ــ آقاي عزيز به واگن شماره ي 209 كه رسيديد لطفاً به خانمي كه روي كلاه خاكستري
رنگش پرنده ي مصنوعي سنجاق شده است بگوييد كه من اينجا هستم!
ــ اطاعت ميشود آقا. ولي قطار ما واگن شماره ي 209 ندارد. 219 داريم!
ــ 219 باشد! چه فرق ميكند! به ايشان بگوييد: شوهرتان صحيح و سالم است ، نگرانش
نباشيد!
سپس سر را بين دستها ميگيرد و ناله وار ادامه ميدهد:
ــ شوهر … خانم … خيلي وقت است؟ از كي تا حالا؟ شوهر … ها ــ ها ــ ها! … آخر تو هم
شدي شوهر؟! تو سزاوار آني كه شلاقت بزنند! تو ابلهي! ولي او! تا ديروز هنوز دوشيزه
بود … حشره ي نازنازي كوچولو … اصلاً باورم نميشود!
يكي از مسافرها ميگويد:
ــ در عصر ما ديدن يك آدم خوشبخت جزو عجايب روزگار است ، درست مثل آن است كه انسان
فيل سفيد رنگي ببيند.
ايوان آلكسي يويچ كه كفش پنجه باريك به پا دارد پاهاي بلندش را دراز ميكند و
ميگويد:
ــ شما صحيح ميفرماييد ولي تقصير كيست؟ اگر خوشبخت نباشيد كسي جز خودتان را مقصر
ندانيد! بله ، پس خيال كرده ايد كه چي؟ انسان آفريننده ي خوشبختي خود است. اگر
بخواهيد شما هم ميتوانيد خوشبخت شويد ، اما نميخواهيد ، لجوجانه از خوشبختي احتراز
ميكنيد.
ــ اينهم شد حرف؟ آخر چه جوري؟
ــ خيلي ساده! … طبيعت مقرر كرده است كه هر انساني بايد در دوره ي معيني يك كسي را
دوست داشته باشد. همين كه اين دوران شروع ميشود انسان بايد با همه ي وجودش عشق
بورزد ولي شماها از فرمان طبيعت سرپيچي ميكنيد و همه اش چشم به راه يك چيزهايي
هستيد. و بعد … در قانون آمده كه هر آدم سالم و معمولي بايد ازدواج كند … انسان تا
ازدواج نكند خوشبخت نميشود … وقت مساعد كه برسد بايد ازدواج كرد ، معطلي جايز نيست
.. ولي شماها كه زن بگير نيستيد! … همه اش منتظر چيزهايي هستيد! در كتاب آسماني هم
آمده كه شراب ، قلب انسان را شاد ميكند … اگر خوش باشي و بخواهي خوشتر شوي بايد به
بوفه بروي و چند گيلاس مي بزني. انسان بجاي فلسفه بافي بايد از روي الگو پخت و پز
كند! زنده باد الگو!
ــ شما ميفرماييد كه انسان خالق خوشبختي خود است. مرده شوي اين خالق را ببرد كه كل
خوشبختي اش با يك دندان درد ساده يا به علت وجود يك مادرزن بدعنق ، معلق زنان به
درك واصل ميشود. الان اگر قطارمان تصادف كند ــ مثل تصادفي كه چند سال پيش در
ايستگاه كوكويوسكايا رخ داده بود ــ مطمئن هستيم كه تغيير عقيده خواهيد داد و بقول
معروف ترانه ي ديگري سر خواهيد داد …
تازه داماد در مقام اعتراض جواب ميدهد:
ــ جفنگ ميگوييد! تصادف سالي يك دفعه اتفاق مي افتد. من شخصاً از هيچ حادثه اي ترس
و واهمه ندارم زيرا دليلي براي وقوع حادثه نمي بينم. به ندرت اتفاق مي افتد كه دو
قطار با هم تصادم كنند! تازه گور پدرش! حتي حرفش را هم نميخواهم بشنوم. خوب آقايان
، انگار داريم به ايستگاه بعدي ميرسيم.
پتر پترويچ مي پرسد:
ــ راستي نفرموديد مقصدتان كجاست. به مسكو تشريف مي بريد يا به طرفهاي جنوب!
ــ صحت خواب! مني كه عازم شمال هستم چطور ممكن است از جنوب سر در بياورم؟
ــ مسكو كه شمال نيست!
تازه داماد ميگويد:
ــ مي دانم. ما هم كه داريم به طرف پتربورگ مي رويم.
ــ اختيار داريد! داريم به مسكو مي رويم!
تازه داماد ، حيران و سرگشته مي پرسد:
ــ به مسكو مي رويم؟
ــ عجيب است آقا … بليتتان تا كدام شهر است؟
ــ پتربورگ.
ــ در اين صورت تبريك عرض ميكنم! عوضي سوار شده ايد.
براي لحظه اي كوتاه سكوت حكمفرما ميشود. تازه داماد بر مي خيزد و نگاه عاري از
هشياري اش را به اطرافيان خود مي دوزد. پتر پترويچ به عنوان يك توضيح ميگويد:
ــ بله دوست عزيز ، در ايستگاه بولوگويه بجاي قطار خودتان سوار قطار ديگر شديد. از
قرار معلوم بعد از دو سه گيلاس كنياك تدبير كرديد قطاري را كه در جهت عكس مقصدتان
حركت ميكرد انتخاب كنيد؟
رنگ از رخسار تازه داماد مي پرد. سرش را بين دستها ميگيرد ، با بي حوصلگي در واگن
قدم ميزند و ميگويد:
ــ من آدم بدبختي هستم! حالا تكليفم چيست؟ چه خاكي بر سر كنم؟
مسافرهاي واگن دلداري اش ميدهند كه:
ــ مهم نيست … براي خانمتان تلگرام بفرستيد ، خودتان هم به اولين ايستگاهي كه مي
رسيم سعي كنيد قطار سريع السير بگيريد ، به اين ترتيب ممكن است بهش برسيد.
تازه داماد كه « خالق خوشبختي خويش » است گريه كنان ميگويد:
ــ قطار سريع السير! پولم كجا بود؟ كيف پولم پيش زنم مانده!
مسافرها خنده كنان و پچ پچ كنان ، بين خودشان پولي جمع ميكنند و آن را در اختيار
تازه داماد خوش اقبال ميگذارند.
نویسنده : انتوان چخوف
مرگ يك كارمند
در
شبي خوش ، كارمندي به اسم ايوان دميتريچ چروياكف كه خود نيز به اندازه ي همان شب ،
خوش بود در رديف دوم تئاتر نشسته و دوربين به چشم سرگرم تماشاي اپرت « ناقوسهاي
كورنيلف » بود. چشم به صحنه دوخته بود و عرش اعلي را سير ميكرد. اما ناگهان … راستي
در داستانها غالباً به عبارت « اما ناگهان » بر ميخوريم. مؤلفان حق دارند اين جمله
را به كار گيرند چرا كه زندگي پر است از رويدادهاي ناگهاني و غير منتظره! باري …
اما ناگهان صورت او پر چين و چروك شد ، چشمهايش به پيشاني اش غلتيدند و نفسش بند
آمد و … هاپچي!!! و همان طوري كه ملاحظه ميفرماييد ، ايشان عطسه كردند. هر كسي ــ
حالا ميخواهد دهاتي باشد يا كلانتر يا حتي مدير كل ــ ممكن است عطسه كند. چروياكف
از عطسه اي كه كرده بود به هيچ وجه احساس شرمندگي نكرد ؛ لب و لوچه را با دستمال
پاك كرد و به عنوان مردي مؤدب و با نزاكت ، به پيرامون خود نگريست تا مطمئن شود كه
اسباب زحمت كسي را فراهم نكرده باشد. اما درست در همان لحظه ، ناچار شد احساس
شرمندگي كند زيرا مردي مسن را ديد كه در رديف اول ــ درست جلو خود او ــ نشسته بود
و داشت كله ي طاس و پس گردن خود را با دستكش به دقت خشك ميكرد و زير لب ، غر ميزد.
چروياكف در همان نگاه اول ، همرديف ژنرال بريزژالف مدير كل اداره ي راه را شناخت و
با خود فكر كرد: « چه بد شد كه به سر و كله اش تف پاشيدم! گرچه رئيس مستقيم من نيست
، با اينهمه خيلي بد شد … بايد از حضورشان عذرخواهي كنم ».
تك سرفه اي كرد ، اندكي به جلو خم شد و دم گوش ژنرال ، به نجوا گفت:
ــ ببخشيد قربان … جنابعالي را خيس كردم … تعمد نداشتم قربان …
ــ مهم نيست …
ــ شما را به خدا ، ببخشيد … عرض كردم تعمد نداشتم ، قربان …
ــ مهم نيست ، راحت باشيد! لطفاً حواسم را پرت نكنيد!
چروياكف ، باز احساس شرمندگي كرد ، لبخند احمقانه اي بر لب آورد و نگاه خود را به
صحنه دوخت ؛ گرچه چشمش به صحنه بود اما ديگر عرش اعلي را سير نميكرد. اضطراب و
نگراني ، عذابش ميداد. در فاصله ي دو پرده ، به طرف ژنرال رفت ، چند دقيقه اي در
اطراف او چرخيد ، سرانجام بر ترس خود فايق آمد و من من كنان گفت:
ــ جنابعالي را خيس كردم ، حضرت اجل … ببخشيد ، ولي بنده … نه آنكه تصور بفرماييد
بنده قصد …
ژنرال كه لب زيرينش ، از سر بي حوصلگي مرتعش شده بود گفت:
ــ آه كافيست آقا! بس كنيد! … من كه فراموشش كرده ام …
چروياكف نگاه آميخته به ترديدش را به ژنرال دوخت و با خود فكر كرد: ميگويد « فراموش
كرده ام » ولي در نگاهش طعنه موج ميزند. نميخواهد حتي كلمه اي با من حرف بزند. نه ،
بايد توضيح بدهم … بايد متوجه اش كنم كه قصد بدي نداشتم … بايد بفهمانمش كه عطسه يك
امر طبيعي است وگرنه ممكن است دچار اين توهم شود كه به عمد خيسش كرده بودم. تازه
اگر هم امشب اين تصور را نكند ، فردا به اين فكر خواهد افتاد! …
بعد از خاتمه ي نمايش ، به خانه رفت و ماجراي عطسه ي گستاخانه و بي ادبانه ي خود را
براي همسرش تعريف كرد. زنش ــ البته به گمان چروياكف ــ موضوع عطسه را خيلي سرسري
تلقي كرد ؛ ابتدا دستخوش ترس و وحشت شد اما وقتي دريافت كه ژنرال بريزژالف ، رئيس
ديگران است ، نه رئيس چروياكف ، آرام گرفت و گفت:
ــ با اينهمه ، برو خدمتش و ازش عذرخواهي كن ، وگرنه ممكن است تصور كند كه از آداب
معاشرت ، بو نبرده اي!
ــ با نظرت موافقم … البته عذرخواهي هم كردم ولي خيلي عجيب است كه … جواب درست و
حسابي به من نداد … ناگفته نماند كه فرصت هم كافي نبود …
صبح روز بعد ، لباس رسمي نو خود را پوشيد ، سر و صورت را صفا داد و به قصد اداي
توضيحات ، به خدمت ژنرال شتافت … در سالن پذيرايي ايشان ، مراجعان زيادي نشسته
بودند ، خود بريزژالف نيز كه استماع درخواستهاي ارباب رجوع را شروع كرده بود در
ميان آنان ديده ميشد. بالاخره نوبت به چروياكف رسيد و ژنرال ، نگاه پرسشگر خود را
به او دوخت. چروياكف ، گزارشگرانه آغاز سخن كرد:
ــ ديشب در تئاتر « آكاردي » ــ البته اگر حضرت اجل ، فراموش نكرده باشند ــ بنده
عطسه كردم و … حضرتعالي را نادانسته … خيس … معذرت …
ــ اينكه اهميتي ندارد … خدا مي داند كه حرف هايي مي زنيد!
سپس رو كرد به ارباب رجوع بعدي و پرسيد:
ــ شما چه فرمايشي داريد؟
چروياكف ، غمين و رنگپريده ، با خود فكر كرد: « نميخواهد با من حرف بزند! معلوم
ميشود از دست من عصباني است! … نه ، اين كار را نبايد به امان خدا رها كرد … بايد
توضيح داد … »
و هنگامي كه ژنرال آخرين ارباب رجوع را راه انداخت و قصد خروج از سالن پذيرايي را
داشت چروياكف از پي او راه افتاد و من من كنان گفت:
ــ حضرت اجل! احساس ندامت وادارم كرده است كه با گستاخي خود ، موجبات ناراحتي سركار
را فراهم آورم … خود جنابعالي هم مسبوق هستيد كه تعمدي در كار بنده نبود!
ژنرال ، قيافه ي گريه آلودي به خود گرفت ، دستي تكان داد و گفت:
ــ شما ، شوخي و لودگي مي كنيد ، آقا!
و پشت در سالن پذيرايي ، ناپديد شد.
چروياكف با خود فكر كرد: « آخر من و شوخي؟ من و لودگي ؟ چرا بايد فكر كنيد كه مسخره
بازي در مي آورم؟ گرچه مدير كل است ، اما هنوز هم نمي تواند مطالب جدي را از شوخي
، تميز دهد. حالا كه اين طور شد ، ديگر حاضر نيستم از اين لافزن رستم صولت ،
عذرخواهي كنم! مرده شوي قيافه اش را ببرد! به خدا قسم كه ديگر عذرخواهي نميكنم! »
و غرق در همين انديشه ، به خانه بازگشت … مي خواست خطاب به ژنرال ، نامه اي بنويسد
اما منصرف شد ــ هر چه فكر كرد نتوانست متن مناسبي براي نامه ي مورد نظرش بيابد. پس
ناچار شد روز بعد ، بار ديگر جهت اداي توضيحات ، به حضور ژنرال برود.
هنگامي كه بريزژالف ، پرسشگرانه نگاهش كرد ، او من من كنان گفت:
ــ حضرت اجل ، ديروز ــ برخلاف نظر جنابعالي ــ به قصد شوخي و لودگي ، مصدع نشده
بودم … بنده مي خواستم از عطسه ي آن شب كه موجبات ناراحتي جنابعالي را فراهم كرده
بود ، عذرخواهي كنم … بنده هرگز قصد لودگي نداشتم … مگر بنده جسارت ميكنم كه مسخره
بازي درآورم؟ اگر بنا باشد افرادي در حد بنده ، لودگي كنند ، هيچ گونه احترامي براي
شخصيتها … باقي نمي …
ژنرال كه سراپا ميلرزيد و صورتش كبود شده بود ، داد زد:
ــ بيرون! برو گم شو!
چروياكف ، سراپا لرزان ، زير لب من من كنان پرسيد:
ــ چه فرموديد؟
ژنرال ، پاي خود را به كف اتاق كوبيد و بار ديگر بانگ زد:
ــ برو گم شو!!
چيزي در درون چروياكف ، گسيخته شد. زار و نزار ــ با حالتي كه گفتي بينايي و شنوايي
خود را از دست داده باشد ــ عقب عقب به طرف در خروجي رفت ، پا به كوچه گذاشت و
پاكشان به منزل خود مراجعت كرد … وقتي با گامهاي نااستوار و غير ارادي ، به خانه
رسيد ، بي آنكه لباس رسمي را از تن درآورد ، روي كاناپه دراز كشيد … و مرد.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
نویسنده : انتوان چخوف
ديوار
----------------------------------------------------------------------
نویسنده : صادق چوبک
صادق چوبك در ۱۲۹۵ در بوشهر به دنيا آمد. با انتشار نخستين مجموعه داستان
خود به نام «خيمه شب بازي» در ۱۳۲۴، در رديف
مطرحترين داستاننويسان آن دوره قرار گرفت. آثار تاليفي بعدي او عبارتند
از: مجموعه داستانهاي «انتري كه لوطيش مرده بود»، «روز اول قبر»، «چراغ آخر» و دو
داستان بلند «تنگسير» و «سنگ صبور». چوبك در سال ۱۳۵۳ خود را بازنشسته كرد و به
انگلستان و سپس به امريكا رفت. او در ۱۳ تير ۱۳۷۷ در بركلي امريكا درگذشت.
انتری که لوطيش مرده بود
نویسنده : محمدعلی جمالزاده
|
درباره نويسنده |
| محمد علي جمالزاده در سال
1309 هجري قمري در اصفهان به دنيا آمد. از دوازده سالگي به بيروت و سپس به
فرانسه و سوئيس رفت و ديپلم علم حقوق خود را در فرانسه دريافت كرد. او كه
در هفدهم آبان 1376 شمسي در شهر ژنو وفات يافت، از عمر طولاني يكصد و شش
سالهي خود تنها سيزده سال را در ايران گذراند. اما در تمام عمر همواره با
ياد ايران زيست، هر روز كتاب فارسي خواند و هرچه تاليف و تحقيق كرد به
زبان فارسي بود. داستان «فارسي شكر است» نخستين نوشتهي داستاني اوست كه آن
را سرآغاز داستان نويسي جديد فارسي دانستهاند. برخي از آثار او از اين قرار است آسمان و ريسمان -- بانگ ناي - تلخ و شيرين - خاطرات سيد محمد عليجمالزاده - سرو ته يك كرباس - قصه ما به سر رسيد قصه هاي كوتاه براي بچه هاي ريش دار- قصه نويسي كهنه و نو - هفت كشور - يكيبود و يكي نبود |
فارسی شکر است
هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم
نميسوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحهي كشتي
به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بانهاي انزلي به گوشم رسيد كه
«بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچههايي كه دور ملخ مردهاي را بگيرند دور
كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي
بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما
كاسبكارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت
هم بند كيسهشان باز نميشود و جان به عزرائيل ميدهند و رنگ پولشان را كسي
نميبيند. ولي من بخت برگشتهي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از
همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمهي چربي فرض
كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهايمان مايهالنزاع ده
راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بيانصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقرهاي
برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده
بوديم كه به چه بامبولي يخهمان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و
لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره
كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه
با صورتهايي اخمو و عبوس و سبيلهاي چخماقي از بناگوش دررفتهاي كه مانند بيرق جوع
و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينهي دق حاضر
گرديدند و همين كه چشمشان به تذكرهي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا
فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكهاي خورده و لب و لوچهاي جنبانده
سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از
بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچههاي تهران برايم قبايي
دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»
گفتم « ماشاءالله عجب سوالي ميفرماييد، پس ميخواهيد كجايي باشم؛ البته كه ايراني
هستم، هفت جدم هم ايراني بودهاند، در تمام محلهي سنگلج مثل گاو پيشاني سفيد احدي
پيدا نميشود كه پير غلامتان را نشناسد!»
ولي خير، خان ارباب اين حرفها سرش نميشد و معلوم بود كه كار يك شاهي و صد دينار
نيست و به آن فراشهاي چناني حكم كرد كه عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا
«تحقيقات لازمه به عمل آيد» و يكي از آن فراشها كه نيم زرع چوب چپقش مانند دسته
شمشيري از لاي شال ريش ريشش بيرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو
بيفت» و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماستها را سخت كيسه انداختيم. اول
خواستيم هارت و هورت و باد و بروتي به خرج دهيم ولي ديديم هوا پست است و صلاح در
معقول بودن.
خداوند هيچ كافري را گير قوم فراش نيندازد! ديگر پيرت ميداند كه اين پدر
آمرزيدهها در يك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چيزي كه توانستيم از دستشان
سالم بيرون بياوريم يكي كلاه فرنگيمان بود و ديگري ايمانمان كه معلوم شد به هيچ
كدام احتياجي نداشتند. والا جيب و بغل و سوراخي نماند كه آن را در يك طرفةالعين
خالي نكرده باشند و همين كه ديدند ديگر كما هو حقه به تكاليف ديواني خود عمل
نمودهاند ما را در همان پشت گمركخانهي ساحل انزلي تو يك هولدوني تاريكي انداختند
كه شب اول قبر پيشش روشن بود و يك فوج عنكبوت بر در و ديوارش پردهداري داشت و در
را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بين راه تا وقتي كه با كرجي
از كشتي به ساحل ميآمديم از صحبت مردم و كرجيبانها جسته جسته دستگيرم شده بود كه
باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگير و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص
از مركز صادر شده كه در تردد مسافرين توجه مخصوص نمايند و معلوم شد كه تمام اين گير
و بستها از آن بابت است. مخصوصا كه مامور فوقالعادهاي هم كه همان روز صبح براي
اين كار از رشت رسيده بود محض اظهار حسن خدمت و لياقت و كارداني ديگر تر و خشك را
با هم ميسوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بيپناه افتاده و درضمن هم پا تو كفش
حاكم بيچاره كرده و زمينهي حكومت انزلي را براي خود حاضر ميكرد و شرح خدمات وي
ديگر از صبح آن روز يك دقيقهي راحت به سيم تلگراف انزلي به تهران نگذاشته بود.
من در اول چنان خلقم تنگ بود كه مدتي اصلا چشمم جايي را نميديد ولي همين كه رفته
رفته به تاريكي اين هولدوني عادت كردم معلوم شد مهمانهاي ديگري هم با ما هستند.
اول چشمم به يك نفر از آن فرنگيمآبهاي كذايي افتاد كه ديگر تا قيام قيامت در
ايران نمونه و مجسمهي لوسي و لغوي و بيسوادي خواهند ماند و يقينا صد سال ديگر هم
رفتار و كردارشان تماشاخانههاي ايران را (گوش شيطان كر) از خنده رودهبر خواهد
كرد. آقاي فرنگيمآب ما با يخهاي به بلندي لولهي سماوري كه دود خط آهنهاي نفتي
قفقاز تقريبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالاي طاقچهاي نشسته و در
تحت فشار اين يخه كه مثل كندي بود كه به گردنش زده باشند در اين تاريك و روشني غرق
خواندن كتاب روماني بود. خواستم جلو رفته يك «بن جور موسيويي» قالب زده و به يارو
برسانم كه ما هم اهل بخيهايم ولي صداي سوتي كه از گوشهاي از گوشههاي محبس به
گوشم رسيد نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشي چيزي جلب نظرم را كرد كه در
وهلهي اول گمان كردم گربهي براق سفيدي است كه بر روي كيسهي خاكه زغالي چنبره زده
و خوابيده باشد ولي خير معلوم شد شيخي است كه به عادت مدرسه دو زانو را در بغل
گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربهي براق سفيد هم
عمامهي شيفته و شوفتهي اوست كه تحتالحنكش باز شده و درست شكل دم گربهاي را پيدا
كرده بود و آن صداي سيت و سوت هم صوت صلوات ايشان بود.
پس معلوم شد مهمان سه نفر است. اين عدد را به فال نيكو گرفتم و ميخواستم سر صحبت
را با رفقا باز كنم شايد از درد يكديگر خبردار شده چارهاي پيدا كنيم كه دفعتا در
محبس چهارطاق باز شد و با سر و صداي زيادي جوانك كلاه نمدي بدبختي را پرت كردند توي
محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصي كه از رشت آمده بود براي ترساندن چشم
اهالي انزلي اين طفلك معصوم را هم به جرم آن كه چند سال پيش در اوايل شلوغي مشروطه
و استبداد پيش يك نفر قفقازي نوكر شده بود در حبس انداخته است. ياروي تازه وارد پس
از آن كه ديد از آه و ناله و غوره چكاندن دردي شفا نمييابد چشمها را با دامن قباي
چركين پاك كرده و در ضمن هم چون فهميده بود قراولي كسي پشت در نيست يك طوماري از آن
فحشهاي آب نكشيده كه مانند خربزهي گرگاب و تنباكوي هكان مخصوص خاك ايران خودمان
است، نذر جد و آباد (آباء) اين و آن كرد و دو سه لگدي هم با پاي برهنه به در و
ديوار انداخت و وقتي كه ديد در محبس هرقدر هم پوسيده باشد باز از دل مأمور دولتي
سختتر است تف تسليمي به زمين و نگاهي به صحن محبس انداخت و معلومش شد كه تنها
نيست. من كه فرنگي بودم و كاري از من ساخته نبود، از فرنگيمآب هم چشمش آبي
نميخورد. اين بود كه پابرچين پابرچين به طرف آقا شيخ رفته و پس از آن كه مدتي زول
زول نگاه خود را به او دوخت با صدايي لرزان گفت: «جناب شيخ تو را به حضرت عباس آخر
گناه من چيست؟ آدم والله خودش را بكشد از دست ظلم مردم آسوده شود!»
به شنيدن اين كلمات منديل جناب شيخ مانند لكه ابري آهسته به حركت آمد و از لاي آن
يك جفت چشمي نمودار گرديد كه نگاه ضعيفي به كلاه نمدي انداخته و از منفذ صوتي كه
بايستي در زير آن چشمها باشد و درست ديده نميشد با قرائت و طمأنينهي تمام كلمات
ذيل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گرديد: «مؤمن! عنان نفس عاصي قاصر را به دست قهر
و غضب مده كه الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس...»
كلاه نمدي از شنيدن اين سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمايشات جناب آقا شيخ تنها
كلمهي كاظمي دستگيرش شده بود گفت: «نه جناب اسم نوكرتان كاظم نيست رمضان است.
مقصودم اين بود كه كاش اقلا ميفهميديم براي چه ما را اينجا زنده به گور كردهاند.»
اين دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحيهي قدس اين كلمات
صادر شد: «جزاكم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن اين داعي گرديد. الصبر مفتاح
الفرج. ارجو كه عما قريب وجه حبس به وضوح پيوندد و البته الف البته باي نحو كان چه
عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسيد. عليالعجاله در حين انتظار احسن شقوق و
انفع امور اشتغال به ذكر خالق است كه علي كل حال نعم الاشتغال است».
رمضان مادر مرده كه از فارسي شيرين جناب شيخ يك كلمه سرش نشد مثل آن بود كه گمان
كرده باشد كه آقا شيخ با اجنه و از ما بهتران حرف ميزند يا مشغول ذكر اوراد و
عزايم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زير لب بسماللهي گفت و يواشكي بناي
عقب كشيدن را گذاشت. ولي جناب شيخ كه آروارهي مباركشان معلوم ميشد گرم شده است
بدون آن كه شخص مخصوصي را طرف خطاب قرار دهند چشمها را به يك گله ديوار دوخته و با
همان قرائت معهود پي خيالات خود را گرفته و ميفرمودند: «لعل كه علت توقيف لمصلحة
يا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلك رجاي واثق هست كه لولاالبداء عما قريب
انتهاء پذيرد و لعل هم كه احقر را كان لم يكن پنداشته و بلارعايةالمرتبه والمقام
باسوء احوال معرض تهلكه و دمار تدريجي قرار دهند و بناء علي هذا بر ماست كه باي نحو
كان مع الواسطه او بلاواسطةالغير كتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عاليه
استمداد نموده و بلاشك به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضيالمرام
مستخلص شده و برائت مابين الاماثل ولاقران كالشمس في وسط النهار مبرهن و مشهود
خواهد گرديد...»
رمضان طفلك يكباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به اين سر كشانده و
مثل غشيها نگاههاي ترسناكي به آقا شيخ انداخته و زيرلبكي هي لعنت بر شيطان ميكرد
و يك چيز شبيه به آيةالكرسي هم به عقيدهي خود خوانده و دور سرش فوت ميكرد و
معلوم بود كه خيالش برداشته و تاريكي هم ممد شده دارد زهرهاش از هول و هراس آب
ميشود. خيلي دلم برايش سوخت. جناب شيخ هم كه ديگر مثل اينكه مسهل به زبانش بسته
باشند و با به قول خود آخوندها سلسالقول گرفته باشد دستبردار نبود و دستهاي
مبارك را كه تا مرفق از آستين بيرون افتاده و از حيث پرمويي دور از جناب شما با
پاچهي گوسفند بيشباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و
حركاتي غريب و عجيب بدون آن كه نگاه تند و آتشين خود را از آن يك گله ديوار بيگناه
بردارد گاهي با توپ و تشر هرچه تمامتر مأمور تذكره را غايبانه طرف خطاب و عتاب
قرار داده و مثل اينكه بخواهد برايش سرپاكتي بنويسد پشت سر هم القاب و عناويني از
قبيل «علقه مضغه»، «مجهول الهويه»، «فاسد العقيده»، «شارب الخمر»، «تارك الصلوة»،
«ملعون الوالدين» و «ولدالزنا» و غيره و غيره (كه هركدامش براي مباح نمودن جان و
مال و حرام نمودن زن به خانهي هر مسلماني كافي و از صدش يكي در يادم نمانده) نثار
ميكرد و زماني با طمأنينه و وقار و دلسوختگي و تحسر به شرح «بي مبالاتي نسبت به
اهل علم و خدام شريعت مطهره» و «توهين و تحقيري كه به مرات و به كرات في كل ساعة»
بر آنها وارد ميآيد و «نتايج سوء دنيوي و اخروي» آن پرداخته و رفته رفته چنان
بيانات و فرمايشات موعظهآميز ايشان درهم و برهم و غامض ميشد كه رمضان كه سهل است
جد رمضان هم محال بود بتواند يك كلمهي آن را بفهمد و خود چاكرتان هم كه آن همه
قمپز عربيداني ميكرد و چندين سال از عمر عزيز زيد و عمرو را به جان يكديگر
انداخته و به اسم تحصيل از صبح تا شام به اسامي مختلف مصدر ضرب و دعوي و افعال
مذمومهي ديگر گرديده و وجود صحيح و سالم را به قول بياصل و اجوف اين و آن و وعده
و وعيد اشخاص ناقصالعقل متصل به اين باب و آن باب دوانده و كسر شأن خود را فراهم
آورده و حرفهاي خفيف شنيده و قسمتي از جواني خود را به ليت و لعل و لا و نعم صرف
جر و بحث و تحصيل معلوم و مجهول نموده بود، به هيچ نحو از معاني بيانات جناب شيخ
چيزي دستگيرم نميشد.
در تمام اين مدت آقاي فرنگيمآب در بالاي همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توي
نخ خواندن رومان شيرين خود بود و ابدا اعتنايي به اطرافيهاي خويش نداشت و فقط گاهي
لب و لوچهاي تكانده و تُك يكي از دو سبيلش را كه چون دو عقرب جراره بر كنار لانهي
دهان قرار گرفته بود به زير دندان گرفته و مشغول جويدن ميشد و گاهي هم ساعتش را
درآورده نگاهي ميكرد و مثل اين بود كه ميخواهد ببيند ساعت شير و قهوه رسيده است
يا نه.
رمضان فلك زده كه دلش پر و محتاج به درد دل و از شيخ خيري نديده بود چاره را منحصر
به فرد ديده و دل به دريا زده مثل طفل گرسنهاي كه براي طلب نان به نامادري نزديك
شود به طرف فرنگيمآب رفته و با صدايي نرم و لرزان سلامي كرده و گفت: «آقا شما را
به خدا ببخشيد! ما يخه چركينها چيزي سرمان نميشود، آقا شيخ هم كه معلوم است جني و
غشي است و اصلا زبان ما هم سرش نميشود عرب است. شما را به خدا آيا ميتوانيد به من
بفرماييد براي چه ما را تو اين زندان مرگ انداختهاند؟»
به شنيدن اين كلمات آقاي فرنگيمآب از طاقچه پايين پريده و كتاب را دولا كرده و در
جيب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و «برادر، برادر» گويان دست
دراز كرد كه به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را كمي عقب كشيد و
جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بيخود به سبيل خود ببرند و محض خالي نبودن
عريضه دست ديگر را هم به ميدان آورده و سپس هر دو را روي سينه گذاشته و دو انگشت
ابهام را در سوراخ آستين جليقه جا داده و با هشت رأس انگشت ديگر روي پيش سينهي
آهاردار بناي تنبك زدن را گذاشته و با لهجهاي نمكين گفت: «اي دوست و هموطن عزيز!
چرا ما را اينجا گذاشتهاند؟ من هم ساعتهاي طولاني هر چه كلهي خود را حفر ميكنم
آبسولومان چيزي نمييابم نه چيز پوزيتيف نه چيز نگاتيف. آبسولومان آيا خيلي كوميك
نيست كه من جوان ديپلمه از بهترين فاميل را براي يك... يك كريمينل بگيرند و با من
رفتار بكنند مثل با آخرين آمده؟ ولي از دسپوتيسم هزار ساله و بي قاناني و آربيترر
كه ميوهجات آن است هيج تعجبآورنده نيست. يك مملكت كه خود را افتخار ميكند كه
خودش را كنستيتوسيونل اسم بدهد بايد تريبونالهاي قاناني داشته باشد كه هيچ كس رعيت
به ظلم نشود. برادر من در بدبختي! آيا شما اينجور پيدا نميكنيد؟»
رمضان بيچاره از كجا ادراك اين خيالات عالي برايش ممكن بود و كلمات فرنگي به جاي
خود ديگر از كجا مثلا ميتوانست بفهمد كه «حفر كردن كله» ترجمهي تحتاللفظي
اصطلاحي است فرانسوي و به معني فكر و خيال كردن است و به جاي آن در فارسي ميگويند
«هرچه خودم را ميكشم...» يا «هرچه سرم را به ديوار ميزنم...» و يا آن كه «رعيت به
ظلم» ترجمهي اصطلاح ديگر فرانسوي است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان
از شنيدن كلمهي رعيت و ظلم پيش عقل نافص خود خيال كرد كه فرنگيمآب او را رعيت و
مورد ظلم و اجحاف ارباب ملك تصور نموده و گفت: «نه آقا، خانه زاد شما رعيت نيست.
همين بيست قدمي گمرك خانه شاگرد قهوهچي هستم!»
جناب موسيو شانهاي بالا انداخته و با هشت انگشت به روي سينه قايم ضربش را گرفته و
سوت زنان بناي قدم زدن را گذاشته و بدون آن كه اعتنايي به رمضان بكند دنبالهي
خيالات خود را گرفته و ميگفت: «رولوسيون بدون اولوسيون يك چيزي است كه خيال آن هم
نميتواند در كله داخل شود! ما جوانها بايد براي خود يك تكليفي بكنيم در آنچه نگاه
ميكند راهنمايي به ملت. براي آنچه مرا نگاه ميكند در روي اين سوژه يك آرتيكل
درازي نوشتهام و با روشني كور كنندهاي ثابت نمودهام كه هيچ كس جرأت نميكند روي
ديگران حساب كند و هر كس به اندازهي... به اندازهي پوسيبيليتهاش بايد خدمت بكند
وطن را كه هر كس بكند تكليفش را! اين است راه ترقي! والا دكادانس ما را تهديد
ميكند. ولي بدبختانه حرفهاي ما به مردم اثر نميكند. لامارتين در اين خصوص خوب
ميگويد...» و آقاي فيلسوف بنا كرد به خواندن يك مبلغي شعر فرانسه كه از قضا من هم
سابق يكبار شنيده و ميدانستم مال شاعر فرانسوي ويكتور هوگو است و دخلي به لامارتين
ندارد.
رمضان از شنيدن اين حرفهاي بي سر و ته و غريب و عجيب ديگر به كلي خود را باخته و
دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بناي ناله و فرياد و گريه را گذاشت و به
زودي جمعي در پشت در آمده و صداي نتراشيده و نخراشيدهاي كه صداي شيخ حسن شمر پيش
آن لحن نكيسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: «مادر فلان! چه دردت است حيغ و ويغ
راه انداختهاي. مگر ...ات را ميكشند اين چه علم شنگهاي است! اگر دست از اين جهود
بازي و كولي گري برنداري واميدارم بيايند پوزه بندت بزنند...!» رمضان با صدايي زار
و نزار بناي التماس و تضرع را گذاشته و ميگفت: «آخر اي مسلمانان گناه من چيست؟ اگر
دزدم بدهيد دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگيرند، گوشم را به
دروازه بكوبند، چشمم را درآورند، نعلم بكنند. چوب لاي انگشتهايم بگذارند، شمع آجينم
بكنند ولي آخر براي رضاي خدا و پيغمير مرا از اين هولدوني و از گير اين ديوانهها و
جنيها خلاص كنيد! به پير، به پيغمبر عقل دارد از سرم ميپرد. مرا با سه نفر شريك
گور كردهايد كه يكيشان اصلا سرش را بخورد فرنگي است و آدم اگر به صورتش نگاه كند
بايد كفاره بدهد و مثل جغد بغ كرده آن كنار ايستاده با چشمهايش ميخواهد آدم را
بخورد. دو تا ديگرشان هم كه يك كلمه زبان آدم سرشان نميشود و هر دو جنياند و
نميدانم اگر به سرشان بزند و بگيرند من مادر مرده را خفه كنند كي جواب خدا را
خواهد داد...؟»
بدبخت رمضان ديگر نتوانست حرف بزند و بغض بيخ گلويش را گرفته و بنا كرد به هق هق
گريه كردن و باز همان صداي نفير كذايي از پشت در بلند شد و يك طومار از آن فحشهاي
دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.
دلم براي رمضان خيلي سوخت. جلو رفتم، دست بر شانهاش گذاشته گفتم:«پسر جان، من
فرنگي كجا بودم. گور پدر هرچه فرنگي هم كرده! من ايراني و برادر ديني توام. چرا
زهرهات را باختهاي؟ مگر چه شد؟ تو براي خودت جواني هستي. چرا اين طور دست و پايت
را گم كردهاي...؟»
رمضان همين كه ديد خير راستي راستي فارسي سرم ميشود و فارسي راستاحسيني باش حرف
ميزنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و كي ببوس و چنان ذوقش گرفت كه انگار دنيا را بش
دادهاند و مدام ميگفت: «هي قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائكهاي! خدا خودش تو
را فرستاده كه جان مرا بخري!» گفتم: «پسر جان آرام باش. من ملائكه كه نيستم هيچ، به
آدم بودن خودم هم شك دارم. مرد بايد دل داشته باشد. گريه براي چه؟ اگر همقطارهايت
بدانند كه دستت خواهند انداخت و ديگر خر بيار و خجالت بار كن...» گفت: «اي درد و
بلات به جان اين ديوانهها بيفتد! به خدا هيچ نمانده بود زهرهام بتركد. ديدي چه
طور اين ديوانهها يك كلمه حرف سرشان نميشود و همهاش زبان جني حرف ميزنند؟»
گفتم: «داداش جان اينها نه جنياند نه ديوانه، بلكه ايراني و برادر وطني و ديني ما
هستند!» رمضان از شنيدن اين حرف مثلي اينكه خيال كرده باشد من هم يك چيزيم ميشود
نگاهي به من انداخت و قاه قاه بناي خنده را گذاشته و گفت «تو را به حضرت عباس آقا
ديگر شما مرا دست نيندازيد. اگر اينها ايراني بودند چرا از اين زبانها حرف ميزنند
كه يك كلمهاش شبيه به زبان آدم نيست؟» گفتم «رمضان اين هم كه اينها حرف ميزنند
زبان فارسي است منتهي...» ولي معلوم بود كه رمضان باور نميكرد و بيني و بينالله
حق هم داشت و هزار سال ديگر هم نميتوانست باور كند و من هم ديدم زحمتم هدر است و
خواستم از در ديگري صحبت كنم كه يك دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلي وارد و گفت
«يالله! مشتلق مرا بدهيد و برويد به امان خدا. همهتان آزاديد...»
رمضان به شنيدن اين خبر عوض شادي خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و ميگفت
«والله من ميدانم اينها هروقت ميخواهند يك بندي را به دست ميرغضب بدهند اين جور
ميگويند، خدايا خودت به فرياد ما برس!» ولي خير معلوم شد ترس و لرز رمضان بيسبب
است. مأمور تذكره صبحي عوض شده و به جاي آن يك مأمور تازهي ديگري رسيده كه خيلي جا
سنگين و پرافاده است و كبادهي حكومت رشت را ميكشد و پس از رسيدن به انزلي براي
اينكه هرچه مأمور صبح ريسيده بود مأمور عصر چله كرده باشد اول كارش رهايي ما بوده.
خدا را شكر كرديم ميخواستيم از در محبس بيرون بياييم كه ديديم يك جواني را كه از
لهجه و ريخت و تك و پوزش معلوم ميشد از اهل خوي و سلماس است همان فراشهاي صبحي
دارند ميآورند به طرف محبس و جوانك هم با يك زبان فارسي مخصوصي كه بعدها فهميدم
سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمامتر از «موقعيت خود تعرض» مينمود و از مردم
«استرحام» ميكرد و «رجا داشت» كه گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهي به او انداخته و
با تعجب تمام گفت «بسم الله الرحمن الرحيم اين هم باز يكي. خدايا امروز ديگر هرچه
خل و ديوانه داري اينجا ميفرستي! به داده شكر و به ندادهات شكر!»
خواستم بش بگويم كه اين هم ايراني و زبانش فارسي است ولي ترسيدم خيال كند دستش
انداختهام و دلش بشكند و به روي بزرگواري خودمان نياورديم و رفتيم در پي تدارك يك
درشكه براي رفتن به رشت و چند دقيقه بعد كه با جناب شيخ و خان فرنگيمآب دانگي
درشكهاي گرفته و در شرف حركت بوديم ديديم رمضان دوان دوان آمد يك دستمال آجيل به
دست من داد و يواشكي در گوشم گفت «ببخشيد زبان درازي ميكنم ولي والله به نظرم
ديوانگي اينها به شما هم اثر كرده والا چه طور ميشود جرات ميكنيد با اينها همسفر
شويد!» گفتم «رمضان ما مثل تو ترسو نيستيم!» گفت «دست خدا به همراهتان، هر وقتي كه
از بيهمزباني دلتان سر رفت از اين آجيل بخوريد و يادي از نوكرتان بكنيد». شلاق
درشكهچي بلند شد و راه افتاديم و جاي دوستان خالي خيلي هم خوش گذشت و مخصوصا وقتي
كه در بين راه ديديم كه يك مأمور تذكرهي تازهاي با چاپاري به طرف انزلي ميرود
كيفي كرده و آنقدر خنديديم كه نزديك بود رودهبر بشويم.
نویسنده :جلال ال احمد
بچــه مردم
خوب من چه ميتوانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبليام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود چه ميكرد؟ خوب منهم ميبايست زندگي ميكردم. اگر اين شوهرم هم طلاقم ميداد چه ميكردم؟ ناچار بودم بچه را يك جوري سر به نيست كنم. يك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غير از اين چيز ديگري بفكرش نميرسيد، نه جائي را بلد بودم، نه راه و چارهاي ميدانستم. نه اينكه جائي را بلد نبودم.
ميدانستم ميشود بچه را بشيرخوارگاه گذاشت يا بخراب شده ديگري سپرد. ولي از كجا كه بچه مرا قبول ميكردند؟ از كجا ميتوانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچهام نگذارند؟ از كجا؟ نميخواستم باين صورتها تمام شود.
همان روز عصر هم وقتي كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم براي مادرم و ديگر همسايهها تعريف كردم؛ نميدانم كدام يكيشان گفتند:
«خوب، زن، ميخواستي بچهات را ببري شيرخوارگاه بسپري. يا ببريش دارالايتام و…» نميدانم ديگر كجاها را گفت. ولي همانوقت مادرم باو گفت كه «خيال ميكني راش ميدادن؟ هه!» من با وجود اينكه خودم هم بفكر اينكار افتاده بودم، اما آنزن همسايهمان وقتي اينرا گفت، باز دلم هري ريخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هيچ رفتي كه رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «كاشكي اين كارو كرده بودم.» ولي من كه سررشته نداشتم. منكه اطمينان نداشتم راهم بدهند.
آنوقت هم كه ديگر دير شده بود. از حرف آنزن مثل اينكه يكدنيا غصه روي دلم ريخت. همه شيرين زبانيهاي بچهام يادم آمد. ديگر نتوانستم طاقت بياورم. و جلوي همه در و همسايهها زار زار گريه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنيدم يكيشان زير لب گفت «گريه هم ميكنه! خجالت نميكشه…» باز هم مادرم بدادم رسيد. خيلي دلداريم داد. خوب راست هم ميگفت، من كه اول جوانيم است چرا براي يك بچه اينقدر غصه بخورم؟ آنهم وقتي شوهرم مرا با بچه قبول نميكند.
حالا خيلي وقت دارم كه هي بنشينم و سه تا و چهار تا بزايم. درست است كه بچه اولم بود و نميبايد اينكار را ميكردم؛ ولي خوب، حالا كه كار از كار گذشته است. حالا كه ديگر فكر كردن ندارد. من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم بروم و اين كار را بكنم. شوهرم بود كه اصرار ميكرد. راست هم ميگفت نميخواست پس افتاده يك نرخر ديگر را سر سفرهاش ببيند. خود من هم وقتي كلاهم را قاضي ميكردم باو حق ميدادم. خود من آيا حاضر بودم بچههاي شوهرم را مثل بچههاي خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگي خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زيادي ندانم؟ خوب او هم همينطور. او هم حق داشت كه نتواند بچه مرا، بچه مرا كه نه، بچه يك نره خر ديگر را ـ بقول خودش ـ سر سفرهاش ببيند. در همان دو روزي كه بخانهاش رفته بودم همهاش صحبت از بچه بود. شب آخر خيلي صحبت كرديم. يعني نه اينكه خيلي حرف زده باشيم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، ميگي چكنم؟» شوهرم چيزي نگفت. قدري فكر كرد و بعد گفت «من نميدونم چه بكني. هر جور خودت ميدوني بكن. من نميخام پس افتاده يه نرهخر ديگرو سرسفره خودم ببينم.» راه و چارهاي هم جلوي پايم نگذاشت. آنشب پهلوي من هم نيامد. مثلاً با من قهر كرده بود. شب سوم زندگي ما با هم بود. ولي با من قهر كرده بود. خودم ميدانستم كه ميخواهد مرا غضب كن تا كار بچه را زودتر يكسره كنم. صبح هم كه از در خانه بيرون ميرفت گفت «ظهر كه ميام ديگه نبايس بچه رو ببينم، ها!» و من تكليف خودم را از همان وقت ميدانستم.
حالا هر چه فكر ميكنم نميتوانم بفهمم چطور دلم راضي شد! ولي ديگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچهام نزديك سه سالش بود. خودش قشنگ راه ميرفت. بديش اين بود كه سه سال عمر صرفش كرده بودم. اين خيلي بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بيدار ماندنهاش گذشته بود. و تازه اول راحتياش بود. ولي من ناچار بودم كارم را بكنم. تا دم ايستگاه ماشين پا بپايش رفتم. كفشش را هم پايش كرده بودم. لباس خوبهايش را هم تنش كرده بودم. يك كت و شلوار آبي كوچولو همان اواخر، شوهر قبليام برايش خريده بود. وقتي لباسش را تنش ميكردم اين فكر هم بهم هي زد كه «زن، ديگه چرا رخت نوهاشو تنش ميكني؟» ولي دلم راضي نشد. ميخواستمش چه بكنم؟ چشم شوهرم كور، اگر باز هم بچهدار شدم برود و برايش لباس بخرد. لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم.
خيلي خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور كمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم برميداشتم. ديگر لازم نبود هي فحشش بدهم كه تندتر بيايد. آخرين دفعهاي بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم بكوچه ميبردم. دو سه جا خواست برايش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشين بشيم بعد برات قاقا هم ميخرم» يادم است آنروز هم مثل روزهاي ديگر هي ازمن سؤال ميكرد. يك اسب پايش توي چاله جوي آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خيلي اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببيند چه خبر است. بلندش كردم. و اسب را كه دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود ديد. وقتي زمينش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشينده، اوخ شده» تا دم ايستگاه ماشين آهسته آهسته ميرفتم.
هنوز اول وقت بود. و ماشينها شلوغ بود. و من شايد نيمساعت توي ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم آمد. بچهام هي ناراحتي ميكرد. و من داشتم خسته ميشدم. از بس سؤال ميكرد حوصلهام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسين كه نيومدس. پس بليم قاقا بخليم» و من باز هم برايش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتي ماشين سوار شديم قاقا هم برايش خواهم خريد.
بالاخره خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه كه پياده شديم بچهام باز هم حرف ميزد و هي ميپرسيد. يادم است يك بار پرسيد «مادل تجاميليم؟» من نميدانم چرا يك مرتبه بيآنكه بفهمم، گفتم «ميريم پيش بابا» بچهام كمي به صورت من نگاه كرد. بعد پرسيد «مادل، تدوم بابا؟» من ديگرحوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف ميزني اگه حرف بزني برات قاقا نميخرم. ها!» حالا چقدر دلم ميسوزد. اينجور چيزها بيشتر دل آدم را ميسوزاند. چرا دل بچهام را در آن دم آخر اينطور شكستم؟ از خانه كه بيرون آمديم با خود عهد كرده بودم كه تا آخر كار عصباني نشوم. بچهام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوشرفتاري كنم. ولي چقدر حالا دلم ميسوزد! چرا اينطور ساكتش كردم؟ بچهكم ديگر ساكت شد. و باشاگرد شوفر كه برايش شكلك درميآورد و حرف ميزد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل ميگذاشتم نه ببچهام كه هي رويش را بمن ميكرد. ميدان شاه گفتم نگهداشت. و وقتي پياده ميشديم بچهام هنوز ميخنديد.
ميدان شلوغ بود و اتوبوسها خيلي بودند. و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم. مدتي قدم زدم. شايد نيمساعت شد. اتوبوسها كمتر شدند. آمدم كنار ميدان. ده شاهي از جيبم درآوردم و ببچهام دادم. بچهام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه ميكرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نميدانستم چطورحاليش كنم. آنطرف ميدان يك تخم كدوئي داد ميزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگير. برو قاقا بخر. ببينم بلدي خودت بري بخري» بچهام نگاهي به پول كرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بيا بليم.» من گفتم «نه من اينجا وايسادم تورو ميپام. برو ببينم خودت بلدي بخري.» بچهام باز هم به پول نگاه كرد. مثل اينكه دودل بود. و نميدانست چطور بايد چيز خريد. تا بحال همچه كاري يادش نداده بودم. بربر نگاهم ميكرد. عجب نگاهي بود! مثل اينكه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد.
حالم خيلي بد شد. نزديك بود منصرف شوم. بعد كه بچهام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم، حتي آن روز عصر كه جلوي در و همسايهها از زور غصه گريه كردم، هيچ اينطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزديك بود طاقتم تمام شود.
عجب نگاهي بود! بچهام سرگردان مانده بود و مثل اينكه هنوز ميخواست چيزي از من بپرسد. نفهميدم چطور خود را نگهداشتم. يكبار ديگر تخمه كدوئي را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. اين پول را بهش بده، بگو تخمه بده، همين. برو باريكلا» بچهكم تخم كدوئي را نگاه كرد و بعد مثل وقتيكه ميخواست بهانه بگيرد و گريه كند گفت «مادل، من تخمه نميخام. تيسميس ميخام.»
من داشتم بيچاره ميشدم. اگر بچهام يك خرده ديگر معطل كرده بود، اگر يك خرده گريه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولي بچهام گريه نكرد. عصباني شده بودم. حوصلهام سررفته بود. سرش داد زدم «كيشمش هم داره. برو هر چي ميخواي بخر. برو ديگه.» و از روي جوي كنار پيادهرو بلندش كردم و روي اسفالت وسط خيابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو ديگه دير ميشه.» خيابان خلوت بود. ازوسط خيابان تا آن تهها اتوبوسي و درشگهاي پيدا نبود كه بچهام را زير بگيرد. بچهام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت «مادل، تيسميس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهي كيشميش بده.» واو رفت. بچهام وسط خيابان رسيده بود كه يكمرتبه يك ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم. و بياينكه بفهمم چه ميكنم، خودم را وسط خيابان پرتاب كردم و بچهام را بغل زدم و توي پيادهرو دويدم و لاي مردم قايم شدم.
عرق از سر و رويم راه افتاده بود. ونفس نفس ميزدم بچهكم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هيچي جونم. ازوسط خيابون تند رد ميشن. تو يواش ميرفتي نزديك بود بري زير هوتول.» اينرا كه ميگفتم نزديك بود گريهام بيفتد. بچهام همانطور كه توي بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زيمين» ايندفه تند ميلم.» شايد اگر بچهكم اين حرف را نميزد من يادم رفته بود كه براي چه كار آمدهام. ولي اين حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشك چشمهايم را پاك نكرده بودم كه دوباره به ياد كاري كه آمده بودم بكنم، افتادم. بياد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد، افتادم. بچهكم را ماچ كردم. آخرين ماچي بود كه از صورتش برميداشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشين ميادش.» باز خيابان خلوت بود و اين بار بچهام تندتر رفت. قدمهاي كوچكش را بعجله برميداشت و من دو سه بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توي هم بپيچد و زمين بخورد.
آنطرف خيابان كه رسيد برگشت و نگاهي بمن انداخت. من دامنهاي چادرم را زير بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه ميافتادم. همچه كه بچهام چرخيد و بطرف من نگاه كرد، من سر جايم خشكم زد. درست است كه نميخواستم بفهمد من دارم در ميروم ولي براي اين نبود كه سر جايم خشكم زد. مثل يك دزد كه سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشكم زده بود و دستهايم همانطور زير بغلهايم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جيب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و كندوكو ميكردم و شوهرم از در رسيد. درست همانطور خشكم زده بود. دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پائين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند كردم، بچهام دوباره راه افتاده بود و چيزي نمانده بود كه به تخمه كدوئي برسد.
كار من تمام شده بود. بچهام سالم به آنطرف خيابان رسيده بود. از همانوقت بود كه انگار اصلاً بچه نداشتهام. آخرين باري كه بچهامرا نگاه كردم، درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه ميكردم. درست مثل يك بچه تازه پا وشيرين مردم باو نگاه ميكردم. درست همانطور كه از نگاه كردن ببچه مردم ميشود حظ كرد، ازديدن او حظ كردم. و بعجله لاي جمعيت پيادهرو پيچيدم. ولي يك دفعه بوحشت افتادم. نزديك بود قدمم خشك بشود و سرجايم ميخكوب بشوم. وحشتم گرفته بود كه مبادا كسي زاغ سياه مرا چوب زده باشد. ازين خيال موهاي تنم راست ايستاد و من تندتر كردم. دو تا كوچه پائينتر، خيال داشتم توي پسكوچهها بيندازم و فرار كنم. بزحمت خودم را بدم كوچه رسانده بودم كه يكهو، يك تاكسي پشت سرم توي خيابان ترمز كرد. مثال اينكه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهايم لرزي. خيال ميكردم پاسبان سر چهارراه كه مرا ميپائيده توي تاكسي پريده و حالا پشت سرم پياده شده و الان است كه مچ دستم را بگيرد. نميدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. و وارفتم. مسافرهاي تاكسي پولشان را هم داده بودند و داشتند ميرفتند. من نفس راحتي كشيدم و فكر ديگري بسرم زد. بياينكه بفهمم و يا چشمم جائي را ببيند پريدم توي تاكسي و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر كرد و راه افتاد. و چادر من لاي درتاكسي مانده بود. وقتي تاكسي دور شد و من اطمينان پيدا كردم، در را آهسته باز كردم. چادرم را ازلاي آن بيرون كشيدم و از نو در را بستم. به پشتي صندلي تكيه دادم و نفس راحتي كشيدم. و شب بالاخره نتوانستم پول تاكسي را از شوهرم دربياورم.
بي عرضه
- اثر انتوان چخوف
چند روز پيش
، خانم يوليا واسيلي يونا ، معلم سر خانه ي بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار
بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واسيلي يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد
به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي
آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي 30 روبل …
ــ نخير 40 روبل … !
ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه 30
روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …
ــ دو ماه و پنج روز …
ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود 60 روبل … كسر
ميشود 9 روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد …
جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار
تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
ــ بله ، 3 روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود 12 روز … 4 روز هم كه كوليا
ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … 3 روز هم گرفتار
درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار
كرديد … 12 و 7 ميشود 19 روز … 60 منهاي 19 ، باقي ميماند 41 روبل … هوم … درست
است؟
چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي
كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد …
پس كسر ميشود 2 روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ
يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه
صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و
كتش پاره شد … اينهم 10 روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان
كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق
ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود 5 روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ 10 روبل به شما داده
بودم …
به نجوا گفت:
ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !
ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
ــ بسيار خوب … باشد.
ــ 41 منهاي 27 باقي مي ماند 14 …
اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز
و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته
ام …
ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس 14 منهاي 3
ميشود 11 … بفرماييد اينهم 11 روبل طلبتان! اين 3 روبل ، اينهم دو اسكناس 3 روبلي
ديگر … و اينهم دو اسكناس 1 روبلي … جمعاً 11 روبل … بفرماييد!
و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها
را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
ــ مرسي.
از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ،
پر شده بود . پرسيدم:
ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول …
ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده
ام! « مرسي! » چرا ؟!!
ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ،
قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن
پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا
اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد
نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »
بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، 80
روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر
او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و
ساده است! ».
اشنایی با نویسنده صادق هدایت
صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك) فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود.. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال ۱۲۹۳ دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد
در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در
سال 1307براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.
در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال ۱۳۲۲ همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال ۱۳۲۴ بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال ۱۳۲۸ براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال ۱۳۲۹ عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.
ابجی خانم
آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود،ولی هر کس که سابقه نداشت و آنها را میدید ممکن نبود باور کند که با هم خواهر هستند.آبجی خانم بلند بالا،لاغر،گندمگون،لبهای کلفت،موهای مشکی داشت و رویهم رفته زشت بود .در صورتی که ماهرخ کوتاه،سفید،بینی کوچک،موهای خرمایی و چشمهایش گیرنده بود و هر وقت می خندید روی لپهای او چال میافتاد . از حیث رفتار و روش هم انها با هم خیلی فرق داشتند .آبجی خانم از بچگی ایرادی،جنگره و با مردم نمی ساخت ،حتی با مادرش دو ماه سه ماه قهر می کرد بر عکس خواهرش که مردم دار،تو دل برو،خوشخو و خنده رو بود،ننه حسن همسایه شان اسم او را «خانم سوگلی» گذاشته بود.
مادر و پدرش هم بیشتر ماهرخ را دوست داشتند که ته تغاری و عزیز نازنین بود.از همان بچگی آبجی خانم را مادرش میزد و با او می پیچید ولی ظاهرا رو به روی مردم روبروی همسایه ها برای او غصه خوری می کرد ،دست رو دستش میزد و می گفت:«این بدبختی را چه بکنم هان؟ دختر به این زشتی را کی میگیرد ؟میترسم اخر بیخ گیسم بماند!یک دختری که نه مال دارد ،نه جمال دارد و نه کمال .کدام بیچاره است که او را بگیرد؟» از بسکه از اینجور حرفها جلو آبجی خانم زده بودند او هم بکلی نا امید شده بود و از شوهر کردن چشم پوشیده بود.بیشتر اوقات خود را به نماز و طاعت می پرداخت،اصلا قید شوهر کردن را زده بود یعنی شوهر هم برایش پیدا نشده بود.یکدفعه هم خواستند او را بدهند به کلب حسین شاگرد نجار،کلب حسین او را نخواست.ولی آبجی خانم هر جا می نشست می گفت :« شوهر برایم پیدا شد ولی خودم نخواستم،پوه،شوهر های امروز همه عرقخور و هرزه برای لای جرز خوبند!من هیچوقت شوهر نخواهم کرد»
ظاهرا از این حرفها میزد ، ولی پیدا بود که در ته دل کلب حسین را دوست داشت و خیلی مایل بود شوهر بکند.اما چون از پنجسالگی شنیده بود که زشت است و کسی او را نمی گیرد،از آنجایی که از خوشیهای این دنیا خودش را بی بهره می دانست میخواست بزور نماز و طاعت اقلا مال دنیا دیگر را در یابد.از این رو برای خودش دلداری پیدا کرده بود.آری این دنیای دو روزه چه افسوسی دارد اگر از خوشی های آن بر خوردار نشود؟ئنیای جاودانی و همیشگی مال او خواهد بود.همه مردمان خوشگل هم چنین خواهرش و همه ،آرزوی او را خواهند کرد.وقتی ماه محرم و صفر می آمد هنگام جولان و خودنمایی آبجی خانم میرسید.در هیچ روضه خوانی نبود که او در بالای مجلس نباشد.در تعزیه ها از یک ساعت پیش از ظهر برای خودش جا می گرفت ،همه روضه خوانها او را میشناختند و خیلی مایل بودند که آبجی خانم پای منبر آنها بوده باشد تا مجلس را از گریه،ناله و شیون خودش گرم بکند.بیشتر روضه ها را از بر شده بود .حتی از بسکه پای وعظ نشسته بود و مسئله میدانست اغلب همسایه ها می آمدند و سهویات خودشان را میپرسیدند.سفیده صبح او بود که اهل خانه را بیدار می کرد ،اول میرفت سر رختخواب خواهرش باو یک لگد میزد میگفت:«لنگه ظهر است ، پس کی پا میشوی نمازت را به کمرت بزنی؟» آن بیچاره هم بلند میشد خواب الوده وضو می گرفت و میایستاد به نماز کردن.از اذان صبح ،بانگ خروس،نسیم سحر،زمزمه نماز،یک حالت مخصوصی ،یک حالت روحانی به آبجی خانم دست میداد و پیش وجدان خودش سرافراز بود.باغ خودش می گفت : اگر خدا مرا نبرد بهشت پس کی را خواهد برد؟باقی روز را هم پس از رسیدگی جزئی به کارهای خانه و ایراد گرفتن به این و آن یک تسبیح دراز که رنگ سیاه ان از بسکه که گردانیده بودند زرد شده بود در دستش می گرفت و صلوات میفرستاد.حالا همه آرزویش این بود که هر طوری شده یک سفر به کربلا برود و در آنجا مجاور بشود.
ولی خواهرش در این قسمت هیچ توجه مخصوصی ظاهر نمی ساخت و همه اش کار خانه را می کرد ،بعد هم که به سن 15 سالگی رسید رفت به خدمتکاری.آبجی خانم 22 سالش ود ولی در خانه مانده بود و در باطن با خواهرش حسادت میورزید. در مدت یکسال و نیم که ماهرخ رفته بود به خدمتکاری یکبار نشد که آبجی خانم به سراغ او برود یا احوالش را بپرسد ،پانزده روز یه مرتبه هم که ماهرخ برای دیدن خویشانش به خانه می آمد،آبجی خانم یا با یک نفر دعوایش می شد یا میرفت سر نماز دو سه ساعت طول میداد .بعد هم که دور هم می نشستند به خواهرش گوشه و کنایه میزد و شروع می کرد به موعظه در باب نماز،روزه ،طهارت و شکیات،مثلا می گفت: از وقتی این زنهای قری و فری پیدا شدند نان گران شد.هر کس روی نگیرد در آن دنیا با موهای سرش در دوزخ آویزان میشود .هر که غیبت بکند سرش قد کوه می شود و گردنش قد مو.در جهنم مارهایی هست که ادم پناه به اژدها میبرد......و از این قبیل چیزها میگفت.ماهرخ این حسادت را حس کرده بود ولی به روی خودش نمی آورد.
یکی از روزها طرف عصر
ماهرخ به خانه امد و مدتی با مادرش آهسته حرف زد و بعد رفت.آبجی خانم هم رفته بود
در درگاه اتاق روبرو نشسته بود و پک به قلیان میزد ولی از آن حسادتی که داشت از
مادرش نپرسید که موضوع صحبت خواهرش چه بوده و مادر او هم چیزی نگفت.
سر شب که پدرش با کلاه تخم مرغی که دوغ اب گچ رویش شتک زده بود از بنایی برگشت رختش
را در آورد ،کیسه توتون و چپقش را برداشت و رفت بالای پشت بام.آبجی خانم هم کارهایش
را کرده و نکرده گذاشت،با مادرش سماور حلبی،دیزی،بادیه مسی ،ترشی و پیاز را
برداشتند و رفتند روی گلیم دور هم نشستند.مادرش پیش در امد کرد که عباس نوکر همان
خانه که ماهرخ در آنجا خدمتکار است ،خیال دارد او را بزنی بگیرد.امروز صبح هم که
خانه خلوت بود ننه عباس آمده بود خواستگاری.میخواهد هفته دیگر او را عقد بکنند.25
تومان شیر بها میدهند 35 تومان مهر می کنند با ایینه ،لاله،کلام الله،یک جفت ارسی،
شیرینی،کیسه حنا،چارقد تافته ، تنبان چیت زری ،...پدر او همینطور که با بادبزن دور
شله دوخته خودش را باد میزد و قند گوشه دهانش گذاشته چایی دیشلمه را سر می کشید
،سرش را جنبانید و سر زبانی گفت : خیلی خوب،مبارک باشد عیبی ندارد.بدون اینکه تعجب
بکند،مانند اینکه از زنش میترسید.آبجی خانم خون خونش را می خورد همینکه مطلب را
دانست ،دیگر نتوانست باقی بله بریهایی که شده گوش بدهد ،به بهانه نماز بی اختیار
بلند شد رفت پایین در اتاق پنج دری ،خودش را در آیینه کوچکی که داشت نگاه کرد ،بنظر
خودش پیر و شکسته آمد ،مثل اینکه این چند دقیقه او را چندین سال پیر کرده بود.چین
میان ابرو های خودش را بر انداز کرد.در میان زلف هایش یک موی سفید پیدا کرد با دو
انگشت آنرا کند ،مدتی جلو چراغ به آن خیره نگاه کرد جایش که سوخت هیچ حس نکرد.
چند روز از این میان گذشت ،همه اهل خانه بهم ریخته بودند،میرفتند بازار می آمدند
،دو دست رخت زری خریدند ،تنگ ،گیلاس ،سوزنی ،گلاب پاش ،مشربه،شبکلاه،جعبه بزک،وسمه
جوش، سماور برنجی ، پرده قلمکار و همه چیز خریدند و چون مادرش خیلی حسرت داشت ،هر
چه خرده ریز ته خانه بدستش می آمد برای جهازماهرخ کنار می گذاشت.حتی جانماز ترمه ای
که آبجی خانم چند بار از مادر خواسته بود و به او نداده بود ،برای ماهرخ گذاشت.آبجی
خانم در این چند روز خاموش و اندیشناک زیر چشمی همه کارها و همه چیزها را می
پایید،دو روز بود که خودش را به سر درد زده بود ،مادرش هم پی در پی به او سرزنش
میداد و میگفت:
«-پس خواهری برای چه روزی خوبست هان؟میدانم از حسودی است،حسود به مقصود نمیرسد.دیگر
زشتی و خوشگلی که بدست من نیست کار خداست.دیدی که خواستم تو را بدهم به کلب حسین
اما تو را نپسندیدند.حالا دروغکی خودت را به نا خوشی زده ای تا دست به سیاه ئ سفید
نزنی؟از صبح تا شام برایم جا نماز آب میکشد !من بیچاره هستم که با این چشمهای لت
خورده ام باید نخ و سوزن بزنم!»
آبجی خانم هم با این
حسادتی که در دل او لبریز شده بود خودش خودش را میخورد و از زیر لحاف جواب میداد:
«-خوب،خوب ،سر عمر،داغ بدل یخ میگذارد! با آن دامادی که پیدا کردی!چوب به سر سگ
بزنند لنگه ی عباس توی این شهر ریخته چه سر کوفتی به من میزند،خوبست که همه میدانند
عباس چه کاره است حالا نگذار بگویم که ماهرخ دو ماهه آبستن است ،من دیدم که شکمش
بالا امده اما بروی خودم نیاوردم.من او را خواهر خود نمیدانم......»
مادرش از جا در می
رفت:«الهی لال بشوی،مرده شور ترکیبت را ببرد،داغت به دلم بماند.دختره بی شرم،برو گم
بشو ،میخواهی لک روی دخترم بگذاری؟میدانم اینها از دلسوزه است .تو بمیری که با این
ریخت و هیکل کسی تو را نمی گیرد .حالا از غصه ات به خواهرت بهتان میزنی؟مگر خودت
نگفتی خدا توی قرآن خودش نوشته که دروغگو کذاب است هان؟خدا رحم کرده که تو خوشگل
نیستی و گرنه دم ساعت که به بهانه وعظ از خانه بیرون میروی ،بیشتر میشود بالای تو
حرف درآورد.برو برو ، همه این نماز و روزه هایت به لعنت شیطان نمی ارزد ،مردم گول
زنی بوده!»
از این حرفا در این چند روزه ما بین آنها رد و بدل میشد.ماهرخ هم مات به این
کشمکشها نگاه می کرد و هیچ نمی گفت تا این که شب عقد رسید ،همه همسایه ها و زنکه
شلخته ها با ابروی وسمه کشیده،سرخاب سفیدآب مالیده چادر های نقده،چتر زلف،تنبان پنه
دار جمع شده بودند.در آن میان ننه حسن دو به دستش افتاده بود ،خیلی لوس با لبخند
گردنش را کج گرفتخ نشسته بود دنبک میزد و هر چه در چنته اش بود می خواند:
« ای یار مبارک بادا
،انشا الله مبارک بادا !»
امدیم،باز امدیم از خونه داماد اومدیم - همه ماه و همه شاه و همه چشمها بادومی
ای یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا!
امدیم ،باز آمدیم از خونه عروس آمدیم- همه کور و همه شل و همه چشما نم نمی .
یار مبارک بادا !آمدیم حور و پری راببریم ،انشاالله مبارکبادا.....»
همین را پی در پی تکرار می کرد،می آمدند میرفتند دم حوض سینی خاکستر مال می
کردند،بوی قرمه سبزی در هوا پراکنده شده بود یکی گربه را از آشپزخانه پیشت می کرد
،یکی تخم مرغ را برای شش انداز میخواست ،چند تا بچه کوچک دستهای یکدیگر را گرفته
بودند مینشستند و بلند میشدند و می گفتند:«حمومک مورچه داره بشین و پا شو»سماور های
مسوار را که کرایه کرده بودند آتش انداختند ،اتفاقا خبر دادند که خانم ماهرخ هم با
دختر هایش سر عقد خواهند امد.دو تا میز را هم رویش شیرینی و میوه چیدند و پای هر
کدام دو صندلی گذاشتند .پدر ماهرخ متفکر قدم میزد که خرجش زیاد شده ،اما مادر او
پاهایش را در یک کفش کرده بود که برای سرشب خیمه شب بازی لازم است ولی در این میان
هیاهو حرفی از آبجی خانم نبود،از دو بعد از ظهر او رفته بود بیرون کسی نمی دانست
کجاست،لابد او رفته بود پای وعظ!
وقتی که لاله ها روشن
بود و عقد برگزار شده بود همه رفته بودند مگر ننه حسن ،عروس و داماد را دست به دست
داده بودند و در اتاق پنج دری پهلوی یکدیگر نشسته بودند در ها هم بسته بود،آبجی
خانم وارد خانه شد .یکسر رفت در اتاق بغل پنج دری تا چتدرش را باز بکند وارد که شد
دید پرده اتاق پنج دری را جلو کشیده بودند از کنجکاوی که داشت گوشه پرده را پس زد
،از پشت شیشه دید خواهرش ماهرخ بزک کرده ،وسمه کشیده،جلوی روشنایی چراغ خوشگلتر از
همیشه پهلوی داماد که جوان بیست ساله بنظر می آید جلو میز که رویش شیرینی بود نشسته
بودند.داماد دست انداخته بود به کمر ماهرخ چیزی در گوش او گفت مثل چیزی که متوجه او
شده باشند شاید هم که او خواهرش را شناخت اما برای اینکه دل او را بسوزاند با هم
خندیدند و صورت یکدیگر را بوسیدند.از ته حیاط صدای دنبک ننه حسن می آمد که می
خواند:«ای یار مبارکبادا...» یک احساس مخلوط از تنفر و حسادت به آبجی خانم دست داد
.پرده را انداخت ،رفت روی رختخواب بسته که کنار دیوار گذاشته بودند نشست بدون اینکه
چادر سیاه خودش باز بکند و دستها را زیر چانه زده بزمین نگاه می کرد به گل و بته
های قالی خیره شده بود.آنها را میشمرد و بنظرش آنها چیز تازه می آمد،به رنگ آمیزی
آنها دقت می کرد .هر کس می آمد میرفت او نمیدید یا سرش را بلند نمی کرد که ببیند
کیست. مادرش آمد دم در اتاق به او گفت:«چرا شام نمی خوری ؟چرا گوشت تلخی می کنی
هان،چرا اینجا نشسته ای ؟چادر سیاهت را باز کن ،چرا بدشگونی می کنی؟بیا روی خواهرت
را ببوس ،بیا از پشت شیشه تماشا بکن عروس و داماد مثل قرص ماه مگر تو حسرت نداری
؟بیا آخر تو هم یک چیزی بگو آخر همه می پرسند خواهرش کجاست ؟من نمی دانستم چه جواب
بدهم.
آبجی خانم فقط سرش را بلند کرد گفت: -- من شام خورده ام
نصف شب بود ،همه بیاد شب عروسی خودشان خوابیده بودن و خوابهای خوش می دیدند.نا گهان
مثل اینکه کسی در آب دست و پا میزد صدای شلپ شلپ همه اهل خانه را سراسیمه از خواب
بیدار کرد.اول به خیالشان گربه یا بچه در حوض افتاده سر و پا برهنه چراغ را روشن
کردند ،هر جا را گشتند چیز فوق العاده ای رخ نداده بود وقتی که برگشتند بروند
بخوابند ننه حسن دید کفش دم پایی آبجی خانم نزدیک دریچه آب انبار افتاده .چراغ را
جلو بردند دیدند نعش آبجی خانم آمده روی آب ،موهای بافته سیاه او مانند مار بدور
گردنش پیچیده شده بود،رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود،صورتو یک حالت با شکوه و
نورانی داشت مانند این بود که او رفته بود بیک جایی که نه زشتی و نه خوشگلی ،نه
عروسی و نه عزا ،نه خنده و نه گریه،نه شادی و نه اندوه در آنجا وجود نداشت .او رفته
بود به بهشت!
دو داستان کوتاه از انتوان چخوف نویسنده بزرگ روس
نویسنده : انتوان چخوف

آنتوان چخوف در سال ۱۸۶۰ متولد شد و در سال ۱۹۰۴ ، يک سال قبل از انقلاب اول روسيه ، بر اثر ابتلا به بيماری آن زمان علاج ناپذير سل ، در اوج شکوفايی هنری ، در غربت جوانمرگ شد. مورخين ادبيات ، روشنفکران زمان او را به سه دسته تقسيم ميکنند : نا اميدها و بريده ها ، اصلاح گرايان و سازشکاران ، وانقلابيون و شورشگران يا شلوغ کاران . چخوف را ميتوان نويسنده دوران تحولات حاد فرهنگی روسيه قبل از انقلاب نام گذاشت . از جمله نبوغ خلاقيت های او اين است که بدون جانبداری از هر نوع ايدئولوژی و يا اوتوپی ، خالق ادبيات اجتمايی و انتقادی گرديد . آثارش آينه پايان جامعه فئودال-اشرافی تزاری است که خبر از آمدن فرهنگی جديد ميدهند . امروزه ما نيز در غالب کشورها شاهد کوششهای آزاديخواهانه و اصلاح گرايانه هستيچخوف در طول عمر کوتاهش ، پزشکی نيکوکار بود که وقتش را صرف ادبيات انساندوستانه و درآمدش را خرج کارهای خيريه در روستاها ، از جمله ساختن مدارس می نمود
در پستخانه
همسر
جوان و خوشگل « سلادكوپرتسوف » ، رئيس پستخانه ي شهرمان را چند روز قبل ، به خاك
سپرديم. بعد از پايان مراسم خاكسپاري آن زيبارو ، به پيروي از آداب و سنن پدران و
نياكانمان ، در مجلس يادبودي كه به همين مناسبت در ساختمان پستخانه برپا شده بود
شركت كرديم. هنگامي كه بليني (نوعي نان گرد و نازك كه خمير آن از آرد و شير و شكر و
تخم مرغ تهيه ميشود) آوردند ، پيرمردِ زن مرده ، به تلخي زار زد و گفت:
ــ به اين بليني ها كه نگاه ميكنم ، ياد زنم مي افتم … طفلكي مانند همين بليني ها ،
نرم و گلگون و خوشگل بود … عين بليني!
تني چند سر تكان دادند و اظهار نظر كردند كه:
ــ از حق نمي شود گذشت ، خانم تان واقعاً خوشگل بود … زني درجه يك!
ــ بله … آنقدر خوشگل بود كه همه از ديدنش مبهوت ميشدند … ولي آقايان ، خيال نكنيد
كه او را فقط بخاطر وجاهتش و خلق خوش و ملكوتي اش دوست ميداشتم. نه! در دنيايي كه
ماه بر آن نور مي پاشد ، اين دو خصلت را زنهاي ديگر هم دارند … او را بخاطر خصيصه ي
روحي ديگري دوست ميداشتم. بله ، خدا رحمتش كند … ميدانيد: گرچه زني شوخ طبع و جسور
و بذله گو و عشوه گر بود با اينهمه نسبت به من وفادار بود. با آنكه خودم نزديك است
60 سالم تمام شود ولي زن 20 ساله ام دست از پا خطا نميكرد! هرگز اتفاق نيفتاد كه به
شوهر پيرش خيانت كند!
شماس كليسا كه در جمع ما گرم انباشتن شكم خود بود با سرفه اي و لندلندي خوش آهنگ ،
ابراز شك كرد. سلادكوپرتسوف رو كرد به او و پرسيد:
ــ پس شما حرفهاي مرا باور نمي كنيد ؟
شماس ، با احساس شرمساري جواب داد:
ــ نه اينكه باور نكنم ولي … اين روزها زنهاي جوان خيلي … سر به هوا و … فرنگي مآب
شده اند … رانده وو و سس فرانسوي و … از همين حرفها …
ــ شما شك ميكنيد اما من ثابت ميكنم! من با توسل به انواع شيوه هاي به اصطلاح
استراتژيكي ، حس وفاداري زنم را مانند استحكامات نظامي ، تقويت ميكردم. با رفتاري
كه من دارم و با توجه به حيله هايي كه به كار مي بردم ، محال بود بتواند به نحوي ،
به من خيانت كند. بله آقايان ، نيرنگ به كار ميزدم تا بستر زناشويي ام از دست نرود.
ميدانيد ، كلماتي بلدم كه به اسم شب مي مانند. كافيست آنها را بر زبان بياورم تا
سرم را با خيال راحت روي بالش بگذارم و تخت بخوابم …
ــ منظورتان كدام كلمات است ؟
ــ كلمات خيلي ساده. مي دانيد ، در سطح شهر ، شايعه پراكني هاي سوء ميكردم. البته
شما از اين شايعات اطلاع كامل داريد ؛ مثلاً به هر كسي ميرسيدم ميگفتم: « زنم آلنا
، با ايوان آلكس ييچ زاليخواتسكي ، يعني با رئيس شهرباني مان روي هم ريخته و مترسش
شده » همين مختصر و مفيد ، خيالم را تخت ميكرد. بعد از چنين شايعه اي ، مرد
ميخواستم جرأت كند و به آلنا چپ نگاه كند. در سرتاسر شهرمان يكي را نشانم بدهيد كه
از خشم زاليخواتسكي وحشت نداشته باشد. مردها همين كه با زنم روبرو ميشدند ، با عجله
از او فاصله ميگرفتند تا مبادا خشم رئيس شهرباني را برانگيزند. ها ــ ها ــ ها! آخر
هر كه با اين لعبت سبيل كلفت در افتاد ، ور افتاد! تا چشم بهم بزني ، پنج تا پرونده
براي آدم ، چاق ميكند. مثلاً بلد است اسم گربه ي كسي را بگذارد: « چارپاي سرگردان
در كوچه » و تحت همين عنوان ، پرونده اي عليه صاحب گربه درست كند.
همه مان شگفت زده و انگشت به دهان ، پرسيديم:
ــ پس زنتان مترس زاليخواتسكي نبود ؟!!
ــ نه. اين همان حيله اي ست كه صحبتش را ميكردم … ها ــ ها ــ ها! اين همان كلاه
گشادي ست كه سر شما جوانها ميگذاشتم!
حدود سه دقيقه در سكوت مطلق گذشت. نشسته بوديم و مهر سكوت بر لب داشتيم. از كلاه
گشادي كه اين پير خيكي و دماغ گنده ، سرمان گذاشته بود ، دلخور و شرمنده بوديم.
سرانجام ، شماس ، دهان گشود و لندلندكنان گفت:
ــ خدا اگر بخواهد ، باز هم زن مي گيري
نویسنده : انتوان چخوف
خوشحالي
حدود
نيمه هاي شب بود. دميتري كولدارف ، هيجان زده و آشفته مو ، ديوانه وار به آپارتمان
پدر و مادرش دويد و تمام اتاقها را با عجله زير پا گذاشت. در اين ساعت ، والدين او
قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز كشيده و گرم خواندن آخرين صفحه ي
يك رمان بود. برادران دبيرستاني اش خواب بودند.
پدر و مادرش متعجبانه پرسيدند:
ــ تا اين وقت شب كجا بودي ؟ چه ات شده ؟
ــ واي كه نپرسيد! اصلاً فكرش را نميكردم! انتظارش را نداشتم! حتي … حتي باور كردني
نيست!
بلند بلند خنديد و از آنجايي كه رمق نداشت سرپا بايستد ، روي مبل نشست و ادامه داد:
ــ باور نكردني! تصورش را هم نمي توانيد بكنيد! اين هاش ، نگاش كنيد!
خواهرش از تخت به زير جست ، پتويي روي شانه هايش افكند و به طرف او رفت. برادران
محصلش هم از خواب بيدار شدند.
ــ آخر چه ات شده ؟ رنگت چرا پريده ؟
ــ از بس كه خوشحالم ، مادر جان! حالا ديگر در سراسر روسيه مرا مي شناسند! سراسر
روسيه! تا امروز فقط شما خبر داشتيد كه در اين دار دنيا كارمند دون پايه اي به اسم
دميتري كولدارف وجود خارجي دارد! اما حالا سراسر روسيه از وجود من خبردار شده است!
مادر جانم! واي خداي من!
با عجله از روي مبل بلند شد ، بار ديگر همه ي اتاقهاي آپارتمان را به زير پا كشيد و
دوباره نشست.
ــ بالاخره نگفتي چه اتفاقي افتاده ؟ درست حرف بزن ؟
ــ زندگي شماها به زندگي حيوانات وحشي مي ماند ، نه روزنامه مي خوانيد ، نه از
اخبار خبر داريد ، حال آنكه روزنامه ها پر از خبرهاي جالب است! تا اتفاقي مي افتد
فوري چاپش ميكنند. هيچ چيزي مخفي نمي ماند! واي كه چقدر خوشبختم! خداي من! مگر غير
از اين است كه روزنامه ها فقط از آدمهاي سرشناس مي نويسند؟ … ولي حالا ، راجع به من
هم نوشته اند!
ــ نه بابا! ببينمش!
رنگ از صورت پدر پريد. مادر ، نگاه خود را به شمايل مقدسين دوخت و صليب بر سينه رسم
كرد. برادران دبيرستاني اش از جاي خود جهيدند و با پيراهن خوابهاي كوتاه به برادر
بزرگشان نزديك شدند.
ــ آره ، راجع به من نوشته اند! حالا ديگر همه ي مردم روسيه ، مرا مي شناسند! مادر
جان ، اين روزنامه را مثل يك يادگاري در گوشه اي مخفي كنيد! گاهي اوقات بايد
بخوانيمش. بفرماييد ، نگاش كنيد!
روزنامه اي را از جيب در آورد و آن را به دست پدر داد. آنگاه انگشت خود را به قسمتي
از روزنامه كه با مداد آبي رنگ ، خطي به دور خبري كشيده بود ، فشرد و گفت:
ــ بخوانيدش!
پدر ، عينك بر چشم نهاد.
ــ معطل چي هستيد ؟ بخوانيدش!
مادر ، باز نگاه خود را به شمايل مقدسين دوخت و صليب بر سينه رسم كرد. پدر سرفه اي
كرد و مشغول خواندن شد: « در تاريخ 29 دسامبر ، مقارن ساعت 23 ، دميتري كولدارف … »
ــ مي بينيد ؟ ديديد ؟ ادامه اش بدهيد!
ــ « … دميتري كولدارف كارمند دون پايه ي دولت ، هنگام خروج از مغازه ي آبجو فروشي
واقع در مالايا برونا (ساختمان متعلق به آقاي كوزيخين) به علت مستي … »
ــ مي دانيد با سيمون پترويچ رفته بوديم آبجو بزنيم … مي بينيد ؟ جزء به جزء نوشته
اند! ادامه اش بدهيد! ادامه!
ــ « … به علت مستي ، تعادل خود را از دست داد ، سكندري رفت و به زير پاهاي اسب
سورتمه ي ايوان دروتف كه در همان محل متوقف بود ، افتاد. سورچي مذكور اهل روستاي
دوريكين از توابع بخش يوخوسكي است. اسب وحشت زده از روي كارمند فوق الذكر جهيد و
سورتمه را كه يكي از تجار رده ي 2 مسكو به اسم استپان لوكف سرنشين آن بود ، از روي
بدن شخص مزبور ، عبور داد. اسب رميده ، بعد از طي مسافتي توسط سرايدارهاي
ساختمانهاي همان خيابان ، مهار شد. كولدارف كه به حالت اغما افتاده بود ، به
كلانتري منتقل گرديد و تحت معاينه ي پزشكي قرار گرفت. ضربه ي وارده به پشت گردن او
… »
ــ پسِ گردنم ، پدر ، به مال بند اسب خورده بود . بخوانيدش ؛ ادامه اش بدهيد!
ــ « … به پشت گردن او ، ضربه ي سطحي تشخيص داده شده است. كمكهاي ضروري پزشكي ، بعد
از تنظيم صورتمجلس و تشكيل پرونده ، در اختيار مصدوم قرار داده شد »
ــ دكتر براي پس گردنم ، كمپرس آب سرد تجويز كرد. خوانديد كه ؟ ها ؟ محشر است! حالا
ديگر اين خبر در سراسر روسيه پيچيد!
آنگاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپيد ، آن را چهار تا كرد و در جيب كت خود
چپاند و گفت:
ــ مادر جان ، من يك تك پا مي روم تا منزل ماكارف ، بايد نشانشان داد … بعدش هم سري
به ناتاليا ايوانونا و آنيسيم واسيليچ ميزنم و ميدهم آنها هم بخوانند … من رفتم!
خداحافظ!
اين را گفت و كلاه نشاندار اداري را بر سر نهاد و شاد و پيروزمند ، به كوچه دويد.